پاتیل | باده علوی
710 subscribers
41 photos
4 videos
17 files
207 links
حالا چرا پاتیل؟

چون مست و پاتیل
چون هر روز یه پاتیل آش می‌پزم یه وجب روغن روش
Download Telegram
ضعفِ دفترچه

گمانم این ماجرا یک تجربه‌ی مشترک بین‌ال باشد (بین‌ال خیلی‌ها، ملت‌ها، امت‌ها، نژادها، گونه‌ها حتی).
خاص‌ترین و زیباترین و الهام‌بخش‌ترین دفتر دنیا را پیدا کرده‌ایم و خداتومن هم پول بالایش داده‌ایم. اما به قول ننه سال بهش گشته و هنوز نمی‌دانیم می‌خواهیم باهاش چه کار کنیم. اگر در همین یک سال هف‌هش‌تای دیگر هم اضافه نکرده‌باشیم.

من که عاقبت مجبور شدم همه‌ی این قشنگ‌ها را هدیه بدهم تا بار وجدانِ درد استفاده‌ نکردن‌ش بیفتد گردن یکی دیگر. نقشه‌ی پلیدی به نظر می‌رسد اما تنبیه دردناکی هم هست.

بدتر از دفترهای زیبای خالی هم چیزی هست؟ بله دفترچه‌های زشت و زیبای نیمه‌کاره. دو سه صفحه‌‌ای چیزکی نوشته‌ایم و بعد دیگر رها شده.

چرا این‌جوری می‌شود؟
چون خیال می‌کنیم ممکن است با نوشته‌های ناخوبمان آن زیبایی را خراب کنیم؟
بیچاره دفترچهه دارد التماس می‌کند «بیا بنویس لامصب! مگر کمال‌گرا نیستی؟ کمال و سپید بختیِ منِ دفتر در این است که برگه‌هایم را سیاه کنی. کمالِ توی آدم هم در این است که بنویسی، تمرین‌کنی، رشد کنی، در انجام دادن کاری بهتر شوی. آخر با انجام ندادنش که بهتر نمی‌شوی. مگر در اهمال‌کاری».



مابعدالتحریر:

راستی یک بار کسی گفته بود «چیزکی» کلمه‌ی زیبایی نیست و اصیل نیست و دم‌دستی و بی‌ارزش است و از این حرف‌ها. خواستم بگویم آقای ناصرخسرو قبادیانی خیلی از این کلمهه و این مدل ترکیبات کاف دار استفاده کرده، در سفرنامه‌اش.
15👍4👎1💔1
از تعالی فرهنگی تا خرافات تئاتری
یا
بیایید gossip کنیم


فکرش را می‌کردید که درباره‌ی نمایش‌ها هم شایعه و خرافاتی وجود داشته باشد؟ امروز یک چاق و چله‌اش را برایتان آورده‌ام!

پشت‌سر «رؤیای شب نیمه‌ی تابستان» نمایشنامه‌ی شکسپیر حرف‌هایی‌ست. با این که متن کمدیِ جذاب و پرطرفداری‌ست اما انگار نفرین‌شده‌ است. می‌گویند هر بار که این کار اجرا می‌رود بلایی سر عواملش می‌آید.

از جدی بودن این شایعه می‌شود بگویم سال ۹۸ که در تهران اجرا می‌شد آزاده صمدی آسیب دید و پایش شکست. از یک جایی هربار کارگردان می‌آمد و درد دل می‌گفت که بازیگرانش مصدوم می‌شوند. البته که از عقل دور نیست چون طراحی صحنه‌ی خاص و میزانسن پرتحرکی داشت و در اجراهای متوالی، بازیگران مثل فوتبالیست‌ها تعویض می‌شدند.

در فیلم «انجمن شاعران مرده» هم شخصیت نیل،‌ می‌رود تا نقش پاک را در همین نمایش بازی کند و بعد از اولین شب اجرا می‌فهمد آن بلا را سر زندگیش آورده‌اند و می‌رود که آن بلا را سر خودش بیاورد. تلگرافی گفتم تا اگر خودتان فیلم را ندیده‌اید چیزی لو نرود.
👍87
لاس نزن با کلمه‌‌ها حرومزاده

این را شازده فریاد کشید وقتی خدمتکار خانه، برای طفره رفتن از پاسخ افتاده‌بود به جمله بازی.
آن‌قدر از این حرف خوشم آمد که تا خانه از تماشاخانه چند بار با خودم مرور کردم.
نام نمایش «بازیخانه‌ی قیاس‌الدین مع‌الفارق» نوشته‌ی محمد مساوات.

لاس زدن با کلمه‌ها هم خوش می‌گذردها. اصلاً دل‌بازی با متن‌. این‌جور سر و کله زدن و عشق کردن با هر پلان فیلم. لذت حسابی از همین‌هایی که داریم. اگر به نوشتن دست ببریم و همین احوال و خوشی را همراهش کنیم که دیگر واویلا. خوشی روی خوشی.
9🍾5👍4
دِرِس کُد Dress Code
یا
این چیه پوشیدی باز؟


امروز صبح دیدم پیغامی آمده در فلان گروه با آدم‌های کَت و کلفت بیزنسی. خانمی برایمان dress code مشخص کرده با لهجه‌ی همان دختره مامامیا ماماسیتا -اسم خودش هم واج‌آرایی ش داشت- که لطفاً فرمال تا اسمارت کژوال بپوشید با تم سرمه‌ای و سفید. رنگ لباس‌های دبستانم. برزخ احوال شدیم سَر صُپی. بعد که معلوم شد چند نفری بهشان برخورده مدیر مجموعهه آمد و توضیح داد که شمایان باید شیک‌پوش‌ترین‌های صنعت خودتان باشید! عجایب روزگار.

