پاتیل | باده علوی
709 subscribers
41 photos
4 videos
17 files
207 links
حالا چرا پاتیل؟

چون مست و پاتیل
چون هر روز یه پاتیل آش می‌پزم یه وجب روغن روش
Download Telegram
ساخت درمانگاه روستایی
یا
طالبان چی میگه


«با فرماندار شهرستان چابهار به یکی از روستاهای منطقه رفته‌ بودیم، من از آقای فرماندار خواهش کردم و میزبان که از بزرگان منطقه بود، درخواست نمود تا درمانگاهی برایشان احداث نماید که موافقت شد.»

این چند جمله را که در کتاب حکایت بلوچ* خواندم گفتم وا! این چه ارزشی برای گفتن داشت؟ آن هم در این کتاب هفت جلدی با زبان شیرین و توصیفات شاعرانه.

اما ادامه‌ش:
«ولی بسیاری از روستاییان مخالفت می‌نمودند که ما اجازه نمی‌دهیم دکتر نامحرم به روستا بیاید.»

وقتی اهالی روستا با هم ازدواج می‌کنند یعنی بالاخره همه که به هم محرم نیستند. چه مقاومتی برای دکتر نامحرم؟

روزگاری با تب و تاب استدلال می‌کردم که اصلاً هر زن شاغلی دارد به نفع تمام هم‌جنسان ایثار می‌کند. برای جامعه‌ی مسلمان، مشاغل و تحصیلات تخصصی برای زنان واجب هم می‌شود.

قدیم‌ترهایی که اعتراض به طرزفکر طالبانی هم مُد بود یکی از استدلال‌های مبنایی می‌گفت نمی‌شود زنت را ببری بیمارستان و منتظر باشی پزشک حاذق زن بیاید بالای سرش، وقتی اجازه ندادی دختری درس بخواند و خانم دکتر بشود.

* حکایت بلوچ از محمد زند مقدم.



مابعدالتحریر:

البته که قصه‌ی رفتار طالبان همین قدر تک بعدی نیست. مثلاً زمانی که در روابط دیپلماتیک چالش داشت، این اجازه‌ی تحصیل دختران را از مجامع بین‌ال گروکشی کرد تا در مقابلش امتیازاتی بگیرد ( مثلاً به رسمیت شناخته شدن). انگار اصلاً اشکال مبنایی و ایدئولوژیک هم با این قضیه نداشته باشد. اما ابزار خوبی‌ست برای باج‌گیری.
👍64💔3
نمایشنامه‌نویس چه نمی‌نویسد

تاریخ ادبیات فقط دو شاخه داشته شعر و نمایشنامه،‌ تا پیش از دن کیشوت. رمان جایی وارد بازی می‌شود که می‌توان نوشته‌ها را به تعداد بالایی تکثیر کرد. بعد از صنعت چاپ و تولید انبوه کاغذها و گسترش تجارت و مسئله‌ی فروش به تعداد بیشتر.
نمایشنامه‌نویس‌های رئالیست و ناتورالیست هم بیشتر وام‌دار رمان هستند تا تئاتری‌های یونان باستان. حالا این که گفتم چه اهمیتی دارد؟

ماجرا از این قرار است که نمایشنامه برای اجرا نوشته می‌شود. در درام‌ -به معنای نمایشنامه- اصل بر کنش است. یعنی آدم‌های صحنه فقط حرف نمی‌زنند که حرف زده‌باشند. شعر و شعار وسط نیست. بناست هر دیالوگ، هر سکوت، هر حرکت قصه را جلو ببرد. هر انتخابی -حتی در سطح واژه- در خدمت پیش‌رفت داستان باشد.

در گام بعدی مسئله این است که وقتی در نمایشنامه -که برای اجراست- در توصیف صحنه بنویسیم فلانی با خشم فروخورده دیالوگ بگوید... خب این یعنی دقیقاً بازیگر باید چه کار کند؟ خشم فروخورده را چگونه بازی کند؟ به همین روال با خشم و با بغض و با لبخند از سر تحقیر و ترحم و دیگر واژگان. جلال تهرانی همیشه مثال می‌زند که این یعنی بازیگر سرخ بشود؟ سفید بشود؟ دستش بلرزد؟ پلکش بپرد؟
بعد اگر بازیگر سرخ شد از کجا می‌فهمیم این یعنی خشمگین شده؟ نمی‌شود از فشار خون بالا باشد؟ از گرما باشد؟ علائم سکته‌ی قلبی باشد؟

این تفسیر و توصیف‌ها در رمان کار می‌کنند اما در نمایشنامه پیشرفتی نیست. به اجرا کمکی نمی‌کند. مرور می‌کنیم آنچه نمایشنامه را پیش می‌برد کنش است.

برگردیم به مسئله‌ی خودمان. با ورود مینیمالیست‌ها به بازی نمایشنامه‌‌نویسی دیگر آن توصیفات رمان‌گونه خطای نابخشودنی حساب می‌شود. کار تا آن‌جا پیش می‌ورد که اگر نوشتی پرسوناژ با چتر قرمز وارد می‌شود، این چتر و این قرمز بودنش باید اثر و اهمیتی در کار داشته‌باشد. نقشی در کنشی داشته باشد وگرنه بقیه‌ش انتخاب و هنر کارگردان است. نویسنده برود به ساختن کنش‌‌های پیش‌برنده‌اش بپردازد.



