نظام ارزشی چیست
یا
سَرم بِره حرفم نمیره
گفتهبودم قصهی راه موفقیت با سحرخیزی یا حتی هدفگذاری شروع نمیشود. اولِ قصه با تعریف نظام ارزشیمان شروع میشود. اما ارزشها چه هستند؟
ارزشها تمایل عمیق قلبی ما هستند برای این که میخواهیم چگونه انسانی باشیم و میخواهیم با آدمیان و جهانمان چگونه ارتباط برقرار کنیم.
هدف چیزیست که میخواهیم بهدست بیاوریم. ارزشها یعنی میخواهیم چگونه رفتار کنیم. چه زمانی که به هدفمان رسیدهایم و همهچیز ایدهآل است، چه زمانی که به هدف نرسیدهایم و شرایط هیچ مطابق میلمان نیست.
ارزشها یعنی از نظر شما چه کاری خوب است و چگونه انجام دادنش مطلوب شماست؟ شما به چه رفتاری تأیید و اعتبار میدهید؟
مثلاً «مراقبت از خانواده» برای شما ارزش است. چنین رفتارهایی را تحسین میکنید. با انجام اقدامی در این جهت احساس ارزشمندی دارید. میخواهید چنین انسانی باشید و اینگونه رفتار کنید.
حالا یک فرصت شغلی جذاب سر راهتان سبز شده که ۶۰ درصد درآمد بیشتری دارد اما مجبورتان میکند که ۴ روز در هفته، دور از خانواده باشید.
ارزشهای شما قطبنمای زندگیتان میشوند و برای انتخاب به شما جهت میدهند. در این مثال، اگر خانواده در شرایط بحران مالی نباشد، دست به چه انتخابی میبرید؟ شاید بنشینید و در یک جلسهی خانوادگی جنبههای مختلفش را بررسی کنید و به انتخاب برسید. (البته اگر دیکتاتوری و اقتدارگرایی از ارزشهایتان باشد دیگر قضیهی جلسهی خانوادگی و تصمیمگیری جمعی منحل است).
وقتی ارزشهایمان را بشناسیم تعیین تکلیف و انتخاب آسانتر است. البته که در زندگی روزهایی هم پیش میآید که لازم است بین ارزشهایمان هم اولویتبندی کنیم. مثلاً دو راهی سختی باشد و مجبور شویم ارزشی را قربانی کنیم برای تأمین ارزش والاتری.
و عاقبت اینکه هدفهایمان باید در خدمت ارزشهایمان باشند.
اگر موفقیت را رسیدن به هدف تعریف کنیم، به قدر فاصلهای که تا رسیدن به هدف داریم، موفق نیستیم. لابد زمان زیادی ببرد. قصهی اهداف بلند مدت را که میدانید. ولی برای رقصیدن به ساز ارزشهایمان از همین حالا میتوانیم شروع کنیم.
بله جامعه میگوید تا فلان دستاورد را نداشتهباشی، تا به فلان هدف نرسیدهای موفق نیستی. اما اگر بگوییم موفقیت یعنی زندگی کردن بر اساس ارزشهایمان، حالا کنترل بیشتری داریم و میتوانیم با هر انتخاب به خودمان تأیید و اعتبار بدهیم و احساس کنیم که ارزشمندیم.
فردا برگردم که چندتا تقلب بنویسم برای کشف ارزشهای خودمان و اولویتبندیشان؟
یا
سَرم بِره حرفم نمیره
گفتهبودم قصهی راه موفقیت با سحرخیزی یا حتی هدفگذاری شروع نمیشود. اولِ قصه با تعریف نظام ارزشیمان شروع میشود. اما ارزشها چه هستند؟
ارزشها تمایل عمیق قلبی ما هستند برای این که میخواهیم چگونه انسانی باشیم و میخواهیم با آدمیان و جهانمان چگونه ارتباط برقرار کنیم.
هدف چیزیست که میخواهیم بهدست بیاوریم. ارزشها یعنی میخواهیم چگونه رفتار کنیم. چه زمانی که به هدفمان رسیدهایم و همهچیز ایدهآل است، چه زمانی که به هدف نرسیدهایم و شرایط هیچ مطابق میلمان نیست.
ارزشها یعنی از نظر شما چه کاری خوب است و چگونه انجام دادنش مطلوب شماست؟ شما به چه رفتاری تأیید و اعتبار میدهید؟
مثلاً «مراقبت از خانواده» برای شما ارزش است. چنین رفتارهایی را تحسین میکنید. با انجام اقدامی در این جهت احساس ارزشمندی دارید. میخواهید چنین انسانی باشید و اینگونه رفتار کنید.
حالا یک فرصت شغلی جذاب سر راهتان سبز شده که ۶۰ درصد درآمد بیشتری دارد اما مجبورتان میکند که ۴ روز در هفته، دور از خانواده باشید.
ارزشهای شما قطبنمای زندگیتان میشوند و برای انتخاب به شما جهت میدهند. در این مثال، اگر خانواده در شرایط بحران مالی نباشد، دست به چه انتخابی میبرید؟ شاید بنشینید و در یک جلسهی خانوادگی جنبههای مختلفش را بررسی کنید و به انتخاب برسید. (البته اگر دیکتاتوری و اقتدارگرایی از ارزشهایتان باشد دیگر قضیهی جلسهی خانوادگی و تصمیمگیری جمعی منحل است).
وقتی ارزشهایمان را بشناسیم تعیین تکلیف و انتخاب آسانتر است. البته که در زندگی روزهایی هم پیش میآید که لازم است بین ارزشهایمان هم اولویتبندی کنیم. مثلاً دو راهی سختی باشد و مجبور شویم ارزشی را قربانی کنیم برای تأمین ارزش والاتری.
و عاقبت اینکه هدفهایمان باید در خدمت ارزشهایمان باشند.
اگر موفقیت را رسیدن به هدف تعریف کنیم، به قدر فاصلهای که تا رسیدن به هدف داریم، موفق نیستیم. لابد زمان زیادی ببرد. قصهی اهداف بلند مدت را که میدانید. ولی برای رقصیدن به ساز ارزشهایمان از همین حالا میتوانیم شروع کنیم.
بله جامعه میگوید تا فلان دستاورد را نداشتهباشی، تا به فلان هدف نرسیدهای موفق نیستی. اما اگر بگوییم موفقیت یعنی زندگی کردن بر اساس ارزشهایمان، حالا کنترل بیشتری داریم و میتوانیم با هر انتخاب به خودمان تأیید و اعتبار بدهیم و احساس کنیم که ارزشمندیم.
فردا برگردم که چندتا تقلب بنویسم برای کشف ارزشهای خودمان و اولویتبندیشان؟
👍5❤3✍2
برگهی تقلب پر ارزش
گاه تجربههای زیستهمان موجب میشوند نظام ارزشیمان تغییر کند، اولویتهایمان جابهجا شوند و حتی شناختمان از خودمان تغییر کند.
برای کشف ارزشهایمان این روشها را پیشنهاد میکنم:
۱.
زندگیتان را به چند حوزه تقسیم کنید و ارزشهایتان را در هرکدام بررسی کنید. مثلاً حوزهی روابط، تحصیلات و شغل،تفریحات و ... . حالا در هر حوزه از خودتان بپرسید میخواهید چگونه انسانی باشید و چگونه رفتار کنید. مثلاً میخواهم چگونه روابطی داشتهباشم؟ میخواهم در این روابط چه رفتارهایی انجام دهم؟
۲.
دقایقی چشم ببیند و خیال کنید تولد هشتاد سالگیتان است. حالا چگونه انسانی هستید؟ چه روابطی داشتهاید و چه کسانی در کنارتان هستند؟
به خودتان میگویید حیف که زمان زیادی را صرف کردم برای نگرانی دربارهی .... (پاسخ دهید)
حیف که زمان کمی را صرف این کارها کردم... (پاسخ شما)
اگر به گذشته برمیگشتم در زندگی این تغییرات را ایجاد میکردم...
بعد از پاسخ به این سؤال شمع تولدتان را فوت کنید. چشم باز کنید چون آرزویتان برآورده شده و حالا فرصت دارید آنگونه زندگی کنید.
۳.
این راه میتواند کمی غمگینتان کند. فرض کنید مجلس ترحیم خودتان است و چند نفر از نزدیکانتان باقی ماندهاند و در مورد شما صحبت میکنند. چه کسانی هستند؟ چه روابطی با شما داشتند؟ دربارهی شما و ویژگیهای رفتاریتان چه میگویند؟
۴.
این روش حتی از قبلی هم بیشتر غمگینم میکند. اما کمک عمیقتری بود تا ارزشهای اصیل زندگیم را کشف کنم. فرض کنید حضرت عزرائیل بهمان سر زده و یواشکی رفاقتی قبضی تحویلمان داده که تاریخش برای یک سال دیگر است. فقط یک سال از عمرمان باقی مانده. ارتباطمان با دیگران، خودمان و دنیا چگونه تغییر میکند؟
۵.
فهرستی از ارزشها را به ضمیمه تقدیم میکنم. مطالعه کنید. ایده بگیرید و پیش بروید.
گاه تجربههای زیستهمان موجب میشوند نظام ارزشیمان تغییر کند، اولویتهایمان جابهجا شوند و حتی شناختمان از خودمان تغییر کند.
برای کشف ارزشهایمان این روشها را پیشنهاد میکنم:
۱.
زندگیتان را به چند حوزه تقسیم کنید و ارزشهایتان را در هرکدام بررسی کنید. مثلاً حوزهی روابط، تحصیلات و شغل،تفریحات و ... . حالا در هر حوزه از خودتان بپرسید میخواهید چگونه انسانی باشید و چگونه رفتار کنید. مثلاً میخواهم چگونه روابطی داشتهباشم؟ میخواهم در این روابط چه رفتارهایی انجام دهم؟
۲.