آقایان که با پیراهن هاوایی هم می‌آیند و تی‌شرت صورتی هم می‌پوشند، بی‌خیال عالم. خانم‌ها اما عصبی می‌شوند اگر مجبور شوند مثل دبستان همه‌شان یک‌رنگ بپوشند.
اصلاً همین لباس پوشیدن شیوه‌ای برای ابراز خودمان است. لباس ما خیلی چیزها درباره‌مان می‌گوید. درباره‌ی کسب‌وکارمان هم. درباره‌ی سبک زندگی یا حتی برنامه‌ی آن روزمان هم.

جلسه‌ی قبل چرتکه کردم که رنگ سرمه‌ای اصلاً مناسب نیست چون با فرشِ سالن و تزئینات در و دیوار هتل یکی می‌شود. حالا همین رنگ را توصیه کرده‌اند.
رنگ مشکی با روسری و کراوات سبز و قرمز هم لباس فرم عوامل برگزارکننده‌ست. بین رنگ‌های رسمی چیز دیگری باقی نمی‌ماند. همینجوری برای خودمان هم انتخاب سخت است. حالا با این اُرد جدید، چطور هماهنگ شویم؟! کجا بروم دامن سرمه‌ای بخرم؟



مابعدالتحریر:

من کارمند هتل یا مجموعه‌‌ی برگزار کننده نیستما! خودم یک مهمان شرکت کننده در آن رویداد باکلاسم😅
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍125🍾1
شبیه شبیه آنتیگون
یا
ادای صدای مردم


دیشب به تماشای تئاتر «شبیه شبیه آنتیگون» نشستم در تالار مولوی. مطابق خلاصه داستانِ اعلام شده همان آنتیگون بود با اطوار تعزیه‌خوانی.

خلاصهٔ تراژدی آنتیگون در یک ساعت یعنی حذف خیلی گفت‌وگوها، مفاهیم و بحث‌های در گرفته. شخصیت‌های پرداخته شده در متن، اینجا یک لایه و نازک و نحیف می‌شوند. مثلاً سیاهی کرئون سیاه‌تر از متن اصلی به چشم می‌زند، چون سهمش در مذاکره و تلاش برای کنار آمدن با آنتیگون را نمی‌بینیم.‌ بقیه‌ی نفرات هم همان‌طور.

استادم جلال تهرانی می‌‌گوید «تئاتر» این‌طور شکل می‌گیرد که کسی در مقابل سرنوشت مقدرش می‌ایستد و با آن می‌جنگد. می‌گوید آیین‌های نمایشی (مثل تعزیه) در تعریف تئاتر نمی‌گنجد چون شخصیت‌ها تسلیم تقدیرشان هستند و هر گامی که برمیدارند از پذیرش و در مسیر اجرای آن تقدیر است.
در این اجرا شاید تنها کسی که با تقدیرش در افتاد همان کرئون بود.

اگر ساختارشکنی و آوانگارد بودن را تقلیل بدهیم تا همان حریص بودن به ممنوعه‌ها، این تئاتر ساختارشکن هم حساب می‌شود چون بازیگر زن هم می‌زنند زیر آواز و دیالوگ‌های مقفیٰ را مثل شبیه‌خوانان اجرا می‌کنند. البته که زیبا هم بود.

تمایز دیگری که اثر ادعا میکرد، صدای مردم بود. آثار کلاسیک -به‌طور مشخص تراژدی‌ها- همه یک‌سر به زندگی شاهان و شه‌زادگان و درباریان می‌پردازد. آنتیگون شاهزاده خانم است، برادرانش شاه و شاهزاده، نامزدش هایمن شاهزاده. هیچ جا ردپایی از قصه‌ی زندگی مردم عادی نیست. حتی نگهبانان لاشه‌ را هم فقط در حد مأموریت و نسبتشان با دربار می‌بینیم.

اما این اثر مدعی اجرایی از صدای مردم عادی‌ست. ژست قشنگی هم می‌شود، خاصه در جشنواره‌های خارجکی، در مقام گروهی از ایران -این اثر برنده‌ی جوایز خارجکی هم هست-. به عنوان پاساژ در متن، لابه‌لای قصه‌ی دربار، دخترکانی با لباس‌های یک‌دست می‌آیند و کلماتی را تکرار می‌کنند. یک‌بار در حد غرولند که ما قصه نداریم و دیده نمی‌شویم و همه‌چیز درباره‌ی آن‌هاست. یک‌بار از سبوعیت و اقتدار و دیکتاتوری کرئون به زبان همراهی و همسویی می‌گویند. یک‌بار حرف از این است که ما ترسیده‌بودیم پس اقدامی نکردیم. یک‌بار مقاومت و شجاعت آنتیگون را تحسین می‌کنند و دست بالا بگویند که ما دوست داشتیم آنتیگون باشیم ولی نیستیم، «ما شبیه هستیم، شبیه شبیه آنتیگون».