مابعدالتحریر:

این‌ها که نوشتم همه فقط سویی از نظرات و نظریات تئاتری است. حتماً نگاه‌های دیگری هم هست.


بعدمابعدالتحریر:

این صنعت چاپ! چقدر دلم می‌خواهد یک روضه‌ی مفصل بنویسم از نقش آن در رنسانس و تحولات مذهبی و بقیه‌ی قصه‌هایش.
👍42
شده از سر حسودی کتابی را بخوانید؟

مثلاً چون فلانی این کتابه را خوانده، من هم بروم سراغش. خودم که لیست بلند بالایی از این کتاب‌ها دارم‌. تجربه‌ی خواندن‌شان؟ ناخوش.
کتابه برای من نبوده. برای منِ حالا نبوده. اشتباهی برداشتم و «ارتباط برقرار نکردم» و تجربه‌ی باخته شد.

امروز که بالاخره راضی شدم چندتایی از این کتاب‌ها را ببندم و بنشانم توی قفسه‌ها، سر گذاشتم به نصیحت کردن خودم که شاید اگر فلانی امروز دارد این کتاب، این نویسنده، این نمایشنامه را می‌خواند از جای دیگری شروع کرده مسیر دیگری رفته.

اصلاً تو که رفتارت با کتاب‌ها فرق دارد. فلانی دستش گرم است. قلمش گرم است. می‌تواند بخواند و برای کتابه بنویسد و پیش برود. ما که با یک‌بار خواندن نه سیر می‌شویم نه سرمان باری بر می‌دارد که به زایش ذهنی برسیم.
بی‌خیال.
برگردیم به هزار و شصت و شونزده‌تا کتاب نیمه‌باز خودمان.




قبل مابعدالتحریر:

گاهی هم ماجرا حسودی نیست. ترس از دست دادن است که دیوانه‌مان می‌کند. اضطراب داریم که آه من با نخواندن آن کتابه چه گنج عظیمی را از دست داده‌ام. این‌جور وقت‌ها باز می‌زنم روی شانه‌ی خودم و معنی‌ هزینه-فرصت را یادآری می‌کنم.


مابعدالتحریر:

وقت کتاب خواندن -غیر داستانی- عاشق سر و کله زدن با فهرست‌ها هستم. گاهی فهرستی می‌تواند به قدر یک دایره‌المعارف کار کند.

در خواندن داستانی‌ها هم خوشحال می‌شوم اگر قبلش چیزی از نویسنده و بعدش نقد و نظری درباره‌ی اثر گیر بیاورم.
7👍52
این بدبختی که سر همه میاد
یا تجربه‌ی زیسته چیست


داشت می‌گفت بین هزار گربه‌ی لت و پار این شهر، که همه بدبختی و گرسنگی کشیده‌اند،‌ چشمی در دعوایی از دست داده‌اند،‌ دمشان را گربه‌آزاری بریده و هزار بلا، یکی هست که نگاهش فرق دارد. یک گربه که فقط سختی‌کشیده‌ی روزگار نمانده.

بار دیگر همین را درباره‌ی آدم‌های توی قهوه‌خانه‌ها می‌گفت. هزار آدم کتک‌خورده‌ی روزگار که بلاها و سختی‌ها کشیده‌اند و هیچ. خُرد و خمیر شده‌اند و پوچ. حادثه‌ها از ما عبور می‌کنند و می‌شویم آدم‌های طوفان‌زده‌ی کشتی شکسته و تمام.

میان این همه گاهی یکی هست که عمق نگاهش می‌گوید به خودش امان داده تا آن تجربه به عمق جانش بنشیند. نگذاشته حادثه مفت و مجانی از زندگی‌ش عبور کند. در حادثه‌ درنگ کرده،‌ درگیر آن شده و به آگاهی رسیده. ارزش قضیه را فهمیده. حاصل زندگی‌ش شده «تجربه‌ی زیسته».

می‌دانی برای همه‌مان پیش می‌آید که حادثه‌ای را تجربه کنیم اما برای همه‌مان تبدیل به «تجربه‌ی زیسته» نمی‌شود. آنچه با خودمان از آن رویداد به در می‌بریم،‌ یا آن «خودی» که از زیر آوارش بیرون می‌کشیم کسی است که آن تجربه‌ را زیسته.



مابعدالتحریر:

شده بعد از تجربه‌ای با خودت چرتکه کنی و بگویی نه! عالم این‌جور کار نمی‌کند. و بعد انتظارت جور دیگر شده باشد.
من نوشتم حادثه و طوفان. اما برای رسیدن به تجربه ‌ی زیسته، شود حرفی بزنیم که بعد دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست. بسا خواندن کتابی تجربه‌ی زیسته بسازد برایت.
4
آفت تکبر در هنر
یا

محال است چیزی را یاد بگیریم که از قبل فکر می‌کنیم بلدیم

ساده و منطقی. وقتی از خودمان مطمئن باشیم «من که خودم فلان چیز را بلدم» اصلاً دریچه‌ای برای ورود آگاهی جدید باقی نمی‌گذاریم. بسیاری از مهارت‌هایی که یاد نمی‌گیریم پشت سد همین تکبر معطل مانده.

