فردا بیشتر مینویسم
امروز سید میگفت دنیای واقعیِ آدم که خوب پیش برود، گیر نمیفتد توی مجازی. گیر هم نمیآید آنجا.
خوب و بدش را نمیدانم. همهی آنچه که روزها در دل و سر دارم، همین کارها و آدمهان که برای خبری گرفتن، معطل اینستا مینستا نمیشوم. باید تلفن بزنم تا جواب بگیرم. میگویم پیامک بزنید بهتر میبینم.
یکبار هم اگر به سبب لینکی، راهم بیفتد به اینستاگرام، رگباری پست فوروارد میکنم برای دو نفر تکراری. آنها هم همینطور!
حالا عادت پاتیل هم همینجوری از سرم افتاده انگار. همان اول صبحی باید لنگر بیندازم وگرنه طوفان کارها میبردش و شب هم دیگر چشمی باقی نیست برای حروفچینیِ حرفها و فکرها و قصهها و خیالها. از متن و حاشیههاااا.
باز قول میدهم از فردا.
امروز سید میگفت دنیای واقعیِ آدم که خوب پیش برود، گیر نمیفتد توی مجازی. گیر هم نمیآید آنجا.
خوب و بدش را نمیدانم. همهی آنچه که روزها در دل و سر دارم، همین کارها و آدمهان که برای خبری گرفتن، معطل اینستا مینستا نمیشوم. باید تلفن بزنم تا جواب بگیرم. میگویم پیامک بزنید بهتر میبینم.
یکبار هم اگر به سبب لینکی، راهم بیفتد به اینستاگرام، رگباری پست فوروارد میکنم برای دو نفر تکراری. آنها هم همینطور!
حالا عادت پاتیل هم همینجوری از سرم افتاده انگار. همان اول صبحی باید لنگر بیندازم وگرنه طوفان کارها میبردش و شب هم دیگر چشمی باقی نیست برای حروفچینیِ حرفها و فکرها و قصهها و خیالها. از متن و حاشیههاااا.
باز قول میدهم از فردا.
❤10✍3👍2🍾1
راه باریک خانه
ساعت از ده گذشته. با هزار رنج و خوابآلودگی بالاخره دارم به خانه نزدیک میشوم.
پشت چراغ قرمز، یک پژوی ۲۰۶ سفید معمولی ایستاده. ترمز گرفتهام اما میرسم بهش. میخورم بهش. یکی دو متری سر میخورد جلوتر. هر دو با طمأنینه پیاده میشویم و بعد از عرض سلام و شرم، میبینیم ظاهر امر آسیب جدی نیست. اما کسی چه میداند، شاید چیزی از توی کار شکسته باشد.
میگوید گواهینامهت را بده بروم مکانیکی و فلان. میگویم بیا تبادل کنیم تو هم مدرکی از خودت بده به من. راستش اولین تصادف زندگیم که نیست. بلدم راه و رسمش را.
دخترک شیرینی از ماشین پیاده میشود و میپرسد شما بیمه دارید؟ بیشک! پس زنگ بزنیم پلیس بیاید و ثبت کند و حوالهی بیمه بدهد که کار آسان و تمیزیست. این ارجاع به قانون، خوب است. تمکین به قانون هم. بهتر از هرج و مرجِ بیتوافق و قانون.
میرویم گوشهای و مینشینم توی ماشین. میدانم کار خاصی نیست و چیزی لازم ندارم. اما شروع میکنم فهرست مخاطبان را از نفر اول مرور میکنم. شاید کسی را پیدا کنم که بشود ۱۱ شب زنگ بزنم و بگویم چنین شده.
یکی که بدانم این تماس مزاحمش نیست. که احتمالن قدرتی دارد و حمایتی ازش میآید. بعضی نامها را با توضیحات نوشتهام. بعضیها را دیگر چند سالیست که در زندگیم ندارم. شمارهی بعضیها هنوز ذخیره است تا جواب ندهم. اِ تمام شد. یکی هم پیدا نشد که بشود زنگ بزنم.