شاکی بودم که خب؟! اگر همه‌شان یک‌رنگ و یک دست هستند و بی قصه‌ای که ارزش تعریف داشته‌باشد... این که باز هم می‌شود استفاده‌ی ابزاری. مردم واقعاً کلمه‌ی بَرنده‌ است.
👍9
رضا براهنی نویسنده‌ی بی‌رحم

زمانی که از وجود «روزگار دوزخی آقای ایاز» و سرنوشت کتاب خبر دار شدم، با خودم خیال کردم چه نویسنده‌ی خودخواه و ستم‌کاری. چرا باید چنین اثر خشنی با چنین زبان تند و تیزی بنویسد. مگر چه زخمی خورده که می‌خواهد تلافی‌ش را در بیاورد. (شبیه همین را درباره‌ی پازولینی هم فکر می‌کردم).

حالا اما فکر می‌کنم شاید هم یک جور tough love والدانه است. چنانی که انگار بگوید منِ نویسنده باید این واقعیت تلخ را به تو بگویم. راه دیگری نیست. دست بالا اگر امروز ظرفی برای شنیدنش نداری، امروز اگر می‌خواهی در حباب دنیای فانتزی و آبنباتی و رنگین‌کمانی‌ت بنشینی خب کتاب را ببند، اما من باید بنویسم. همین‌قدر هم تیز و تلخ و برهنه بنویسم.

حالا می‌گویم نویسنده‌ی ارزانی نیست. نمی‌شود مفت بخوانی و بروی. از تو بها می‌گیرد برای خواندن. خیال کن آن بادام تلخ را همان صفحات اول زیر دندانت می‌شکند، اگر تاب بیاوری می‌رسی به آن‌جایی که از شاعر بودنش عسل بنشیند به جانت. اگر رمیده نشوی و دل بدهی می‌بینی از فهم حقیقتی عمری‌ست مزه‌ی اندوه و شعف را زیر دندانت داری.




مابعدالتحریر:

خواندن براهنی را خیلی پیشنهاد می‌کنم. کتاب «آزاده‌ خانم و نویسنده‌اش یا آشویتس خصوصی دکتر شریفی» تجربه‌ی متفاوتی می‌شود، اگر تاب بیاورید! رمان پست مدرن و چندصدایی و از این حرف‌هاست. نه به خشونت عنوانش اما بالاخره نویسنده همان آدم است و جایی شاید از عریانی حرف‌ها برنجید.

برای دست گرفتن کتاب «روزگار دوزخی آقای ایاز» احتیاط کنید. چند برگی اگر پیش رفتید، تا آخر همان احوال و فضا را دارد.


بعدمابعدالتحریر:

کتاب‌ «آواز کشتگان» و لابد بقیه‌ی آثار انقلابی‌ش هم صفحاتی توصیف شکنجه‌های ساواک دارد، اما دنیایی فرق دارد با کلیشه‌های سه‌ریال‌های دهه‌ی فجری‌.
12👍7
همه چیز به تعادله

مطابق تقویم، امروز باید لیست ارزش‌هایم را مرور کنم. ارزش‌هایی که در هر زمینه برای زندگی انتخاب کرده‌ام. همان‌هایی که سر دو راهی‌ها انتخاب را برایم آسان می‌کنند. با یک‌بار بیانیه نوشتن که کار تمام نمی‌شود. اوایل هر روز مرور می‌کردم. حالا دو بار در هفته.

۵ اصل اساسی دارم و ذیل هر کدام توضیحاتی‌ست، حاصل تجربه‌ها و زخم‌ها. مثلاً ذیل اصل تعادل نوشته‌ام:
«بده-بستانِ متعادل رابطه را نگه‌میدارد. خراب رفیق بودن نداریم.* همه چیز به تعادل است.»


*قبلاً داشتیم، قبلاً خیلی خراب رفیق بودم. مثلاً اعتبار خودم را خراب می‌کردم تا رفیقم برسد به فلان امتیازی که هوسش را دارد اما شایستگی‌ش را نه. عاقبت؟ لگد خوردن به ته‌مانده‌ی اعتبارم از همان رفیق.
حالا اگر سر درد دلتان باز شد بگویید، تعریف کنید! آن نارفیق‌ها که دیگر این‌جا دنبال‌مان نیستند.
👍5🍾2
اصل، ارتباط است

بین متن‌های نیمه‌کاره می‌گشتم تا موضوعی پیدا کنم و پاتیل امروز را بار بگذارم.‌ دستم رسید به متنی که گمانم پیش‌نویس پیامی بود. شاید هم اول داشتم درباره‌ی موضوع با خودم حرف می‌زدم جهت تجمیع آرا و نظرات تخصصی‌ام.

«به نظرت گسترش ارتباط با آدم‌ها، باعث می‌شود از علاقه‌مندی‌هایت منحرف شوی... این به نظرم یعنی اولویت من پرداختن به علاقه‌مندی‌های خودم.
ولی آیا میخواهید که چون فلان کار مورد علاقه‌ی شما نیست، دیگران هم بهش نپردازند؟! بقیه به علاقه‌مندی‌های خودشان نپردازند تا شما از علاقه‌مندی‌هایتان منحرف نشوید؟ گمان نکنم واقعاً این را بخواهیدها.