مثلاً؟ همین نوشتن.
اگر در حال سخت‌تر شدن نیست شاید اصلاً در حال حرکت نیستیم. اگر بهتر نمی‌شویم شاید داریم بدتر می‌شویم. بالاخره تلاش اثر دارد. در حرکتی و رشدی و تغییری ظاهر می‌شود.

کلاسی و آموزشی نمی‌گیریم. فارغیم از تحصیل و آموختن. شکایت داریم از بخت بداختر و چشم‌انتظارانیم تا روزی استادی استعداد بی‌نظیرمان را کشف کند و بگوید وای فلانی عجب متنی برای آن غروب غم‌انگیز نوشتی تو از ویرجینیا وولف هم بهتری.
چُرت خرگوشی‌مان پاره می‌شود اگر یک پاتیل نویس بگوید که پشت همان در تکبرمان ول معطل مانده‌ایم.

این‌ها که گفتم به نیت ستایش آموزش و تواضع آموزه‌گیری بود. رشد بی‌درد که نمی‌شود. اصلاً تغییر بی‌رنجِ دل کندن از عادت‌های منِ گذشته و جان گذاشتن برای خلقِ منِ جدید با مهارت‌ها و عادت‌های جدید؟


مابعدالتحریر:

صُپ شَمبه خودم را نصیحت می‌کنم تا روزهای سخت و شلوغ، کم نیاورم. ایام جیک‌جیکِ سامر دارد تمام می‌شود.‌ فهرستی نوشته‌ام از خوشی‌هایی که خواستم و جا مانده. پس انداز می‌کنم برای تابستان بعدی که بی‌ایده نمانم.

جیک‌جیکِ summer شما چطور پیش رفت؟ فکری برای «وینتر ایز کامینگ» برداشتید؟
👍75🍾2
عقربه‌ی نویسنده

ایبسن می‌گوید «نوشتن نوعی پالایش روانی با نیش‌زدن است». نویسنده را با عقربی مقایسه می‌کند که مدتی رفتارش را به نظاره می‌نشست.
وقت نگارش اثری، شیشه‌ای روی میز داشت و عقربی در آن محبوس. می‌دید که گاهی عقرب بی‌قرار می‌شود. تکه‌ای میوه‌ی آبدار می‌انداخت داخل شیشه. عقرب هم به آن نیش می‌زد و آرام می‌گرفت.

نوشتن نوعی پالایش روانی با نیش زدن، که نیشتر زدن. نه فقط زهر ریختن به جان آدم‌ها که پالودن از زهری که در جان‌ها انباشته، تراشیدن زخم و عفونتی که ما را /جامعه را به تب نشانده.

نمایشنامه‌ی «دشمن مردم» از هنریک ایبسن پر است از این نیش‌زدن‌ها:

«دکتر استوکمان:
گفتم که باید از کشف بزرگی که این چند روزهٔ اخیر کردم براتون بگم... اینکه کل منابع زندگی معنوی‌مون آلوده‌س، و کل ارکان جامعهٔ مدنی‌مون غرق میکرب ریا و دروغه»



مابعدالتحریر:

آخر اینکه بنویس! بیشتر بنویس.
رنجیده‌ای؟ بنویس.
رنجانده‌ای؟ بنویس.
سوالی داری؟ بنویس.
پاسخی داری؟ بنویس.
این نوشتن‌ها، غیر از انتشار است. با هر کدام یک پاتیل آزادنویسی می‌شود بار گذاشت.
10👍31🍾1
فکرش را بکن یک روز دیگر حس لامسه نداشته‌باشی

دیشب فرناز نازنینم این را برایم فرستاد و من.
معلوم است که گوش می دهم. زن‌هایی حرف می‌زنند از یک دوره‌ی قطعیِ زندگی که حتی علم پزشکی هم جدیش نگرفته. می‌دانستم مطالعات پزشکی و ورزشی گروه زنان بارور را همیشه نادیده می‌گیرد و نتایج پژوهش‌ها درباره‌ی گروه مردان و فقط زنان یائسه است. (معروف‌ترینش همین که ۸ ساعت، خواب کافی حساب می‌شود. اخیراً پژوهشی روی زنان در سنین باروری می‌گوید میانگین خواب مورد نیاز این گروه ۹ ساعت است).

در یائسگی اما هزار چیز بود که بلد نبودم. مثلاً شما می‌دانستید که یائسگی -منا پاز- یک لحظه است و دوره‌ای پیش از آن وجود دارد که به شکل خزنده‌ای دوران گذار حساب می‌شود؟ یعنی مثل سال های بیست و چند سالگی دیگر همه چیز معمولی نیست. رفتار بدنی که می‌شناختی تغییر می‌کند. انواعی از اختلالات خواب و وزن و کلسترول خون و ... را تجربه می‌کنی، در حالی که هنوز حرف زدن از یائسگی برایت زود است. دوره‌ای که شاید دو-سه سالی هم کش بیاید، شاید هم بیشتر. این‌ها را می‌شد از مادرمان بپرسیم. اگر بداند. یادش باشد. شاید مادر ما هم مثل زن‌های توی این پادکست تنها تنها به جنگ غول ناشناخته می‌رفته. شاید هم خاله‌های حمایتگری داشتیم و به بهبود اوضاع هم کمک کرده‌اند. این وسط بین هزار هزار مشکل جسمی عجیبِ غریب چالش های دیگری هم هست. مثلاً حافظه‌مان نتواند کلمه‌های روزمره‌مان را بازخوانی کند. کلید را شاید هزارباره جا بگذارد. چهره‌ی خانم همسایه را شناسایی نکند و یادمان برود سلام کنیم.