دقایقی چشم ببیند و خیال کنید تولد هشتاد سالگیتان است. حالا چگونه انسانی هستید؟ چه روابطی داشتهاید و چه کسانی در کنارتان هستند؟
به خودتان میگویید حیف که زمان زیادی را صرف کردم برای نگرانی دربارهی .... (پاسخ دهید)
حیف که زمان کمی را صرف این کارها کردم... (پاسخ شما)
اگر به گذشته برمیگشتم در زندگی این تغییرات را ایجاد میکردم...
بعد از پاسخ به این سؤال شمع تولدتان را فوت کنید. چشم باز کنید چون آرزویتان برآورده شده و حالا فرصت دارید آنگونه زندگی کنید.
۳.
این راه میتواند کمی غمگینتان کند. فرض کنید مجلس ترحیم خودتان است و چند نفر از نزدیکانتان باقی ماندهاند و در مورد شما صحبت میکنند. چه کسانی هستند؟ چه روابطی با شما داشتند؟ دربارهی شما و ویژگیهای رفتاریتان چه میگویند؟
۴.
این روش حتی از قبلی هم بیشتر غمگینم میکند. اما کمک عمیقتری بود تا ارزشهای اصیل زندگیم را کشف کنم. فرض کنید حضرت عزرائیل بهمان سر زده و یواشکی رفاقتی قبضی تحویلمان داده که تاریخش برای یک سال دیگر است. فقط یک سال از عمرمان باقی مانده. ارتباطمان با دیگران، خودمان و دنیا چگونه تغییر میکند؟
۵.
فهرستی از ارزشها را به ضمیمه تقدیم میکنم. مطالعه کنید. ایده بگیرید و پیش بروید.
❤7✍1👍1
آب آتشفام
این روزها با شاطرها میروم با مطربها برمیگردم. امروز هم از صبحی سر همان کلاسِ با کلاس دیروزم. اما عصر میتوانم بروم خانه و چُرت مرغوب بزنم* و غصه نخورم که در این گرما با عطر تنم چه کنم.
اگر به خودم باشد دوست دارم تابستانها من باشم و سجاده و چادر گلگلی و ایوان دلباز امامزادهای غمبرانداز در ییلاق. البته که زیر مِهپاشهای صحن و سرای حرم نجف جهان دیگریست، اما خب! من قانعم.
من، بادهی گرماییِ مغزپخت. شدهام شکل یک پیاله بستنی آب شده. وانیلی بهتر است یا توت فرنگی؟!
* خیال خام!
تازه بعد از این کلاس هم که به خانه برسم، هنوز یک ساعت از کلاس کتابچهنویسی عقب هستم. هستم تا غروب.
این روزها با شاطرها میروم با مطربها برمیگردم. امروز هم از صبحی سر همان کلاسِ با کلاس دیروزم. اما عصر میتوانم بروم خانه و چُرت مرغوب بزنم* و غصه نخورم که در این گرما با عطر تنم چه کنم.
اگر به خودم باشد دوست دارم تابستانها من باشم و سجاده و چادر گلگلی و ایوان دلباز امامزادهای غمبرانداز در ییلاق. البته که زیر مِهپاشهای صحن و سرای حرم نجف جهان دیگریست، اما خب! من قانعم.
من، بادهی گرماییِ مغزپخت. شدهام شکل یک پیاله بستنی آب شده. وانیلی بهتر است یا توت فرنگی؟!
* خیال خام!
تازه بعد از این کلاس هم که به خانه برسم، هنوز یک ساعت از کلاس کتابچهنویسی عقب هستم. هستم تا غروب.
❤10🍾3✍2😁1
لنگه به لنگه
بعد از سهشب و سه روز عروسی*، برنامهی شنبه را نوشته بودم «هیچ کاری».
باید لنگهی جوراب کوچولوهه را به وصال نیمهی گمشدهاش میرساندم. گردالیِ توی ماشین لباسشویی را چرخاندم که آیفون شروع کرد دِلِلِنگ دِلِلِنگ دِلِلِنگ. لابیمن جدید دنبال کسی میگشت که به بقالی محل زنگ زده. پرسیدم با کدام واحد کار دارد گفت فلان. توضیح دادم که من واحد یکصد و فلانم.
لابیمنهای جدید هیچوقت خوشحالمان نمیکنند. تا این کارهای پیچیده را یاد بگیرند دردسر داریم. تازه اگر هر دو طرف معامله شانس بیاوریم که طرف به خاطر بیاتیکتی با یکی از همسایهها دست به یقه نشود.
لباس جدیدشان هم شده فیروزهای زشت. اگر این رنگ اسمی هم داشته باشد، همینی که من گفتم درستتر است. آخر این که رنگ رسمی نیست. به همه هم که نمیآید. همچین رنگی تنشان کنی بعد انتظار رفتار لابیمن گراند هتل فلانجا را داشتهباشی؟
با خودم مرور میکنم که سیاه برای حفاظت (سکیوریتی)، سفید برای لابیمن، کِرِم برای نگهبانی و سبز برای باغبانی، مثلاً آبی هم خدمات و نظافت. دیگر چی؟
مچ خودم را میگیرم که مگر گراند هتل فلانجاست؟! اتفاقاً همین رنگ با همین استانداردها بهتر است. اگر خیلی هنر داری پاشو یکی از این پاتیلهای نیمپز را برسان به کانال.
لنگه جورابه پیدا شده، اعمال رختشویی (به جای لاندری) جمع شده. کمی گردگیری و باشگاه و بعد بنشینم پای هزارتا کتابی که این هفته باید تحویل بدهم.
*وقتهایی که سر شلوغ میشوم مامان میگوید اووهووو تو که عروسی کار داری.
بعد از سهشب و سه روز عروسی*، برنامهی شنبه را نوشته بودم «هیچ کاری».
باید لنگهی جوراب کوچولوهه را به وصال نیمهی گمشدهاش میرساندم. گردالیِ توی ماشین لباسشویی را چرخاندم که آیفون شروع کرد دِلِلِنگ دِلِلِنگ دِلِلِنگ. لابیمن جدید دنبال کسی میگشت که به بقالی محل زنگ زده. پرسیدم با کدام واحد کار دارد گفت فلان. توضیح دادم که من واحد یکصد و فلانم.
لابیمنهای جدید هیچوقت خوشحالمان نمیکنند. تا این کارهای پیچیده را یاد بگیرند دردسر داریم. تازه اگر هر دو طرف معامله شانس بیاوریم که طرف به خاطر بیاتیکتی با یکی از همسایهها دست به یقه نشود.
لباس جدیدشان هم شده فیروزهای زشت. اگر این رنگ اسمی هم داشته باشد، همینی که من گفتم درستتر است. آخر این که رنگ رسمی نیست. به همه هم که نمیآید. همچین رنگی تنشان کنی بعد انتظار رفتار لابیمن گراند هتل فلانجا را داشتهباشی؟
با خودم مرور میکنم که سیاه برای حفاظت (سکیوریتی)، سفید برای لابیمن، کِرِم برای نگهبانی و سبز برای باغبانی، مثلاً آبی هم خدمات و نظافت. دیگر چی؟
مچ خودم را میگیرم که مگر گراند هتل فلانجاست؟! اتفاقاً همین رنگ با همین استانداردها بهتر است. اگر خیلی هنر داری پاشو یکی از این پاتیلهای نیمپز را برسان به کانال.
لنگه جورابه پیدا شده، اعمال رختشویی (به جای لاندری) جمع شده. کمی گردگیری و باشگاه و بعد بنشینم پای هزارتا کتابی که این هفته باید تحویل بدهم.
*وقتهایی که سر شلوغ میشوم مامان میگوید اووهووو تو که عروسی کار داری.
❤5✍1👍1💔1
عنوان را نجات بده دختر
امروز پاتیلمان مورد ارزیابی شتابزده قرار گرفت. در دورهی مدیریت رسانهی شخصی اعداد و ارقام آبرومندی بهدست آوردیم -من زیر سایهی نگاه توجه شما-.
اما عنوان!
قدیمتر (کمتر از ۷۰ روز پیش) برای انتخاب عنوان مطالب پاتیل، ذوق زیادی داشتم. عنوانهای یکی دو خطی. انگار نمایشنامهی کاندیدای پولیتزر. خیلی هم دوستشان داشتم. اصلاً خوش میگذشت. انتخاب عنوان -تیتر- برای یک متن سیصد کلمهای ماجراجویی معرکهای بود.
اما یک روزی دست کشیدم. لابد شبیه امروز، شلوغ و شلخته و کلافه بودهام. شاید هم متنی آماده داشتم اما هرچه نشستم فرشتهی الهام نیامده بزند روی شانهام و توی گوشم پچپچه کند.
برای نجات عنوانهای پاتیل، با خودم قرارداد جدیدی ثبت کردم. اگر نوشتن پاتیل، نیم ساعت طول کشیده، حداقل نیمساعت برای رسیدن به عنوانِ شایسته، صبر و تلاش خرج کنم.
علیالحساب با خودم در صلحم که اگر بعضی وقتها هم نشد، نشد. اولویت متن است.
امروز که از ساعت ۱۱ جاماندنم. ۱:۱۱ به همان اندازه آبرومند میشود؟!
امروز پاتیلمان مورد ارزیابی شتابزده قرار گرفت. در دورهی مدیریت رسانهی شخصی اعداد و ارقام آبرومندی بهدست آوردیم -من زیر سایهی نگاه توجه شما-.
اما عنوان!