پلیسه آنقدر نیامد که خاستم چرت بزنم توی ماشین. یا بروم بگویم آقا جان چند بدهم برویم دنبال زندگیمان؟ میدود طرف درختهای وسط خیابان و ماشین پلیسه دور میزند و آقا پلیس قدبلنده میآید که ببیند ماجرا چیست. دیرتر میروم و شب بخیر میگویم. یک دور هم از من میپرسد خانم شما تعریف کنید چی شده. بعد همان تبادل مدارک و شماره تماس تا برویم بیمه و مرحلهی بعد.
جدی جدی باید دوستانی پیدا کنم بشود، بتوانم، جرئت کنم این ساعت شب زنگ بزنم و درخاست کمک کنم.
نمیدانم بعدش یا همزمان، خودم چنین دوستی بشوم برای دست کم یکی دو نفر.
مابعدالتحریر:
خانوادهام که هستند همیشه پای همهی دستهگلهایی که به آب دادهام. راحت نبودم این وقت شب خابشان را بهم بزنم. وگرنه کاری اگر بالا بگیرد اول به همانها زنگ میزنم.
ساعت از ده گذشته. با هزار رنج و خوابآلودگی بالاخره دارم به خانه نزدیک میشوم.
پشت چراغ قرمز، یک پژوی ۲۰۶ سفید معمولی ایستاده. ترمز گرفتهام اما میرسم بهش. میخورم بهش. یکی دو متری سر میخورد جلوتر. هر دو با طمأنینه پیاده میشویم و بعد از عرض سلام و شرم، میبینیم ظاهر امر آسیب جدی نیست. اما کسی چه میداند، شاید چیزی از توی کار شکسته باشد.
میگوید گواهینامهت را بده بروم مکانیکی و فلان. میگویم بیا تبادل کنیم تو هم مدرکی از خودت بده به من. راستش اولین تصادف زندگیم که نیست. بلدم راه و رسمش را.
دخترک شیرینی از ماشین پیاده میشود و میپرسد شما بیمه دارید؟ بیشک! پس زنگ بزنیم پلیس بیاید و ثبت کند و حوالهی بیمه بدهد که کار آسان و تمیزیست. این ارجاع به قانون، خوب است. تمکین به قانون هم. بهتر از هرج و مرجِ بیتوافق و قانون.
میرویم گوشهای و مینشینم توی ماشین. میدانم کار خاصی نیست و چیزی لازم ندارم. اما شروع میکنم فهرست مخاطبان را از نفر اول مرور میکنم. شاید کسی را پیدا کنم که بشود ۱۱ شب زنگ بزنم و بگویم چنین شده.
یکی که بدانم این تماس مزاحمش نیست. که احتمالن قدرتی دارد و حمایتی ازش میآید. بعضی نامها را با توضیحات نوشتهام. بعضیها را دیگر چند سالیست که در زندگیم ندارم. شمارهی بعضیها هنوز ذخیره است تا جواب ندهم. اِ تمام شد. یکی هم پیدا نشد که بشود زنگ بزنم.
پلیسه آنقدر نیامد که خاستم چرت بزنم توی ماشین. یا بروم بگویم آقا جان چند بدهم برویم دنبال زندگیمان؟ میدود طرف درختهای وسط خیابان و ماشین پلیسه دور میزند و آقا پلیس قدبلنده میآید که ببیند ماجرا چیست. دیرتر میروم و شب بخیر میگویم. یک دور هم از من میپرسد خانم شما تعریف کنید چی شده. بعد همان تبادل مدارک و شماره تماس تا برویم بیمه و مرحلهی بعد.
جدی جدی باید دوستانی پیدا کنم بشود، بتوانم، جرئت کنم این ساعت شب زنگ بزنم و درخاست کمک کنم.
نمیدانم بعدش یا همزمان، خودم چنین دوستی بشوم برای دست کم یکی دو نفر.
مابعدالتحریر:
خانوادهام که هستند همیشه پای همهی دستهگلهایی که به آب دادهام. راحت نبودم این وقت شب خابشان را بهم بزنم. وگرنه کاری اگر بالا بگیرد اول به همانها زنگ میزنم.