حالا که نیمه‌ی مردانه‌ی جامعه‌مان از شنیدن درباره خون‌ریزی ماهانه آگاه می‌شوند -معذب نمی‌شوند- آسودگی بیشتری داریم تا این مرحله از زندگی زنان را هم به رسمیت بشناسیم و به خودمان/جامعه‌مان کمک کنیم.

فکرش را بکنید این تغییرات این دوران آن‌قدر کتم و پوشیده می‌شود که حتی برای تفکیک مراحل مختلف آن کلمات متمایزی نداریم. اینجا نوشته ۴ مرحله: پیش یاسگی، نزدیک یائسگی، یائسگی، پس از یائسگی. این اسم ناچسبِ مأیوسِ نامأنوس.

پیش‌تر فقط می دانستم نیاز جدی دارم به ساخت توده‌ی عضلانی. حالا باید یک مهمانی و گپ‌و‌گفت با مادر را تدارک کنم.



مابعدالتحریر:

اگر لینک بالایی پادکست کار نکرد، اینجا لینک تلگرامی‌ش.
9👍4💔2
آخرین بار چه کاری را تمام و کمال انجام دادی
یا
پرفکشنیسم چیست


پیش‌تر برایتان روضه خوانده‌بودم که با حل سوءتفاهم در ترجمه‌ی همین یک کلمه می‌توان به ادراک صحیح‌تری از مسئله رسید.

غلام‌سُنقُر سوخته‌اعصاب کاری را به درستی و طبق زمان‌بندی پیش نمی‌برد. در توجیه می‌گوید «آخه می‌دونی من خیلی کمالگرام».
ابتدا نفس عمیق کشیده، خشم خود را کظم می‌کنیم و می‌پرسیم «غلام‌سُنقُر جان! شما که خیلی کمالگرایی، آخرین باری که کاری را تمام و کمال انجام دادی کِی بود؟»

فرد پرفکشنیست استانداردهای بالایی را می‌پسندد اما می‌بیند توانایی دستیابی به آن را ندارد. پس می‌زند زیر میز. بین دو گزینه‌ی همه یا هیچ، به هیچ می‌رسد.

«من خیلی صفر و صدی‌ام». این هم یک جمله‌ی اشتباه دیگر که از غلام‌سُنقُر می‌شنویم. از صفر تا صد، صد و یک عدد است. اما وقتی تو فقط صفر را انتخاب می‌کنی در واقع فقط صفر و یکی هستی. مثل لامپ اتاقمان که یا روشن است یا خاموش.

تا این جا کامل‌گرایی را بهانه‌ای برای اهمال‌کاری و عمل‌گرا نبودن تعریف کردیم.

پرفکشنیست‌ها اضطراب بالایی را هم تجربه می‌کنند. گاهی کار به حد افسردگی هم می‌رسد. ترس از شکست دارند و نظر دیگران برایشان بسیار مهم است. «دست به اقدام نمی‌زنم تا مبادا دیگران بفهمند بی‌نقص نیستم». جمله‌ی پرتکرار دیگر می‌گوید «من یا یه کاری رو انجام نمی‌دم یا اگر انجام بدم دیگه تا تهش میرم». پرسش توی عنوان این جا هم به کار می‌آید. آخرین بار تا ته کدام کار رفتی؟

دست آخر این‌که گفتن «آخه من خیلی کمال‌گرام» تحت هیچ شرایطی به ما کمک نمی‌کند. موجب افزایش کارآمدی یا خلاقیت‌مان نمی‌شود. وقت‌شناس و مسئولیت‌پذیر نمی‌شویم. انگیزه‌مان را رشد نمی‌دهد. دستاوردی نصیبمان نمی‌کند. می‌تواند اضطراب بالایی ایجاد کند -در حد بروز افسردگی- و خلاصه احساس بهتری نمی‌سازد.




قبل مابعدالتحریر:

فیلم black swan را دیده‌اید؟
فیلم the novice هم شخصیت پرفکشنیست دارد. اما این‌ها به اهمال‌کاری نمی‌افتند. قهرمانان هر دو فیلم از جان مایه می‌گذارند تا در زمینه‌ی خودشان بی‌نقص باشند. هر بهایی می‌دهند تا برنده باشند، از روابطشان تا سلامت جسم و روان. به بهانه نیازی ندارند پس هیچ جای فیلم کسی نمی‌گوید «آخه من کمالگرام».


مابعدالتحریر:

اصلاً چی شد که این‌جوری شد؟
لابد یک روزی از مدرسه آمدیم و داشتیم پُز می‌دادیم که نمره‌ی اول کلاس را گرفته‌ایم.
والد دلسوز پرسیده یعنی ریاضی چند شدی؟
فاتحانه گفتیم ۱۸.
جواب داده چه فایده. بیست که نشدی.
و ما؟
شکست‌خورده‌ی دوران‌. حالا اصلاً می‌ترسیم دست به کاری ببریم و نقصی باشد و درد شرم و حماقت بریزد به عمق جانمان.
👍83
تجربه‌ی زیسته-۲

امروز یادداشتی را پیدا کردم که لابد پای درس استادی می‌نوشتم:

«تجربه‌ی زیسته به طول عمر و زخم‌هایی که خوردی ربط ندارد.
همین تروماها در آدم‌های دیگر به ناهنجاری و پدرسوختگی تبدیل می‌شود.
سرخوردگی و عقده‌ها و محرومیت‌ها در آرتیست اما به سبب آگاهی تبدیل به نیرو محرکه و قوه‌ی خلاقه می‌شود.‌
شکل مواجهه با تجربه‌ها اهمیت دارد. چطور می‌بینی‌اش، چطور برخورد می‌کنی».