از طرفی با ایزوله کردن خودتان از آدم‌ها، می‌خواهید به کتاب‌هایی بپردازید درباره‌ی آدم‌ها؟ و با جدا کردن خودتان از آدم‌ها و فرار از چالش‌های روابط انسانی، می‌خواهید کتابهایی بنویسید درباره‌ی آدم‌ها؟
-استاد کلانتری این‌جور وقت‌ها می‌گوید می‌خواهید از ادبیات و سینما آدمی بردارید که به ادبیات و سینما برگردانید؟ و برای نوشتن هولمان می‌دهد طرف آدم‌های واقعی که در اطرافمان دیده‌ایم-

سالینجر که خانه‌ای در جنگل گرفته بود و خودش را توی انباری حبس می‌کرد برای نوشتن، سال‌ها در انواع محافل بوده. با هزاران نفر نویسنده و ناشر و آرتیست و خبرنگار سر و کله زده. برای شرکت در جنگ جهانی تا یک قاره‌ی دیگه رفته، بعععععد وارد آن فاز خلوت گزینی شده».

هنوز دلم می‌خواهد اولویتم روابط انسانی باشد. انزواطلبی من، فقط فرار است از چالش‌های این روابط. کاستی‌هایم در مهارت‌های ارتباطی را حل نمی‌کند. انگار پاک کردن صورت مسئله. هیچ‌کس بی‌نقص نیست، اما در خلوت خودمان خیال می‌کنیم من که به این خوبی! بی‌شک مشکل از دیگران است.

البته که به مفهوم طبقه در ارتباطات هم اعتقاد دارم.‌ در سال گذشته، مدتی از آدمیان کناره‌گیری کرده بودم. در حال تغییر بودم. نه دیگر با آهنگ همنشینان پیشین هم‌آهنگ می‌شدم، نه سازم با آدم‌های مطلوب جدیدم کوک بود. اما بالاخره از این خلوت و انزوا هم عبور کردم و به حلقه‌ی آدم‌های با کیفیت جدیدی وارد شدم. آدم‌هایی که به «منِ بعد از تغییر» شبیه‌ترند.
3👍3🍾3
آدم‌ اجباری


- توی ازبکستان ریش‌بلندها جریمه میشن.

- چرا؟

- می‌شن دیگه. چند کیلومتر این‌طرف‌تر ریش کوتاه جریمه داره، چند کیلومتر اون‌طرف‌تر ریش بلند. این‌ور حجاب نداشته باشی جریمه می‌‌گیرن اون‌ور حجاب داشته باشی قبض می‌دن دستت...

- آدم‌ها به همدیگه گیر میدن خوشن دیگه.

- تو چرا شکل من نیستی؟ مجبورت می‌کنم، زندگی رو برات سخت می‌کنم. مثل من نبودن جرم‌انگاری میشه.

- محیط هم باید برای وقوع جرم نا امن بشه.
👍1421😁1
Cardinal rule number one

پیرمرد سیاه‌پوست ویدئوی امروز، راز طول عمر و حال خوبش را مدیون سه قانون اصلی می‌دانست. این‌طور شروع کرد:
«کاردینال رول، نامبر وان...»


قانون اصلی، شماره‌ی یک

زندگی‌ت را پر کن با آدم‌هایی که وقت دیدنت چشم‌هایشان برق می‌زند!


قانون اصلی شماره‌‌ی دو

سریع‌ترین راه برای رسیدن به مقصود، آهسته و پیوسته است.

قانون اصلی شماره‌ی سه

نوک قله‌ی یک کوه، کفِ کوه بعدی است. پس به صعود ادامه بده


هر سه‌تایشان به کارم می‌آیند. در این شرایط که مضطرب و فشرده‌ام و برای انجام کار جدیدی مثل هاپو ترسیده‌ام. کار نه چندان جدید دیگری، حالا روی غلتک افتاده و دارد پیش می‌رود. از رسیدن به قله‌‌ای در یک کار دیگر سرگیجه گرفته‌بودم و خیال می‌کردم آخر دنیاست و جای پیشرفتی باقی نمانده.
پیش‌تر اطرافیانم رنجش و زحمت بارم می‌کردند، حالا اما ترکیبشان شده چند جفت چشم براق که شوق هدفی را دارند. هر روز یکی پیغام می‌دهد که بیا تهاتر کنیم من می‌توانم فلان کار را برایت راه بیندازم، تو هم بیا در بهمان کار کنارم بنشین و کمک بده.
در همه عالم چه کسی خوش‌بخت‌تر از من؟
13👍5
چرا؟

فکر می‌کنید این کلمه برای طرح پرسشی پیرامون دلیل و علت امری‌ست؟
نخیرشم.
با این کلمه جواب هم می‌دهیم. مثلاً طرف پرسیده «مگه دلت بستنی نمی‌خواست؟» ما هم جواب می‌دهیم «چرا».
چرا و نقطه. بی‌علامت سوال.