❤13🍾3👍2
Forwarded from سرزبان | مهارت پرسشگری
ثبت نام کارگاه سهجلسهای «پایهکار»
«شروع درست، نیمی از کار است.»
ارسطو
- دستودلم به کار نمیرود.
- ذهنم جای دیگریست ولی باید تمرکز کنم.
- کارهایی میکنم که برایم معنا ندارند.
- مدیریت زمان بلد نیستم.
- برنامهریزیم جواب نمیدهد.
«اصلیترین کارِ بامعنا که برای شروع و ادامهی کارها باید انجام دهم چیست؟»
خیلیهامان آزادنویسی میکنیم. نیمساعت.
هم مینویسیم، هم ذهن و عواطفمان را بیرون میریزیم، هم فکر میکنیم، هم پایهی پستی برای انتشار را میسازیم، هم خلاقیت و بازیگوشی را میآزماییم.
بدون چندکارگی، کاری پایهای انجام میدهیم که بخشهای زیادی از زندگی را پوشش میدهد.
چطور میتوانیم چنین کارهایی طراحی کنیم؟
به دور از چندکارگی اما پوششگر چند کار.
در کارگاه «پایهکار» مهارت «طراحی و اجرای کارهای پایه» را پرورش میدهیم.
کار پایه لزوماً کاری کوچک و نقطهای نیست؛ کاریست با ظرفیت بالا برای پوشش دادن کارها و فراهم کردن امکان انجامشان.
اطلاعات کارگاه
⏰ شروع: ۱۱ تیرماه
۵شنبهها ۲۰:۳۰-۱۹
در بستر اسکایروم
ظرفیت: ۳۰ نفر
شهریه: ۵۰۰ هزار تومان
شماره کارت:
ارسال رسید:
@elaheh_alizade
«شروع درست، نیمی از کار است.»
ارسطو
- دستودلم به کار نمیرود.
- ذهنم جای دیگریست ولی باید تمرکز کنم.
- کارهایی میکنم که برایم معنا ندارند.
- مدیریت زمان بلد نیستم.
- برنامهریزیم جواب نمیدهد.
«اصلیترین کارِ بامعنا که برای شروع و ادامهی کارها باید انجام دهم چیست؟»
خیلیهامان آزادنویسی میکنیم. نیمساعت.
هم مینویسیم، هم ذهن و عواطفمان را بیرون میریزیم، هم فکر میکنیم، هم پایهی پستی برای انتشار را میسازیم، هم خلاقیت و بازیگوشی را میآزماییم.
بدون چندکارگی، کاری پایهای انجام میدهیم که بخشهای زیادی از زندگی را پوشش میدهد.
چطور میتوانیم چنین کارهایی طراحی کنیم؟
به دور از چندکارگی اما پوششگر چند کار.
در کارگاه «پایهکار» مهارت «طراحی و اجرای کارهای پایه» را پرورش میدهیم.
کار پایه لزوماً کاری کوچک و نقطهای نیست؛ کاریست با ظرفیت بالا برای پوشش دادن کارها و فراهم کردن امکان انجامشان.
اطلاعات کارگاه
⏰ شروع: ۱۱ تیرماه
۵شنبهها ۲۰:۳۰-۱۹
در بستر اسکایروم
ظرفیت: ۳۰ نفر
شهریه: ۵۰۰ هزار تومان
شماره کارت:
5859831100319788ارسال رسید:
@elaheh_alizade
❤2
داروی معجزهگر*
«بزرگ شدن یک عادت زشت بچگانه است»
این جملهی عجیب و شگفت از رولد دال بود در داستان کوتاهی که امروز، در وبینار نویسندهساز شنیدیم.
یادتان میآید روزگار کودکی خیال میکردیم کلاس پنجمیها و دبیرستانیها و بیستسالهها چقدر بزرگ باشند؟ سیسالهها که حسابی پیر بودند.
*نام همان داستان کوتاه
«بزرگ شدن یک عادت زشت بچگانه است»
این جملهی عجیب و شگفت از رولد دال بود در داستان کوتاهی که امروز، در وبینار نویسندهساز شنیدیم.