قدیمتر (کمتر از ۷۰ روز پیش) برای انتخاب عنوان مطالب پاتیل، ذوق زیادی داشتم. عنوانهای یکی دو خطی. انگار نمایشنامهی کاندیدای پولیتزر. خیلی هم دوستشان داشتم. اصلاً خوش میگذشت. انتخاب عنوان -تیتر- برای یک متن سیصد کلمهای ماجراجویی معرکهای بود.
اما یک روزی دست کشیدم. لابد شبیه امروز، شلوغ و شلخته و کلافه بودهام. شاید هم متنی آماده داشتم اما هرچه نشستم فرشتهی الهام نیامده بزند روی شانهام و توی گوشم پچپچه کند.
برای نجات عنوانهای پاتیل، با خودم قرارداد جدیدی ثبت کردم. اگر نوشتن پاتیل، نیم ساعت طول کشیده، حداقل نیمساعت برای رسیدن به عنوانِ شایسته، صبر و تلاش خرج کنم.
علیالحساب با خودم در صلحم که اگر بعضی وقتها هم نشد، نشد. اولویت متن است.
امروز که از ساعت ۱۱ جاماندنم. ۱:۱۱ به همان اندازه آبرومند میشود؟!
👍11❤4
بدم نمیآید نویسنده هم شوم
میگفت «بالاخره خواستن و دوست داشتن یکی هستند یا نیستند؟»
دوست داشتنی که به حرکت وا نداردمان، هیچ. پوچ. یک احساس تزئینی. احساسات هم که میآیند و میروند. مبنای خوبی برای تصمیمگیری نیستند.
اما با خواستن، چنانی که ما را به حرکت وادارد قصه جور دیگر شود. نه آنکه خواستن توانستن باشد -عمرنات پتاسیم-. خواستن اگر به عمل و اقدام و حرکت نزدیکمان کند اثر دارد.
بیشتر وقتها در تشخیص خواستههایمان هم شفاف نیستیم. کسی گفته که میخواهد نویسنده شود اما نمینویسد، من میشنوم که میگوید «البته نویسنده بودن هم بامزه است، بدم نمیآید نویسنده باشم. اگر نویسنده بشوم آن امتیاز و این اعتبار را به دست می آورم...»
خواستهاش شاید همان امتیاز و اعتبار باشد.
برای آنکه دستمان به دامن فرشتهی الهام برسد لازم است بهایی بپردازیم. زحمتش را بکشیم. حرکت کنیم. قدمی برداریم. رنجی را تاب بیاوریم. شاید اولین رنج حسِ احمق بودن یا بیکفایت بودن در آغاز هر راه جدیدی.
این پاتیل نوشتنها و انتشار روزانه ریاضت است، اما کمترین بهایی است که به پرداختش متعهد شدهام. متعهد شدهام چون نوشتن خواستهی من است نه فقط علاقهای که میآید و هوسی که میرود.
همین حالا کانالت را راه بینداز دختر/پسر.
همان اول هم بنویس اصلاً همین است که هست، هر چقدر احمق باشم یا نابلد، هر روز مینویسم و منتشر میکنم. با ننوشتن که بهتر نمیشویم. غیر از این است؟
میگفت «بالاخره خواستن و دوست داشتن یکی هستند یا نیستند؟»
دوست داشتنی که به حرکت وا نداردمان، هیچ. پوچ. یک احساس تزئینی. احساسات هم که میآیند و میروند. مبنای خوبی برای تصمیمگیری نیستند.
اما با خواستن، چنانی که ما را به حرکت وادارد قصه جور دیگر شود. نه آنکه خواستن توانستن باشد -عمرنات پتاسیم-. خواستن اگر به عمل و اقدام و حرکت نزدیکمان کند اثر دارد.
بیشتر وقتها در تشخیص خواستههایمان هم شفاف نیستیم. کسی گفته که میخواهد نویسنده شود اما نمینویسد، من میشنوم که میگوید «البته نویسنده بودن هم بامزه است، بدم نمیآید نویسنده باشم. اگر نویسنده بشوم آن امتیاز و این اعتبار را به دست می آورم...»
خواستهاش شاید همان امتیاز و اعتبار باشد.
برای آنکه دستمان به دامن فرشتهی الهام برسد لازم است بهایی بپردازیم. زحمتش را بکشیم. حرکت کنیم. قدمی برداریم. رنجی را تاب بیاوریم. شاید اولین رنج حسِ احمق بودن یا بیکفایت بودن در آغاز هر راه جدیدی.
این پاتیل نوشتنها و انتشار روزانه ریاضت است، اما کمترین بهایی است که به پرداختش متعهد شدهام. متعهد شدهام چون نوشتن خواستهی من است نه فقط علاقهای که میآید و هوسی که میرود.
همین حالا کانالت را راه بینداز دختر/پسر.
همان اول هم بنویس اصلاً همین است که هست، هر چقدر احمق باشم یا نابلد، هر روز مینویسم و منتشر میکنم. با ننوشتن که بهتر نمیشویم. غیر از این است؟
👍11❤7
الان چی پوشیدی؟
یا
اتفاقهای خوب کِی میافتد؟
«- تیم فوتبال مورد علاقهی من پارسال زیاد خوب بازی نکرد.
ولی امسال احتمال بُردشون خیلی زیاده...
+ بازیکن جدید گرفتهن؟
- نه، کفشهای جدید خریدهن! »*
برای دستیابی به نتایج جدید، چه چیزی را تغییر دهیم؟ کفش نو بخریم؟!
البته که خرید کفش و لباس نو میتواند تنوع بدهد و حال آدم را خوش کند. اما وقتی منجر به تغییر رفتارمان نشود که به درد نمیخورد.
برای دونده شدن، افزون بر کفش و لباس خوب، نیاز داریم به آموزش و تکنیک و تمرین. لازم است کیفیتهایی را در خودمان تغییر دهیم تا نتایج متفاوتی بهدست آوریم.
حالا چه میشود اگر بگویم تغییر کفش و لباس هم میتواند به تغییر رفتارمان کمک کند؟
مثلاً مشکل کف پای صاف دارید و نمیتوانید برای زمان طولانی بایستید یا راه بروید. انتخاب کفش و کفی مناسب میتواند به این تغییر رفتار کمک کند.
هزار سال پیش در ده فرمان نویسندگی رضا امیرخانی دیدهبودم که میگفت دیگران که نویسندگی را یک شغل جدی حساب نمیکنند، حداقل خودمان، خودمان را جدی بگیریم.
در همان اولین فرمان نوشتهبود: «با پایجامه ننويسيم! دقیقا منظورم همان پیژاما است. نوشتن، کاری است به شدت حرفهای. حالا که نمیتوان به همه توصیه کرد که محل کار داشته باشند برای کاری به اسمِ نوشتن، دستِ کم میتوان توصیه کرد که لباسِ کار داشته باشند! صبح کمی جابهجا شوند و لباسِ کار بپوشند و بعد در محلی مخصوصِ نوشتن، ولو حمامِ آپارتمان، بنویسند...»
برای دستیابی به نتایج مورد علاقهمان لازم است طرز فکرمان را تغییر دهیم. به اشتباهات تکرار شوندهمان آگاه شویم و به دنبال تغییر رفتارمان باشیم. تغییراتی در خودمان.
* از کتاب «اتفاقهای خوب کِی میافتد؟». کتابی که مفاهیم روانشناختی را با داستانهای مصور و شخصیتهای کمیک بیان میکند.
یا
اتفاقهای خوب کِی میافتد؟
«- تیم فوتبال مورد علاقهی من پارسال زیاد خوب بازی نکرد.
ولی امسال احتمال بُردشون خیلی زیاده...
+ بازیکن جدید گرفتهن؟
- نه، کفشهای جدید خریدهن! »*
برای دستیابی به نتایج جدید، چه چیزی را تغییر دهیم؟ کفش نو بخریم؟!
البته که خرید کفش و لباس نو میتواند تنوع بدهد و حال آدم را خوش کند. اما وقتی منجر به تغییر رفتارمان نشود که به درد نمیخورد.
برای دونده شدن، افزون بر کفش و لباس خوب، نیاز داریم به آموزش و تکنیک و تمرین. لازم است کیفیتهایی را در خودمان تغییر دهیم تا نتایج متفاوتی بهدست آوریم.
حالا چه میشود اگر بگویم تغییر کفش و لباس هم میتواند به تغییر رفتارمان کمک کند؟
مثلاً مشکل کف پای صاف دارید و نمیتوانید برای زمان طولانی بایستید یا راه بروید. انتخاب کفش و کفی مناسب میتواند به این تغییر رفتار کمک کند.
هزار سال پیش در ده فرمان نویسندگی رضا امیرخانی دیدهبودم که میگفت دیگران که نویسندگی را یک شغل جدی حساب نمیکنند، حداقل خودمان، خودمان را جدی بگیریم.
در همان اولین فرمان نوشتهبود: «با پایجامه ننويسيم! دقیقا منظورم همان پیژاما است. نوشتن، کاری است به شدت حرفهای. حالا که نمیتوان به همه توصیه کرد که محل کار داشته باشند برای کاری به اسمِ نوشتن، دستِ کم میتوان توصیه کرد که لباسِ کار داشته باشند! صبح کمی جابهجا شوند و لباسِ کار بپوشند و بعد در محلی مخصوصِ نوشتن، ولو حمامِ آپارتمان، بنویسند...»
برای دستیابی به نتایج مورد علاقهمان لازم است طرز فکرمان را تغییر دهیم. به اشتباهات تکرار شوندهمان آگاه شویم و به دنبال تغییر رفتارمان باشیم. تغییراتی در خودمان.
* از کتاب «اتفاقهای خوب کِی میافتد؟». کتابی که مفاهیم روانشناختی را با داستانهای مصور و شخصیتهای کمیک بیان میکند.
