پاتیل | باده علوی
714 subscribers
35 photos
3 videos
17 files
197 links
حالا چرا پاتیل؟

چون مست و پاتیل
چون هر روز یه پاتیل آش می‌پزم یه وجب روغن روش
Download Telegram
پاتیل؟

چه پاتیلی؟

آدمه امروز یادش رفت پاتیل بنویسد.
چون از صبح بیرون بوده؟
چون رویداد مهمی در پیش دارد؟
چون امروز اصلاً خودکار در دست نگرفته؟
یا چون همان بیرون و در هر فرصتی بساط کرده و تق تق هزار کلمه‌ش را تایپ کرده؟
نخیر آقاجان. امروز پاتیل ننوشته چون تمام روز را داشته توی سرش زندگی می‌کرده. حالا هم که کله‌اش داغ شده باید بگیردش زیر دوش، آب خنک، بلکه این جوش و خروش بخوابد. خودش بخوابد. باز فردا بدود دنبال بقیه‌ی کارهای لیست بلند بالا.
چه خبر است هر روز هر روز هزار جور کار؟
سر جمع دو سه تایشان مهم و مؤثر هستند. بقیه‌شان وسواس و کنترل گری ست. انگار واقعاً کنترلی روی امور و احوال جهان داریم.
آخر لپ خودم را می‌کشم و می‌گویم آدمه! سخت نگیر. می‌گذرد. تو خوش بگذران.

امروز، عضو کانال باده‌علوی شدم. فکر می‌کنید خُلم اگر بگویم به خاطر اسمش عضو شدم؟

اسم کانال را نمی‌گویم، اسم باده را می‌گویم. هرچند اسم کانالش هم جالب است.

به دو دلیل اسم باده جالب است:

۱_باده، من را یاد اشعار حافظ می‌اندازد.
۲_علوی، فامیلی مامانم است!

خلاصه، به دلیلی که می‌دانیم عضو کانالِ باده‌علوی شدم. همین‌طور داشتم یکی‌درمیون کانال‌ش را می‌خواندم که به متن بالا رسیدم.

به ذهنم رسید من هم از روش باده استفاده کنم:

من یادم نرفته، امروز بنویسم. و پاتیلم غیرعمد خالی‌ نیست.

امروز، عمداً ننوشتم. به این دلیل چیزی ننوشتم که واقعاً افسرده بودم. و واقعاً در چنین موقع‌هایی فقط می‌توانم آزادنویسی کنم.

امروز نتوانستم به چیزی فکر کنم. و چیزی برای نوشتن در کانال پیدا کنم.

همین! امروز چیز خاصی ندارم و از این زندگی متنفرم! ولی زندگی چیزهای‌شیرینی هم دارد: اینکه من یادم هست دارم بین رودخانه مشکلات صیقل می‌خورم. و نوشتن را دارم.

به خودم می‌گویم:
آدمه! سخت نگیر. می‌گذرد. تو خوش بگذران.

✍🏻شیوا کاظمی
https://t.me/shivanotes
https://shivakazemi.ir/
7
بِرنو

«مردم ایل گرفتار تب تفنگ بودند. دوش بی‌تفنگ را شرم‌آور می پنداشتند. سوار بی‌تفنگ را از پیاده کمتر می شمردند. بسیار بودند کسانی که بهای تفنگشان نیمی از ثروتشان بود.
جشن‌ها و عروسی‌ها بی شلیک تفنگ ماتم و عزا بود. خواستگار بی‌تفنگ آب در هاون می‌کوبید. دختران ایل فقط به دام جوانانی می‌افتادند که غزال را در بیابان و شاهین را در آسمان به تیر می‌دوختند. زنان ایل تنها به مردانی دل می‌بستند که دستشان با تفنگ و پایشان با رکاب آشنا بود.
کار مردان ایل با تفنگ و به ویژه با تفنگ پنج‌تیری به نام برنو به عشق و عاشقی کشیده بود: تفنگ قشنگ خوش‌دست و موشکاف دوربُردی بود. شکل و شمایلش دل می‌برد. ساخت یکی از شهرهای فرنگستان به نام «برنو» بود. عشایری‌ها این تفنگ را به نام آن شهر برنو می‌خواندند. سر تا پایش را مثل یک بت می‌آراستند و به عبادتش می‌ایستادند. بر قنداق براق شفافش که به رنگ طلایی بود و رگه‌های زیبای مغز درختی سرخ و عنابی داشت، چهره می‌مالیدند و تصویر خودشان را در آن می‌نگریستند. به پیش قنداقش زر و زیور می‌بستند. برایش شعر می‌سرودند. دختر زیبا را برنو می‌گفتند. یار بلندبالا را برنو می‌خواندند. معلوم نبود که از زن و برنو کدام یک را بیشتر دوست داشتند. هر مردی در آرزوی دو برنو بود، برنویی بر دوش و برنویی در آغوش!»

پیرمرد با سنگِ بر دل‌نشسته‌اش قصه می‌گوید از روزگار رضاخانی که به تضعیف عشایر و توقیف برنوها و خلع سلاح‌ها رسید. و شکستن غرور‌ها و قلب‌ها با هم.

چند برگی از کتاب «بخارای من، ایل من» از محمد بهمن‌بیگی را می‌خواندم که با شما شریک شدم.
11
به آرزوهایت رحم کن

همه نیاز داریم که تأییدمان کنند، اما.
نمی‌دانم این جمله با «اما» شروع می‌شود، یا بهتر است تمام بشود. اما! جمله‌ی مهمی است. می‌تواند در مدیریت رفتارمان مؤثر باشد.
مؤثر است که آگاه باشیم چنین میلی/نیازی در همه‌ی ما هست. اما! باید به باور درون خودمان ایمان داشته باشیم. حتی اگر دیگران بگویند عجیب است یا همه بگویند هیچ خوب نیست.

