هیچکاری
دیروز از صبح توی خودم نبودم. هپروت بودم. به تنم وصل نبودم. تا لنگ ظهر هم طول کشید تا نعش خودم را ۱۹ طبقه بکشم ببرم باشگاه، کمی بدوانم و بجهانم و میل و دمبل. بعد تنِ دَم کردهی گرمازدهی از مزهی بیمزهی آب، حالْ بهم خورده را برگردانم پهن کنم جایی و آب هندوانه راهی حلقش کنم تا... تا چی؟ اینستاگرام بالا پایین کنم یا یوتوب ببینم؟
از غروب سهشنبه تکلیفم معلوم بود که میخواهم چهارشنبه چهها کنم و کجاها بروم و چیچیها بخرم. چهارشنبه اما هیچ کاری نکردم. این «هیچ کاری» مِنهای حداقلهای همیشگیست. یعنی مثلاً بیدار شدهام،صفحات صبحگاهی نوشتهام. مسواک زدهام. صبحانه حاضر کردهام. لاندری* و جارو و گردگیری هم. چند صفحه از آواز کشتگان براهنی را هم پیش بردم و خط و خطوط کشیدهام و بهبه گفتهام. پاتیل را هم که پیش نگاه شما بار گذاشتم.
اما از تکالیف سنگین و جدی و سرنوشتساز (!) طفره رفتهام. از آن کارها که coach میپرسد «اگر اون کاره رو انجام بدی چقدر در زندگیت تأثیر داره؟» و میگویم «خیلی!» انگار تنها راه رسیدنم باشد. رسیدن به چی/کی ؟ چه میدانم.
تا شب البته باز کارهای دیگری را از «هیچی» منها کردم.
امروز اما بادهی ناکامیام. فعلاً میروم چُرت بزنم که شب به جای رانندهی مست نگیرندم.
*شما به مجموعه کارهای مربوط به ماشین لباسشویی چیز دیگری میگویید؟ لطفاً یادم بدهید. ممنون و قدردانم.
دیروز از صبح توی خودم نبودم. هپروت بودم. به تنم وصل نبودم. تا لنگ ظهر هم طول کشید تا نعش خودم را ۱۹ طبقه بکشم ببرم باشگاه، کمی بدوانم و بجهانم و میل و دمبل. بعد تنِ دَم کردهی گرمازدهی از مزهی بیمزهی آب، حالْ بهم خورده را برگردانم پهن کنم جایی و آب هندوانه راهی حلقش کنم تا... تا چی؟ اینستاگرام بالا پایین کنم یا یوتوب ببینم؟
از غروب سهشنبه تکلیفم معلوم بود که میخواهم چهارشنبه چهها کنم و کجاها بروم و چیچیها بخرم. چهارشنبه اما هیچ کاری نکردم. این «هیچ کاری» مِنهای حداقلهای همیشگیست. یعنی مثلاً بیدار شدهام،صفحات صبحگاهی نوشتهام. مسواک زدهام. صبحانه حاضر کردهام. لاندری* و جارو و گردگیری هم. چند صفحه از آواز کشتگان براهنی را هم پیش بردم و خط و خطوط کشیدهام و بهبه گفتهام. پاتیل را هم که پیش نگاه شما بار گذاشتم.
اما از تکالیف سنگین و جدی و سرنوشتساز (!) طفره رفتهام. از آن کارها که coach میپرسد «اگر اون کاره رو انجام بدی چقدر در زندگیت تأثیر داره؟» و میگویم «خیلی!» انگار تنها راه رسیدنم باشد. رسیدن به چی/کی ؟ چه میدانم.
تا شب البته باز کارهای دیگری را از «هیچی» منها کردم.
امروز اما بادهی ناکامیام. فعلاً میروم چُرت بزنم که شب به جای رانندهی مست نگیرندم.
*شما به مجموعه کارهای مربوط به ماشین لباسشویی چیز دیگری میگویید؟ لطفاً یادم بدهید. ممنون و قدردانم.
❤4👍4🍾3
د.د.
دوست داشتم که نمایش را دوست نداشت چون دوستش دارم
چون دوستش دارم دوست داشتم که نمایش را دوست نداشت
پیچیده نگفتم. اصلاً پیچیده نمیشود. دوست داشتن کار پیچیدهای نیست. دوست داشتن آنی که از ارتباط نمیگریزد، آسانترین کار دنیا.
فیلم «انجمن شاعران مرده» را دیدهاید؟
از دیدنش طفره میرفتم اما به تکلیفی نشستم پای تماشا. مدام بلند میشدم دور اتاق میچرخیدم، دور خودم میچرخیدم، غصه میخوردم، حرص میخوردم، گریه میکردم. درد بزرگش در جان من «ارتباط» بود. نبود. هیچکس با آن بچهها حرف نمیزد. بچهها هم.
سالِ پیش همین وقتها ماهیِ توی روغن و تابه بودم که چرا فلانکی با من حرف نمیزند؟ چرا نمیگوید از چه رنجیده؟ کجا خطا کردهام؟ چه غلطی ازم سرزده؟ نشد. نگفت.
جان کیتینگ، همان عضو سابق انجمن شاعران مرده، با بچهها حرف میزد. بچهها هم.
میبینی؟ حرف نزدن با آدمها میتواند سرزندهترینها را هم، نیمهشبی، پرت کند ته درّهی خودکشی.
معلم ما هم نمایش را دوست نداشت، گمانم اذیت هم شد. نگفت. پرسیدم فقط چون مهربانید بِهِمان «نه» نمیگویید؟ گفت خوشحال و راضیست که وقتی را با ما بچهها گذرانده و اصل ارتباط را گرامی میدارد. آنقدری که «دوست داشتم نمایش را دوست نداشت چون دوستش دارم».
مابعدالتحریر:
حالا کمی بیشتر سلیقهاش را میشناسم. شاید دفعهی بعد به انتخاب بهتری رسیدیم.
بعدمابعدالتحریر:
روزی که کمی بیشتر یاد گرفتم، میان «نمایش» و «تئاتر» مرزی را قرارداد کردهام. هرکدام معنای متفاوتی.
دوست داشتم که نمایش را دوست نداشت چون دوستش دارم
چون دوستش دارم دوست داشتم که نمایش را دوست نداشت
پیچیده نگفتم. اصلاً پیچیده نمیشود. دوست داشتن کار پیچیدهای نیست. دوست داشتن آنی که از ارتباط نمیگریزد، آسانترین کار دنیا.
فیلم «انجمن شاعران مرده» را دیدهاید؟
از دیدنش طفره میرفتم اما به تکلیفی نشستم پای تماشا. مدام بلند میشدم دور اتاق میچرخیدم، دور خودم میچرخیدم، غصه میخوردم، حرص میخوردم، گریه میکردم. درد بزرگش در جان من «ارتباط» بود. نبود. هیچکس با آن بچهها حرف نمیزد. بچهها هم.
سالِ پیش همین وقتها ماهیِ توی روغن و تابه بودم که چرا فلانکی با من حرف نمیزند؟ چرا نمیگوید از چه رنجیده؟ کجا خطا کردهام؟ چه غلطی ازم سرزده؟ نشد. نگفت.
جان کیتینگ، همان عضو سابق انجمن شاعران مرده، با بچهها حرف میزد. بچهها هم.
میبینی؟ حرف نزدن با آدمها میتواند سرزندهترینها را هم، نیمهشبی، پرت کند ته درّهی خودکشی.
معلم ما هم نمایش را دوست نداشت، گمانم اذیت هم شد. نگفت. پرسیدم فقط چون مهربانید بِهِمان «نه» نمیگویید؟ گفت خوشحال و راضیست که وقتی را با ما بچهها گذرانده و اصل ارتباط را گرامی میدارد. آنقدری که «دوست داشتم نمایش را دوست نداشت چون دوستش دارم».
مابعدالتحریر:
حالا کمی بیشتر سلیقهاش را میشناسم. شاید دفعهی بعد به انتخاب بهتری رسیدیم.
بعدمابعدالتحریر:
روزی که کمی بیشتر یاد گرفتم، میان «نمایش» و «تئاتر» مرزی را قرارداد کردهام. هرکدام معنای متفاوتی.
❤8👍2
غول کتاب
معلوم نیست کتابهای نخوانده دارند غول میشوند که من بترسم؟ یا من غول شدهام و آنها از دستم در میروند. کجا میروند؟
بعضیشان از توی قفسهها خودشان را کشاندهاند لب طاقچه و برای خودشان لِنگ تاب میدهند. آنهایی که جایشان روی میزِ کوچک بود حالا رسیدهاند به آشپزخانه. آنهایی که روی میز ناهارخوری بودند حالا دارند روی تخت چُرت میزنند. این یکی را بر نمیتابم. اتاق خواب فقط برای خواب. دست بالا یک کتاب بالینی آن هم ترجیحاً غیر انگیزشی و غیر داستانی و خلاصه غیر هیجانی. که با دو سه سطر پلکها بیفتند برویم مرحلهی بعد.
امروز، شنبهی عزیزم، نیت کردم دست ببرم به ساماندهی امورشان. نشد. نتوانستم نگاه کنم توی چشم آنهایی که نخواندهام و آرزومندشان هستم.
چشم کتاب کجاست؟! چه بدانم. شاید اسمش، کار چشم را هم میکند.
صد صفحهی آخر آواز کشتگان صیدم کرد. همانجایی که سلیمان کفتربازی یاد برادر میداد. خاطرهی کفترها، ماهنی، اکبر صداقت و کمال و چقدر دوست دارم که نویسنده، شاعر است.
توی باشگاه و آرایشگاه و اینجا و آنجا کاری به ریخت گریهام ندارند. دست بالا میپرسند «چه کتابی/فیلمی؟ خوبه؟ عشقیه؟ من خیانتی دوست ندارما».