❤12👍5🍾1
آشفتگیه، باید ببخشید
صبحی یکی از کانالهای مورد علاقهام صوتی گذاشته بود از رنج بیتابیش، که نمیتواند بنویسد. بلبل توی دهانم را سفت گرفتم و نظر ننوشتم که خب همینهایی که گفتی را تایپ کن. به نظرم اگر از خریطهش، کمی صبر بردارد و پای نوشته خرج کند حتماً میشود متن پختهای بیرون کشید.
لبخند معذب آدمها پیش چشمم رژه میروند. صدای بلندِ در گوشی حرف زدن پیرزن کنار دستیام انعکاس دارد. لابد گوشش سنگین بود و نمیدانست همه دارند این حرفهای قایمکیاش را میشنوند.
امروز به اندازه کافی احمق بودم؟ فرصتی پیش آمدهبود تا کنار چند تنی از همیشگیهایم باشم. پیش آنها میتوانم با خیال راحت احمق باشم بیآنکه نگران قضاوتی شوم یا از حس ارزشمندیم چکهای کم شود.
خوب شد صبحی، برای کانال مورد علاقه نظر صادر نفرمودم که نوشتن به این آسانی، چرا نتوانی. اصلاً یادم نمیآید چرا داشتم در واژهدان سر و کله میزدم دنبال کلمهی شاهد.
لابد کارمای همان فکر و خیال صبحی بوده که تا این وقت شب پاتیل بار نگذاشتم. حالا با چشم نیمهباز هذیان و آشفتگی ردیف میکنم چون به متن پختهای نرسیدم. ایدههای فوریام جا نیفتادند. وقت متمرکز نگذاشتم و خلاصه پوچ.
صبحی یکی از کانالهای مورد علاقهام صوتی گذاشته بود از رنج بیتابیش، که نمیتواند بنویسد. بلبل توی دهانم را سفت گرفتم و نظر ننوشتم که خب همینهایی که گفتی را تایپ کن. به نظرم اگر از خریطهش، کمی صبر بردارد و پای نوشته خرج کند حتماً میشود متن پختهای بیرون کشید.
لبخند معذب آدمها پیش چشمم رژه میروند. صدای بلندِ در گوشی حرف زدن پیرزن کنار دستیام انعکاس دارد. لابد گوشش سنگین بود و نمیدانست همه دارند این حرفهای قایمکیاش را میشنوند.
امروز به اندازه کافی احمق بودم؟ فرصتی پیش آمدهبود تا کنار چند تنی از همیشگیهایم باشم. پیش آنها میتوانم با خیال راحت احمق باشم بیآنکه نگران قضاوتی شوم یا از حس ارزشمندیم چکهای کم شود.
خوب شد صبحی، برای کانال مورد علاقه نظر صادر نفرمودم که نوشتن به این آسانی، چرا نتوانی. اصلاً یادم نمیآید چرا داشتم در واژهدان سر و کله میزدم دنبال کلمهی شاهد.
لابد کارمای همان فکر و خیال صبحی بوده که تا این وقت شب پاتیل بار نگذاشتم. حالا با چشم نیمهباز هذیان و آشفتگی ردیف میکنم چون به متن پختهای نرسیدم. ایدههای فوریام جا نیفتادند. وقت متمرکز نگذاشتم و خلاصه پوچ.
👍12❤3
وجدانت درد نکند
یا
گروگانگیری
«تسلیم شدن به احساس گناه مثل حق السکوت دادن است»*.
متخصصینِ احساس گناه شاید مادران باشند، هم در کشیدنش هم درد دادنش (القای آن به فرزندان). اصلا همان روزی که در بیمارستان بچه را در آغوش مادر جا میکنند، افزونهی وجدان درد هم در ایشان نصب میکنند.
خانم ناخنکار با چشمهای پُر نگاهم کرد و بنا گذاشت به تعریف که صبحی با کودکش بیصبری کرده. عصبانی شده. سرش داد کشیده. خسته شده چون هر روز برای رفتن به مهد، سر انتخاب لباس ماجرا دارند. فکر میکرد حالا برایش هدیهای بخرد یا کاری کند که از دل بچه در بیاورد. همان تسلیم شدن.
پیشتر هم نگران بود و با مشتریها مشورت میکرد که کدام دبستان هفهش زبانه مناسبتر است. نگران است که با انتخاب بد، به آیندهی کودکش آسیب زدهباشد. هی نگرانی و خودخوری که ای کاش فلان کار را کرده/نکرده بودم. کاش مادر بهتری بودم.
خانم همکارش همین رنج وجدان درد را از مادرش میکشد! کاش فرزند بهتری برای مادرم میبودم. عذاب وجدان دارد که مادر زنگ زد و من وسط کار بودم، مجبور شدم زود قطع کنم. کاش مینشستم به حرف هایش گوش بدهم.
یکی از دوستانم، عملاً مورد حملهی لفظی همکارش قرار گرفته، هیچ پاسخی هم نداده فقط قطع همکاری کرده. حالا با دردی که توی صدایش هم معلوم است میپرسد «من کار اشتباهی کردم؟» چون فلانی گفته تو اشتباه کردی و نباید به توقعات خودخواهانه و بیجای من «نه» بگویی.
ما چه کار میکنیم؟ «نه» نمیگوییم از ترس همین وجدان دردها. به خودمان اجازهی زندگی نمیدهیم، با همین فشارها.
برای شما هم پیش آمده که مادری، دوستی، یاری بخواهد با القای حس عذاب وجدان، شما را کنترل کند و رفتارتان را تغییر دهد؟
آیا حس کردهاید زندگیتان را گروگان گرفتهاند؟
*
کتاب «اتفاقهای خوب کِی میافتد؟»
یا
گروگانگیری
«تسلیم شدن به احساس گناه مثل حق السکوت دادن است»*.
متخصصینِ احساس گناه شاید مادران باشند، هم در کشیدنش هم درد دادنش (القای آن به فرزندان). اصلا همان روزی که در بیمارستان بچه را در آغوش مادر جا میکنند، افزونهی وجدان درد هم در ایشان نصب میکنند.
خانم ناخنکار با چشمهای پُر نگاهم کرد و بنا گذاشت به تعریف که صبحی با کودکش بیصبری کرده. عصبانی شده. سرش داد کشیده. خسته شده چون هر روز برای رفتن به مهد، سر انتخاب لباس ماجرا دارند. فکر میکرد حالا برایش هدیهای بخرد یا کاری کند که از دل بچه در بیاورد. همان تسلیم شدن.
پیشتر هم نگران بود و با مشتریها مشورت میکرد که کدام دبستان هفهش زبانه مناسبتر است. نگران است که با انتخاب بد، به آیندهی کودکش آسیب زدهباشد. هی نگرانی و خودخوری که ای کاش فلان کار را کرده/نکرده بودم. کاش مادر بهتری بودم.
خانم همکارش همین رنج وجدان درد را از مادرش میکشد! کاش فرزند بهتری برای مادرم میبودم. عذاب وجدان دارد که مادر زنگ زد و من وسط کار بودم، مجبور شدم زود قطع کنم. کاش مینشستم به حرف هایش گوش بدهم.
یکی از دوستانم، عملاً مورد حملهی لفظی همکارش قرار گرفته، هیچ پاسخی هم نداده فقط قطع همکاری کرده. حالا با دردی که توی صدایش هم معلوم است میپرسد «من کار اشتباهی کردم؟» چون فلانی گفته تو اشتباه کردی و نباید به توقعات خودخواهانه و بیجای من «نه» بگویی.
ما چه کار میکنیم؟ «نه» نمیگوییم از ترس همین وجدان دردها. به خودمان اجازهی زندگی نمیدهیم، با همین فشارها.
برای شما هم پیش آمده که مادری، دوستی، یاری بخواهد با القای حس عذاب وجدان، شما را کنترل کند و رفتارتان را تغییر دهد؟
آیا حس کردهاید زندگیتان را گروگان گرفتهاند؟
*
کتاب «اتفاقهای خوب کِی میافتد؟»
❤15👍2💔1
آیا هرگز با آراستن محیط اطرافتان، خودتان را ابراز کردهاید؟
برای آراستن و تزئین اتاق و خانهتان، توجه میکنید که «من را چگونه معرفی میکند؟»
یا حتی برای عکس گرفتن، مایلید چه عناصری حتماً در تصاویرتان باشد؟
آیا برای زینت دیوارها، تابلویی انتخاب کردهاید؟
از میخ کوفتن به دیوار بیزارم. وقتی به این خانه آمدم همهی دیوارها یکی دو تا میخ داشت. حال من؟ فرصت طلایی! برای اولین بار میتوانستم بیاندوه میخ کوبیدن به سینهی دیوار، تابلو انتخاب کنم.
سال اول فقط یک تابلوی مخملی از نقاشی «دختری با گوشوارهی مروارید» داشتم. بعدتر، از خانهی علی سهتا تابلوی نقاشی کوچک و یک تخته وایتبرد به میراث آوردم و آویختند گَل میخهای لخت خانه.
در خانهی علی انواع نقاشی و تابلوی پوسترهای ورزشی و سینمایی و طبیعت هم بود. چیزهایی که شخصیت و علاقهمندیها و دغدغههای او را ابراز میکرد. اما انتخاب من نبودند.
من هم فارست گامپ را دوست دارم. سختکوشی و بلندپروازی ایلان ماسک را تحسین میکنم. قلهی فلان هم چشمگیر است.
اما نشستنِ هیچ کدامشان روی در و دیوار خانه برایم الهامبخش نیست، خوشحالم نمیکند. «من» را ابراز نمیکند.
میگویم شما هم چشم و دلتان میرود برای همهی عکسهایی که پشت سر طرف، کتابخانهای ست؟
هربار در تصویری کتابخانهای پشت سر کسی ببینم، چشم میدوانم تا بفهمم چندتا کتاب را از عطف و طرح جلدشان میشناسم.