وقتی دوستی می‌گوید فلان کار را می‌خواهد اما اقدام نمی‌کند، شروع نمی‌کند، حرکت نمی‌کند چون! کمال‌گراست، من فقط یک چیز می‌شنوم. به حرف و رأی و نظر دیگران بیشتر اهمیت می‌دهد تا باور درونی خودش. می‌ترسد. می‌ترسد دیگران تأییدش نکنند. می‌ترسد کسی ببیند که در موقعیت بچه‌ی یک ساله، نتوانسته برنده‌ی ماراتن شود.

نازنین من، همه روزی در کارشان تازه‌وارد هستند. ندویده‌ها شاید بتوانند به نفر آخر مسابقه‌ی ماراتن پوزخند بزنند اما دونده‌ها می‌دانند که finisher* شدن کار ساده و پیش پا افتاده‌ای نیست. قهرمان المپیک هیچ رشته‌ای به شاگرد تازه واردش نمیخندد و نمی‌گوید که چقدر بی‌عرضه است که از روز اول نتوانسته سوکوهارا بزند. اتفاقاً بهتر از همه می‌داند چقدر سخت است و چقدر طول کشیده تا خودش بتواند به یک اجرای مطلوب -و نه بی‌نقص- برسد.

بیا و با خودت مهربان و اهل رحم باش. به خودت رحم کن، به آرزوهایت رحم کن. فقط چون ممکن است دیگران -اطرافیانِ ناآگاه و غیر متخصص- تأییدت نکنند، دست نکش. رها نکن.
بالاخره از یک جایی باید شروع کنیم. بعد می‌بینی که دیگرانت هم تغییر می‌کنند، اطرافیانت می‌شوند آدم‌های اهل همان کار. کسانی که می‌دانند و تجربه کرده‌اند که احساس حماقت، احساس ناتوانی و شرمندگی کشیدن، فقط احساساتی هستند که می‌گذرند، و این همان بهایی‌ست که برای رشد و پیشرفت می‌پردازیم.



*Finisher
کسی‌ست که توانسته در حداکثر زمان مشخص شده، مسیر مسابقه‌ی دو را طی کند و به خط پایان برسد.
در مسابقات ماراتن جمعیت زیادی شروع می‌کنند به دویدن. به جز چند نفر ورزشکار جدی که به دنبال رکورد و رتبه هستند، بقیه فقط بهبود رکورد شخصی‌شان را دنبال می‌کنند و هدفشان رسیدن به خط پایان و گرفتن مدال finisher است.
6👍6
نیمه‌ی گم‌نشدنی‌ - ۲

دیشب، بی‌هیچ برنامه‌ای، یک پاتیل آبغوره گرفتم. کاش به درد سالاد شیرازی بخورد.

مامان آلبالوها را توی فریزر گذاشت و آماده شد تا برود. توی درگاهی گفت «راستی علی برات یه جا-سوئیچی گذاشته بیا ببر».
علی، نیمه‌ی گم‌نشدنی‌ام فردا راهی‌ست که برگردد بندر فلان توی مملکت کینگ بهمانی تا باز بنشیند پای درس و مشق.
دویدم و یک کیف‌دستی چرمی مردانه‌ی سناتوری اعلاء را سپردم به مامان که هدیه بدهد به علی. بله خب، معلوم است که هدیه‌های رد و بدل شده‌ی بی‌سلام و بای‌بای خواهر و برادر تناسبی ندارد. اما همین که مامان در را پشت سرش بست پِقی زدم زیر گریه.
یاد روزی افتادم که به خانم روان‌تحلیل‌گر می‌گفتم «ولی از همه‌ی عالم محبت این یک نفر حق من هست». طرد شدن از طرف او اصلاً درد دیگری دارد، جور دیگری دنیایم را سیاه می‌کند. ارتباطمان در کمترین حد ممکن است تا به قدر کافی صلح‌آمیز باقی بماند. اما همیشه هر جور از دستش آمده تأیید هم داده، که باهوشم، که زشت نیستم، که خوشگلم، که با استعدادم، که یادگرفتن زبان‌های خارجکی برایم کاری ندارد چون فلان خاطره‌ی کودکی. هنرم چنین، آشپزیم چنان.

فرسته‌ی شب تولدش به تصادف از پاتیل حذف شده‌بود. یک ملاقه از این پاتیل آبغوره‌ی دیشب را می‌ریزم توی کانال.
حالا پرواز علی پریده و من دارم رخت می‌پوشم بروم دنبال جا سوئیچی عزیزم. عزیزم که یادش بود برایم یادگاری بیاورد.
10
ماتیک مربا

هوس کرده موهایش را کوتاه کند. بی‌فایده است. نمی‌تواند به همین سرعت بلندشان کند.
این هفته فیلم‌های فرانسوی قدیمی دیده. دخترهای خوشگل، موهای قشنگ.
هوس کرده سشوار بکشد. موهای من که لخت و صاف نیست. همین‌جور فر و موج توی هوا خشک شوند خوشحال‌ترم.
ناخن کوتاه ساده را دوست دارد. ناخن بلند و لاک و فرنچ را هم. لاک قرمز شماره 508 از My، آن‌قدر خوشگل است که آرزو می‌کند ماتیکش هم باشد. نیست. نبود.
هر دراگ استور جدیدی که توی خیابان‌ باز می‌شود می‌رود دنبال خرید یک رژ قرمز جدید. سلام من یک قرمز جدید می‌خواهم که به پوستم بیاید. نه این مارک به پوستم نمی‌سازد نه آن یکی خشک است نه این یکی نارنجی می‌زند... آخرین خرید انگار یک مارک اسپانیایی بود. روی لب قرمز حسابی. دستمال که می‌کشی، روی دستمال سرخابی‌ست.
قرمزها مال خانه‌اند. بیرون رفتنی دست بالا بشود روی صورتی‌های ملایم حساب کرد،‌ همان صولتی. با سرمه‌ای هم ست خوبی در می‌آید. نه تهاجمی مثل ترکیب قرمز و مشکی. نه رنگ پریده‌ی دل‌مرده. نه آنچنان کلاسیک نه چندان جلف و جفنگ.