مابعدالتحریر:

این روزها در امن‌ترین وضعیت ممکن، پر از تنش و فشار هستم. با انواع تصمیمات تکانشی. طوفان‌زده. لنگرم؟ کاغذ و قلم، خواندن و نوشتن.
به امید نجات و رستگاری
13👍4🍾3
تمرکز با تنفس آغاز می‌شود

نمی‌توانی یک نفس کتاب را بخوانی و هی می‌روی سراغ گوشی؟
خب برو سراغ گوشی
اما قبلش،
۵ نفس عمیق بکش.
بعد اجازه داری کتاب را ببندی و بروی سراغ گوشی.
اما بعد از این ۵ نفسِ عمیقِ صدادارِ طولانی واقعاً می‌خواهی کتاب را ببندی و بروی سراغ گوشی؟

کسی را دیده‌ای آرزو کند کاش هر روز ۲۸ ساعت بود تا می‌توانستم ۴ ساعت بیشتر توی گوشی بچرخم؟

باتلاق من، ویدئوهای کوتاه یوتوب و اکسپلور اینستا.
شما هم غرق می‌شوید؟
👍107
برای تفریح هم باید برنامه داشته باشی

وقتی داری به تراختوری کار کردنت می‌نازی، سروشی می‌آید کنار گوشت به زمزمه که «بهایش را فقط خودت می‌پردازی‌ها. کس دیگری به جایت مریضی‌هایت را نمی‌کشدها. وقت فرسودگی -Burn Out- ، شغلت نمی‌آید بغلت کند حمایت بدهد تا افسرده نشوی‌ها».
تو اما مست نابیِ بهره‌وریِ بالا هستی. پاتیلِ پاتیل در غوغایی که وای من چه خفنم و بقیه چه تنبل و بی‌عرضه‌اند که این همه کار نمی‌کنند... خیال می‌کنی این‌حرف‌ها، وز وز مگسی ست. سیلی می‌زنی به هوا تا برود. دور شود.

این‌ها که برایتان گفتم راز بود. می‌بینید همه‌چیز دارد خوب پیش می‌رود اما ناگهان تغییری و اتفاقی و دیگر تمام برنامه‌مان روی هوا. چرا؟

دوباره بخوان.
👍1211
باران هذیان

آخر هفته‌ی سنگینی در پیش است. آن‌قدر سنگین که شاید سهمی به پاتیل نرسد. ناگزیر باید چندتایی مطلب پیش‌نویس کنم و بگذارم توی فریزر.

پر و پایم درد می‌کند. خوابم را ربوده. برنامه‌ی ورزش هر ماه تغییر می‌کند و سنگین‌تر می‌شود تا بالاخره یک‌پرده گوشت بنشیند به تن.

وضع خورد و خوراک بدک نیست. این هفته هم‌سُفره دارم. اما سر رسید چک‌آپ‌های سالانه و نیم‌سالانه و این هِلثی‌بازی‌هاست.

هفته‌ی آخر تابستان و آمادگی فصل نو و دکور پاییزه و پامپکین اسپایس و فلان! ما که البته نه مدرسه می‌رویم نه اهل هَلووین هستیم. (عاطفه امشب گفت خودت خون‌آشامی) جهت گرامی‌داشتِ غرولند‌های مامان، دو سه تا کوسن جدید سفارش دادیم. امید که پسند افتد.

همین هفته جلسه‌ی ماهانه‌ی حلقه‌ی ادبی میم هم هست. مجلسی برای شریک شدن در آن‌چه تجربه کردیم و دریافتیم از خواندن و دیدن و خیال‌ورزیدن.

یادداشت‌های قدیم‌تر را که می‌خوانم، نمی‌فهمم آن‌موقع بدتر بودم یا حالا! پر بودند از جمله‌های بلننننننند. اما می‌گوید خامی دلنشین.

پروژه‌ای برداشته‌ام و به نظرم حالا وقت جلوه‌گری نیست. اصلاً دانه در تاریکی خاک جوانه می‌زند. می‌دانم این‌ استعاره‌ی بی‌ربط، طفره رفتن است اما در این شرایط اجازه‌اش را به خودم می‌دهم.

اولویت‌هایم مثل همین متن تکه و پاره و شناورند. باید تور بیندازم ببینم چه صید می‌شود.
صید؟ من خودم اسیرم که ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد / در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد. این را حزین لاهیجی گفته. چرا توی سرم تازه است؟ آها! تداعی شد با جا ماندن شخصیت ساعتی در تئاتر سیئر. باید بیشتر از تئاترها بنویسم. دیگر این‌قدر زود به هذیان و جریان سیال ذهن و تداعی آزاد نمی‌‌افتم.
ارواح امواتم.
121💔1
گُربَوی کیست

استوری‌ها را ورق میزنم. می‌رسد به اطلاعیه‌ی سرپرستی گربه‌ی ماده، دوساله. عقیم شده و واکسن زده و نازپرورده.