معلوم نیست کتابهای نخوانده دارند غول میشوند که من بترسم؟ یا من غول شدهام و آنها از دستم در میروند. کجا میروند؟
بعضیشان از توی قفسهها خودشان را کشاندهاند لب طاقچه و برای خودشان لِنگ تاب میدهند. آنهایی که جایشان روی میزِ کوچک بود حالا رسیدهاند به آشپزخانه. آنهایی که روی میز ناهارخوری بودند حالا دارند روی تخت چُرت میزنند. این یکی را بر نمیتابم. اتاق خواب فقط برای خواب. دست بالا یک کتاب بالینی آن هم ترجیحاً غیر انگیزشی و غیر داستانی و خلاصه غیر هیجانی. که با دو سه سطر پلکها بیفتند برویم مرحلهی بعد.
امروز، شنبهی عزیزم، نیت کردم دست ببرم به ساماندهی امورشان. نشد. نتوانستم نگاه کنم توی چشم آنهایی که نخواندهام و آرزومندشان هستم.
چشم کتاب کجاست؟! چه بدانم. شاید اسمش، کار چشم را هم میکند.
صد صفحهی آخر آواز کشتگان صیدم کرد. همانجایی که سلیمان کفتربازی یاد برادر میداد. خاطرهی کفترها، ماهنی، اکبر صداقت و کمال و چقدر دوست دارم که نویسنده، شاعر است.
توی باشگاه و آرایشگاه و اینجا و آنجا کاری به ریخت گریهام ندارند. دست بالا میپرسند «چه کتابی/فیلمی؟ خوبه؟ عشقیه؟ من خیانتی دوست ندارما».
❤13
باور میکنی؟
رفیقم تعریف میکرد که در این سالهای تنهایی با خودم خوب بودم و فکر کردم من چقدر آدم خوب و صبور و پخته و عمیقی هستم.
وارد تعهد ازدواج شد و انگار دنیا عوض شد! تازه میبیند که در مدت تنهایی یاد گرفته چطور با خودش کنار بیاید و کنار بکشد خودش را از موقعیتهای محرک. محرک خشم، محرک حسد، محرک اندوه، رنجش و موانعی برای کنترل یا آزادیاش. در واقع در مدت تنهایی، کیفیت خاصی در او تغییر نکرده بود. فقط محرکها را حذف کرده بود. خشم را تجربه نمیکرد، چون چیزی برای تحریکش وجود نداشت، نه آن که ضرورتاً ظرفیتش رشد کرده داشتهباشد.
باور میکنی هیچ کس به طور کامل خودش را نمیشناسد؟ در ارتباط با دیگران است که کمکم به درک عمیقتری از خودمان میرسیم.
در رابطه است که زخم میخوریم، اصلاً بگو از پدر و مادری که عاشقمان هستند. شفای زخم هم در رابطه ست.
نه مثل درخت که وقتی تنهاست، درختتر است؛ خلاف نظر کارگردان دوستداشتنیام -عباس کیارستمی- فکر میکنم آدمی اما در ارتباط است که آدمتر است.
رفیقم تعریف میکرد که در این سالهای تنهایی با خودم خوب بودم و فکر کردم من چقدر آدم خوب و صبور و پخته و عمیقی هستم.
وارد تعهد ازدواج شد و انگار دنیا عوض شد! تازه میبیند که در مدت تنهایی یاد گرفته چطور با خودش کنار بیاید و کنار بکشد خودش را از موقعیتهای محرک. محرک خشم، محرک حسد، محرک اندوه، رنجش و موانعی برای کنترل یا آزادیاش. در واقع در مدت تنهایی، کیفیت خاصی در او تغییر نکرده بود. فقط محرکها را حذف کرده بود. خشم را تجربه نمیکرد، چون چیزی برای تحریکش وجود نداشت، نه آن که ضرورتاً ظرفیتش رشد کرده داشتهباشد.
باور میکنی هیچ کس به طور کامل خودش را نمیشناسد؟ در ارتباط با دیگران است که کمکم به درک عمیقتری از خودمان میرسیم.
در رابطه است که زخم میخوریم، اصلاً بگو از پدر و مادری که عاشقمان هستند. شفای زخم هم در رابطه ست.
نه مثل درخت که وقتی تنهاست، درختتر است؛ خلاف نظر کارگردان دوستداشتنیام -عباس کیارستمی- فکر میکنم آدمی اما در ارتباط است که آدمتر است.
👍12❤9
دایرةالمعارف
یا
دانای کل احمق است؟
علی میگوید دو چیز خیلی سر و صدا دارد، یکی خُرده پول، یکی خُرده اطلاعات.
پیشنهاد میکنم گوگل کنید «نمودار حماقت». دربارهی چیزی ست به نام اثر دانینگ-کروگر.
قصه از این قرار است که وقتی برای اولین بار دربارهی موضوعی به آگاهی میرسیم، با همان خُرده اطلاعات، خیال میکنیم دانای کل! هستیم و با اعتماد به نفس یگانهای جَست میزنیم روی قلهی حماقت!
اگر شانس بیاوریم و غرورمان جریحهدار بشود و یک مُشت اطلاعات بیشتر بگیریم، سُر میخوریم ته درهی نا امیدی. تازه میفهمیم که وای! من هیچی نمیدانستم.
باز اگر خوششانس باشیم، ته دره رسوب نمیکنیم. وقتی مجبور شویم برای بیشتر آموختن تلاش کنیم آهسته آهسته با افزایش دانش و آگاهیمان، وضعیت اعتماد به نفس هم بهتر میشود، با شیب بسیار کند. شیب روشنگری.
در مرحلهی بعدی داریم تهدیگ دانش را در آن حوزه دندان میزنیم اما هرگز اعتماد به نفسمان هم قد قلهی حماقت نمیشود، چون میدانیم دانش بینهایت است و همیشه میشود چیز جدیدی آموخت. به این مرحله میگویند سطح پایداری (ادامه پذیری؟)
در ویکی پدیا نوشته «کروگر و دانینگ در چهار آزمون مجزا مهارت شرکتکنندگان را در زمینههای استدلال منطقی، دستور زبان انگلیسی، و حس شوخطبعی محک زدند و همزمان از ایشان خواستند که نمرهٔ خود را پیشبینی کنند. نتیجهٔ آزمونها نشان داد که شرکتکنندگانی که کمترین نمره را آورده بودند در ارزیابی خود تا بالای میانگین غلو کرده بودند و مهارت خود را دست بالا گرفته بودند. درعوض شرکتکنندگانی که بیشترین نمره را آورده بودند مهارت خود را دست کم گرفته بودند.»
مثال عینی؟! ۸۰ درصد رانندگان باور دارند که در مهارت رانندگی از ۹۰ درصد مردم بهتر هستند. شاهد؟ همین وضعیت خیابانها و آمار تخلف و تصادف.
خلاصه که علی راست گفتهبود.
یا
دانای کل احمق است؟
علی میگوید دو چیز خیلی سر و صدا دارد، یکی خُرده پول، یکی خُرده اطلاعات.
پیشنهاد میکنم گوگل کنید «نمودار حماقت». دربارهی چیزی ست به نام اثر دانینگ-کروگر.
قصه از این قرار است که وقتی برای اولین بار دربارهی موضوعی به آگاهی میرسیم، با همان خُرده اطلاعات، خیال میکنیم دانای کل! هستیم و با اعتماد به نفس یگانهای جَست میزنیم روی قلهی حماقت!
اگر شانس بیاوریم و غرورمان جریحهدار بشود و یک مُشت اطلاعات بیشتر بگیریم، سُر میخوریم ته درهی نا امیدی. تازه میفهمیم که وای! من هیچی نمیدانستم.
باز اگر خوششانس باشیم، ته دره رسوب نمیکنیم. وقتی مجبور شویم برای بیشتر آموختن تلاش کنیم آهسته آهسته با افزایش دانش و آگاهیمان، وضعیت اعتماد به نفس هم بهتر میشود، با شیب بسیار کند. شیب روشنگری.
در مرحلهی بعدی داریم تهدیگ دانش را در آن حوزه دندان میزنیم اما هرگز اعتماد به نفسمان هم قد قلهی حماقت نمیشود، چون میدانیم دانش بینهایت است و همیشه میشود چیز جدیدی آموخت. به این مرحله میگویند سطح پایداری (ادامه پذیری؟)
در ویکی پدیا نوشته «کروگر و دانینگ در چهار آزمون مجزا مهارت شرکتکنندگان را در زمینههای استدلال منطقی، دستور زبان انگلیسی، و حس شوخطبعی محک زدند و همزمان از ایشان خواستند که نمرهٔ خود را پیشبینی کنند. نتیجهٔ آزمونها نشان داد که شرکتکنندگانی که کمترین نمره را آورده بودند در ارزیابی خود تا بالای میانگین غلو کرده بودند و مهارت خود را دست بالا گرفته بودند. درعوض شرکتکنندگانی که بیشترین نمره را آورده بودند مهارت خود را دست کم گرفته بودند.»
مثال عینی؟! ۸۰ درصد رانندگان باور دارند که در مهارت رانندگی از ۹۰ درصد مردم بهتر هستند. شاهد؟ همین وضعیت خیابانها و آمار تخلف و تصادف.
خلاصه که علی راست گفتهبود.
👍5❤3
باشگاه چند صبحیها؟
میخواهید ساعت ۴ و ۵ صبح بیدار شوید که چه بشود؟ باید کار خیلی مهمی داشتهباشید. قرار است با آن بابایی که خیلی مهم است، دستهجمعی بروید کوه؟
در سریال ایفوریا -هیچم پیشنهاد نمیکنم- دخترک سحر بیدار میشد دو سه ساعتی آرا ویرا کند تا برای آن یارو چشمگیر شود.
برگردیم سراغ مثال اولی. اگر قرار باشد کلهی سحر بیدار شویم تا برویم کوه یا اردو و سفر، از قبل همه چیز را مهیا میکنیم. سناریوی دقیق را از قبل تمرین میکنیم. قبل از خواب مرور میکنیم یا حتی یادداشت میگذاریم که اول مسواک بزنم، بعد آن لباسه بعد این ادکلنه بعد هم موبایل را از شارژ بردارم بروم مرحلهی بعد.