همین روزها وقت گلگشت توی کتابفروشی‌ها، «سرگذشت اجتماعی لب‌آرایی در ایران» را دیدم. روی جلدش عکس یک ماتیک قرمز! معلوم است که می‌خرم. به دوستی هم هدیه دادم تا بتوانیم با گپ زدن درباره‌اش خوش بگذرانیم.



مابعدالتحریر:

فرناز دیدی توی کتابه عکس پوستر‌های تبلیغاتی ماتیک‌ها را؟ حیف سیاه و سفیدند.
9😁1
بمیر و بنویس -۲


توی خوابم آدم‌ها همه نویسنده بودند. دور میزِ گردی با همیشگی‌هایم نشسته‌بودیم به خواندن نوشته‌هایمان.

توی خوابم مریم داشت کمکم می‌کرد تا دوچرخه‌ی* دزدیده شده‌ام را پس بگیرم و بیاورم توی دفتر. کدام دفتر؟ همانی که یک میزگرد وسطش بود. چرا گرد؟ که بالا و پایین نداشته باشد، همه برابر. این را کجا شنیده بودم؟ شوالیه‌های کینگ آرتور.

بعد پسرهای دست به قلمی که می‌شناختم با سرهای کچل و موهای فر و همه‌جوره، با چشم‌های براق و لبخندهای بزرگ آمدند تا نوشته‌هایشان را تحویل دهند. توی خواب همه‌شان را می‌شناختم. الان فقط دو تا سید موسوی را می‌شناسم. لابد به اعتبار همان‌ها گفتم «بچه‌های خوزستان هستند».

نمی‌دانم چرا همه درباره‌ی «جنگ» نوشته‌بودیم. یک نوشته را چندبار خواندیم. حتی بعدتر به هم پیغام دادیم که این نوشته‌ی ساده خیلی روی‌مان تأثیر گذاشته.

دلم خواست حالا که ایده‌اش را می‌دانم توی بیداری بنویسمش. تازه می‌فهمم صحنه‌پردازی بلد نیستم. در توصیف پیاده هستم. در دیالوگ‌نویسی دست خالی. این همه یاد گرفتنی است توی دنیا. وقتم را پای بهانه و شکایت بسوزانم؟




مابعدالتحریر:

* عجیب است، من با این رخت و لباس‌ها اهل دوچرخه نیستم. مریم دوچرخه دارد.
4🍾1
اقیانوس آبی، دریای سرخ*

پیش‌تر درباره‌ی کاری فکر می‌کردم و فلانی را رقیب خودم می‌دیدم. تنش‌های رقابت را دوست ندارم. وقتی می‌بینم یکی دیگر از آن کار/شخص مورد علاقه‌ام خوشش می‌آید راهم را می‌کشم و می‌روم تا یک برکه‌ی آبی برای خودم پیدا کنم. جایی خلوت که کسی نباشد. کسی اسباب بازی براق توی دست من را نخواهد. کسی با دیدنش در دست من بد حال نشود.
البته که این روش انتخاب گاهی منزوی و بی‌عملم می‌کند. خب آسان هم نیست. چیزی که زیاد است دریای سرخ شده از نبرد کوسه‌ها.
امروز اما به ایده بهتری رسیدم. اصلا چرا همکار نشویم؟ چرا با فلانی توانم را روی هم نریزیم برای رشد مضاعف؟
بیشتر که فکر کردم دیدم وای عجب ظرفیتی! همین ایده را در زمینه های دیگر هم می‌توانم پیش ببرم. به جای رقابت با آدم‌هایی که می‌شناسم و دوستشان دارم، می‌شود پروژه‌ی مشترک تعریف کنیم.
شما پیشنهاد پروژه‌ی مشترکی دارید که بگذاریم وسط سفره؟




* اقیانوس آبی و اقیانوس سرخ، اصطلاحاتی هستند در کتاب استراتژی اقیانوس آبی.
کتاب می‌گوید که بازارهای معمول و پر رقابت میدانی پر از کُشت و کشتار و خون و خونریزی است: اقیانوس سرخ.
اقیانوس آبی جایی‌ست که شما خود خلق بازار می‌کنید و حداقل تا مدتی رقیبی نخواهید داشت. که البته خلاف نظر نویسندگان آن کتابه، فکر می‌کنم بشود به ابعاد برکه قناعت کنیم.
7👍3
هیچ‌کاری

دیروز از صبح توی خودم نبودم. هپروت بودم. به تنم وصل نبودم. تا لنگ ظهر هم طول کشید تا نعش خودم را ۱۹ طبقه بکشم ببرم باشگاه، کمی بدوانم و بجهانم و میل و دمبل. بعد تنِ دَم کرده‌ی گرمازده‌ی از مزه‌ی بی‌مزه‌ی آب، حالْ بهم خورده را برگردانم پهن کنم جایی و آب هندوانه راهی حلقش کنم تا... تا چی؟ اینستاگرام بالا پایین کنم یا یوتوب ببینم؟