به بابا می‌گویم حالا گربه نیاورم؟ خودش یک بار کنار خیابان سگ‌های جیبی سفیدبرفی دیده‌بود و دلش خواسته بود. می‌دانست اما فرصت رسیدگی ندارد. بی‌خیال شد. من هم گربوی نیستم. هیچ وقت نبودم. یعنی اصلاً اهل پِت نیستم.

گربوی‌ها چگونه‌اند؟

اگر توی کافه‌ گربه‌‌ای ول بچرخد به جای جیغ و پیف، نازش می‌کنند. بغلش می‌کنند و از غذای خودشان برایش سهم سوا می‌کنند. از چشم‌های گربهه می‌فهمند چه می‌خواهد یا اصلاً به چی فکر می‌کند. معمولاً وسایلشان بوی گربه می‌دهد. پس توی پارک هم گربه‌های دیگر می‌آیند سراغشان.

مامان‌شان اگر نگوید «خب موهاش می‌ریزه نماز نمیشه خوند»، حداقل یک گربه در خانه دارند. به گربه‌های دیگر هم اهمیت می‌دهند یعنی نامحسوس در خیال گرفتن گربه‌ی بعدی هم هستند.

این‌ها که گفتم محدود به گربوی‌های مقیم مرکز نمی‌شود. یک بابایی به اسم لوئیس وین، آرتیست گربه‌هاست‌‌. از انگلیس می‌کوبد تا برود آمریکا، چون به نظرش آنها در فرهنگ رفتار با گربه‌ها هزارسال عقب هستند. فیلم سینمایی هم دارد. همان بازیگر انگلیسی جذابه‌ی شرلوک، بازی کرده.

قدیم‌ترها که توی اینستاگرام صفحه‌ی بچه‌های عرب ۴۸ را دنبال می‌کردم فهمیدم اوه! فلسطینی‌ها هم خیلی گربوی هستند. حتی حدیث نقل می‌کنند از پیامبر که در خانه داشتن گربه و کبوتر و این‌ها، مایه‌ی خیر و برکت است.




مابعدالتحریر:

می‌دانم قرار نیست با گربه‌ها هم‌خانه شوم اما هر بار استوری گربوی‌ها را باز می‌کنم می‌گویم کاش عکس گربه‌های سوسیسی‌اش باشد.
👍96😁3
این بازی‌ها را کی یادگرفتم؟

اولین بار زمانی بود که با معنی «نسخه بدل» آشنا شدم. همان وقت‌ها که انسانِ تک کتابی بودم. فقط تاریخ بیهقی را میخواندم. جدی هم می‌خواندم. دو تا تصحیح مختلف را در سه نسخه داشتم و سرک می‌کشیدم و خوشم می‌آمد از بازی با نحو گفتار و جمله‌سازی‌های بیهقی.
جایی داشت از آرا ویرای مجلسی می‌گفت و ملول می‌شدی از آن همه زر و زیور و برو بیا و با جمله‌ها و کلمه‌هایش،‌ پیش پیش همان حالی را به جانت می‌ریخت که چند صفحه بعدتر در دیالوگی می‌دیدی. از جنگ و جراحت و شکست گزارش نوشته‌بود، خواندنش انگار فیلم‌سینمایی ببینی از نبردهای ناپلئون. خلاصه اسمش تاریخ بیهقی اما رسمش تو بگو رمان خارجکی.

اما ترجمه. از همان اول قصه عاشق مقایسه‌ی ترجمه‌ها نبودم. عشق اولم که چخوف بود و شروع ماجرا با ترجمه‌ی سروژ استپانیان. دیگر از هم جدا نشدیم. اما بعد که ناطورِ دشتِ سالینجر را با ترجمه‌ی بدی خواندم و نفهمیدم دوزاری‌ام افتاد که این یک بازی جدید است. شروع کردم یک متن تصادفی را در سه ترجمه قیاس کردن و بالا و پایین کردن که معلوم شود بالاخره کدام را بهتر می‌فهمم. بگذریم که یکی دوباری هم وسواس گرفتم و دست رساندم به متن اصلی و قید ترجمه را زدم.

بعد دیگر عاشق مقایسه‌ی ترجمه‌ها بودم چون هنوز خبر نداشتم چیز دیگری هم وجود دارد. مثلاً جادوی «مقایسه‌ی بازنویسی‌ها». فکرش را بکن. نویسنده یک‌بار متن را نوشته، ویراسته و منتشر کرده. حالا بعد از چند سالی برگشته و با خودش گفته متن بدی هم نیست ولی با کمی دستکاری بهتر هم می‌شود. شروع می‌کند به درست کردن ابرویی -بی‌ کور کردن چشمی- متن ویراسته‌ی جدید، متن بازنویسی شده حالا رنگ و روی تازه‌تری دارد. در مقایسه با نسخه‌ی کهنه، هم پخته‌تر شود هم پرطراوت.

اکبر رادی در کتاب انسان ریخته از تجربه‌ی بازنویسی‌ش می‌گوید. بخوانید شما هم اگر هوسی شُدید.
👍72
واکینگ مدیتیشن
یا
پرسه‌زنی برای نوشتن


درباره‌ی مشائیان چیزی شنیده‌اید؟ ارسطو این‌ها مدرسه‌ای داشتند و وقت تدریس قدم می‌زدند. طرف راه می‌رفته و حرف‌ می‌زده.
پرسشگری سقراطی هم بلدی؟ نوعی گفتگو بر اساس پرسش و پاسخ‌های پی‌درپی و هدفمند.
حالا خیال کن معجون این دو با هم.