دارم سر و کله میزنم الگویش را کشف کنم. در چه ساختاری، نقش «چرا» ادات استفهام نیست و خودِ جواب است و اتفاقاً جواب مثبت هم هست؟

فقط وقتی سوال با فعل منفی پرسیده می‌شود و می‌خواهیم جواب مثبت بدهیم؟




مابعدالتحریر:

چند وقتی است یک کلمه خوب یاد گرفته‌ام «کارواژه» یعنی همان «فعل»


بعدمابعدالتحریر:

راستی نمایشنامه‌ی «فعل» از محمد رضایی‌راد را خوانده‌اید؟
👍113
خشم و هیاهو
یا
تریج قبایِ موردِ برخورد قرار گرفته


پیش می‌آید دیگر. احساسات می‌آیند و می‌روند.
شود که بدمان بیایید چرا استاد از فلانی نام می‌برد؟ من که بهترم!
شود که نخواهیم سر به تن فلانی باشد.
شود که از خراب کردن فلانی لذت ببریم.
شود که از خراب شدن فلانی ذوق بدود توی رگ‌هایمان.
شود که از خودمان بدمان بیاید. از کسی که تأیید و تحسین‌مان نکرده بدمان بیایید. از کسی که به جای ما تحسین شده هم بدمان بیاید.
اما
باز هم موفقیت مفت به چنگ کسی نمی‌آید. هر کسی همان‌جایی ایستاده که به قدرش زحمت کشیده. تقلب و رانت که ندارد.
من می‌نویسم، می‌کوشم تا هر روز کمی بهتر. شما محبت می‌کنید و می‌خوانیدم.

حرف تکراری‌ام: «احساسات می‌آیند و می‌روند، نگذارید افسارِ زندگی‌تان را هم با خودشان بکشند و به ناکجا ببرند. مدیریت رفتارتان را به احساساتِ گذرنده نسپارید».
در عوض، پاتیل خودتان، دیگچه‌ی افکار خودتان را بار بگذارید. به خودتان فرصت دهید کم‌کم بو بَرَنگ کارتان بلند می‌شود، مخاطبان خودتان را پیدا می‌کنید. پیدایتان می‌کنند.

اگر خودتان را دوست داشته باشید، گاهِ مواجهه با احساساتِ گذرنده، دست می‌برید به تولید نیکی و شیرینی، به نفع خودتان، به نفع جهان‌تان.




مابعدالتحریر:

ماجرا از این قرار است که کسی جایی اسم پاتیل را شنید و حالش خراب شد. به نظرش حقِ پاتیل نبود چنین توجه و تحسینی دریافت کند. با خودش گفت بهترین کار این است تا بروم حالی‌ش کنم که عددی نیست. نگفته هم پیداست که همه با نقاب.


بعدمابعدالتحریر:

شما را به ما یسطرون! به شرف آنچه می‌نویسد از قلم و ماشین تحریر و کیبورد
به جای هنر ریختن پای مطالب مردم، به جای شعر و داستان گذاشتن زیر پست‌های منِ بی‌ربط، کانال خودتان را راه بیندازید. لینک بدهید می‌خوانیم. از من قول!
آن‌جوری شبیه ترول‌ها می‌شوید. همان انرژی را خرج ساختن اعتبار نام خودتان کنید.‌ و من الله توفیق.
👍129
به هر نسیمی، بذری بیفشان

این را پای عکس قاصدکی دیدم.‌ شعار یک ناشرِ قدیمیِ خارجکی.‌
حرف خوبت را منتشر کن. مهلت نده تا فکر و خیال‌های ترسو و دروغگو پشیمانت کنند. به هر نسیمی، بذری بیفشان. یا پیغامت به گوشی می‌رسد، یا بذرت در خاکی ریشه می‌دواند. چی از این بهتر؟
10👍7
ستاد مدیریت بحران‌ یا بحران مدیریت

محمدعلی بهمنی در گذشت و بعد لینک یک کانال خبری. انگشت می‌زنم و عکس‌ها و اسم‌هایی را می‌بینم که خیلی وقت است از جهان‌شان دور افتاده‌ام. به نظرم این خبرهای چند ساعته که با رفت و آمدشان آب هم از آب تکان نمی‌خورد ارزش پرداخت ندارند. ارزش عمر.
مغزم اما نظر دیگری دارد. هی انگشت را می‌کشاند بالا و پایین. می‌رسد به المپیک. تصویر صفحه‌ی یک روزنامه‌های ورزشی، صفحه‌ی یک روزنامه‌های اقتصادی،‌ روزنامه‌های عمومی قرمز، عمومی آبی دستم می‌خورد به صفحه‌ای که قبل از تلگرام باز کرده‌ام. سفر روز دراز تا دل شب از یوجین اونیل که تازگی فهمیده‌ام نمایشنامه است.
جهانم تاب می‌خورد توی نمایشنامه‌ها و فیلم‌ها و داستان‌هایی که یک هفته‌ی کامل روی میز ناهارخوری به صف منتظرم نشسته‌اند.
این روزها که کم خواندم و کمتر نوشتم ضعفم را عمیقاً می‌بینم. اگر پاتیل نبود نمی‌دیدم. برای پویا ماندنم وابسته‌ام به مصرف محتوای با کیفیت. اما گاهی نمی‌شود. قبول که همه چیز را نمی‌شود کنترل کرد اما مشکلی که بیشتر از یک بار پیش می‌آید دیگر بحران نیست، رویه است. باید فکری به حالش کرد. رسیدن به الگوریتم و نظام یک‌بار تصمیم‌ها هم بهتر.