از غروب سه‌شنبه تکلیفم معلوم بود که می‌خواهم چهارشنبه چه‌ها کنم و کجاها بروم و چی‌چی‌ها بخرم. چهارشنبه اما هیچ کاری نکردم. این «هیچ کاری» مِنهای حداقل‌های همیشگی‌ست. یعنی مثلاً بیدار شده‌ام،‌صفحات صبحگاهی نوشته‌ام. مسواک زده‌ام. صبحانه حاضر کرده‌ام. لاندری* و جارو و گردگیری هم. چند صفحه از آواز کشتگان براهنی را هم پیش بردم و خط و خطوط کشیده‌ام و به‌به گفته‌ام. پاتیل را هم که پیش نگاه شما بار گذاشتم.

اما از تکالیف سنگین و جدی و سرنوشت‌ساز (!) طفره رفته‌ام. از آن کارها که coach می‌پرسد «اگر اون کاره رو انجام بدی چقدر در زندگیت تأثیر داره؟» و می‌گویم «خیلی!» انگار تنها راه رسیدنم باشد. رسیدن به چی/کی ؟ چه می‌دانم.
تا شب البته باز کارهای دیگری را از «هیچی» منها کردم.
امروز اما باده‌ی ناکامی‌ام. فعلاً می‌روم چُرت بزنم که شب به جای راننده‌ی مست نگیرندم.


*شما به مجموعه‌ کارهای مربوط به ماشین لباسشویی چیز دیگری می‌گویید؟ لطفاً یادم بدهید. ممنون و قدردانم.
4👍4🍾3
د.د.

دوست داشتم که نمایش را دوست نداشت چون دوستش دارم
چون دوستش دارم دوست داشتم که نمایش را دوست نداشت

پیچیده نگفتم. اصلاً پیچیده نمی‌شود. دوست داشتن کار پیچیده‌ای نیست. دوست داشتن آنی که از ارتباط نمی‌گریزد، آسان‌ترین کار دنیا.

فیلم «انجمن شاعران مرده» را دیده‌اید؟
از دیدنش طفره می‌رفتم اما به تکلیفی نشستم پای تماشا. مدام بلند می‌شدم دور اتاق می‌چرخیدم، دور خودم می‌چرخیدم، غصه می‌خوردم، حرص می‌خوردم، گریه می‌کردم. درد بزرگش در جان من «ارتباط» بود. نبود. هیچ‌کس با آن بچه‌ها حرف نمی‌زد. بچه‌ها هم.

سالِ پیش همین وقت‌ها ماهیِ توی روغن و تابه بودم که چرا فلانکی با من حرف نمی‌زند؟ چرا نمی‌گوید از چه رنجیده؟ کجا خطا کرده‌ام؟ چه غلطی ازم سرزده؟ نشد. نگفت.‌

جان کیتینگ، همان عضو سابق انجمن شاعران مرده، با بچه‌ها حرف می‌زد. بچه‌ها هم.

می‌بینی؟ حرف نزدن با آدم‌ها می‌تواند سرزنده‌ترین‌ها را هم، نیمه‌شبی، پرت کند ته درّه‌ی خودکشی.

معلم ما هم نمایش را دوست نداشت، گمانم اذیت هم شد. نگفت. پرسیدم فقط چون مهربانید بِهِمان «نه» نمی‌گویید؟ گفت خوش‌حال و راضی‌ست که وقتی را با ما بچه‌ها گذرانده‌ و اصل ارتباط را گرامی می‌دارد. آن‌قدری که «دوست داشتم نمایش را دوست نداشت چون دوستش دارم».




مابعدالتحریر:

حالا کمی بیشتر سلیقه‌اش را می‌شناسم. شاید دفعه‌ی بعد به انتخاب بهتری رسیدیم.

بعدمابعدالتحریر:

روزی که کمی بیشتر یاد گرفتم، میان «نمایش» و «تئاتر» مرزی را قرارداد کرده‌ام. هرکدام معنای متفاوتی.
8👍2
غول کتاب

معلوم نیست کتاب‌های نخوانده دارند غول می‌شوند که من بترسم؟ یا من غول شده‌ام و آن‌ها از دستم در می‌روند. کجا می‌روند؟

بعضی‌شان از توی قفسه‌ها خودشان را کشانده‌اند لب طاقچه‌ و برای خودشان لِنگ تاب می‌دهند. آن‌‌هایی که جایشان روی میزِ کوچک بود حالا رسیده‌اند به آشپزخانه. آن‌هایی که روی میز ناهارخوری بودند حالا دارند روی تخت چُرت می‌زنند. این یکی را بر نمی‌تابم. اتاق خواب فقط برای خواب. دست بالا یک کتاب بالینی آن هم ترجیحاً غیر انگیزشی و غیر داستانی و خلاصه غیر هیجانی. که با دو سه سطر پلک‌ها بیفتند برویم مرحله‌ی بعد.

امروز، شنبه‌ی عزیزم، نیت کردم دست ببرم به ساماندهی امورشان. نشد. نتوانستم نگاه کنم توی چشم آن‌هایی که نخوانده‌ام و آرزومندشان هستم.
چشم کتاب کجاست؟! چه بدانم. شاید اسمش،‌ کار چشم را هم می‌کند.

صد صفحه‌‌ی آخر آواز کشتگان صیدم کرد. همان‌جایی که سلیمان کفتربازی یاد برادر می‌داد. خاطره‌ی کفترها، ماهنی، اکبر صداقت و کمال و چقدر دوست دارم که نویسنده، شاعر است.