برای آراستن و تزئین اتاق و خانهتان، توجه میکنید که «من را چگونه معرفی میکند؟»
یا حتی برای عکس گرفتن، مایلید چه عناصری حتماً در تصاویرتان باشد؟
آیا برای زینت دیوارها، تابلویی انتخاب کردهاید؟
از میخ کوفتن به دیوار بیزارم. وقتی به این خانه آمدم همهی دیوارها یکی دو تا میخ داشت. حال من؟ فرصت طلایی! برای اولین بار میتوانستم بیاندوه میخ کوبیدن به سینهی دیوار، تابلو انتخاب کنم.
سال اول فقط یک تابلوی مخملی از نقاشی «دختری با گوشوارهی مروارید» داشتم. بعدتر، از خانهی علی سهتا تابلوی نقاشی کوچک و یک تخته وایتبرد به میراث آوردم و آویختند گَل میخهای لخت خانه.
در خانهی علی انواع نقاشی و تابلوی پوسترهای ورزشی و سینمایی و طبیعت هم بود. چیزهایی که شخصیت و علاقهمندیها و دغدغههای او را ابراز میکرد. اما انتخاب من نبودند.
من هم فارست گامپ را دوست دارم. سختکوشی و بلندپروازی ایلان ماسک را تحسین میکنم. قلهی فلان هم چشمگیر است.
اما نشستنِ هیچ کدامشان روی در و دیوار خانه برایم الهامبخش نیست، خوشحالم نمیکند. «من» را ابراز نمیکند.
میگویم شما هم چشم و دلتان میرود برای همهی عکسهایی که پشت سر طرف، کتابخانهای ست؟
هربار در تصویری کتابخانهای پشت سر کسی ببینم، چشم میدوانم تا بفهمم چندتا کتاب را از عطف و طرح جلدشان میشناسم.
❤14👍6
یک سر و دو-سه هزار سودا
هزارتا کتاب دور تا دور خودش چیده. به هر کدام نوکی میزند. بیحاصل. تمرکز ندارد. هر کدام را که باز میکند، به نظرش، آن یکی مهمتر است، سومیه بهتر است، چهاردهمیه جذابتر است.
سرش را به هیچ کاری نمیسپرد. پر از اضطراب و تشویش.
قدرت انتخاب و تصمیمگیریش هم ته کشیده. دیگر معیار هم ندارد. فقط میداند هزار کتاب نخوانده و دو هزار کار نکرده دارد. میخواهد در کمترین زمان با بالاترین بهرهوری به نتایج عظیم برسد. به جبران هزار سال کار نکردن.
البته هزار ساله که نیست، هنوز. اما انتظار داشت مثلاً با آهنگ گسترش صنعت چاپ و نشر پیش برود و همهی کتابهای خوب عالم را تا حالا خواندهباشد. آن هم نه فقط در یک رشته، در همهی رشتهها. هم نمایشنامهها را خوانده باشد هم کتابهای مدیریتی و روانشناسی و علوم سیاسی و اجتماعی. هم تاریخ هنر نقاشی را بشناسد هم تاریخ اجتماعی تحول تسلیحات بشر را. خب البته همهش کار یکی دو تا دایرةالمعارف عمومی و تخصصی ست. اما انتظار او چیزیست شبیه همان ترانهی معروف آبجیز «وقتی که بزرگ شدم».
کمی نفس بکشید.
پیش میآید دیگر. میترسد با تمرکز روی یک کار، فرصتهای بهتر را از دست بدهد. در عوض چه کار میکند؟
همان فرصت را با همین ترسیدن و اقدام نکردن میبازد. عاقبت دست خالی. انگار از ترس مرگ، خودکشی کردن. چون فرصت کافی برای همهچیزدان شدن ندارد، پس هیچ کاری نمیکند. میزند به اسرافِ عمر. به اهمال کاری.
چرا؟ فقط چون ترسیده با پرداختن به یک کار، فرصتهای بهتر دیگر را از دست بدهد و عقب بیفتد. از کی؟ از همهی عالم که بالاخره یکجورهایی رقیبش هستند.
هزارتا کتاب دور تا دور خودش چیده. به هر کدام نوکی میزند. بیحاصل. تمرکز ندارد. هر کدام را که باز میکند، به نظرش، آن یکی مهمتر است، سومیه بهتر است، چهاردهمیه جذابتر است.
سرش را به هیچ کاری نمیسپرد. پر از اضطراب و تشویش.
قدرت انتخاب و تصمیمگیریش هم ته کشیده. دیگر معیار هم ندارد. فقط میداند هزار کتاب نخوانده و دو هزار کار نکرده دارد. میخواهد در کمترین زمان با بالاترین بهرهوری به نتایج عظیم برسد. به جبران هزار سال کار نکردن.
البته هزار ساله که نیست، هنوز. اما انتظار داشت مثلاً با آهنگ گسترش صنعت چاپ و نشر پیش برود و همهی کتابهای خوب عالم را تا حالا خواندهباشد. آن هم نه فقط در یک رشته، در همهی رشتهها. هم نمایشنامهها را خوانده باشد هم کتابهای مدیریتی و روانشناسی و علوم سیاسی و اجتماعی. هم تاریخ هنر نقاشی را بشناسد هم تاریخ اجتماعی تحول تسلیحات بشر را. خب البته همهش کار یکی دو تا دایرةالمعارف عمومی و تخصصی ست. اما انتظار او چیزیست شبیه همان ترانهی معروف آبجیز «وقتی که بزرگ شدم».
کمی نفس بکشید.
پیش میآید دیگر. میترسد با تمرکز روی یک کار، فرصتهای بهتر را از دست بدهد. در عوض چه کار میکند؟
همان فرصت را با همین ترسیدن و اقدام نکردن میبازد. عاقبت دست خالی. انگار از ترس مرگ، خودکشی کردن. چون فرصت کافی برای همهچیزدان شدن ندارد، پس هیچ کاری نمیکند. میزند به اسرافِ عمر. به اهمال کاری.
چرا؟ فقط چون ترسیده با پرداختن به یک کار، فرصتهای بهتر دیگر را از دست بدهد و عقب بیفتد. از کی؟ از همهی عالم که بالاخره یکجورهایی رقیبش هستند.
👍10❤9💔1
ضعفِ دفترچه
گمانم این ماجرا یک تجربهی مشترک بینال باشد (بینال خیلیها، ملتها، امتها، نژادها، گونهها حتی).
خاصترین و زیباترین و الهامبخشترین دفتر دنیا را پیدا کردهایم و خداتومن هم پول بالایش دادهایم. اما به قول ننه سال بهش گشته و هنوز نمیدانیم میخواهیم باهاش چه کار کنیم. اگر در همین یک سال هفهشتای دیگر هم اضافه نکردهباشیم.
من که عاقبت مجبور شدم همهی این قشنگها را هدیه بدهم تا بار وجدانِ درد استفاده نکردنش بیفتد گردن یکی دیگر. نقشهی پلیدی به نظر میرسد اما تنبیه دردناکی هم هست.
بدتر از دفترهای زیبای خالی هم چیزی هست؟ بله دفترچههای زشت و زیبای نیمهکاره. دو سه صفحهای چیزکی نوشتهایم و بعد دیگر رها شده.
چرا اینجوری میشود؟
چون خیال میکنیم ممکن است با نوشتههای ناخوبمان آن زیبایی را خراب کنیم؟
بیچاره دفترچهه دارد التماس میکند «بیا بنویس لامصب! مگر کمالگرا نیستی؟ کمال و سپید بختیِ منِ دفتر در این است که برگههایم را سیاه کنی. کمالِ توی آدم هم در این است که بنویسی، تمرینکنی، رشد کنی، در انجام دادن کاری بهتر شوی. آخر با انجام ندادنش که بهتر نمیشوی. مگر در اهمالکاری».
مابعدالتحریر:
راستی یک بار کسی گفته بود «چیزکی» کلمهی زیبایی نیست و اصیل نیست و دمدستی و بیارزش است و از این حرفها. خواستم بگویم آقای ناصرخسرو قبادیانی خیلی از این کلمهه و این مدل ترکیبات کاف دار استفاده کرده، در سفرنامهاش.
گمانم این ماجرا یک تجربهی مشترک بینال باشد (بینال خیلیها، ملتها، امتها، نژادها، گونهها حتی).
خاصترین و زیباترین و الهامبخشترین دفتر دنیا را پیدا کردهایم و خداتومن هم پول بالایش دادهایم. اما به قول ننه سال بهش گشته و هنوز نمیدانیم میخواهیم باهاش چه کار کنیم. اگر در همین یک سال هفهشتای دیگر هم اضافه نکردهباشیم.
من که عاقبت مجبور شدم همهی این قشنگها را هدیه بدهم تا بار وجدانِ درد استفاده نکردنش بیفتد گردن یکی دیگر. نقشهی پلیدی به نظر میرسد اما تنبیه دردناکی هم هست.
بدتر از دفترهای زیبای خالی هم چیزی هست؟ بله دفترچههای زشت و زیبای نیمهکاره. دو سه صفحهای چیزکی نوشتهایم و بعد دیگر رها شده.
چرا اینجوری میشود؟
چون خیال میکنیم ممکن است با نوشتههای ناخوبمان آن زیبایی را خراب کنیم؟
بیچاره دفترچهه دارد التماس میکند «بیا بنویس لامصب! مگر کمالگرا نیستی؟ کمال و سپید بختیِ منِ دفتر در این است که برگههایم را سیاه کنی. کمالِ توی آدم هم در این است که بنویسی، تمرینکنی، رشد کنی، در انجام دادن کاری بهتر شوی. آخر با انجام ندادنش که بهتر نمیشوی. مگر در اهمالکاری».