بروی قدم بزنی. بی‌موبایل و دوربین و واکمن و این اسباب‌بازی‌ها. به شیوه‌ای گردش کنی که جریان تکراری افکارت تغییر کند.
دیگر غرق نشوی که یادت نیاید اصلاً چه جوری رسیدی به چهار‌راه سومی.
پرسشگر باشی و زنجیره‌ی افکار پیشین را بشکنی. واگویه های ذهن تو را قورت ندهد. اقلاً کمی فرصت جویدن افکارت را پیدا کنی.
بعد از جرز دیوار خانه‌ی کلنگی سر خیابان هزار قصه نمی‌تراود؟ هزار ایده نمی‌تراشی؟
👍65
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست؟

دیروز در وبینار نویسنده‌ساز، استاد کلانتری درباره‌ی گروه‌های نوشتن و کارهای گروهی گفتند. سینرژی نیروی جمع و همان آثار قشنگی که می‌دانید.

ما در حلقهٔ ادبی میم ده نفری هستیم. هر روز پست منتشر می‌کنیم. هر ماه سایت‌ها را یکی دو باری به روز می‌کنیم. آثاری را می‌بینیم و می‌خوانیم از یک کارگردان شاخص، یک نمایشنامه‌نویس خارجکی و یک نویسنده‌ی چشمگیر زبان فارسی. موسیقی کلاسیک هم هست. یک کتاب توسعه‌ی فردی هم می‌گذاریم وسط.
سر برج هم جمع می‌شویم در مجلسی برای شریک شدن آن‌چه تجربه کردیم و دریافتیم از خواندن و دیدن و خیال‌ورزیدن.
زیاد به نظر می‌رسد؟

حلقه‌ی ادبی میم روز اول با دو نفر شروع شد. بعد هم اساسنامه تنظیم شد تا داوطلبان ورود با تعهدات و شرایط و حجم کار آشنا شوند. دوستانی هم همان اول گفتند نمی‌رسند و حجم کار زیاد است و اساسنامه را هم که یک قراردادنویس کاربلد بسته و خلاصه نمی‌شود.

روش مدیریت گروه‌مان ترکیب مناسبی از دموکراسی و دیکتاتوری. اصل پیش‌رفتن است.
خیال کن! هزارسال است که آرزو داریم کاش وقت بشود روزی فیلم‌های فلان کارگردان را درست و حسابی ببینم، بهمان نمایشنامه‌ها را بخوانم. کاش بشود رضا براهنی را بخوانم، مهشید امیرشاهی بخوانم، احمد محمود، ایرج پزشکزاد... اووهه چقدر نویسنده که نخوانده‌ام.
حالا چه فرقی می‌کند این ماه کدام را شروع کنیم؟ انتخاب بین هیچی نخواندن یا بالاخره یکی را با گروه پیش بردن؟ یکی قاطعیت کند و از لیست بلندبالای منابع مطلوب‌مان، دو تا گزینه بردارد، رای بدهیم برویم دنبال اصل.
در گوشی هم می‌‌پرسم با میل به رئیس بازی یا رئیس‌ناپذیری کاری پیش می رود؟
اقدام مهم برای تمرکز، حذف و محدود‌کردن گزینه‌های انتخاب.

ما هم وقتی ده نفر شدیم با خودمان گفتیم بس. بیشتر از این اگر باشد بهره‌وری گروه افت می‌کند. اصل ارتباط را از دست می‌دهیم و شاید نرسیم حتی به کانال‌های هم‌گروهی‌ها سر بزنیم. خلاصه به داوطلبان بعدی گفتیم حلقه‌ی ما تنگ شده. بروید حلقه‌ی خودتان را راه بیندازید.

روش کار ساده است: تعهداتی برای اقدامات ساده‌ی روزانه و ماهانه و بعد نقشه‌ای برای اجرا.
اگر شوقش را دارید بسم الله. نگویید باید بیست نفر جمع بشوند بعد شروع کنیم. یادت که نرفته؟ حلقه‌ی ما با این دو نفر شروع شد.



مابعدالتحریر:

کانال‌های ما ده نفر

هامش‌نگاری
دوات
آفتابگردان
مشق
تماشاخانه‌ی ذهن
کافه‌تجربه
حبّه قند
یک مثقال حرف
پرسه‌گر
پاتیل
👍1211🍾2
ناز بِداشته مردم

شمالی‌ها ناز بِداشته‌های طبیعت. زمین و آسمان با ایشان سخاوت می‌ورزد و فراوانی را جور دیگری شناخته‌اند.
نه رنج و تلاشی نباشد، که محصول شالیزارها به‌رَنج است. اما سختی‌کشیدن‌ ما با آدم‌های کویر دریایی فاصله.