توی باشگاه و آرایشگاه و این‌جا و آن‌جا کاری به ریخت گریه‌ام ندارند. دست بالا می‌پرسند «چه کتابی/فیلمی؟ خوبه؟ عشقیه؟ من خیانتی دوست ندارما».
13
باور می‌کنی؟

رفیقم تعریف می‌کرد که در این سال‌های تنهایی با خودم خوب بودم و فکر کردم من چقدر آدم خوب و صبور و پخته و عمیقی هستم.
وارد تعهد ازدواج شد و انگار دنیا عوض شد! تازه می‌بیند که در مدت تنهایی یاد گرفته چطور با خودش کنار بیاید و کنار بکشد خودش را از موقعیت‌های محرک. محرک خشم، محرک حسد، محرک اندوه، رنجش و موانعی برای کنترل یا آزادی‌اش. در واقع در مدت تنهایی، کیفیت خاصی در او تغییر نکرده بود. فقط محرک‌ها را حذف کرده بود. خشم را تجربه نمی‌کرد، چون چیزی برای تحریکش وجود نداشت، نه آن که ضرورتاً ظرفیتش رشد کرده داشته‌باشد.

باور می‌کنی هیچ کس به طور کامل خودش را نمی‌شناسد؟ در ارتباط با دیگران است که کم‌کم به درک عمیق‌تری از خودمان می‌رسیم.

در رابطه است که زخم می‌خوریم، اصلاً بگو از پدر و مادری که عاشقمان هستند. شفای زخم هم در رابطه ست.
نه مثل درخت که وقتی تنهاست، درخت‌تر است؛ خلاف نظر کارگردان دوست‌داشتنی‌ام -عباس کیارستمی- فکر می‌کنم آدمی اما در ارتباط است که آدم‌تر است.
👍129
دایرةالمعارف
یا
دانای کل احمق است؟


علی می‌گوید دو چیز خیلی سر و صدا دارد، یکی خُرده پول، یکی خُرده اطلاعات.

پیشنهاد می‌کنم گوگل کنید «نمودار حماقت». درباره‌ی چیزی ست به نام اثر دانینگ-کروگر.

قصه از این قرار است که وقتی برای اولین بار درباره‌ی موضوعی به آگاهی می‌رسیم، با همان خُرده اطلاعات، خیال می‌کنیم دانای کل! هستیم و با اعتماد به نفس یگانه‌ای جَست می‌زنیم روی قله‌ی حماقت!

اگر شانس بیاوریم و غرورمان جریحه‌دار بشود و یک مُشت اطلاعات بیشتر بگیریم، سُر می‌خوریم ته دره‌ی نا امیدی. تازه می‌فهمیم که وای! من هیچی نمی‌دانستم.

باز اگر خوش‌شانس باشیم، ته دره رسوب نمی‌کنیم. وقتی مجبور شویم برای بیشتر آموختن تلاش کنیم آهسته آهسته با افزایش دانش و آگاهی‌مان، وضعیت اعتماد به نفس هم بهتر می‌شود، با شیب بسیار کند. شیب روشنگری.

در مرحله‌ی بعدی داریم ته‌دیگ دانش را در آن حوزه دندان می‌زنیم اما هرگز اعتماد به ‌نفس‌مان هم قد قله‌ی حماقت نمی‌شود، چون می‌دانیم دانش بی‌‌نهایت است و همیشه می‌شود چیز جدیدی آموخت. به این مرحله می‌گویند سطح پایداری (ادامه پذیری؟)

در ویکی پدیا نوشته «کروگر و دانینگ در چهار آزمون مجزا مهارت شرکت‌کنندگان را در زمینه‌های استدلال منطقی، دستور زبان انگلیسی، و حس شوخ‌طبعی محک زدند و همزمان از ایشان خواستند که نمرهٔ خود را پیش‌بینی کنند. نتیجهٔ آزمون‌ها نشان داد که شرکت‌کنندگانی که کمترین نمره را آورده بودند در ارزیابی خود تا بالای میانگین غلو کرده بودند و مهارت خود را دست بالا گرفته بودند. درعوض شرکت‌کنندگانی که بیشترین نمره را آورده بودند مهارت خود را دست کم گرفته بودند.»

مثال عینی؟! ۸۰ درصد رانندگان باور دارند که در مهارت رانندگی از ۹۰ درصد مردم بهتر هستند. شاهد؟ همین وضعیت خیابان‌ها و آمار تخلف و تصادف.

خلاصه که علی راست گفته‌بود.
👍53
باشگاه چند صبحی‌ها؟

می‌خواهید ساعت ۴ و ۵ صبح بیدار شوید که چه بشود؟ باید کار خیلی مهمی داشته‌باشید. قرار است با آن بابایی که خیلی مهم است، دسته‌جمعی بروید کوه؟
در سریال ایفوریا -هیچم پیشنهاد نمی‌کنم- دخترک سحر بیدار می‌شد دو سه ساعتی آرا ویرا کند تا برای آن یارو چشمگیر شود.
برگردیم سراغ مثال اولی. اگر قرار باشد کله‌ی سحر بیدار شویم تا برویم کوه یا اردو و سفر،‌ از قبل همه چیز را مهیا می‌کنیم. سناریوی دقیق را از قبل تمرین می‌کنیم. قبل از خواب مرور می‌کنیم یا حتی یادداشت می‌گذاریم که اول مسواک بزنم، بعد آن لباسه بعد این ادکلنه بعد هم موبایل را از شارژ بردارم بروم مرحله‌ی بعد.