یادتان میآید روزگار کودکی خیال میکردیم کلاس پنجمیها و دبیرستانیها و بیستسالهها چقدر بزرگ باشند؟ سیسالهها که حسابی پیر بودند.
*نام همان داستان کوتاه
❤15👍3💔2😁1🍾1
سرزبان | مهارت پرسشگری
ثبت نام کارگاه سهجلسهای «پایهکار» «شروع درست، نیمی از کار است.» ارسطو - دستودلم به کار نمیرود. - ذهنم جای دیگریست ولی باید تمرکز کنم. - کارهایی میکنم که برایم معنا ندارند. - مدیریت زمان بلد نیستم. - برنامهریزیم جواب نمیدهد. «اصلیترین کارِ بامعنا…
امروز آخرین فرصت ثبت نام
شروع کارگاه ساعت ۱۹
حالا شما شرکت نکن. کی ضرر میکنه🥸
شروع کارگاه ساعت ۱۹
حالا شما شرکت نکن. کی ضرر میکنه
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤4🍾3😁2
نِسبیست همهچیز
«...آره خلاصه. حرمت چیز مهمیه. همین که جلوت یه حرفهایی نزنن، یه شوخیهایی نکنن، یعنی نسبتت رو باهاشون درست تعریف کردی».
«...آره خلاصه. حرمت چیز مهمیه. همین که جلوت یه حرفهایی نزنن، یه شوخیهایی نکنن، یعنی نسبتت رو باهاشون درست تعریف کردی».
❤14👍6🍾2
دوست داری ترویجکنندهی چه ارزشی در این جهان باشی؟
گمانم چالش امروز بسیاری از ما «امنیت» باشد. احساس امنیت هم، از خود امنیت مهمتر. امنیت هم که با حفاظت (security) فرق دارد. اینجا حرفش بود.
در چارچوب باورهای من، رسیدن به احساس امنیت از راه «ایمان» میگذرد. که آدمی باور داشته باشد اگر من نمیدانم و نمیتوانم، یکی هست که هم میداند هم میتواند. میشود بار خوف و نگرانیهایمان را بیندازیم روی دوش آن یک نفر و سرمان را بیندازیم پایین و گرم کارمان شویم. کاری که میدانیم درست است، انجام بدهیم و نتیجه هم همانی میشود که او بخاهد. اویی که دوستمان دارد، علم و قدرتش را هم دارد.
خلاصه «ایمان» ارزش مهمیست در زندگیم. هربار که به آدمی میرسم که دارد از رنجش میگوید، پیشنهاد اولم؟ بنشین بنویس!
آری. به چشمم راه رستگاری از نوشتن میگذرد. نوشتنی که فکر کردنت را به زنجیر بکشد تا کُند شود. تا فرصت کنی ناظر و شاهد افکارت شوی. بعد به فراشناخت میرسی. آنوقت خودت بتوانی مچ ویروس توی کله را بگیری و با پرسیدن سؤالات معنیدار، محاکمهش کنی. اینجوری امیدی هست که بتوانی تغییری را مدیریت کنی در خودت و روش فکر کردنت.
گمانم آنچه پیش از ایمان، ترویج میکنم همین «نوشتن» است. پس دعوت میکنم به همسفری با مدرسه نویسندگی.
مابعدالتحریر:
توی همین پاتیل جستوجو کردم «ایمان». آمار مطالبش بدک نیست. سر بزنید شما هم اگر حوصلهتان میکشد.
گمانم چالش امروز بسیاری از ما «امنیت» باشد. احساس امنیت هم، از خود امنیت مهمتر. امنیت هم که با حفاظت (security) فرق دارد. اینجا حرفش بود.