حالا اگر بخواهیم همین را روتین کنیم چه؟
صبح بیدار شوم، اول صفحات صبحگاهی بنویسم. بعد دست و رو بشویم، چند برگ کتاب بخوانم و بعد؟ بعد باید کار مهمی باشد که برایش دلپَر بزنم.
این کارِ دو سه روز است. تازه بعد از آن است که اُفت میکنیم. سخت میشود. میگوییم خیلی حوصله میخواهد. چشممان به قله است و میگوییم کی میره این همه راهو!
خدایی تا اینجا را درست کفبینی نکردم؟
حالا چند میدهید تا برایتان رمل و اسطرلاب بریزم و دعا بنویسم که حل شود؟ هر چقدر! عمراً! مگر میشود؟
گیر و گره برنامهریزی همین است. از وسط شروع میکنیم به دو طرف. نتیجه؟ رسیدن به هیچ کجا.
قصه اصلاً با سحرخیزی و برنامهریزی شروع نمیشود که بهخاطرش یقهی خودمان را میگیریم و حس بیکفایتی به خودمان میدهیم و اگر هم زورمان برسد یک بادمجان خپلی پای چشممان میکاریم و میگوییم من خیلی تنبلم.
اول قصه از تعریف نظام ارزشیمان شروع میشود. (این یکی چیست؟ میشود فردا بگویم؟ همینجا ساعت ۱۱)
بعد از این که ارزشهای زندگیمان را کشف کردیم و اولویتها را انتخاب کردیم، حالا میشود هدفی تعریف کنیم. از اینجا به بعد کمی راهآشناتر هستید که هدف بلند مدت را خُرد کنیم به بازههای کوچکتر تا معلوم شود این ماه و این هفته باید به چه اهدافی برسیم.
اما اجازه بدهید اسم این بخشهای خُرد شده را دیگر هدف نگذاریم. اگر پروژه تعریف کنیم شاید به عمل نزدیکتر شویم. برای اقدام، تازه اینجا برنامهریزی به کار میآید. حالا میشود گامهای مشخص روزانه تعریف کرد و هدف را به تمامی از یاد برد. یکبار تصمیمها یادتان هست؟ یک بار مفصل زمان و حوصله گذاشتیم پای کشیدن نقشهی راه موفقیتمان. حالا دیگر نباید هی به قله نگاه کنیم و بگوییم کی میره این همه راهوووو!
اقدامات مشخص روزانه را دنبال میکنیم و با فاصلههای هفتگی یا ماهانه و فصلی، رصد میکنیم که چقدر پیش رفتهایم یا کجای برنامه برایمان کار نکرده. به قول عاطفه صفایی الگوی بابا! برنامهریزی- اقدام – بازخورد- اصلاح.
اگر روی اجرای اقدامات روزانه تمرکز کنیم، مرحله به مرحله بهتر میشویم. وابسته به انگیزه نخواهیم ماند و خودمان زیرپای خودمان را خالی نمیکنیم.
حالا چند میدهی برایت فال خصوصی بگیرم و دربارهی هدف و برنامهت حرف بزنیم؟
میخواهید ساعت ۴ و ۵ صبح بیدار شوید که چه بشود؟ باید کار خیلی مهمی داشتهباشید. قرار است با آن بابایی که خیلی مهم است، دستهجمعی بروید کوه؟
در سریال ایفوریا -هیچم پیشنهاد نمیکنم- دخترک سحر بیدار میشد دو سه ساعتی آرا ویرا کند تا برای آن یارو چشمگیر شود.
برگردیم سراغ مثال اولی. اگر قرار باشد کلهی سحر بیدار شویم تا برویم کوه یا اردو و سفر، از قبل همه چیز را مهیا میکنیم. سناریوی دقیق را از قبل تمرین میکنیم. قبل از خواب مرور میکنیم یا حتی یادداشت میگذاریم که اول مسواک بزنم، بعد آن لباسه بعد این ادکلنه بعد هم موبایل را از شارژ بردارم بروم مرحلهی بعد.
حالا اگر بخواهیم همین را روتین کنیم چه؟
صبح بیدار شوم، اول صفحات صبحگاهی بنویسم. بعد دست و رو بشویم، چند برگ کتاب بخوانم و بعد؟ بعد باید کار مهمی باشد که برایش دلپَر بزنم.
این کارِ دو سه روز است. تازه بعد از آن است که اُفت میکنیم. سخت میشود. میگوییم خیلی حوصله میخواهد. چشممان به قله است و میگوییم کی میره این همه راهو!
خدایی تا اینجا را درست کفبینی نکردم؟
حالا چند میدهید تا برایتان رمل و اسطرلاب بریزم و دعا بنویسم که حل شود؟ هر چقدر! عمراً! مگر میشود؟
گیر و گره برنامهریزی همین است. از وسط شروع میکنیم به دو طرف. نتیجه؟ رسیدن به هیچ کجا.
قصه اصلاً با سحرخیزی و برنامهریزی شروع نمیشود که بهخاطرش یقهی خودمان را میگیریم و حس بیکفایتی به خودمان میدهیم و اگر هم زورمان برسد یک بادمجان خپلی پای چشممان میکاریم و میگوییم من خیلی تنبلم.
اول قصه از تعریف نظام ارزشیمان شروع میشود. (این یکی چیست؟ میشود فردا بگویم؟ همینجا ساعت ۱۱)
بعد از این که ارزشهای زندگیمان را کشف کردیم و اولویتها را انتخاب کردیم، حالا میشود هدفی تعریف کنیم. از اینجا به بعد کمی راهآشناتر هستید که هدف بلند مدت را خُرد کنیم به بازههای کوچکتر تا معلوم شود این ماه و این هفته باید به چه اهدافی برسیم.
اما اجازه بدهید اسم این بخشهای خُرد شده را دیگر هدف نگذاریم. اگر پروژه تعریف کنیم شاید به عمل نزدیکتر شویم. برای اقدام، تازه اینجا برنامهریزی به کار میآید. حالا میشود گامهای مشخص روزانه تعریف کرد و هدف را به تمامی از یاد برد. یکبار تصمیمها یادتان هست؟ یک بار مفصل زمان و حوصله گذاشتیم پای کشیدن نقشهی راه موفقیتمان. حالا دیگر نباید هی به قله نگاه کنیم و بگوییم کی میره این همه راهوووو!
اقدامات مشخص روزانه را دنبال میکنیم و با فاصلههای هفتگی یا ماهانه و فصلی، رصد میکنیم که چقدر پیش رفتهایم یا کجای برنامه برایمان کار نکرده. به قول عاطفه صفایی الگوی بابا! برنامهریزی- اقدام – بازخورد- اصلاح.
اگر روی اجرای اقدامات روزانه تمرکز کنیم، مرحله به مرحله بهتر میشویم. وابسته به انگیزه نخواهیم ماند و خودمان زیرپای خودمان را خالی نمیکنیم.
حالا چند میدهی برایت فال خصوصی بگیرم و دربارهی هدف و برنامهت حرف بزنیم؟
👍7🍾6✍1
نظام ارزشی چیست
یا
سَرم بِره حرفم نمیره
گفتهبودم قصهی راه موفقیت با سحرخیزی یا حتی هدفگذاری شروع نمیشود. اولِ قصه با تعریف نظام ارزشیمان شروع میشود. اما ارزشها چه هستند؟
ارزشها تمایل عمیق قلبی ما هستند برای این که میخواهیم چگونه انسانی باشیم و میخواهیم با آدمیان و جهانمان چگونه ارتباط برقرار کنیم.
هدف چیزیست که میخواهیم بهدست بیاوریم. ارزشها یعنی میخواهیم چگونه رفتار کنیم. چه زمانی که به هدفمان رسیدهایم و همهچیز ایدهآل است، چه زمانی که به هدف نرسیدهایم و شرایط هیچ مطابق میلمان نیست.
ارزشها یعنی از نظر شما چه کاری خوب است و چگونه انجام دادنش مطلوب شماست؟ شما به چه رفتاری تأیید و اعتبار میدهید؟
مثلاً «مراقبت از خانواده» برای شما ارزش است. چنین رفتارهایی را تحسین میکنید. با انجام اقدامی در این جهت احساس ارزشمندی دارید. میخواهید چنین انسانی باشید و اینگونه رفتار کنید.
حالا یک فرصت شغلی جذاب سر راهتان سبز شده که ۶۰ درصد درآمد بیشتری دارد اما مجبورتان میکند که ۴ روز در هفته، دور از خانواده باشید.
ارزشهای شما قطبنمای زندگیتان میشوند و برای انتخاب به شما جهت میدهند. در این مثال، اگر خانواده در شرایط بحران مالی نباشد، دست به چه انتخابی میبرید؟ شاید بنشینید و در یک جلسهی خانوادگی جنبههای مختلفش را بررسی کنید و به انتخاب برسید. (البته اگر دیکتاتوری و اقتدارگرایی از ارزشهایتان باشد دیگر قضیهی جلسهی خانوادگی و تصمیمگیری جمعی منحل است).
وقتی ارزشهایمان را بشناسیم تعیین تکلیف و انتخاب آسانتر است. البته که در زندگی روزهایی هم پیش میآید که لازم است بین ارزشهایمان هم اولویتبندی کنیم. مثلاً دو راهی سختی باشد و مجبور شویم ارزشی را قربانی کنیم برای تأمین ارزش والاتری.
و عاقبت اینکه هدفهایمان باید در خدمت ارزشهایمان باشند.
اگر موفقیت را رسیدن به هدف تعریف کنیم، به قدر فاصلهای که تا رسیدن به هدف داریم، موفق نیستیم. لابد زمان زیادی ببرد. قصهی اهداف بلند مدت را که میدانید. ولی برای رقصیدن به ساز ارزشهایمان از همین حالا میتوانیم شروع کنیم.
بله جامعه میگوید تا فلان دستاورد را نداشتهباشی، تا به فلان هدف نرسیدهای موفق نیستی. اما اگر بگوییم موفقیت یعنی زندگی کردن بر اساس ارزشهایمان، حالا کنترل بیشتری داریم و میتوانیم با هر انتخاب به خودمان تأیید و اعتبار بدهیم و احساس کنیم که ارزشمندیم.