حالا اگر بخواهیم همین را روتین کنیم چه؟
صبح بیدار شوم، اول صفحات صبحگاهی بنویسم. بعد دست و رو بشویم، چند برگ کتاب بخوانم و بعد؟ بعد باید کار مهمی باشد که برایش دل‌پَر بزنم.
این کارِ دو سه روز است. تازه بعد از آن است که اُفت می‌کنیم. سخت می‌شود. می‌گوییم خیلی حوصله می‌خواهد. چشممان به قله است و می‌گوییم کی میره این همه راهو!

خدایی تا این‌جا را درست کف‌بینی نکردم؟
حالا چند می‌دهید تا برایتان رمل و اسطرلاب بریزم و دعا بنویسم که حل شود؟ هر چقدر! عمراً! مگر می‌شود؟

گیر و گره برنامه‌ریزی همین است. از وسط شروع می‌کنیم به دو طرف. نتیجه؟ رسیدن به هیچ‌ کجا.
قصه اصلاً با سحرخیزی و برنامه‌ریزی شروع نمی‌شود که به‌خاطرش یقه‌ی خودمان را می‌گیریم و حس بی‌کفایتی به خودمان می‌دهیم و اگر هم زورمان برسد یک بادمجان خپلی پای چشممان می‌کاریم و می‌گوییم من خیلی تنبلم.
اول قصه از تعریف نظام ارزشی‌مان شروع می‌شود. (این یکی چیست؟ می‌شود فردا بگویم؟ همین‌جا ساعت ۱۱)
بعد از این که ارزش‌های زندگی‌مان را کشف کردیم و اولویت‌ها را انتخاب کردیم،‌ حالا می‌شود هدفی تعریف کنیم. از این‌جا به بعد کمی راه‌آشناتر هستید که هدف بلند مدت را خُرد کنیم به بازه‌های کوچکتر تا معلوم شود این ماه و این هفته باید به چه اهدافی برسیم.
اما اجازه بدهید اسم این بخش‌های خُرد شده را دیگر هدف نگذاریم. اگر پروژه تعریف کنیم شاید به عمل نزدیک‌تر شویم. برای اقدام،‌ تازه این‌جا برنامه‌ریزی به کار می‌آید. حالا می‌شود گام‌های مشخص روزانه تعریف کرد و هدف را به تمامی از یاد برد. یک‌بار تصمیم‌ها یادتان هست؟ یک بار مفصل زمان و حوصله گذاشتیم پای کشیدن نقشه‌ی راه موفقیتمان. حالا دیگر نباید هی به قله نگاه کنیم و بگوییم کی میره این همه راهوووو!
اقدامات مشخص روزانه را دنبال می‌کنیم و با فاصله‌های هفتگی یا ماهانه و فصلی، رصد می‌کنیم که چقدر پیش رفته‌ایم یا کجای برنامه برایمان کار نکرده. به قول عاطفه صفایی الگوی بابا! برنامه‌ریزی- اقدام – بازخورد- اصلاح.
اگر روی اجرای اقدامات روزانه تمرکز کنیم، مرحله به مرحله بهتر می‌شویم. وابسته به انگیزه نخواهیم ماند و خودمان زیرپای خودمان را خالی نمی‌کنیم.
حالا چند می‌دهی برایت فال خصوصی بگیرم و درباره‌ی هدف و برنامه‌ت حرف بزنیم؟
👍7🍾61
نظام ارزشی چیست
یا
سَرم بِره حرفم نمیره



گفته‌بودم
قصه‌ی راه موفقیت با سحرخیزی یا حتی هدف‌گذاری شروع نمی‌شود. اولِ قصه با تعریف نظام ارزشی‌مان شروع می‌شود. اما ارزش‌ها چه هستند؟

ارزش‌ها تمایل عمیق قلبی ما هستند برای این که می‌خواهیم چگونه انسانی باشیم و می‌خواهیم با آدمیان و جهان‌مان چگونه ارتباط برقرار کنیم.

هدف چیزی‌ست که می‌خواهیم به‌دست بیاوریم. ارزش‌ها یعنی می‌خواهیم چگونه رفتار کنیم. چه زمانی که به هدف‌مان رسیده‌ایم و همه‌چیز ایده‌آل است،‌ چه زمانی که به هدف نرسیده‌ایم و شرایط هیچ مطابق میل‌مان نیست.
ارزش‌ها یعنی از نظر شما چه کاری خوب است و چگونه انجام دادنش مطلوب شماست؟ شما به چه رفتاری تأیید و اعتبار می‌دهید؟

مثلاً «مراقبت از خانواده» برای شما ارزش است. چنین رفتارهایی را تحسین می‌کنید. با انجام اقدامی در این جهت احساس ارزشمندی دارید. می‌خواهید چنین انسانی باشید و این‌گونه رفتار کنید.
حالا یک فرصت شغلی جذاب سر راهتان سبز شده که ۶۰ درصد درآمد بیشتری دارد اما مجبورتان می‌کند که ۴ روز در هفته، دور از خانواده باشید.
ارزش‌های شما قطب‌نمای زندگی‌تان می‌شوند و برای انتخاب به شما جهت می‌دهند. در این مثال،‌ اگر خانواده در شرایط بحران مالی نباشد، دست به چه انتخابی می‌برید؟ شاید بنشینید و در یک جلسه‌ی خانوادگی جنبه‌‌های مختلفش را بررسی کنید و به انتخاب برسید. (البته اگر دیکتاتوری و اقتدارگرایی از ارزش‌هایتان باشد دیگر قضیه‌ی جلسه‌ی خانوادگی و تصمیم‌گیری جمعی منحل است).
وقتی ارزش‌هایمان را بشناسیم تعیین تکلیف و انتخاب آسان‌تر است. البته که در زندگی روزهایی هم پیش می‌آید که لازم است بین ارزش‌هایمان هم اولویت‌بندی کنیم. مثلاً دو راهی سختی باشد و مجبور شویم ارزشی را قربانی کنیم برای تأمین ارزش والاتری.