در چارچوب باورهای من، رسیدن به احساس امنیت از راه «ایمان» میگذرد. که آدمی باور داشته باشد اگر من نمیدانم و نمیتوانم، یکی هست که هم میداند هم میتواند. میشود بار خوف و نگرانیهایمان را بیندازیم روی دوش آن یک نفر و سرمان را بیندازیم پایین و گرم کارمان شویم. کاری که میدانیم درست است، انجام بدهیم و نتیجه هم همانی میشود که او بخاهد. اویی که دوستمان دارد، علم و قدرتش را هم دارد.
خلاصه «ایمان» ارزش مهمیست در زندگیم. هربار که به آدمی میرسم که دارد از رنجش میگوید، پیشنهاد اولم؟ بنشین بنویس!
آری. به چشمم راه رستگاری از نوشتن میگذرد. نوشتنی که فکر کردنت را به زنجیر بکشد تا کُند شود. تا فرصت کنی ناظر و شاهد افکارت شوی. بعد به فراشناخت میرسی. آنوقت خودت بتوانی مچ ویروس توی کله را بگیری و با پرسیدن سؤالات معنیدار، محاکمهش کنی. اینجوری امیدی هست که بتوانی تغییری را مدیریت کنی در خودت و روش فکر کردنت.
گمانم آنچه پیش از ایمان، ترویج میکنم همین «نوشتن» است. پس دعوت میکنم به همسفری با مدرسه نویسندگی.
مابعدالتحریر:
توی همین پاتیل جستوجو کردم «ایمان». آمار مطالبش بدک نیست. سر بزنید شما هم اگر حوصلهتان میکشد.
❤10👍2🍾1
ابله یا قمارباز خیالباف؟
امروز چندتایی فرسته نوشتم برای وبسایت پادمستی. سر بزنید اگر وقت و حوصلهای هست.
آخر هم این یکی را نوشتم به جای گزارش نیک امروز دوشنبه ۱۵ تیر:
که از صبح نشستم به جارو پارو. از زیر و بالای خانه تا امور و برنامههای زندگی.
که فهرست نوشتهام و خیال بافتهام اگر تمام اوقاتم دست خودم و هر روز هزار ساعت داشته باشد، دلم میخاهد چه کارها کنم؟
(نیم ساعتی برای هر کدام هم بگذارم مثلن) آموزش و تمرین موسیقی
یک فصل دنکیشوت (رمان کلاسیک)
یک داستان کوتاه
یک درس زبان خارجکی
یک دفتر شعر
یک نمایشنامه
یک کتاب تئوری زبان و ادبیات
بعد
ورزش هوازی و دوچرخه
پیادهروی
بعد هم ساعتی یوگا
تمرینات بدن تئاتری
تمرین بیان
کتاب تئوری تئاتر
و دو سه ساعتی سر و کله زدن با متن نمایشنامهی در دست گروه.
ساعاتی هم بگذارم برای آموزشهای روانشناسی و توسعه فردی.
وقتی هم برای رسیدگی به تغذیه و مکملها و پروتئینها و همین!
البته که خاب هم بسیار مهم است.
اما ساعتهای نوشتن را حساب نکردم. مثل نفسکشیدن جاری و بدیهیست.
سهم معنیداری هم به تفریح و دوستان نمیرسد انگار.
چه بدانم. شاید هم انگیزه برداشتم تا یک چالش ۷۵ سخت شروع کنم تا آخر تابستان.
دیگر بروم بخابم که دیر شده.
امروز چندتایی فرسته نوشتم برای وبسایت پادمستی. سر بزنید اگر وقت و حوصلهای هست.
آخر هم این یکی را نوشتم به جای گزارش نیک امروز دوشنبه ۱۵ تیر:
که از صبح نشستم به جارو پارو. از زیر و بالای خانه تا امور و برنامههای زندگی.
که فهرست نوشتهام و خیال بافتهام اگر تمام اوقاتم دست خودم و هر روز هزار ساعت داشته باشد، دلم میخاهد چه کارها کنم؟
(نیم ساعتی برای هر کدام هم بگذارم مثلن) آموزش و تمرین موسیقی
یک فصل دنکیشوت (رمان کلاسیک)
یک داستان کوتاه
یک درس زبان خارجکی
یک دفتر شعر
یک نمایشنامه
یک کتاب تئوری زبان و ادبیات
بعد
ورزش هوازی و دوچرخه
پیادهروی
بعد هم ساعتی یوگا
تمرینات بدن تئاتری
تمرین بیان
کتاب تئوری تئاتر
و دو سه ساعتی سر و کله زدن با متن نمایشنامهی در دست گروه.