مابعدالتحریر:
راستی یک بار کسی گفته بود «چیزکی» کلمهی زیبایی نیست و اصیل نیست و دمدستی و بیارزش است و از این حرفها. خواستم بگویم آقای ناصرخسرو قبادیانی خیلی از این کلمهه و این مدل ترکیبات کاف دار استفاده کرده، در سفرنامهاش.
❤15👍4👎1💔1
از تعالی فرهنگی تا خرافات تئاتری
یا
بیایید gossip کنیم
فکرش را میکردید که دربارهی نمایشها هم شایعه و خرافاتی وجود داشته باشد؟ امروز یک چاق و چلهاش را برایتان آوردهام!
پشتسر «رؤیای شب نیمهی تابستان» نمایشنامهی شکسپیر حرفهاییست. با این که متن کمدیِ جذاب و پرطرفداریست اما انگار نفرینشده است. میگویند هر بار که این کار اجرا میرود بلایی سر عواملش میآید.
از جدی بودن این شایعه میشود بگویم سال ۹۸ که در تهران اجرا میشد آزاده صمدی آسیب دید و پایش شکست. از یک جایی هربار کارگردان میآمد و درد دل میگفت که بازیگرانش مصدوم میشوند. البته که از عقل دور نیست چون طراحی صحنهی خاص و میزانسن پرتحرکی داشت و در اجراهای متوالی، بازیگران مثل فوتبالیستها تعویض میشدند.
در فیلم «انجمن شاعران مرده» هم شخصیت نیل، میرود تا نقش پاک را در همین نمایش بازی کند و بعد از اولین شب اجرا میفهمد آن بلا را سر زندگیش آوردهاند و میرود که آن بلا را سر خودش بیاورد. تلگرافی گفتم تا اگر خودتان فیلم را ندیدهاید چیزی لو نرود.
یا
بیایید gossip کنیم
فکرش را میکردید که دربارهی نمایشها هم شایعه و خرافاتی وجود داشته باشد؟ امروز یک چاق و چلهاش را برایتان آوردهام!
پشتسر «رؤیای شب نیمهی تابستان» نمایشنامهی شکسپیر حرفهاییست. با این که متن کمدیِ جذاب و پرطرفداریست اما انگار نفرینشده است. میگویند هر بار که این کار اجرا میرود بلایی سر عواملش میآید.
از جدی بودن این شایعه میشود بگویم سال ۹۸ که در تهران اجرا میشد آزاده صمدی آسیب دید و پایش شکست. از یک جایی هربار کارگردان میآمد و درد دل میگفت که بازیگرانش مصدوم میشوند. البته که از عقل دور نیست چون طراحی صحنهی خاص و میزانسن پرتحرکی داشت و در اجراهای متوالی، بازیگران مثل فوتبالیستها تعویض میشدند.
در فیلم «انجمن شاعران مرده» هم شخصیت نیل، میرود تا نقش پاک را در همین نمایش بازی کند و بعد از اولین شب اجرا میفهمد آن بلا را سر زندگیش آوردهاند و میرود که آن بلا را سر خودش بیاورد. تلگرافی گفتم تا اگر خودتان فیلم را ندیدهاید چیزی لو نرود.
👍8❤7
لاس نزن با کلمهها حرومزاده
این را شازده فریاد کشید وقتی خدمتکار خانه، برای طفره رفتن از پاسخ افتادهبود به جمله بازی.
آنقدر از این حرف خوشم آمد که تا خانه از تماشاخانه چند بار با خودم مرور کردم.
نام نمایش «بازیخانهی قیاسالدین معالفارق» نوشتهی محمد مساوات.
لاس زدن با کلمهها هم خوش میگذردها. اصلاً دلبازی با متن. اینجور سر و کله زدن و عشق کردن با هر پلان فیلم. لذت حسابی از همینهایی که داریم. اگر به نوشتن دست ببریم و همین احوال و خوشی را همراهش کنیم که دیگر واویلا. خوشی روی خوشی.
این را شازده فریاد کشید وقتی خدمتکار خانه، برای طفره رفتن از پاسخ افتادهبود به جمله بازی.
آنقدر از این حرف خوشم آمد که تا خانه از تماشاخانه چند بار با خودم مرور کردم.
نام نمایش «بازیخانهی قیاسالدین معالفارق» نوشتهی محمد مساوات.
لاس زدن با کلمهها هم خوش میگذردها. اصلاً دلبازی با متن. اینجور سر و کله زدن و عشق کردن با هر پلان فیلم. لذت حسابی از همینهایی که داریم. اگر به نوشتن دست ببریم و همین احوال و خوشی را همراهش کنیم که دیگر واویلا. خوشی روی خوشی.
❤9🍾5👍4
دِرِس کُد Dress Code
یا
این چیه پوشیدی باز؟
امروز صبح دیدم پیغامی آمده در فلان گروه با آدمهای کَت و کلفت بیزنسی. خانمی برایمان dress code مشخص کرده با لهجهی همان دختره مامامیا ماماسیتا -اسم خودش هم واجآرایی ش داشت- که لطفاً فرمال تا اسمارت کژوال بپوشید با تم سرمهای و سفید. رنگ لباسهای دبستانم. برزخ احوال شدیم سَر صُپی. بعد که معلوم شد چند نفری بهشان برخورده مدیر مجموعهه آمد و توضیح داد که شمایان باید شیکپوشترینهای صنعت خودتان باشید! عجایب روزگار.
آقایان که با پیراهن هاوایی هم میآیند و تیشرت صورتی هم میپوشند، بیخیال عالم. خانمها اما عصبی میشوند اگر مجبور شوند مثل دبستان همهشان یکرنگ بپوشند.
اصلاً همین لباس پوشیدن شیوهای برای ابراز خودمان است. لباس ما خیلی چیزها دربارهمان میگوید. دربارهی کسبوکارمان هم. دربارهی سبک زندگی یا حتی برنامهی آن روزمان هم.
جلسهی قبل چرتکه کردم که رنگ سرمهای اصلاً مناسب نیست چون با فرشِ سالن و تزئینات در و دیوار هتل یکی میشود. حالا همین رنگ را توصیه کردهاند.
رنگ مشکی با روسری و کراوات سبز و قرمز هم لباس فرم عوامل برگزارکنندهست. بین رنگهای رسمی چیز دیگری باقی نمیماند. همینجوری برای خودمان هم انتخاب سخت است. حالا با این اُرد جدید، چطور هماهنگ شویم؟! کجا بروم دامن سرمهای بخرم؟
مابعدالتحریر:
من کارمند هتل یا مجموعهی برگزار کننده نیستما! خودم یک مهمان شرکت کننده در آن رویداد باکلاسم😅
یا
این چیه پوشیدی باز؟
امروز صبح دیدم پیغامی آمده در فلان گروه با آدمهای کَت و کلفت بیزنسی. خانمی برایمان dress code مشخص کرده با لهجهی همان دختره مامامیا ماماسیتا -اسم خودش هم واجآرایی ش داشت- که لطفاً فرمال تا اسمارت کژوال بپوشید با تم سرمهای و سفید. رنگ لباسهای دبستانم. برزخ احوال شدیم سَر صُپی. بعد که معلوم شد چند نفری بهشان برخورده مدیر مجموعهه آمد و توضیح داد که شمایان باید شیکپوشترینهای صنعت خودتان باشید! عجایب روزگار.
آقایان که با پیراهن هاوایی هم میآیند و تیشرت صورتی هم میپوشند، بیخیال عالم. خانمها اما عصبی میشوند اگر مجبور شوند مثل دبستان همهشان یکرنگ بپوشند.
اصلاً همین لباس پوشیدن شیوهای برای ابراز خودمان است. لباس ما خیلی چیزها دربارهمان میگوید. دربارهی کسبوکارمان هم. دربارهی سبک زندگی یا حتی برنامهی آن روزمان هم.
جلسهی قبل چرتکه کردم که رنگ سرمهای اصلاً مناسب نیست چون با فرشِ سالن و تزئینات در و دیوار هتل یکی میشود. حالا همین رنگ را توصیه کردهاند.
رنگ مشکی با روسری و کراوات سبز و قرمز هم لباس فرم عوامل برگزارکنندهست. بین رنگهای رسمی چیز دیگری باقی نمیماند. همینجوری برای خودمان هم انتخاب سخت است. حالا با این اُرد جدید، چطور هماهنگ شویم؟! کجا بروم دامن سرمهای بخرم؟
مابعدالتحریر:
من کارمند هتل یا مجموعهی برگزار کننده نیستما! خودم یک مهمان شرکت کننده در آن رویداد باکلاسم
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍12❤5🍾1
شبیه شبیه آنتیگون
یا
ادای صدای مردم
دیشب به تماشای تئاتر «شبیه شبیه آنتیگون» نشستم در تالار مولوی. مطابق خلاصه داستانِ اعلام شده همان آنتیگون بود با اطوار تعزیهخوانی.
خلاصهٔ تراژدی آنتیگون در یک ساعت یعنی حذف خیلی گفتوگوها، مفاهیم و بحثهای در گرفته. شخصیتهای پرداخته شده در متن، اینجا یک لایه و نازک و نحیف میشوند. مثلاً سیاهی کرئون سیاهتر از متن اصلی به چشم میزند، چون سهمش در مذاکره و تلاش برای کنار آمدن با آنتیگون را نمیبینیم. بقیهی نفرات هم همانطور.
استادم جلال تهرانی میگوید «تئاتر» اینطور شکل میگیرد که کسی در مقابل سرنوشت مقدرش میایستد و با آن میجنگد. میگوید آیینهای نمایشی (مثل تعزیه) در تعریف تئاتر نمیگنجد چون شخصیتها تسلیم تقدیرشان هستند و هر گامی که برمیدارند از پذیرش و در مسیر اجرای آن تقدیر است.