و عاقبت این‌که هدف‌هایمان باید در خدمت ارزش‌هایمان باشند.
اگر موفقیت را رسیدن به هدف تعریف کنیم،‌ به قدر فاصله‌ای که تا رسیدن به هدف داریم، موفق نیستیم. لابد زمان زیادی ببرد. قصه‌ی اهداف بلند مدت را که می‌دانید. ولی برای رقصیدن به ساز ارزش‌هایمان از همین حالا می‌توانیم شروع کنیم.
بله جامعه می‌گوید تا فلان دستاورد را نداشته‌باشی،‌ تا به فلان هدف نرسیده‌ای موفق نیستی. اما اگر بگوییم موفقیت یعنی زندگی کردن بر اساس ارزش‌هایمان، حالا کنترل بیشتری داریم و می‌توانیم با هر انتخاب به خودمان تأیید و اعتبار بدهیم و احساس کنیم که ارزشمندیم.

فردا برگردم که چندتا تقلب بنویسم برای کشف ارزش‌های خودمان و اولویت‌بندی‌شان؟
👍532
برگه‌ی تقلب پر ارزش

گاه تجربه‌های زیسته‌مان موجب می‌شوند نظام ارزشی‌مان تغییر کند، اولویت‌هایمان جابه‌جا شوند و حتی شناخت‌مان از خودمان تغییر کند.
برای کشف ارزش‌هایمان این روش‌ها را پیشنهاد می‌کنم:
۱.
زندگی‌تان را به چند حوزه تقسیم کنید و ارزش‌هایتان را در هرکدام بررسی کنید. مثلاً حوزه‌ی روابط،‌ تحصیلات و شغل،‌تفریحات و ... . حالا در هر حوزه از خودتان بپرسید می‌خواهید چگونه انسانی باشید و چگونه رفتار کنید. مثلاً می‌خواهم چگونه روابطی داشته‌باشم؟ می‌خواهم در این روابط چه رفتارهایی انجام دهم؟

۲.
دقایقی چشم ببیند و خیال کنید تولد هشتاد سالگی‌تان است. حالا چگونه انسانی هستید؟ چه روابطی داشته‌اید و چه کسانی در کنارتان هستند؟
به خودتان می‌گویید حیف که زمان زیادی را صرف کردم برای نگرانی درباره‌ی .... (پاسخ دهید)
حیف که زمان کمی را صرف این کارها کردم... (پاسخ شما)
اگر به گذشته بر‌می‌گشتم در زندگی این تغییرات را ایجاد می‌کردم...
بعد از پاسخ به این سؤال شمع تولدتان را فوت کنید. چشم باز کنید چون آرزویتان برآورده شده و حالا فرصت دارید آن‌گونه زندگی کنید.

۳.
این راه می‌تواند کمی غمگین‌تان کند. فرض کنید مجلس ترحیم خودتان است و چند نفر از نزدیکانتان باقی مانده‌اند و در مورد شما صحبت می‌کنند. چه کسانی هستند؟ چه روابطی با شما داشتند؟ درباره‌ی شما و ویژگی‌های رفتاری‌تان چه می‌گویند؟

۴.
این روش حتی از قبلی هم بیشتر غمگینم می‌کند. اما کمک عمیق‌تری بود تا ارزش‌های اصیل زندگی‌م را کشف کنم. فرض کنید حضرت عزرائیل بهمان سر زده و یواشکی رفاقتی قبضی تحویلمان داده که تاریخش برای یک سال دیگر است. فقط یک سال از عمرمان باقی مانده. ارتباطمان با دیگران، خودمان و دنیا چگونه تغییر می‌کند؟

۵.
فهرستی از ارزش‌ها را به ضمیمه تقدیم می‌کنم. مطالعه کنید. ایده بگیرید و پیش بروید.
71👍1
آب آتش‌فام

این روزها با شاطرها میروم با مطرب‌ها بر‌می‌گردم. امروز هم از صبحی سر همان کلاسِ با کلاس دیروزم. اما عصر می‌توانم بروم خانه و چُرت مرغوب بزنم* و غصه نخورم که در این گرما با عطر تنم چه کنم.
اگر به خودم باشد دوست دارم تابستان‌ها من باشم و سجاده و چادر گل‌گلی و ایوان دل‌باز امامزاده‌ای غم‌برانداز در ییلاق. البته که زیر مِه‌پاش‌های صحن و سرای حرم نجف جهان دیگری‌ست، اما خب! من قانعم.

من، باده‌ی گرماییِ مغزپخت. شده‌ام شکل یک پیاله بستنی آب شده. وانیلی بهتر است یا توت فرنگی؟!