چند سالی کرمان زندگی کردم. مردم آن‌جا دلشان می‌رفت برای صفا و سرسبزی باغ شازده. به چشم ما؟ خشکِ خالی.
می‌گفتند ماهان و شاه نعمت‌الله، آب از دهان سرازیر. در چشم ما فقط یک گُله سرسبزی وسط بَرّ و بیابان.
کوثر یک بار دعوتم کرد به شهر محل مأموریتش در استان فارس. عکسی نشانم داد پر از درخت و درختچه، رنگ غالب عکس سبز.‌
گفت بیا سر بزن، سرسبز نیست اما باصفاست.
پرسیدم خودت شمالی هستی؟
این سبزی‌ها به چشم شمالی‌ها نمی‌آید. باید آسمان هم سبز باشد تا بگویند سرسبز.‌

مستند باد صبا را دیده‌اید؟ قاب‌هایی از ایران به روایت بادِ عاشقان. کارگردان فرانسوی برای ساختنش جان‌ گذاشت.
در توصیف شالیزارها می‌گوید:
«مدتی در این خیال بودم که آیا این پاره‌های آینه‌ای‌ست که آسمان را تکرار می‌کند
یا نقش عظیمی‌ست از رگ‌های برگ باران خورده‌ای که عکس آسمان در آن افتاده».
20🍾2👍1
جرأت رشد

از کیفیت‌های مهم و مؤثر در رشد، آن‌که جرأت کنی مورد نفرت باشی.
کسانی که حرکت نمی‌کنند به توی در حال حرکت نفرت می‌ورزند. خشمگین می‌شوند که با رشدت بی‌عملی‌شان را به رخ کشیده‌ای.
حالا که تو خواستی و توانستی، دیگر قربانی بازی سخت می‌شود. بالاخره به راهی، روشی، بهانه‌ای باید خاکستر بپاشند به صورتت.
بگویند شانس! بگویند پول. تو که پدرت فلان، باید هم نتیجه‌ات بهمان.
به هر روشی انکار زحمت و تلاش تو.
اما نه.
ما که اصلاً اهمیتی نداریم.
نیت اصلی انکار بی‌تلاشی و پیرهن‌گشادی خودشان.

خلاصه این‌که حرف کسی را به خودت نگیر. آدم‌ها برای التیام خوشان، برای حفظ نظم موجودشان، برای فرار از آشوبِ تغییر دست و پا می‌زنند.




مابعدالتحریر:

تازگی فهمیدم مسئله‌ی پرفکشنیست‌ها (همانی که بهش می‌گویند کمالگرایی)، اهمال‌کاری نیست. مسئله‌ی اهمال‌کارها هم تنبلی نیست.
فلذا! در علاج و درمان مسیر متفاوتی نیاز است. این هم نکته‌ی آموزنده‌ برای خودت اگر اهل اجرایی.
👍1481
پختگی

از کوره در نرو.
بنشین توی کوره‌ات
تا مغزپخت شوی.
👍1511🍾4
تو تنبل نیستی، فقط اولویتت را گم کردی

این را کوچ -coach- می‌گفت وقتی از بیمارستان برگشتیم.

مسئله: تنش و فشار چند هفته و تصمیم‌های تکانشی. خیال می‌کردم اهمال‌کاری‌ست. سوار سُرسُره‌ی کاری شدم، هنوز نامعلوم.

دو سه هفته پیش که یادش گرفتم شروع کردم به واسپاری. بالاخره کوتاه آمدم و آسیستان گرفتم برای کشیدن بار تحقیقات کارآگاه علوی. نشاندمش پای کلاسی تا اول کار با هوش مصنوعی را یاد بگیرد، بعدتَرَک بقیه‌ی مهارت‌ها.

همان اول ماجرا که درباره‌ی مشکلات کار قبلی‌ش گفت، ماجرای CRM را برایش تعریف کردم.
امروز بعد از هزارتا تسک (وظیفه‌ی) تیک خورده، می‌گوید «من بلد نیستم مطمئن نیستم استرس دارم ساده به نظر میاد اما اولین بارمه» می‌پرسد عصبانی شدی؟!
لابد پیش‌تر اژدها شدنم را دیده. مایه‌ی شرم.
خلاف همه‌ی ژست‌های کاریزماتیک و فلان می‌گویم من هم بلد نیستم. برای من هم اولین بار است. با هم یاد می‌گیریم.

نمی‌داند اصلاً وجود داشتن خودش انگیزه‌‌ی تلاشم شده. دلم می‌خواهد کارم سر و سامان بگیرد تا او به شغل شایسته‌ی سر و سامان‌داری برسد.





مابعدالتحریر:

پاتیل اول مهر، تا بعد از نیمه‌شب جا مانده بود. وسط سر شلوغی‌ها و اضطراب‌ها از دستم در رفته‌بود. دفعه‌ی بعد با طناب محکم‌تری کارم را به دست و بالم می‌بندم.
9👍8
خونه‌ی خاله کدوم‌وره؟

آمد و نوشت بازیگر باید به پروژه‌‌ متعهد باشد وگرنه خانه‌ی خاله‌ از آن سوی دیگر است.

امروز تا لحظه‌ی آخر ارائه‌، هنوز احتمال می‌دادم که می‌شود بزنم زیرِ همه‌چیز و بروم بخوابم. چه چیزی از دست می‌دادم؟
فشار کار و اضطراب ناشناخته‌‌های کار جدید هم بود. سخت است دیگر.
اما ماندم. نه چون قُلدرم یا ادای کم نیاوردن باشد. ماندم چون می‌خواستم کار را تمام کنم.

حالا
به قدر پنجاه تصمیم و یک اقدام عملگراترم.
11👍8