مابعدالتحریر:

البته که خبر درگذشت چنان شاعری اثر دارد.
👍75
رئالیستِ اکسپرسیونیستِ تَردست

این‌ها را درباره‌ی نویسنده‌ی نمایشنامه‌ی گوریل پشمالو نوشته پشت جلد کتاب. یوجین اونیل. این نمایشنامه هم پاسخی برای این‌که «چرا رفیقش،‌ دریسکول خودش را پرت کرد وسط اقیانوس؟»
نمایشنامه‌های اونیل درباره‌ی آدم‌های دریاست،‌ دریانوردان و ملوانان و تون‌تابان -آن‌هایی که زغال‌سنگ به کوره می‌ریزند و سوخت می‌رسانند به حرکت کشتی-. آن‌هایی که گردش روزگار سخت و زمختشان کرده. خشن و بی‌ظرافت. به نظر اونیل (و رفیقش دریسکول) این آدم‌ها از جانشان مایه می‌گذارند.

اونیل باور دارد این نمایشنامه‌ها احساس و عاطفه‌ی تماشاچی را درگیر می‌کند و احساس بیشتر از اندیشه راه‌گشای ماست. عواطف غریزی هستند و معطل تجربه‌ی فردی نمی‌شوند. اندیشه اما به نظرش واکنش‌های سطحی و پیش‌پا افتاده‌ی فردی هستند. می‌گوید حقیقت در اعماق جریان دارد و برانگیختن عواطف را راه بهتری می‌بیند برای انتقال حقیقت به تماشاگر.

خواندن این تراژدی را خیلی پیشنهاد می‌کنم شاید شما هم به این نتیجه رسیدید که «آنچه باعث همبستگی می‌شود، شناخت و درک خود و دیگران است».


مابعدالتحریر:

کتاب گوریل پشمالو،‌ ترجمه‌ی بهزاد قادری از نشر بیدگل. کمتر از صد صفحه است و نخواندنش حیف.
👍61
یادشان روشنم می‌‌دارد؟

سنگ زیر پایم را نادیده گرفتم و با سَر، سُر خوردم ته دره‌ی خاطره‌ای از سال گذشته، همچین روزهایی.

پارسال این وقت‌ها پای متون کلاسیک فارسی می‌نشستم از گلستان سعدی و تاریخ بیهقی و دیگرانی. از مک‌کی می‌خواندم که داستان و دیالوگ یاد بگیرم. توی خانه تلویزیون نداشتم چون اهل فیلم نبودم. تمام شوقم پیدا کردن نمایشنامه‌ای و دیدن تئاتری.

چقدر همه‌چیز عوض شده، چقدر خودم عوض شده‌ام*. پارسال این وقت‌ها پاتیل را نداشتم. خودم پاتیل بودم. باده‌ی ناکامی به رنج و رنجشی که ناید در وصف.

آپاراتچیِ توی کله‌ام حلقه‌های فیلم را عوض می‌کند. دستش تند شده امروز.
یاد شبی و خیابانی که می‌دویدم و روسری سبزم به اشک خیس بود.
سر ظهری که ایستادیم تا عکس بگیرد از شکوفه‌های اناری که نشانش دادم.
شبی که جلوی تئاتر با سرخوشی بای‌بای می‌کردم تا سوار تاکسی شوم.
روزهایی که سرم مال خودم نبود. شب‌هایی که پاهایم می‌بردندم تا جا نمانم.


* البته می‌فرماید آدما عوض نمی‌شن، عوضی می‌شن😉
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
11👍7💔3
ساخت درمانگاه روستایی
یا
طالبان چی میگه


«با فرماندار شهرستان چابهار به یکی از روستاهای منطقه رفته‌ بودیم، من از آقای فرماندار خواهش کردم و میزبان که از بزرگان منطقه بود، درخواست نمود تا درمانگاهی برایشان احداث نماید که موافقت شد.»

این چند جمله را که در کتاب حکایت بلوچ* خواندم گفتم وا! این چه ارزشی برای گفتن داشت؟ آن هم در این کتاب هفت جلدی با زبان شیرین و توصیفات شاعرانه.

اما ادامه‌ش:
«ولی بسیاری از روستاییان مخالفت می‌نمودند که ما اجازه نمی‌دهیم دکتر نامحرم به روستا بیاید.»

وقتی اهالی روستا با هم ازدواج می‌کنند یعنی بالاخره همه که به هم محرم نیستند. چه مقاومتی برای دکتر نامحرم؟

روزگاری با تب و تاب استدلال می‌کردم که اصلاً هر زن شاغلی دارد به نفع تمام هم‌جنسان ایثار می‌کند. برای جامعه‌ی مسلمان، مشاغل و تحصیلات تخصصی برای زنان واجب هم می‌شود.

قدیم‌ترهایی که اعتراض به طرزفکر طالبانی هم مُد بود یکی از استدلال‌های مبنایی می‌گفت نمی‌شود زنت را ببری بیمارستان و منتظر باشی پزشک حاذق زن بیاید بالای سرش، وقتی اجازه ندادی دختری درس بخواند و خانم دکتر بشود.