* خیال خام!
تازه بعد از این کلاس هم که به خانه برسم، هنوز یک ساعت از کلاس کتابچه‌نویسی عقب هستم. هستم تا غروب.
10🍾32😁1
لنگه به لنگه

بعد از سه‌شب و سه روز عروسی*، برنامه‌‌ی شنبه را نوشته بودم «هیچ کاری».
باید لنگه‌ی جوراب کوچولوهه را به وصال نیمه‌ی گمشده‌اش می‌رساندم. گردالیِ توی ماشین لباسشویی را چرخاندم که آیفون شروع کرد دِلِلِنگ دِلِلِنگ دِلِلِنگ. لابی‌من جدید دنبال کسی می‌گشت که به بقالی محل زنگ زده. پرسیدم با کدام واحد کار دارد گفت فلان. توضیح دادم که من واحد یکصد و فلانم.
لابی‌من‌های جدید هیچ‌وقت خوشحالمان نمی‌کنند. تا این کارهای پیچیده را یاد بگیرند دردسر داریم. تازه اگر هر دو طرف معامله شانس بیاوریم که طرف به خاطر بی‌اتیکتی با یکی از همسایه‌ها دست به یقه نشود.
لباس جدیدشان هم شده فیروزه‌ای زشت. اگر این رنگ اسمی هم داشته باشد، همینی که من گفتم درست‌تر است. آخر این که رنگ رسمی نیست. به همه هم که نمی‌آید. همچین رنگی تنشان کنی بعد انتظار رفتار لابی‌من گراند هتل فلان‌جا را داشته‌باشی؟
با خودم مرور می‌کنم که سیاه برای حفاظت (سکیوریتی)، سفید برای لابی‌من، کِرِم برای نگهبانی و سبز برای باغبانی، مثلاً آبی هم خدمات و نظافت. دیگر چی؟
مچ خودم را می‌گیرم که مگر گراند هتل فلان‌جاست؟! اتفاقاً همین رنگ با همین استانداردها بهتر است. اگر خیلی هنر داری پاشو یکی از این پاتیل‌های نیم‌پز را برسان به کانال.

لنگه جورابه پیدا شده، اعمال رختشویی (به جای لاندری) جمع شده. کمی گردگیری و باشگاه و بعد بنشینم پای هزارتا کتابی که این هفته باید تحویل بدهم.


*وقت‌هایی که سر شلوغ می‌شوم مامان می‌گوید اووهووو تو که عروسی کار داری.
51👍1💔1
عنوان را نجات بده دختر

امروز پاتیل‌مان مورد ارزیابی شتاب‌زده قرار گرفت. در دوره‌ی مدیریت رسانه‌ی شخصی اعداد و ارقام آبرومندی به‌دست آوردیم -من زیر سایه‌ی نگاه توجه شما-.

اما عنوان!
قدیم‌تر (کمتر از ۷۰ روز پیش) برای انتخاب عنوان مطالب پاتیل، ذوق زیادی داشتم. عنوان‌های یکی دو خطی. انگار نمایشنامه‌ی کاندیدای پولیتزر. خیلی هم دوستشان داشتم. اصلاً خوش می‌گذشت. انتخاب عنوان -تیتر- برای یک متن سیصد کلمه‌ای ماجراجویی معرکه‌ای بود.
اما یک روزی دست کشیدم. لابد شبیه امروز، شلوغ و شلخته و کلافه‌ بوده‌ام. شاید هم متنی آماده داشتم اما هرچه نشستم فرشته‌‌ی الهام نیامده بزند روی شانه‌ام و توی گوشم پچ‌پچه کند.

برای نجات عنوان‌های پاتیل، با خودم قرارداد جدیدی ثبت کردم. اگر نوشتن پاتیل، نیم ساعت طول کشیده، حداقل نیم‌ساعت برای رسیدن به عنوانِ شایسته، صبر و تلاش خرج کنم.
علی‌الحساب با خودم در صلحم که اگر بعضی وقت‌ها هم نشد، نشد. اولویت متن است.


امروز که از ساعت ۱۱ جاماندنم. ۱:۱۱ به همان اندازه آبرومند می‌شود؟!
👍114
بدم نمی‌آید نویسنده هم شوم

می‌گفت «بالاخره خواستن و دوست داشتن یکی هستند یا نیستند؟»

دوست داشتنی که به حرکت وا نداردمان، هیچ. پوچ. یک احساس تزئینی. احساسات هم که می‌آیند و می‌روند. مبنای خوبی برای تصمیم‌گیری نیستند.
اما با خواستن، چنانی که ما را به حرکت وادارد قصه جور دیگر شود. نه آنکه خواستن توانستن باشد -عمرنات پتاسیم-. خواستن اگر به عمل و اقدام و حرکت نزدیک‌مان کند اثر دارد.

بیشتر وقت‌ها در تشخیص خواسته‌هایمان هم شفاف نیستیم. کسی گفته که می‌خواهد نویسنده شود اما نمی‌نویسد، من می‌شنوم که می‌گوید «البته نویسنده بودن هم بامزه است، بدم نمی‌آید نویسنده باشم. اگر نویسنده بشوم آن امتیاز و این اعتبار را به دست می آورم...»
خواسته‌اش شاید همان امتیاز و اعتبار باشد.

برای آنکه دستمان به دامن فرشته‌ی الهام برسد لازم است بهایی بپردازیم. زحمتش را بکشیم. حرکت کنیم. قدمی برداریم. رنجی را تاب بیاوریم. شاید اولین رنج حسِ احمق بودن یا بی‌کفایت بودن در آغاز هر راه جدیدی.
این پاتیل نوشتن‌ها و انتشار روزانه ریاضت است، اما کمترین بهایی است که به پرداختش متعهد شده‌ام. متعهد شده‌ام چون نوشتن خواسته‌ی من است نه فقط علاقه‌ای که می‌آید و هوسی که می‌رود.

همین حالا کانالت را راه بینداز دختر/پسر.
همان اول هم بنویس اصلاً همین است که هست، هر چقدر احمق باشم یا نابلد، هر روز می‌نویسم و منتشر می‌کنم. با ننوشتن که بهتر نمی‌شویم. غیر از این است؟
👍117