فردا برگردم که چندتا تقلب بنویسم برای کشف ارزشهای خودمان و اولویتبندیشان؟
یا
سَرم بِره حرفم نمیره
گفتهبودم قصهی راه موفقیت با سحرخیزی یا حتی هدفگذاری شروع نمیشود. اولِ قصه با تعریف نظام ارزشیمان شروع میشود. اما ارزشها چه هستند؟
ارزشها تمایل عمیق قلبی ما هستند برای این که میخواهیم چگونه انسانی باشیم و میخواهیم با آدمیان و جهانمان چگونه ارتباط برقرار کنیم.
هدف چیزیست که میخواهیم بهدست بیاوریم. ارزشها یعنی میخواهیم چگونه رفتار کنیم. چه زمانی که به هدفمان رسیدهایم و همهچیز ایدهآل است، چه زمانی که به هدف نرسیدهایم و شرایط هیچ مطابق میلمان نیست.
ارزشها یعنی از نظر شما چه کاری خوب است و چگونه انجام دادنش مطلوب شماست؟ شما به چه رفتاری تأیید و اعتبار میدهید؟
مثلاً «مراقبت از خانواده» برای شما ارزش است. چنین رفتارهایی را تحسین میکنید. با انجام اقدامی در این جهت احساس ارزشمندی دارید. میخواهید چنین انسانی باشید و اینگونه رفتار کنید.
حالا یک فرصت شغلی جذاب سر راهتان سبز شده که ۶۰ درصد درآمد بیشتری دارد اما مجبورتان میکند که ۴ روز در هفته، دور از خانواده باشید.
ارزشهای شما قطبنمای زندگیتان میشوند و برای انتخاب به شما جهت میدهند. در این مثال، اگر خانواده در شرایط بحران مالی نباشد، دست به چه انتخابی میبرید؟ شاید بنشینید و در یک جلسهی خانوادگی جنبههای مختلفش را بررسی کنید و به انتخاب برسید. (البته اگر دیکتاتوری و اقتدارگرایی از ارزشهایتان باشد دیگر قضیهی جلسهی خانوادگی و تصمیمگیری جمعی منحل است).
وقتی ارزشهایمان را بشناسیم تعیین تکلیف و انتخاب آسانتر است. البته که در زندگی روزهایی هم پیش میآید که لازم است بین ارزشهایمان هم اولویتبندی کنیم. مثلاً دو راهی سختی باشد و مجبور شویم ارزشی را قربانی کنیم برای تأمین ارزش والاتری.
و عاقبت اینکه هدفهایمان باید در خدمت ارزشهایمان باشند.
اگر موفقیت را رسیدن به هدف تعریف کنیم، به قدر فاصلهای که تا رسیدن به هدف داریم، موفق نیستیم. لابد زمان زیادی ببرد. قصهی اهداف بلند مدت را که میدانید. ولی برای رقصیدن به ساز ارزشهایمان از همین حالا میتوانیم شروع کنیم.
بله جامعه میگوید تا فلان دستاورد را نداشتهباشی، تا به فلان هدف نرسیدهای موفق نیستی. اما اگر بگوییم موفقیت یعنی زندگی کردن بر اساس ارزشهایمان، حالا کنترل بیشتری داریم و میتوانیم با هر انتخاب به خودمان تأیید و اعتبار بدهیم و احساس کنیم که ارزشمندیم.
فردا برگردم که چندتا تقلب بنویسم برای کشف ارزشهای خودمان و اولویتبندیشان؟
👍5❤3✍2
برگهی تقلب پر ارزش
گاه تجربههای زیستهمان موجب میشوند نظام ارزشیمان تغییر کند، اولویتهایمان جابهجا شوند و حتی شناختمان از خودمان تغییر کند.
برای کشف ارزشهایمان این روشها را پیشنهاد میکنم:
۱.
زندگیتان را به چند حوزه تقسیم کنید و ارزشهایتان را در هرکدام بررسی کنید. مثلاً حوزهی روابط، تحصیلات و شغل،تفریحات و ... . حالا در هر حوزه از خودتان بپرسید میخواهید چگونه انسانی باشید و چگونه رفتار کنید. مثلاً میخواهم چگونه روابطی داشتهباشم؟ میخواهم در این روابط چه رفتارهایی انجام دهم؟
۲.
دقایقی چشم ببیند و خیال کنید تولد هشتاد سالگیتان است. حالا چگونه انسانی هستید؟ چه روابطی داشتهاید و چه کسانی در کنارتان هستند؟
به خودتان میگویید حیف که زمان زیادی را صرف کردم برای نگرانی دربارهی .... (پاسخ دهید)
حیف که زمان کمی را صرف این کارها کردم... (پاسخ شما)
اگر به گذشته برمیگشتم در زندگی این تغییرات را ایجاد میکردم...
بعد از پاسخ به این سؤال شمع تولدتان را فوت کنید. چشم باز کنید چون آرزویتان برآورده شده و حالا فرصت دارید آنگونه زندگی کنید.
۳.
این راه میتواند کمی غمگینتان کند. فرض کنید مجلس ترحیم خودتان است و چند نفر از نزدیکانتان باقی ماندهاند و در مورد شما صحبت میکنند. چه کسانی هستند؟ چه روابطی با شما داشتند؟ دربارهی شما و ویژگیهای رفتاریتان چه میگویند؟
۴.
این روش حتی از قبلی هم بیشتر غمگینم میکند. اما کمک عمیقتری بود تا ارزشهای اصیل زندگیم را کشف کنم. فرض کنید حضرت عزرائیل بهمان سر زده و یواشکی رفاقتی قبضی تحویلمان داده که تاریخش برای یک سال دیگر است. فقط یک سال از عمرمان باقی مانده. ارتباطمان با دیگران، خودمان و دنیا چگونه تغییر میکند؟
۵.
فهرستی از ارزشها را به ضمیمه تقدیم میکنم. مطالعه کنید. ایده بگیرید و پیش بروید.
گاه تجربههای زیستهمان موجب میشوند نظام ارزشیمان تغییر کند، اولویتهایمان جابهجا شوند و حتی شناختمان از خودمان تغییر کند.
برای کشف ارزشهایمان این روشها را پیشنهاد میکنم:
۱.
زندگیتان را به چند حوزه تقسیم کنید و ارزشهایتان را در هرکدام بررسی کنید. مثلاً حوزهی روابط، تحصیلات و شغل،تفریحات و ... . حالا در هر حوزه از خودتان بپرسید میخواهید چگونه انسانی باشید و چگونه رفتار کنید. مثلاً میخواهم چگونه روابطی داشتهباشم؟ میخواهم در این روابط چه رفتارهایی انجام دهم؟
۲.
دقایقی چشم ببیند و خیال کنید تولد هشتاد سالگیتان است. حالا چگونه انسانی هستید؟ چه روابطی داشتهاید و چه کسانی در کنارتان هستند؟
به خودتان میگویید حیف که زمان زیادی را صرف کردم برای نگرانی دربارهی .... (پاسخ دهید)
حیف که زمان کمی را صرف این کارها کردم... (پاسخ شما)
اگر به گذشته برمیگشتم در زندگی این تغییرات را ایجاد میکردم...
بعد از پاسخ به این سؤال شمع تولدتان را فوت کنید. چشم باز کنید چون آرزویتان برآورده شده و حالا فرصت دارید آنگونه زندگی کنید.
۳.
این راه میتواند کمی غمگینتان کند. فرض کنید مجلس ترحیم خودتان است و چند نفر از نزدیکانتان باقی ماندهاند و در مورد شما صحبت میکنند. چه کسانی هستند؟ چه روابطی با شما داشتند؟ دربارهی شما و ویژگیهای رفتاریتان چه میگویند؟
۴.
این روش حتی از قبلی هم بیشتر غمگینم میکند. اما کمک عمیقتری بود تا ارزشهای اصیل زندگیم را کشف کنم. فرض کنید حضرت عزرائیل بهمان سر زده و یواشکی رفاقتی قبضی تحویلمان داده که تاریخش برای یک سال دیگر است. فقط یک سال از عمرمان باقی مانده. ارتباطمان با دیگران، خودمان و دنیا چگونه تغییر میکند؟
۵.
فهرستی از ارزشها را به ضمیمه تقدیم میکنم. مطالعه کنید. ایده بگیرید و پیش بروید.
❤7✍1👍1
آب آتشفام
این روزها با شاطرها میروم با مطربها برمیگردم. امروز هم از صبحی سر همان کلاسِ با کلاس دیروزم. اما عصر میتوانم بروم خانه و چُرت مرغوب بزنم* و غصه نخورم که در این گرما با عطر تنم چه کنم.
اگر به خودم باشد دوست دارم تابستانها من باشم و سجاده و چادر گلگلی و ایوان دلباز امامزادهای غمبرانداز در ییلاق. البته که زیر مِهپاشهای صحن و سرای حرم نجف جهان دیگریست، اما خب! من قانعم.
من، بادهی گرماییِ مغزپخت. شدهام شکل یک پیاله بستنی آب شده. وانیلی بهتر است یا توت فرنگی؟!
* خیال خام!
تازه بعد از این کلاس هم که به خانه برسم، هنوز یک ساعت از کلاس کتابچهنویسی عقب هستم. هستم تا غروب.
این روزها با شاطرها میروم با مطربها برمیگردم. امروز هم از صبحی سر همان کلاسِ با کلاس دیروزم. اما عصر میتوانم بروم خانه و چُرت مرغوب بزنم* و غصه نخورم که در این گرما با عطر تنم چه کنم.
اگر به خودم باشد دوست دارم تابستانها من باشم و سجاده و چادر گلگلی و ایوان دلباز امامزادهای غمبرانداز در ییلاق. البته که زیر مِهپاشهای صحن و سرای حرم نجف جهان دیگریست، اما خب! من قانعم.
من، بادهی گرماییِ مغزپخت. شدهام شکل یک پیاله بستنی آب شده. وانیلی بهتر است یا توت فرنگی؟!