در این اجرا شاید تنها کسی که با تقدیرش در افتاد همان کرئون بود.
اگر ساختارشکنی و آوانگارد بودن را تقلیل بدهیم تا همان حریص بودن به ممنوعهها، این تئاتر ساختارشکن هم حساب میشود چون بازیگر زن هم میزنند زیر آواز و دیالوگهای مقفیٰ را مثل شبیهخوانان اجرا میکنند. البته که زیبا هم بود.
تمایز دیگری که اثر ادعا میکرد، صدای مردم بود. آثار کلاسیک -بهطور مشخص تراژدیها- همه یکسر به زندگی شاهان و شهزادگان و درباریان میپردازد. آنتیگون شاهزاده خانم است، برادرانش شاه و شاهزاده، نامزدش هایمن شاهزاده. هیچ جا ردپایی از قصهی زندگی مردم عادی نیست. حتی نگهبانان لاشه را هم فقط در حد مأموریت و نسبتشان با دربار میبینیم.
اما این اثر مدعی اجرایی از صدای مردم عادیست. ژست قشنگی هم میشود، خاصه در جشنوارههای خارجکی، در مقام گروهی از ایران -این اثر برندهی جوایز خارجکی هم هست-. به عنوان پاساژ در متن، لابهلای قصهی دربار، دخترکانی با لباسهای یکدست میآیند و کلماتی را تکرار میکنند. یکبار در حد غرولند که ما قصه نداریم و دیده نمیشویم و همهچیز دربارهی آنهاست. یکبار از سبوعیت و اقتدار و دیکتاتوری کرئون به زبان همراهی و همسویی میگویند. یکبار حرف از این است که ما ترسیدهبودیم پس اقدامی نکردیم. یکبار مقاومت و شجاعت آنتیگون را تحسین میکنند و دست بالا بگویند که ما دوست داشتیم آنتیگون باشیم ولی نیستیم، «ما شبیه هستیم، شبیه شبیه آنتیگون».
شاکی بودم که خب؟! اگر همهشان یکرنگ و یک دست هستند و بی قصهای که ارزش تعریف داشتهباشد... این که باز هم میشود استفادهی ابزاری. مردم واقعاً کلمهی بَرنده است.
یا
ادای صدای مردم
دیشب به تماشای تئاتر «شبیه شبیه آنتیگون» نشستم در تالار مولوی. مطابق خلاصه داستانِ اعلام شده همان آنتیگون بود با اطوار تعزیهخوانی.
خلاصهٔ تراژدی آنتیگون در یک ساعت یعنی حذف خیلی گفتوگوها، مفاهیم و بحثهای در گرفته. شخصیتهای پرداخته شده در متن، اینجا یک لایه و نازک و نحیف میشوند. مثلاً سیاهی کرئون سیاهتر از متن اصلی به چشم میزند، چون سهمش در مذاکره و تلاش برای کنار آمدن با آنتیگون را نمیبینیم. بقیهی نفرات هم همانطور.
استادم جلال تهرانی میگوید «تئاتر» اینطور شکل میگیرد که کسی در مقابل سرنوشت مقدرش میایستد و با آن میجنگد. میگوید آیینهای نمایشی (مثل تعزیه) در تعریف تئاتر نمیگنجد چون شخصیتها تسلیم تقدیرشان هستند و هر گامی که برمیدارند از پذیرش و در مسیر اجرای آن تقدیر است.
در این اجرا شاید تنها کسی که با تقدیرش در افتاد همان کرئون بود.
اگر ساختارشکنی و آوانگارد بودن را تقلیل بدهیم تا همان حریص بودن به ممنوعهها، این تئاتر ساختارشکن هم حساب میشود چون بازیگر زن هم میزنند زیر آواز و دیالوگهای مقفیٰ را مثل شبیهخوانان اجرا میکنند. البته که زیبا هم بود.
تمایز دیگری که اثر ادعا میکرد، صدای مردم بود. آثار کلاسیک -بهطور مشخص تراژدیها- همه یکسر به زندگی شاهان و شهزادگان و درباریان میپردازد. آنتیگون شاهزاده خانم است، برادرانش شاه و شاهزاده، نامزدش هایمن شاهزاده. هیچ جا ردپایی از قصهی زندگی مردم عادی نیست. حتی نگهبانان لاشه را هم فقط در حد مأموریت و نسبتشان با دربار میبینیم.
اما این اثر مدعی اجرایی از صدای مردم عادیست. ژست قشنگی هم میشود، خاصه در جشنوارههای خارجکی، در مقام گروهی از ایران -این اثر برندهی جوایز خارجکی هم هست-. به عنوان پاساژ در متن، لابهلای قصهی دربار، دخترکانی با لباسهای یکدست میآیند و کلماتی را تکرار میکنند. یکبار در حد غرولند که ما قصه نداریم و دیده نمیشویم و همهچیز دربارهی آنهاست. یکبار از سبوعیت و اقتدار و دیکتاتوری کرئون به زبان همراهی و همسویی میگویند. یکبار حرف از این است که ما ترسیدهبودیم پس اقدامی نکردیم. یکبار مقاومت و شجاعت آنتیگون را تحسین میکنند و دست بالا بگویند که ما دوست داشتیم آنتیگون باشیم ولی نیستیم، «ما شبیه هستیم، شبیه شبیه آنتیگون».
شاکی بودم که خب؟! اگر همهشان یکرنگ و یک دست هستند و بی قصهای که ارزش تعریف داشتهباشد... این که باز هم میشود استفادهی ابزاری. مردم واقعاً کلمهی بَرنده است.
👍9
رضا براهنی نویسندهی بیرحم
زمانی که از وجود «روزگار دوزخی آقای ایاز» و سرنوشت کتاب خبر دار شدم، با خودم خیال کردم چه نویسندهی خودخواه و ستمکاری. چرا باید چنین اثر خشنی با چنین زبان تند و تیزی بنویسد. مگر چه زخمی خورده که میخواهد تلافیش را در بیاورد. (شبیه همین را دربارهی پازولینی هم فکر میکردم).
حالا اما فکر میکنم شاید هم یک جور tough love والدانه است. چنانی که انگار بگوید منِ نویسنده باید این واقعیت تلخ را به تو بگویم. راه دیگری نیست. دست بالا اگر امروز ظرفی برای شنیدنش نداری، امروز اگر میخواهی در حباب دنیای فانتزی و آبنباتی و رنگینکمانیت بنشینی خب کتاب را ببند، اما من باید بنویسم. همینقدر هم تیز و تلخ و برهنه بنویسم.
حالا میگویم نویسندهی ارزانی نیست. نمیشود مفت بخوانی و بروی. از تو بها میگیرد برای خواندن. خیال کن آن بادام تلخ را همان صفحات اول زیر دندانت میشکند، اگر تاب بیاوری میرسی به آنجایی که از شاعر بودنش عسل بنشیند به جانت. اگر رمیده نشوی و دل بدهی میبینی از فهم حقیقتی عمریست مزهی اندوه و شعف را زیر دندانت داری.
مابعدالتحریر:
خواندن براهنی را خیلی پیشنهاد میکنم. کتاب «آزاده خانم و نویسندهاش یا آشویتس خصوصی دکتر شریفی» تجربهی متفاوتی میشود، اگر تاب بیاورید! رمان پست مدرن و چندصدایی و از این حرفهاست. نه به خشونت عنوانش اما بالاخره نویسنده همان آدم است و جایی شاید از عریانی حرفها برنجید.
برای دست گرفتن کتاب «روزگار دوزخی آقای ایاز» احتیاط کنید. چند برگی اگر پیش رفتید، تا آخر همان احوال و فضا را دارد.
بعدمابعدالتحریر:
کتاب «آواز کشتگان» و لابد بقیهی آثار انقلابیش هم صفحاتی توصیف شکنجههای ساواک دارد، اما دنیایی فرق دارد با کلیشههای سهریالهای دههی فجری.
زمانی که از وجود «روزگار دوزخی آقای ایاز» و سرنوشت کتاب خبر دار شدم، با خودم خیال کردم چه نویسندهی خودخواه و ستمکاری. چرا باید چنین اثر خشنی با چنین زبان تند و تیزی بنویسد. مگر چه زخمی خورده که میخواهد تلافیش را در بیاورد. (شبیه همین را دربارهی پازولینی هم فکر میکردم).
حالا اما فکر میکنم شاید هم یک جور tough love والدانه است. چنانی که انگار بگوید منِ نویسنده باید این واقعیت تلخ را به تو بگویم. راه دیگری نیست. دست بالا اگر امروز ظرفی برای شنیدنش نداری، امروز اگر میخواهی در حباب دنیای فانتزی و آبنباتی و رنگینکمانیت بنشینی خب کتاب را ببند، اما من باید بنویسم. همینقدر هم تیز و تلخ و برهنه بنویسم.
حالا میگویم نویسندهی ارزانی نیست. نمیشود مفت بخوانی و بروی. از تو بها میگیرد برای خواندن. خیال کن آن بادام تلخ را همان صفحات اول زیر دندانت میشکند، اگر تاب بیاوری میرسی به آنجایی که از شاعر بودنش عسل بنشیند به جانت. اگر رمیده نشوی و دل بدهی میبینی از فهم حقیقتی عمریست مزهی اندوه و شعف را زیر دندانت داری.
مابعدالتحریر:
خواندن براهنی را خیلی پیشنهاد میکنم. کتاب «آزاده خانم و نویسندهاش یا آشویتس خصوصی دکتر شریفی» تجربهی متفاوتی میشود، اگر تاب بیاورید! رمان پست مدرن و چندصدایی و از این حرفهاست. نه به خشونت عنوانش اما بالاخره نویسنده همان آدم است و جایی شاید از عریانی حرفها برنجید.