* حکایت بلوچ از محمد زند مقدم.



مابعدالتحریر:

البته که قصه‌ی رفتار طالبان همین قدر تک بعدی نیست. مثلاً زمانی که در روابط دیپلماتیک چالش داشت، این اجازه‌ی تحصیل دختران را از مجامع بین‌ال گروکشی کرد تا در مقابلش امتیازاتی بگیرد ( مثلاً به رسمیت شناخته شدن). انگار اصلاً اشکال مبنایی و ایدئولوژیک هم با این قضیه نداشته باشد. اما ابزار خوبی‌ست برای باج‌گیری.
👍64💔3
نمایشنامه‌نویس چه نمی‌نویسد

تاریخ ادبیات فقط دو شاخه داشته شعر و نمایشنامه،‌ تا پیش از دن کیشوت. رمان جایی وارد بازی می‌شود که می‌توان نوشته‌ها را به تعداد بالایی تکثیر کرد. بعد از صنعت چاپ و تولید انبوه کاغذها و گسترش تجارت و مسئله‌ی فروش به تعداد بیشتر.
نمایشنامه‌نویس‌های رئالیست و ناتورالیست هم بیشتر وام‌دار رمان هستند تا تئاتری‌های یونان باستان. حالا این که گفتم چه اهمیتی دارد؟

ماجرا از این قرار است که نمایشنامه برای اجرا نوشته می‌شود. در درام‌ -به معنای نمایشنامه- اصل بر کنش است. یعنی آدم‌های صحنه فقط حرف نمی‌زنند که حرف زده‌باشند. شعر و شعار وسط نیست. بناست هر دیالوگ، هر سکوت، هر حرکت قصه را جلو ببرد. هر انتخابی -حتی در سطح واژه- در خدمت پیش‌رفت داستان باشد.

در گام بعدی مسئله این است که وقتی در نمایشنامه -که برای اجراست- در توصیف صحنه بنویسیم فلانی با خشم فروخورده دیالوگ بگوید... خب این یعنی دقیقاً بازیگر باید چه کار کند؟ خشم فروخورده را چگونه بازی کند؟ به همین روال با خشم و با بغض و با لبخند از سر تحقیر و ترحم و دیگر واژگان. جلال تهرانی همیشه مثال می‌زند که این یعنی بازیگر سرخ بشود؟ سفید بشود؟ دستش بلرزد؟ پلکش بپرد؟
بعد اگر بازیگر سرخ شد از کجا می‌فهمیم این یعنی خشمگین شده؟ نمی‌شود از فشار خون بالا باشد؟ از گرما باشد؟ علائم سکته‌ی قلبی باشد؟

این تفسیر و توصیف‌ها در رمان کار می‌کنند اما در نمایشنامه پیشرفتی نیست. به اجرا کمکی نمی‌کند. مرور می‌کنیم آنچه نمایشنامه را پیش می‌برد کنش است.

برگردیم به مسئله‌ی خودمان. با ورود مینیمالیست‌ها به بازی نمایشنامه‌‌نویسی دیگر آن توصیفات رمان‌گونه خطای نابخشودنی حساب می‌شود. کار تا آن‌جا پیش می‌ورد که اگر نوشتی پرسوناژ با چتر قرمز وارد می‌شود، این چتر و این قرمز بودنش باید اثر و اهمیتی در کار داشته‌باشد. نقشی در کنشی داشته باشد وگرنه بقیه‌ش انتخاب و هنر کارگردان است. نویسنده برود به ساختن کنش‌‌های پیش‌برنده‌اش بپردازد.



مابعدالتحریر:

این‌ها که نوشتم همه فقط سویی از نظرات و نظریات تئاتری است. حتماً نگاه‌های دیگری هم هست.


بعدمابعدالتحریر:

این صنعت چاپ! چقدر دلم می‌خواهد یک روضه‌ی مفصل بنویسم از نقش آن در رنسانس و تحولات مذهبی و بقیه‌ی قصه‌هایش.
👍42
شده از سر حسودی کتابی را بخوانید؟

مثلاً چون فلانی این کتابه را خوانده، من هم بروم سراغش. خودم که لیست بلند بالایی از این کتاب‌ها دارم‌. تجربه‌ی خواندن‌شان؟ ناخوش.
کتابه برای من نبوده. برای منِ حالا نبوده. اشتباهی برداشتم و «ارتباط برقرار نکردم» و تجربه‌ی باخته شد.

امروز که بالاخره راضی شدم چندتایی از این کتاب‌ها را ببندم و بنشانم توی قفسه‌ها، سر گذاشتم به نصیحت کردن خودم که شاید اگر فلانی امروز دارد این کتاب، این نویسنده، این نمایشنامه را می‌خواند از جای دیگری شروع کرده مسیر دیگری رفته.

اصلاً تو که رفتارت با کتاب‌ها فرق دارد. فلانی دستش گرم است. قلمش گرم است. می‌تواند بخواند و برای کتابه بنویسد و پیش برود. ما که با یک‌بار خواندن نه سیر می‌شویم نه سرمان باری بر می‌دارد که به زایش ذهنی برسیم.
بی‌خیال.
برگردیم به هزار و شصت و شونزده‌تا کتاب نیمه‌باز خودمان.