* خیال خام!
تازه بعد از این کلاس هم که به خانه برسم، هنوز یک ساعت از کلاس کتابچهنویسی عقب هستم. هستم تا غروب.
❤10🍾3✍2😁1
لنگه به لنگه
بعد از سهشب و سه روز عروسی*، برنامهی شنبه را نوشته بودم «هیچ کاری».
باید لنگهی جوراب کوچولوهه را به وصال نیمهی گمشدهاش میرساندم. گردالیِ توی ماشین لباسشویی را چرخاندم که آیفون شروع کرد دِلِلِنگ دِلِلِنگ دِلِلِنگ. لابیمن جدید دنبال کسی میگشت که به بقالی محل زنگ زده. پرسیدم با کدام واحد کار دارد گفت فلان. توضیح دادم که من واحد یکصد و فلانم.
لابیمنهای جدید هیچوقت خوشحالمان نمیکنند. تا این کارهای پیچیده را یاد بگیرند دردسر داریم. تازه اگر هر دو طرف معامله شانس بیاوریم که طرف به خاطر بیاتیکتی با یکی از همسایهها دست به یقه نشود.
لباس جدیدشان هم شده فیروزهای زشت. اگر این رنگ اسمی هم داشته باشد، همینی که من گفتم درستتر است. آخر این که رنگ رسمی نیست. به همه هم که نمیآید. همچین رنگی تنشان کنی بعد انتظار رفتار لابیمن گراند هتل فلانجا را داشتهباشی؟
با خودم مرور میکنم که سیاه برای حفاظت (سکیوریتی)، سفید برای لابیمن، کِرِم برای نگهبانی و سبز برای باغبانی، مثلاً آبی هم خدمات و نظافت. دیگر چی؟
مچ خودم را میگیرم که مگر گراند هتل فلانجاست؟! اتفاقاً همین رنگ با همین استانداردها بهتر است. اگر خیلی هنر داری پاشو یکی از این پاتیلهای نیمپز را برسان به کانال.
لنگه جورابه پیدا شده، اعمال رختشویی (به جای لاندری) جمع شده. کمی گردگیری و باشگاه و بعد بنشینم پای هزارتا کتابی که این هفته باید تحویل بدهم.
*وقتهایی که سر شلوغ میشوم مامان میگوید اووهووو تو که عروسی کار داری.
بعد از سهشب و سه روز عروسی*، برنامهی شنبه را نوشته بودم «هیچ کاری».
باید لنگهی جوراب کوچولوهه را به وصال نیمهی گمشدهاش میرساندم. گردالیِ توی ماشین لباسشویی را چرخاندم که آیفون شروع کرد دِلِلِنگ دِلِلِنگ دِلِلِنگ. لابیمن جدید دنبال کسی میگشت که به بقالی محل زنگ زده. پرسیدم با کدام واحد کار دارد گفت فلان. توضیح دادم که من واحد یکصد و فلانم.
لابیمنهای جدید هیچوقت خوشحالمان نمیکنند. تا این کارهای پیچیده را یاد بگیرند دردسر داریم. تازه اگر هر دو طرف معامله شانس بیاوریم که طرف به خاطر بیاتیکتی با یکی از همسایهها دست به یقه نشود.
لباس جدیدشان هم شده فیروزهای زشت. اگر این رنگ اسمی هم داشته باشد، همینی که من گفتم درستتر است. آخر این که رنگ رسمی نیست. به همه هم که نمیآید. همچین رنگی تنشان کنی بعد انتظار رفتار لابیمن گراند هتل فلانجا را داشتهباشی؟
با خودم مرور میکنم که سیاه برای حفاظت (سکیوریتی)، سفید برای لابیمن، کِرِم برای نگهبانی و سبز برای باغبانی، مثلاً آبی هم خدمات و نظافت. دیگر چی؟
مچ خودم را میگیرم که مگر گراند هتل فلانجاست؟! اتفاقاً همین رنگ با همین استانداردها بهتر است. اگر خیلی هنر داری پاشو یکی از این پاتیلهای نیمپز را برسان به کانال.
لنگه جورابه پیدا شده، اعمال رختشویی (به جای لاندری) جمع شده. کمی گردگیری و باشگاه و بعد بنشینم پای هزارتا کتابی که این هفته باید تحویل بدهم.
*وقتهایی که سر شلوغ میشوم مامان میگوید اووهووو تو که عروسی کار داری.
❤5✍1👍1💔1
عنوان را نجات بده دختر
امروز پاتیلمان مورد ارزیابی شتابزده قرار گرفت. در دورهی مدیریت رسانهی شخصی اعداد و ارقام آبرومندی بهدست آوردیم -من زیر سایهی نگاه توجه شما-.
اما عنوان!
قدیمتر (کمتر از ۷۰ روز پیش) برای انتخاب عنوان مطالب پاتیل، ذوق زیادی داشتم. عنوانهای یکی دو خطی. انگار نمایشنامهی کاندیدای پولیتزر. خیلی هم دوستشان داشتم. اصلاً خوش میگذشت. انتخاب عنوان -تیتر- برای یک متن سیصد کلمهای ماجراجویی معرکهای بود.
اما یک روزی دست کشیدم. لابد شبیه امروز، شلوغ و شلخته و کلافه بودهام. شاید هم متنی آماده داشتم اما هرچه نشستم فرشتهی الهام نیامده بزند روی شانهام و توی گوشم پچپچه کند.
برای نجات عنوانهای پاتیل، با خودم قرارداد جدیدی ثبت کردم. اگر نوشتن پاتیل، نیم ساعت طول کشیده، حداقل نیمساعت برای رسیدن به عنوانِ شایسته، صبر و تلاش خرج کنم.
علیالحساب با خودم در صلحم که اگر بعضی وقتها هم نشد، نشد. اولویت متن است.
امروز که از ساعت ۱۱ جاماندنم. ۱:۱۱ به همان اندازه آبرومند میشود؟!
امروز پاتیلمان مورد ارزیابی شتابزده قرار گرفت. در دورهی مدیریت رسانهی شخصی اعداد و ارقام آبرومندی بهدست آوردیم -من زیر سایهی نگاه توجه شما-.
اما عنوان!
قدیمتر (کمتر از ۷۰ روز پیش) برای انتخاب عنوان مطالب پاتیل، ذوق زیادی داشتم. عنوانهای یکی دو خطی. انگار نمایشنامهی کاندیدای پولیتزر. خیلی هم دوستشان داشتم. اصلاً خوش میگذشت. انتخاب عنوان -تیتر- برای یک متن سیصد کلمهای ماجراجویی معرکهای بود.
اما یک روزی دست کشیدم. لابد شبیه امروز، شلوغ و شلخته و کلافه بودهام. شاید هم متنی آماده داشتم اما هرچه نشستم فرشتهی الهام نیامده بزند روی شانهام و توی گوشم پچپچه کند.
برای نجات عنوانهای پاتیل، با خودم قرارداد جدیدی ثبت کردم. اگر نوشتن پاتیل، نیم ساعت طول کشیده، حداقل نیمساعت برای رسیدن به عنوانِ شایسته، صبر و تلاش خرج کنم.
علیالحساب با خودم در صلحم که اگر بعضی وقتها هم نشد، نشد. اولویت متن است.
امروز که از ساعت ۱۱ جاماندنم. ۱:۱۱ به همان اندازه آبرومند میشود؟!
👍11❤4
بدم نمیآید نویسنده هم شوم
میگفت «بالاخره خواستن و دوست داشتن یکی هستند یا نیستند؟»
دوست داشتنی که به حرکت وا نداردمان، هیچ. پوچ. یک احساس تزئینی. احساسات هم که میآیند و میروند. مبنای خوبی برای تصمیمگیری نیستند.
اما با خواستن، چنانی که ما را به حرکت وادارد قصه جور دیگر شود. نه آنکه خواستن توانستن باشد -عمرنات پتاسیم-. خواستن اگر به عمل و اقدام و حرکت نزدیکمان کند اثر دارد.
بیشتر وقتها در تشخیص خواستههایمان هم شفاف نیستیم. کسی گفته که میخواهد نویسنده شود اما نمینویسد، من میشنوم که میگوید «البته نویسنده بودن هم بامزه است، بدم نمیآید نویسنده باشم. اگر نویسنده بشوم آن امتیاز و این اعتبار را به دست می آورم...»
خواستهاش شاید همان امتیاز و اعتبار باشد.
برای آنکه دستمان به دامن فرشتهی الهام برسد لازم است بهایی بپردازیم. زحمتش را بکشیم. حرکت کنیم. قدمی برداریم. رنجی را تاب بیاوریم. شاید اولین رنج حسِ احمق بودن یا بیکفایت بودن در آغاز هر راه جدیدی.
این پاتیل نوشتنها و انتشار روزانه ریاضت است، اما کمترین بهایی است که به پرداختش متعهد شدهام. متعهد شدهام چون نوشتن خواستهی من است نه فقط علاقهای که میآید و هوسی که میرود.
همین حالا کانالت را راه بینداز دختر/پسر.
همان اول هم بنویس اصلاً همین است که هست، هر چقدر احمق باشم یا نابلد، هر روز مینویسم و منتشر میکنم. با ننوشتن که بهتر نمیشویم. غیر از این است؟
میگفت «بالاخره خواستن و دوست داشتن یکی هستند یا نیستند؟»
دوست داشتنی که به حرکت وا نداردمان، هیچ. پوچ. یک احساس تزئینی. احساسات هم که میآیند و میروند. مبنای خوبی برای تصمیمگیری نیستند.
اما با خواستن، چنانی که ما را به حرکت وادارد قصه جور دیگر شود. نه آنکه خواستن توانستن باشد -عمرنات پتاسیم-. خواستن اگر به عمل و اقدام و حرکت نزدیکمان کند اثر دارد.
بیشتر وقتها در تشخیص خواستههایمان هم شفاف نیستیم. کسی گفته که میخواهد نویسنده شود اما نمینویسد، من میشنوم که میگوید «البته نویسنده بودن هم بامزه است، بدم نمیآید نویسنده باشم. اگر نویسنده بشوم آن امتیاز و این اعتبار را به دست می آورم...»