برای دست گرفتن کتاب «روزگار دوزخی آقای ایاز» احتیاط کنید. چند برگی اگر پیش رفتید، تا آخر همان احوال و فضا را دارد.
بعدمابعدالتحریر:
کتاب «آواز کشتگان» و لابد بقیهی آثار انقلابیش هم صفحاتی توصیف شکنجههای ساواک دارد، اما دنیایی فرق دارد با کلیشههای سهریالهای دههی فجری.
❤12👍7
همه چیز به تعادله
مطابق تقویم، امروز باید لیست ارزشهایم را مرور کنم. ارزشهایی که در هر زمینه برای زندگی انتخاب کردهام. همانهایی که سر دو راهیها انتخاب را برایم آسان میکنند. با یکبار بیانیه نوشتن که کار تمام نمیشود. اوایل هر روز مرور میکردم. حالا دو بار در هفته.
۵ اصل اساسی دارم و ذیل هر کدام توضیحاتیست، حاصل تجربهها و زخمها. مثلاً ذیل اصل تعادل نوشتهام:
«بده-بستانِ متعادل رابطه را نگهمیدارد. خراب رفیق بودن نداریم.* همه چیز به تعادل است.»
*قبلاً داشتیم، قبلاً خیلی خراب رفیق بودم. مثلاً اعتبار خودم را خراب میکردم تا رفیقم برسد به فلان امتیازی که هوسش را دارد اما شایستگیش را نه. عاقبت؟ لگد خوردن به تهماندهی اعتبارم از همان رفیق.
حالا اگر سر درد دلتان باز شد بگویید، تعریف کنید! آن نارفیقها که دیگر اینجا دنبالمان نیستند.
مطابق تقویم، امروز باید لیست ارزشهایم را مرور کنم. ارزشهایی که در هر زمینه برای زندگی انتخاب کردهام. همانهایی که سر دو راهیها انتخاب را برایم آسان میکنند. با یکبار بیانیه نوشتن که کار تمام نمیشود. اوایل هر روز مرور میکردم. حالا دو بار در هفته.
۵ اصل اساسی دارم و ذیل هر کدام توضیحاتیست، حاصل تجربهها و زخمها. مثلاً ذیل اصل تعادل نوشتهام:
«بده-بستانِ متعادل رابطه را نگهمیدارد. خراب رفیق بودن نداریم.* همه چیز به تعادل است.»
*قبلاً داشتیم، قبلاً خیلی خراب رفیق بودم. مثلاً اعتبار خودم را خراب میکردم تا رفیقم برسد به فلان امتیازی که هوسش را دارد اما شایستگیش را نه. عاقبت؟ لگد خوردن به تهماندهی اعتبارم از همان رفیق.
حالا اگر سر درد دلتان باز شد بگویید، تعریف کنید! آن نارفیقها که دیگر اینجا دنبالمان نیستند.
👍5🍾2
اصل، ارتباط است
بین متنهای نیمهکاره میگشتم تا موضوعی پیدا کنم و پاتیل امروز را بار بگذارم. دستم رسید به متنی که گمانم پیشنویس پیامی بود. شاید هم اول داشتم دربارهی موضوع با خودم حرف میزدم جهت تجمیع آرا و نظرات تخصصیام.
«به نظرت گسترش ارتباط با آدمها، باعث میشود از علاقهمندیهایت منحرف شوی... این به نظرم یعنی اولویت من پرداختن به علاقهمندیهای خودم.
ولی آیا میخواهید که چون فلان کار مورد علاقهی شما نیست، دیگران هم بهش نپردازند؟! بقیه به علاقهمندیهای خودشان نپردازند تا شما از علاقهمندیهایتان منحرف نشوید؟ گمان نکنم واقعاً این را بخواهیدها.
از طرفی با ایزوله کردن خودتان از آدمها، میخواهید به کتابهایی بپردازید دربارهی آدمها؟ و با جدا کردن خودتان از آدمها و فرار از چالشهای روابط انسانی، میخواهید کتابهایی بنویسید دربارهی آدمها؟
-استاد کلانتری اینجور وقتها میگوید میخواهید از ادبیات و سینما آدمی بردارید که به ادبیات و سینما برگردانید؟ و برای نوشتن هولمان میدهد طرف آدمهای واقعی که در اطرافمان دیدهایم-
سالینجر که خانهای در جنگل گرفته بود و خودش را توی انباری حبس میکرد برای نوشتن، سالها در انواع محافل بوده. با هزاران نفر نویسنده و ناشر و آرتیست و خبرنگار سر و کله زده. برای شرکت در جنگ جهانی تا یک قارهی دیگه رفته، بعععععد وارد آن فاز خلوت گزینی شده».
هنوز دلم میخواهد اولویتم روابط انسانی باشد. انزواطلبی من، فقط فرار است از چالشهای این روابط. کاستیهایم در مهارتهای ارتباطی را حل نمیکند. انگار پاک کردن صورت مسئله. هیچکس بینقص نیست، اما در خلوت خودمان خیال میکنیم من که به این خوبی! بیشک مشکل از دیگران است.
البته که به مفهوم طبقه در ارتباطات هم اعتقاد دارم. در سال گذشته، مدتی از آدمیان کنارهگیری کرده بودم. در حال تغییر بودم. نه دیگر با آهنگ همنشینان پیشین همآهنگ میشدم، نه سازم با آدمهای مطلوب جدیدم کوک بود. اما بالاخره از این خلوت و انزوا هم عبور کردم و به حلقهی آدمهای با کیفیت جدیدی وارد شدم. آدمهایی که به «منِ بعد از تغییر» شبیهترند.
بین متنهای نیمهکاره میگشتم تا موضوعی پیدا کنم و پاتیل امروز را بار بگذارم. دستم رسید به متنی که گمانم پیشنویس پیامی بود. شاید هم اول داشتم دربارهی موضوع با خودم حرف میزدم جهت تجمیع آرا و نظرات تخصصیام.
«به نظرت گسترش ارتباط با آدمها، باعث میشود از علاقهمندیهایت منحرف شوی... این به نظرم یعنی اولویت من پرداختن به علاقهمندیهای خودم.
ولی آیا میخواهید که چون فلان کار مورد علاقهی شما نیست، دیگران هم بهش نپردازند؟! بقیه به علاقهمندیهای خودشان نپردازند تا شما از علاقهمندیهایتان منحرف نشوید؟ گمان نکنم واقعاً این را بخواهیدها.
از طرفی با ایزوله کردن خودتان از آدمها، میخواهید به کتابهایی بپردازید دربارهی آدمها؟ و با جدا کردن خودتان از آدمها و فرار از چالشهای روابط انسانی، میخواهید کتابهایی بنویسید دربارهی آدمها؟
-استاد کلانتری اینجور وقتها میگوید میخواهید از ادبیات و سینما آدمی بردارید که به ادبیات و سینما برگردانید؟ و برای نوشتن هولمان میدهد طرف آدمهای واقعی که در اطرافمان دیدهایم-
سالینجر که خانهای در جنگل گرفته بود و خودش را توی انباری حبس میکرد برای نوشتن، سالها در انواع محافل بوده. با هزاران نفر نویسنده و ناشر و آرتیست و خبرنگار سر و کله زده. برای شرکت در جنگ جهانی تا یک قارهی دیگه رفته، بعععععد وارد آن فاز خلوت گزینی شده».
هنوز دلم میخواهد اولویتم روابط انسانی باشد. انزواطلبی من، فقط فرار است از چالشهای این روابط. کاستیهایم در مهارتهای ارتباطی را حل نمیکند. انگار پاک کردن صورت مسئله. هیچکس بینقص نیست، اما در خلوت خودمان خیال میکنیم من که به این خوبی! بیشک مشکل از دیگران است.
البته که به مفهوم طبقه در ارتباطات هم اعتقاد دارم. در سال گذشته، مدتی از آدمیان کنارهگیری کرده بودم. در حال تغییر بودم. نه دیگر با آهنگ همنشینان پیشین همآهنگ میشدم، نه سازم با آدمهای مطلوب جدیدم کوک بود. اما بالاخره از این خلوت و انزوا هم عبور کردم و به حلقهی آدمهای با کیفیت جدیدی وارد شدم. آدمهایی که به «منِ بعد از تغییر» شبیهترند.
❤3👍3🍾3
آدم اجباری
- توی ازبکستان ریشبلندها جریمه میشن.
- چرا؟
- میشن دیگه. چند کیلومتر اینطرفتر ریش کوتاه جریمه داره، چند کیلومتر اونطرفتر ریش بلند. اینور حجاب نداشته باشی جریمه میگیرن اونور حجاب داشته باشی قبض میدن دستت...
- آدمها به همدیگه گیر میدن خوشن دیگه.
- تو چرا شکل من نیستی؟ مجبورت میکنم، زندگی رو برات سخت میکنم. مثل من نبودن جرمانگاری میشه.
- محیط هم باید برای وقوع جرم نا امن بشه.
- توی ازبکستان ریشبلندها جریمه میشن.
- چرا؟
- میشن دیگه. چند کیلومتر اینطرفتر ریش کوتاه جریمه داره، چند کیلومتر اونطرفتر ریش بلند. اینور حجاب نداشته باشی جریمه میگیرن اونور حجاب داشته باشی قبض میدن دستت...
- آدمها به همدیگه گیر میدن خوشن دیگه.
- تو چرا شکل من نیستی؟ مجبورت میکنم، زندگی رو برات سخت میکنم. مثل من نبودن جرمانگاری میشه.
- محیط هم باید برای وقوع جرم نا امن بشه.
👍14❤2✍1😁1