ساعاتی هم بگذارم برای آموزشهای روانشناسی و توسعه فردی.
وقتی هم برای رسیدگی به تغذیه و مکملها و پروتئینها و همین!
البته که خاب هم بسیار مهم است.
اما ساعتهای نوشتن را حساب نکردم. مثل نفسکشیدن جاری و بدیهیست.
سهم معنیداری هم به تفریح و دوستان نمیرسد انگار.
چه بدانم. شاید هم انگیزه برداشتم تا یک چالش ۷۵ سخت شروع کنم تا آخر تابستان.
دیگر بروم بخابم که دیر شده.
❤3🍾2
استراتژی، دانش تصمیم سازی
بیست روزی مثل مته رفتم توی مخ جماعتی، تا یک نفر تصمیمگیرندهی آن جماعت، همان تصمیمی را بگیرد که من برایشان ساختهام.
میشود دیگر. اصلن توی این فیلمهای بعد از جنگ جهانی آمریکایی، مادرهای قدیمی دارند به دختران جوانشان یاد میدهند که عزیزم قلق مردها اینجوریست که کاری کنی تا خیال کند باهوشترین است. خیال کند همهی فکرهای خوب مال خودش است. اگر باور کند این تصمیم را با عقل خودش گرفته، حتمن عمل میکند. اگر بیفتی به کلکل و رقابت بازندهای.
تا این سِند و سال که آمدهام کم ندیدهام از اینها. یک بار فقط مرد جوان درازقامتی، اعتراف کرد که «میشود حرفهای شما مبنای تصمیم باشد خانم فلانی». آن هم کِی؟ بعد از بلای وارده. کدام بلا؟ همانی که روز اول هشدار دادم اما مانعش نشدم.
بعد هم تکرار شد همین احوال. که به طرف گفتهام این کار، رفتار، انتخاب، خوب نیست، کمک نمیکند، رشدی ندارد، ربطی به هدف شما ندارد. آن مردها اما همه قلدر، «من خودم خفنم تو چی میگی جوجه»گویان شیرجه میزدند در استخر بلا و بعد عرق و خونچکان میرفتند همان تصمیمی را بردارند که اول قصه جلویشان گذاشتم.
اینها هم نه چون من خیلی خفن باشمها. چون معمولن حرف نمیزنم، مداخله نمیکنم. اگر موضوعی تصمیم من نیست، مسئولیت به خودم بار نمیکنم. آن وقت اگر یک بار به زبان بیایم، لابد اتفاقی افتاده، لابد چیزی دیدهام، چیزی فهمیدهام.
حالا کی ضرر میکند؟
بیست روزی مثل مته رفتم توی مخ جماعتی، تا یک نفر تصمیمگیرندهی آن جماعت، همان تصمیمی را بگیرد که من برایشان ساختهام.
میشود دیگر. اصلن توی این فیلمهای بعد از جنگ جهانی آمریکایی، مادرهای قدیمی دارند به دختران جوانشان یاد میدهند که عزیزم قلق مردها اینجوریست که کاری کنی تا خیال کند باهوشترین است. خیال کند همهی فکرهای خوب مال خودش است. اگر باور کند این تصمیم را با عقل خودش گرفته، حتمن عمل میکند. اگر بیفتی به کلکل و رقابت بازندهای.
تا این سِند و سال که آمدهام کم ندیدهام از اینها. یک بار فقط مرد جوان درازقامتی، اعتراف کرد که «میشود حرفهای شما مبنای تصمیم باشد خانم فلانی». آن هم کِی؟ بعد از بلای وارده. کدام بلا؟ همانی که روز اول هشدار دادم اما مانعش نشدم.