خواستهاش شاید همان امتیاز و اعتبار باشد.
برای آنکه دستمان به دامن فرشتهی الهام برسد لازم است بهایی بپردازیم. زحمتش را بکشیم. حرکت کنیم. قدمی برداریم. رنجی را تاب بیاوریم. شاید اولین رنج حسِ احمق بودن یا بیکفایت بودن در آغاز هر راه جدیدی.
این پاتیل نوشتنها و انتشار روزانه ریاضت است، اما کمترین بهایی است که به پرداختش متعهد شدهام. متعهد شدهام چون نوشتن خواستهی من است نه فقط علاقهای که میآید و هوسی که میرود.
همین حالا کانالت را راه بینداز دختر/پسر.
همان اول هم بنویس اصلاً همین است که هست، هر چقدر احمق باشم یا نابلد، هر روز مینویسم و منتشر میکنم. با ننوشتن که بهتر نمیشویم. غیر از این است؟
👍11❤7
الان چی پوشیدی؟
یا
اتفاقهای خوب کِی میافتد؟
«- تیم فوتبال مورد علاقهی من پارسال زیاد خوب بازی نکرد.
ولی امسال احتمال بُردشون خیلی زیاده...
+ بازیکن جدید گرفتهن؟
- نه، کفشهای جدید خریدهن! »*
برای دستیابی به نتایج جدید، چه چیزی را تغییر دهیم؟ کفش نو بخریم؟!
البته که خرید کفش و لباس نو میتواند تنوع بدهد و حال آدم را خوش کند. اما وقتی منجر به تغییر رفتارمان نشود که به درد نمیخورد.
برای دونده شدن، افزون بر کفش و لباس خوب، نیاز داریم به آموزش و تکنیک و تمرین. لازم است کیفیتهایی را در خودمان تغییر دهیم تا نتایج متفاوتی بهدست آوریم.
حالا چه میشود اگر بگویم تغییر کفش و لباس هم میتواند به تغییر رفتارمان کمک کند؟
مثلاً مشکل کف پای صاف دارید و نمیتوانید برای زمان طولانی بایستید یا راه بروید. انتخاب کفش و کفی مناسب میتواند به این تغییر رفتار کمک کند.
هزار سال پیش در ده فرمان نویسندگی رضا امیرخانی دیدهبودم که میگفت دیگران که نویسندگی را یک شغل جدی حساب نمیکنند، حداقل خودمان، خودمان را جدی بگیریم.
در همان اولین فرمان نوشتهبود: «با پایجامه ننويسيم! دقیقا منظورم همان پیژاما است. نوشتن، کاری است به شدت حرفهای. حالا که نمیتوان به همه توصیه کرد که محل کار داشته باشند برای کاری به اسمِ نوشتن، دستِ کم میتوان توصیه کرد که لباسِ کار داشته باشند! صبح کمی جابهجا شوند و لباسِ کار بپوشند و بعد در محلی مخصوصِ نوشتن، ولو حمامِ آپارتمان، بنویسند...»
برای دستیابی به نتایج مورد علاقهمان لازم است طرز فکرمان را تغییر دهیم. به اشتباهات تکرار شوندهمان آگاه شویم و به دنبال تغییر رفتارمان باشیم. تغییراتی در خودمان.
* از کتاب «اتفاقهای خوب کِی میافتد؟». کتابی که مفاهیم روانشناختی را با داستانهای مصور و شخصیتهای کمیک بیان میکند.
یا
اتفاقهای خوب کِی میافتد؟
«- تیم فوتبال مورد علاقهی من پارسال زیاد خوب بازی نکرد.
ولی امسال احتمال بُردشون خیلی زیاده...
+ بازیکن جدید گرفتهن؟
- نه، کفشهای جدید خریدهن! »*
برای دستیابی به نتایج جدید، چه چیزی را تغییر دهیم؟ کفش نو بخریم؟!
البته که خرید کفش و لباس نو میتواند تنوع بدهد و حال آدم را خوش کند. اما وقتی منجر به تغییر رفتارمان نشود که به درد نمیخورد.
برای دونده شدن، افزون بر کفش و لباس خوب، نیاز داریم به آموزش و تکنیک و تمرین. لازم است کیفیتهایی را در خودمان تغییر دهیم تا نتایج متفاوتی بهدست آوریم.
حالا چه میشود اگر بگویم تغییر کفش و لباس هم میتواند به تغییر رفتارمان کمک کند؟
مثلاً مشکل کف پای صاف دارید و نمیتوانید برای زمان طولانی بایستید یا راه بروید. انتخاب کفش و کفی مناسب میتواند به این تغییر رفتار کمک کند.
هزار سال پیش در ده فرمان نویسندگی رضا امیرخانی دیدهبودم که میگفت دیگران که نویسندگی را یک شغل جدی حساب نمیکنند، حداقل خودمان، خودمان را جدی بگیریم.
در همان اولین فرمان نوشتهبود: «با پایجامه ننويسيم! دقیقا منظورم همان پیژاما است. نوشتن، کاری است به شدت حرفهای. حالا که نمیتوان به همه توصیه کرد که محل کار داشته باشند برای کاری به اسمِ نوشتن، دستِ کم میتوان توصیه کرد که لباسِ کار داشته باشند! صبح کمی جابهجا شوند و لباسِ کار بپوشند و بعد در محلی مخصوصِ نوشتن، ولو حمامِ آپارتمان، بنویسند...»
برای دستیابی به نتایج مورد علاقهمان لازم است طرز فکرمان را تغییر دهیم. به اشتباهات تکرار شوندهمان آگاه شویم و به دنبال تغییر رفتارمان باشیم. تغییراتی در خودمان.
* از کتاب «اتفاقهای خوب کِی میافتد؟». کتابی که مفاهیم روانشناختی را با داستانهای مصور و شخصیتهای کمیک بیان میکند.
❤12👍5🍾1
آشفتگیه، باید ببخشید
صبحی یکی از کانالهای مورد علاقهام صوتی گذاشته بود از رنج بیتابیش، که نمیتواند بنویسد. بلبل توی دهانم را سفت گرفتم و نظر ننوشتم که خب همینهایی که گفتی را تایپ کن. به نظرم اگر از خریطهش، کمی صبر بردارد و پای نوشته خرج کند حتماً میشود متن پختهای بیرون کشید.
لبخند معذب آدمها پیش چشمم رژه میروند. صدای بلندِ در گوشی حرف زدن پیرزن کنار دستیام انعکاس دارد. لابد گوشش سنگین بود و نمیدانست همه دارند این حرفهای قایمکیاش را میشنوند.
امروز به اندازه کافی احمق بودم؟ فرصتی پیش آمدهبود تا کنار چند تنی از همیشگیهایم باشم. پیش آنها میتوانم با خیال راحت احمق باشم بیآنکه نگران قضاوتی شوم یا از حس ارزشمندیم چکهای کم شود.
خوب شد صبحی، برای کانال مورد علاقه نظر صادر نفرمودم که نوشتن به این آسانی، چرا نتوانی. اصلاً یادم نمیآید چرا داشتم در واژهدان سر و کله میزدم دنبال کلمهی شاهد.
لابد کارمای همان فکر و خیال صبحی بوده که تا این وقت شب پاتیل بار نگذاشتم. حالا با چشم نیمهباز هذیان و آشفتگی ردیف میکنم چون به متن پختهای نرسیدم. ایدههای فوریام جا نیفتادند. وقت متمرکز نگذاشتم و خلاصه پوچ.
صبحی یکی از کانالهای مورد علاقهام صوتی گذاشته بود از رنج بیتابیش، که نمیتواند بنویسد. بلبل توی دهانم را سفت گرفتم و نظر ننوشتم که خب همینهایی که گفتی را تایپ کن. به نظرم اگر از خریطهش، کمی صبر بردارد و پای نوشته خرج کند حتماً میشود متن پختهای بیرون کشید.
لبخند معذب آدمها پیش چشمم رژه میروند. صدای بلندِ در گوشی حرف زدن پیرزن کنار دستیام انعکاس دارد. لابد گوشش سنگین بود و نمیدانست همه دارند این حرفهای قایمکیاش را میشنوند.
امروز به اندازه کافی احمق بودم؟ فرصتی پیش آمدهبود تا کنار چند تنی از همیشگیهایم باشم. پیش آنها میتوانم با خیال راحت احمق باشم بیآنکه نگران قضاوتی شوم یا از حس ارزشمندیم چکهای کم شود.
خوب شد صبحی، برای کانال مورد علاقه نظر صادر نفرمودم که نوشتن به این آسانی، چرا نتوانی. اصلاً یادم نمیآید چرا داشتم در واژهدان سر و کله میزدم دنبال کلمهی شاهد.
لابد کارمای همان فکر و خیال صبحی بوده که تا این وقت شب پاتیل بار نگذاشتم. حالا با چشم نیمهباز هذیان و آشفتگی ردیف میکنم چون به متن پختهای نرسیدم. ایدههای فوریام جا نیفتادند. وقت متمرکز نگذاشتم و خلاصه پوچ.
👍12❤3
وجدانت درد نکند
یا
گروگانگیری
«تسلیم شدن به احساس گناه مثل حق السکوت دادن است»*.
متخصصینِ احساس گناه شاید مادران باشند، هم در کشیدنش هم درد دادنش (القای آن به فرزندان). اصلا همان روزی که در بیمارستان بچه را در آغوش مادر جا میکنند، افزونهی وجدان درد هم در ایشان نصب میکنند.
خانم ناخنکار با چشمهای پُر نگاهم کرد و بنا گذاشت به تعریف که صبحی با کودکش بیصبری کرده. عصبانی شده. سرش داد کشیده. خسته شده چون هر روز برای رفتن به مهد، سر انتخاب لباس ماجرا دارند. فکر میکرد حالا برایش هدیهای بخرد یا کاری کند که از دل بچه در بیاورد. همان تسلیم شدن.