قبل مابعدالتحریر:

گاهی هم ماجرا حسودی نیست. ترس از دست دادن است که دیوانه‌مان می‌کند. اضطراب داریم که آه من با نخواندن آن کتابه چه گنج عظیمی را از دست داده‌ام. این‌جور وقت‌ها باز می‌زنم روی شانه‌ی خودم و معنی‌ هزینه-فرصت را یادآری می‌کنم.


مابعدالتحریر:

وقت کتاب خواندن -غیر داستانی- عاشق سر و کله زدن با فهرست‌ها هستم. گاهی فهرستی می‌تواند به قدر یک دایره‌المعارف کار کند.

در خواندن داستانی‌ها هم خوشحال می‌شوم اگر قبلش چیزی از نویسنده و بعدش نقد و نظری درباره‌ی اثر گیر بیاورم.
7👍52
این بدبختی که سر همه میاد
یا تجربه‌ی زیسته چیست


داشت می‌گفت بین هزار گربه‌ی لت و پار این شهر، که همه بدبختی و گرسنگی کشیده‌اند،‌ چشمی در دعوایی از دست داده‌اند،‌ دمشان را گربه‌آزاری بریده و هزار بلا، یکی هست که نگاهش فرق دارد. یک گربه که فقط سختی‌کشیده‌ی روزگار نمانده.

بار دیگر همین را درباره‌ی آدم‌های توی قهوه‌خانه‌ها می‌گفت. هزار آدم کتک‌خورده‌ی روزگار که بلاها و سختی‌ها کشیده‌اند و هیچ. خُرد و خمیر شده‌اند و پوچ. حادثه‌ها از ما عبور می‌کنند و می‌شویم آدم‌های طوفان‌زده‌ی کشتی شکسته و تمام.

میان این همه گاهی یکی هست که عمق نگاهش می‌گوید به خودش امان داده تا آن تجربه به عمق جانش بنشیند. نگذاشته حادثه مفت و مجانی از زندگی‌ش عبور کند. در حادثه‌ درنگ کرده،‌ درگیر آن شده و به آگاهی رسیده. ارزش قضیه را فهمیده. حاصل زندگی‌ش شده «تجربه‌ی زیسته».

می‌دانی برای همه‌مان پیش می‌آید که حادثه‌ای را تجربه کنیم اما برای همه‌مان تبدیل به «تجربه‌ی زیسته» نمی‌شود. آنچه با خودمان از آن رویداد به در می‌بریم،‌ یا آن «خودی» که از زیر آوارش بیرون می‌کشیم کسی است که آن تجربه‌ را زیسته.



مابعدالتحریر:

شده بعد از تجربه‌ای با خودت چرتکه کنی و بگویی نه! عالم این‌جور کار نمی‌کند. و بعد انتظارت جور دیگر شده باشد.
من نوشتم حادثه و طوفان. اما برای رسیدن به تجربه ‌ی زیسته، شود حرفی بزنیم که بعد دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست. بسا خواندن کتابی تجربه‌ی زیسته بسازد برایت.
4
آفت تکبر در هنر
یا

محال است چیزی را یاد بگیریم که از قبل فکر می‌کنیم بلدیم

ساده و منطقی. وقتی از خودمان مطمئن باشیم «من که خودم فلان چیز را بلدم» اصلاً دریچه‌ای برای ورود آگاهی جدید باقی نمی‌گذاریم. بسیاری از مهارت‌هایی که یاد نمی‌گیریم پشت سد همین تکبر معطل مانده.

مثلاً؟ همین نوشتن.
اگر در حال سخت‌تر شدن نیست شاید اصلاً در حال حرکت نیستیم. اگر بهتر نمی‌شویم شاید داریم بدتر می‌شویم. بالاخره تلاش اثر دارد. در حرکتی و رشدی و تغییری ظاهر می‌شود.

کلاسی و آموزشی نمی‌گیریم. فارغیم از تحصیل و آموختن. شکایت داریم از بخت بداختر و چشم‌انتظارانیم تا روزی استادی استعداد بی‌نظیرمان را کشف کند و بگوید وای فلانی عجب متنی برای آن غروب غم‌انگیز نوشتی تو از ویرجینیا وولف هم بهتری.
چُرت خرگوشی‌مان پاره می‌شود اگر یک پاتیل نویس بگوید که پشت همان در تکبرمان ول معطل مانده‌ایم.

این‌ها که گفتم به نیت ستایش آموزش و تواضع آموزه‌گیری بود. رشد بی‌درد که نمی‌شود. اصلاً تغییر بی‌رنجِ دل کندن از عادت‌های منِ گذشته و جان گذاشتن برای خلقِ منِ جدید با مهارت‌ها و عادت‌های جدید؟


مابعدالتحریر:

صُپ شَمبه خودم را نصیحت می‌کنم تا روزهای سخت و شلوغ، کم نیاورم. ایام جیک‌جیکِ سامر دارد تمام می‌شود.‌ فهرستی نوشته‌ام از خوشی‌هایی که خواستم و جا مانده. پس انداز می‌کنم برای تابستان بعدی که بی‌ایده نمانم.

جیک‌جیکِ summer شما چطور پیش رفت؟ فکری برای «وینتر ایز کامینگ» برداشتید؟
👍75🍾2