بعد هم تکرار شد همین احوال. که به طرف گفتهام این کار، رفتار، انتخاب، خوب نیست، کمک نمیکند، رشدی ندارد، ربطی به هدف شما ندارد. آن مردها اما همه قلدر، «من خودم خفنم تو چی میگی جوجه»گویان شیرجه میزدند در استخر بلا و بعد عرق و خونچکان میرفتند همان تصمیمی را بردارند که اول قصه جلویشان گذاشتم.
اینها هم نه چون من خیلی خفن باشمها. چون معمولن حرف نمیزنم، مداخله نمیکنم. اگر موضوعی تصمیم من نیست، مسئولیت به خودم بار نمیکنم. آن وقت اگر یک بار به زبان بیایم، لابد اتفاقی افتاده، لابد چیزی دیدهام، چیزی فهمیدهام.
حالا کی ضرر میکند؟
❤11🍾2
شورش تن علیه اراده
- این دفعه چه حیوانی را اتود میزنی؟
- غاز. اصلن انتخاب نمیکنم. دارم طفره میروم با انتخابی از میان حیوانات جنگل و ماکیان و شکمپایان. یکی را تصادفی بر میدارم. بالاخره باید از یک گوشه شروع کرد. به بقیه هم نوبت میرسد دیگر. اگگگگگر شروع کنم.
این اتود زدن حیوانات کارخاستهی سختم بود که به خاطرش مریض هم شدم.
- این دفعه چه حیوانی را اتود میزنی؟
- غاز. اصلن انتخاب نمیکنم. دارم طفره میروم با انتخابی از میان حیوانات جنگل و ماکیان و شکمپایان. یکی را تصادفی بر میدارم. بالاخره باید از یک گوشه شروع کرد. به بقیه هم نوبت میرسد دیگر. اگگگگگر شروع کنم.
این اتود زدن حیوانات کارخاستهی سختم بود که به خاطرش مریض هم شدم.
❤10💔2👍1
سنگینی میکند بر دل
ندارد دوستم. خوب است با من همیشه. اما مثل باری حمل میکند مرا. همیشه. به دوش میکشد مرا، به جان و دل نه.
امشب وسط تئاتر بود که فهمیدم. یکی برگشت پشت سرش را نگاه کند و با چشمهای شکوفهدار، به یارش بگوید آمدی؟ خیالم را راحت کردی. دلم مانده بود پیشت.
نمیماند دلش پیش من. نیست با من. آدم بار سنگینش را یک روز زمین میگذارد و میرود.
ندارد دوستم. خوب است با من همیشه. اما مثل باری حمل میکند مرا. همیشه. به دوش میکشد مرا، به جان و دل نه.
امشب وسط تئاتر بود که فهمیدم. یکی برگشت پشت سرش را نگاه کند و با چشمهای شکوفهدار، به یارش بگوید آمدی؟ خیالم را راحت کردی. دلم مانده بود پیشت.
نمیماند دلش پیش من. نیست با من. آدم بار سنگینش را یک روز زمین میگذارد و میرود.
❤11🍾4👍3💔3
زمانبان
زن جماعت پاسبان زمان است. همیشه «وقت ندارد». انگار همیشه دارد دیر میشود. مسابقه نیست اما وقت هم نیست.
حواسش جمع است اگر زمان و انرژیش را پیش یک بابایی سرمایهگذاری کرده، آن بابا وقتش را خرج چی میکند؟ چون بالاخره سرمایهی خودش است که سپرده دست این بابا. باید رشد کند و منفعتی بسازد. وگرنه چه فایده؟ انرژی و عمر زن را دور ریخته.
زن جماعت پاسبان زمان است. همیشه «وقت ندارد». انگار همیشه دارد دیر میشود. مسابقه نیست اما وقت هم نیست.
حواسش جمع است اگر زمان و انرژیش را پیش یک بابایی سرمایهگذاری کرده، آن بابا وقتش را خرج چی میکند؟ چون بالاخره سرمایهی خودش است که سپرده دست این بابا. باید رشد کند و منفعتی بسازد. وگرنه چه فایده؟ انرژی و عمر زن را دور ریخته.
❤11💔3🍾1