پیشتر هم نگران بود و با مشتریها مشورت میکرد که کدام دبستان هفهش زبانه مناسبتر است. نگران است که با انتخاب بد، به آیندهی کودکش آسیب زدهباشد. هی نگرانی و خودخوری که ای کاش فلان کار را کرده/نکرده بودم. کاش مادر بهتری بودم.
خانم همکارش همین رنج وجدان درد را از مادرش میکشد! کاش فرزند بهتری برای مادرم میبودم. عذاب وجدان دارد که مادر زنگ زد و من وسط کار بودم، مجبور شدم زود قطع کنم. کاش مینشستم به حرف هایش گوش بدهم.
یکی از دوستانم، عملاً مورد حملهی لفظی همکارش قرار گرفته، هیچ پاسخی هم نداده فقط قطع همکاری کرده. حالا با دردی که توی صدایش هم معلوم است میپرسد «من کار اشتباهی کردم؟» چون فلانی گفته تو اشتباه کردی و نباید به توقعات خودخواهانه و بیجای من «نه» بگویی.
ما چه کار میکنیم؟ «نه» نمیگوییم از ترس همین وجدان دردها. به خودمان اجازهی زندگی نمیدهیم، با همین فشارها.
برای شما هم پیش آمده که مادری، دوستی، یاری بخواهد با القای حس عذاب وجدان، شما را کنترل کند و رفتارتان را تغییر دهد؟
آیا حس کردهاید زندگیتان را گروگان گرفتهاند؟
*
کتاب «اتفاقهای خوب کِی میافتد؟»
یا
گروگانگیری
«تسلیم شدن به احساس گناه مثل حق السکوت دادن است»*.
متخصصینِ احساس گناه شاید مادران باشند، هم در کشیدنش هم درد دادنش (القای آن به فرزندان). اصلا همان روزی که در بیمارستان بچه را در آغوش مادر جا میکنند، افزونهی وجدان درد هم در ایشان نصب میکنند.
خانم ناخنکار با چشمهای پُر نگاهم کرد و بنا گذاشت به تعریف که صبحی با کودکش بیصبری کرده. عصبانی شده. سرش داد کشیده. خسته شده چون هر روز برای رفتن به مهد، سر انتخاب لباس ماجرا دارند. فکر میکرد حالا برایش هدیهای بخرد یا کاری کند که از دل بچه در بیاورد. همان تسلیم شدن.
پیشتر هم نگران بود و با مشتریها مشورت میکرد که کدام دبستان هفهش زبانه مناسبتر است. نگران است که با انتخاب بد، به آیندهی کودکش آسیب زدهباشد. هی نگرانی و خودخوری که ای کاش فلان کار را کرده/نکرده بودم. کاش مادر بهتری بودم.
خانم همکارش همین رنج وجدان درد را از مادرش میکشد! کاش فرزند بهتری برای مادرم میبودم. عذاب وجدان دارد که مادر زنگ زد و من وسط کار بودم، مجبور شدم زود قطع کنم. کاش مینشستم به حرف هایش گوش بدهم.
یکی از دوستانم، عملاً مورد حملهی لفظی همکارش قرار گرفته، هیچ پاسخی هم نداده فقط قطع همکاری کرده. حالا با دردی که توی صدایش هم معلوم است میپرسد «من کار اشتباهی کردم؟» چون فلانی گفته تو اشتباه کردی و نباید به توقعات خودخواهانه و بیجای من «نه» بگویی.
ما چه کار میکنیم؟ «نه» نمیگوییم از ترس همین وجدان دردها. به خودمان اجازهی زندگی نمیدهیم، با همین فشارها.
برای شما هم پیش آمده که مادری، دوستی، یاری بخواهد با القای حس عذاب وجدان، شما را کنترل کند و رفتارتان را تغییر دهد؟
آیا حس کردهاید زندگیتان را گروگان گرفتهاند؟
*
کتاب «اتفاقهای خوب کِی میافتد؟»
❤15👍2💔1
آیا هرگز با آراستن محیط اطرافتان، خودتان را ابراز کردهاید؟
برای آراستن و تزئین اتاق و خانهتان، توجه میکنید که «من را چگونه معرفی میکند؟»
یا حتی برای عکس گرفتن، مایلید چه عناصری حتماً در تصاویرتان باشد؟
آیا برای زینت دیوارها، تابلویی انتخاب کردهاید؟
از میخ کوفتن به دیوار بیزارم. وقتی به این خانه آمدم همهی دیوارها یکی دو تا میخ داشت. حال من؟ فرصت طلایی! برای اولین بار میتوانستم بیاندوه میخ کوبیدن به سینهی دیوار، تابلو انتخاب کنم.
سال اول فقط یک تابلوی مخملی از نقاشی «دختری با گوشوارهی مروارید» داشتم. بعدتر، از خانهی علی سهتا تابلوی نقاشی کوچک و یک تخته وایتبرد به میراث آوردم و آویختند گَل میخهای لخت خانه.
در خانهی علی انواع نقاشی و تابلوی پوسترهای ورزشی و سینمایی و طبیعت هم بود. چیزهایی که شخصیت و علاقهمندیها و دغدغههای او را ابراز میکرد. اما انتخاب من نبودند.
من هم فارست گامپ را دوست دارم. سختکوشی و بلندپروازی ایلان ماسک را تحسین میکنم. قلهی فلان هم چشمگیر است.
اما نشستنِ هیچ کدامشان روی در و دیوار خانه برایم الهامبخش نیست، خوشحالم نمیکند. «من» را ابراز نمیکند.
میگویم شما هم چشم و دلتان میرود برای همهی عکسهایی که پشت سر طرف، کتابخانهای ست؟
هربار در تصویری کتابخانهای پشت سر کسی ببینم، چشم میدوانم تا بفهمم چندتا کتاب را از عطف و طرح جلدشان میشناسم.
برای آراستن و تزئین اتاق و خانهتان، توجه میکنید که «من را چگونه معرفی میکند؟»
یا حتی برای عکس گرفتن، مایلید چه عناصری حتماً در تصاویرتان باشد؟
آیا برای زینت دیوارها، تابلویی انتخاب کردهاید؟
از میخ کوفتن به دیوار بیزارم. وقتی به این خانه آمدم همهی دیوارها یکی دو تا میخ داشت. حال من؟ فرصت طلایی! برای اولین بار میتوانستم بیاندوه میخ کوبیدن به سینهی دیوار، تابلو انتخاب کنم.
سال اول فقط یک تابلوی مخملی از نقاشی «دختری با گوشوارهی مروارید» داشتم. بعدتر، از خانهی علی سهتا تابلوی نقاشی کوچک و یک تخته وایتبرد به میراث آوردم و آویختند گَل میخهای لخت خانه.
در خانهی علی انواع نقاشی و تابلوی پوسترهای ورزشی و سینمایی و طبیعت هم بود. چیزهایی که شخصیت و علاقهمندیها و دغدغههای او را ابراز میکرد. اما انتخاب من نبودند.
من هم فارست گامپ را دوست دارم. سختکوشی و بلندپروازی ایلان ماسک را تحسین میکنم. قلهی فلان هم چشمگیر است.
اما نشستنِ هیچ کدامشان روی در و دیوار خانه برایم الهامبخش نیست، خوشحالم نمیکند. «من» را ابراز نمیکند.
میگویم شما هم چشم و دلتان میرود برای همهی عکسهایی که پشت سر طرف، کتابخانهای ست؟
هربار در تصویری کتابخانهای پشت سر کسی ببینم، چشم میدوانم تا بفهمم چندتا کتاب را از عطف و طرح جلدشان میشناسم.
❤14👍6
یک سر و دو-سه هزار سودا
هزارتا کتاب دور تا دور خودش چیده. به هر کدام نوکی میزند. بیحاصل. تمرکز ندارد. هر کدام را که باز میکند، به نظرش، آن یکی مهمتر است، سومیه بهتر است، چهاردهمیه جذابتر است.
سرش را به هیچ کاری نمیسپرد. پر از اضطراب و تشویش.
قدرت انتخاب و تصمیمگیریش هم ته کشیده. دیگر معیار هم ندارد. فقط میداند هزار کتاب نخوانده و دو هزار کار نکرده دارد. میخواهد در کمترین زمان با بالاترین بهرهوری به نتایج عظیم برسد. به جبران هزار سال کار نکردن.
البته هزار ساله که نیست، هنوز. اما انتظار داشت مثلاً با آهنگ گسترش صنعت چاپ و نشر پیش برود و همهی کتابهای خوب عالم را تا حالا خواندهباشد. آن هم نه فقط در یک رشته، در همهی رشتهها. هم نمایشنامهها را خوانده باشد هم کتابهای مدیریتی و روانشناسی و علوم سیاسی و اجتماعی. هم تاریخ هنر نقاشی را بشناسد هم تاریخ اجتماعی تحول تسلیحات بشر را. خب البته همهش کار یکی دو تا دایرةالمعارف عمومی و تخصصی ست. اما انتظار او چیزیست شبیه همان ترانهی معروف آبجیز «وقتی که بزرگ شدم».
کمی نفس بکشید.
پیش میآید دیگر. میترسد با تمرکز روی یک کار، فرصتهای بهتر را از دست بدهد. در عوض چه کار میکند؟
همان فرصت را با همین ترسیدن و اقدام نکردن میبازد. عاقبت دست خالی. انگار از ترس مرگ، خودکشی کردن. چون فرصت کافی برای همهچیزدان شدن ندارد، پس هیچ کاری نمیکند. میزند به اسرافِ عمر. به اهمال کاری.
چرا؟ فقط چون ترسیده با پرداختن به یک کار، فرصتهای بهتر دیگر را از دست بدهد و عقب بیفتد. از کی؟ از همهی عالم که بالاخره یکجورهایی رقیبش هستند.
هزارتا کتاب دور تا دور خودش چیده. به هر کدام نوکی میزند. بیحاصل. تمرکز ندارد. هر کدام را که باز میکند، به نظرش، آن یکی مهمتر است، سومیه بهتر است، چهاردهمیه جذابتر است.
سرش را به هیچ کاری نمیسپرد. پر از اضطراب و تشویش.
قدرت انتخاب و تصمیمگیریش هم ته کشیده. دیگر معیار هم ندارد. فقط میداند هزار کتاب نخوانده و دو هزار کار نکرده دارد. میخواهد در کمترین زمان با بالاترین بهرهوری به نتایج عظیم برسد. به جبران هزار سال کار نکردن.
البته هزار ساله که نیست، هنوز. اما انتظار داشت مثلاً با آهنگ گسترش صنعت چاپ و نشر پیش برود و همهی کتابهای خوب عالم را تا حالا خواندهباشد. آن هم نه فقط در یک رشته، در همهی رشتهها. هم نمایشنامهها را خوانده باشد هم کتابهای مدیریتی و روانشناسی و علوم سیاسی و اجتماعی. هم تاریخ هنر نقاشی را بشناسد هم تاریخ اجتماعی تحول تسلیحات بشر را. خب البته همهش کار یکی دو تا دایرةالمعارف عمومی و تخصصی ست. اما انتظار او چیزیست شبیه همان ترانهی معروف آبجیز «وقتی که بزرگ شدم».
کمی نفس بکشید.
پیش میآید دیگر. میترسد با تمرکز روی یک کار، فرصتهای بهتر را از دست بدهد. در عوض چه کار میکند؟
همان فرصت را با همین ترسیدن و اقدام نکردن میبازد. عاقبت دست خالی. انگار از ترس مرگ، خودکشی کردن. چون فرصت کافی برای همهچیزدان شدن ندارد، پس هیچ کاری نمیکند. میزند به اسرافِ عمر. به اهمال کاری.
چرا؟ فقط چون ترسیده با پرداختن به یک کار، فرصتهای بهتر دیگر را از دست بدهد و عقب بیفتد. از کی؟ از همهی عالم که بالاخره یکجورهایی رقیبش هستند.
👍10❤9💔1
ضعفِ دفترچه
گمانم این ماجرا یک تجربهی مشترک بینال باشد (بینال خیلیها، ملتها، امتها، نژادها، گونهها حتی).
خاصترین و زیباترین و الهامبخشترین دفتر دنیا را پیدا کردهایم و خداتومن هم پول بالایش دادهایم. اما به قول ننه سال بهش گشته و هنوز نمیدانیم میخواهیم باهاش چه کار کنیم. اگر در همین یک سال هفهشتای دیگر هم اضافه نکردهباشیم.
من که عاقبت مجبور شدم همهی این قشنگها را هدیه بدهم تا بار وجدانِ درد استفاده نکردنش بیفتد گردن یکی دیگر. نقشهی پلیدی به نظر میرسد اما تنبیه دردناکی هم هست.
بدتر از دفترهای زیبای خالی هم چیزی هست؟ بله دفترچههای زشت و زیبای نیمهکاره. دو سه صفحهای چیزکی نوشتهایم و بعد دیگر رها شده.
چرا اینجوری میشود؟
چون خیال میکنیم ممکن است با نوشتههای ناخوبمان آن زیبایی را خراب کنیم؟
بیچاره دفترچهه دارد التماس میکند «بیا بنویس لامصب! مگر کمالگرا نیستی؟ کمال و سپید بختیِ منِ دفتر در این است که برگههایم را سیاه کنی. کمالِ توی آدم هم در این است که بنویسی، تمرینکنی، رشد کنی، در انجام دادن کاری بهتر شوی. آخر با انجام ندادنش که بهتر نمیشوی. مگر در اهمالکاری».
مابعدالتحریر:
راستی یک بار کسی گفته بود «چیزکی» کلمهی زیبایی نیست و اصیل نیست و دمدستی و بیارزش است و از این حرفها. خواستم بگویم آقای ناصرخسرو قبادیانی خیلی از این کلمهه و این مدل ترکیبات کاف دار استفاده کرده، در سفرنامهاش.
گمانم این ماجرا یک تجربهی مشترک بینال باشد (بینال خیلیها، ملتها، امتها، نژادها، گونهها حتی).
خاصترین و زیباترین و الهامبخشترین دفتر دنیا را پیدا کردهایم و خداتومن هم پول بالایش دادهایم. اما به قول ننه سال بهش گشته و هنوز نمیدانیم میخواهیم باهاش چه کار کنیم. اگر در همین یک سال هفهشتای دیگر هم اضافه نکردهباشیم.
من که عاقبت مجبور شدم همهی این قشنگها را هدیه بدهم تا بار وجدانِ درد استفاده نکردنش بیفتد گردن یکی دیگر. نقشهی پلیدی به نظر میرسد اما تنبیه دردناکی هم هست.
بدتر از دفترهای زیبای خالی هم چیزی هست؟ بله دفترچههای زشت و زیبای نیمهکاره. دو سه صفحهای چیزکی نوشتهایم و بعد دیگر رها شده.
چرا اینجوری میشود؟
چون خیال میکنیم ممکن است با نوشتههای ناخوبمان آن زیبایی را خراب کنیم؟
بیچاره دفترچهه دارد التماس میکند «بیا بنویس لامصب! مگر کمالگرا نیستی؟ کمال و سپید بختیِ منِ دفتر در این است که برگههایم را سیاه کنی. کمالِ توی آدم هم در این است که بنویسی، تمرینکنی، رشد کنی، در انجام دادن کاری بهتر شوی. آخر با انجام ندادنش که بهتر نمیشوی. مگر در اهمالکاری».
مابعدالتحریر:
راستی یک بار کسی گفته بود «چیزکی» کلمهی زیبایی نیست و اصیل نیست و دمدستی و بیارزش است و از این حرفها. خواستم بگویم آقای ناصرخسرو قبادیانی خیلی از این کلمهه و این مدل ترکیبات کاف دار استفاده کرده، در سفرنامهاش.
❤15👍4👎1💔1
از تعالی فرهنگی تا خرافات تئاتری
یا
بیایید gossip کنیم
فکرش را میکردید که دربارهی نمایشها هم شایعه و خرافاتی وجود داشته باشد؟ امروز یک چاق و چلهاش را برایتان آوردهام!
پشتسر «رؤیای شب نیمهی تابستان» نمایشنامهی شکسپیر حرفهاییست. با این که متن کمدیِ جذاب و پرطرفداریست اما انگار نفرینشده است. میگویند هر بار که این کار اجرا میرود بلایی سر عواملش میآید.
از جدی بودن این شایعه میشود بگویم سال ۹۸ که در تهران اجرا میشد آزاده صمدی آسیب دید و پایش شکست. از یک جایی هربار کارگردان میآمد و درد دل میگفت که بازیگرانش مصدوم میشوند. البته که از عقل دور نیست چون طراحی صحنهی خاص و میزانسن پرتحرکی داشت و در اجراهای متوالی، بازیگران مثل فوتبالیستها تعویض میشدند.
در فیلم «انجمن شاعران مرده» هم شخصیت نیل، میرود تا نقش پاک را در همین نمایش بازی کند و بعد از اولین شب اجرا میفهمد آن بلا را سر زندگیش آوردهاند و میرود که آن بلا را سر خودش بیاورد. تلگرافی گفتم تا اگر خودتان فیلم را ندیدهاید چیزی لو نرود.
یا
بیایید gossip کنیم
فکرش را میکردید که دربارهی نمایشها هم شایعه و خرافاتی وجود داشته باشد؟ امروز یک چاق و چلهاش را برایتان آوردهام!
پشتسر «رؤیای شب نیمهی تابستان» نمایشنامهی شکسپیر حرفهاییست. با این که متن کمدیِ جذاب و پرطرفداریست اما انگار نفرینشده است. میگویند هر بار که این کار اجرا میرود بلایی سر عواملش میآید.
از جدی بودن این شایعه میشود بگویم سال ۹۸ که در تهران اجرا میشد آزاده صمدی آسیب دید و پایش شکست. از یک جایی هربار کارگردان میآمد و درد دل میگفت که بازیگرانش مصدوم میشوند. البته که از عقل دور نیست چون طراحی صحنهی خاص و میزانسن پرتحرکی داشت و در اجراهای متوالی، بازیگران مثل فوتبالیستها تعویض میشدند.
در فیلم «انجمن شاعران مرده» هم شخصیت نیل، میرود تا نقش پاک را در همین نمایش بازی کند و بعد از اولین شب اجرا میفهمد آن بلا را سر زندگیش آوردهاند و میرود که آن بلا را سر خودش بیاورد. تلگرافی گفتم تا اگر خودتان فیلم را ندیدهاید چیزی لو نرود.
👍8❤7
لاس نزن با کلمهها حرومزاده
این را شازده فریاد کشید وقتی خدمتکار خانه، برای طفره رفتن از پاسخ افتادهبود به جمله بازی.
آنقدر از این حرف خوشم آمد که تا خانه از تماشاخانه چند بار با خودم مرور کردم.
نام نمایش «بازیخانهی قیاسالدین معالفارق» نوشتهی محمد مساوات.
لاس زدن با کلمهها هم خوش میگذردها. اصلاً دلبازی با متن. اینجور سر و کله زدن و عشق کردن با هر پلان فیلم. لذت حسابی از همینهایی که داریم. اگر به نوشتن دست ببریم و همین احوال و خوشی را همراهش کنیم که دیگر واویلا. خوشی روی خوشی.
این را شازده فریاد کشید وقتی خدمتکار خانه، برای طفره رفتن از پاسخ افتادهبود به جمله بازی.
آنقدر از این حرف خوشم آمد که تا خانه از تماشاخانه چند بار با خودم مرور کردم.
نام نمایش «بازیخانهی قیاسالدین معالفارق» نوشتهی محمد مساوات.
لاس زدن با کلمهها هم خوش میگذردها. اصلاً دلبازی با متن. اینجور سر و کله زدن و عشق کردن با هر پلان فیلم. لذت حسابی از همینهایی که داریم. اگر به نوشتن دست ببریم و همین احوال و خوشی را همراهش کنیم که دیگر واویلا. خوشی روی خوشی.
❤9🍾5👍4