پاتیل | باده علوی
711 subscribers
41 photos
4 videos
17 files
207 links
حالا چرا پاتیل؟

چون مست و پاتیل
چون هر روز یه پاتیل آش می‌پزم یه وجب روغن روش
Download Telegram
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

-حافظ

وبینارِ زمزمهٔ عشقِ حآفظ

قرار است چه کنیم
؟
بر اساس کتاب‌هایی در مورد حافظ، اشعار وی را می‌شکافیم. همانطور که او می‌خواسته سقفِ فلک را بشکافد‌.

کِی‌ها؟
سه‌شنبه‌ها؛ ۱۸:۳۵دقیقه عصر

کتابِ خردادماه: راز درون پرده حافظ از محمود کیانوش

🔗 لینک ورود به وبینار:
https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/shivakazemi

نکات فنی:

پس از کلیک روی پیوند بالا، گزینه‌ی «مهمان» را انتخاب کنید و سپس نام و نام خانوادگی خود را ثبت کنید. نیاز به نام کاربری و رمز عبور نیست.

برای ورود به اسکای‌روم باید فیلترشکن خاموش باشد تا صدا و تصویر را با کیفیت بالاتری دریافت کنید.

هر وقت به مشکل خوردید صفحه را ببندید و از نو بگشایید.


برگزارکننده: شیوا کاظمی

نشانی تلگرامِ او:
https://t.me/shivanotes

پ.ن:
در صورت امکان جلسات ضبط خواهد شد.
برای تایید عدد ۹ رو کامنت می‌کنید.
👍5🍾2
هنر ماجراجویی‌ست برای کشف

امشب دو تا تئاتر دیدم، در همین فستیوال مکتب تهران، برای فیلمبرداری.
اولی از نمایشنامه «آرت» یاسمینا رضا. خوشم می‌آید از این متن، هر چه اقتباس گیر بیاورم می‌دوم برای تماشا. اینجا هم یک کارگردان ظریف، دست برد و متن را با سه بازیگر دختر اجرا برد. بازیگرها را هم دوست داشتم.
به مبینا (بازیگر سرجیا) گفتم وقتی بعد از این همه خاندن و دیدن، هنوز هم خوشم می‌آید و ملول نشدم، یعنی تلاش‌هایشان کار کرده.

یک روز باید بپرسم چطور اینجور خوب است؟ این‌قدر درست و اندازه و باورپذیر و روان.
حتی شاهد بودم که دقایق قبل از شروع، داشته بازیگوشی می‌کرده و شبیه برق‌گرفته‌ها ادای تمرکز در نمی‌آورد.

عطشم برای تمرین و آموختن هی بیشتر و بیشتر می‌شود.


منابع التحریر:

پای پاتیل، می‌فهمم سست شدن قلمم را. دست‌کم پیشتر اعتماد به نفس بهتری داشتم.‌
9🍾3👍1
چو فردا شود فکر فردا کنیم؟

پاتیل نوشتن دیشب از دستم در رفت. یعنی تا سر می‌چرخاندم ساعت می‌شد ۶، می‌شد ۸، می‌شد ۱۰. سه تا اجرای پشت سر هم.‌ و جلسه‌های نقد. کار ما هم عکس و فیلم.

می‌گویم یکی دو روز دیگر فستیوال تمام می‌شود برمی‌گردیم به روال عادی.
می‌گوید فستیوال چی؟ اگر شلوغ نیست من هم بیایم.
تئاتر است، سالن کوچک و جمعیت زیاد. خیلی شلوغ است. با پروتکل‌های سلامتی‌ش جور نیست. نمی‌شود بیاید.
حالا نمی‌خاهم فکر کنم به روزی که بشود و بتواند و بیاید و بعد من مجبور باشم خودم را توضیح بدهم و ببیند که یک زندگی موازی دارم در همین جهان که شاید ارزش‌های متفاوتی دنبال کند و جور نباشد با خاسته و سلیقه‌ی او و این حرف‌ها که.
بی‌خیال فکر و خیال!
بروم طرحی بزنم برای روال جدید پاتیل.
15🍾3👍1😁1
پسا ماراتنِ بازی و تماشا

حالا دوشنبه، من جا مانده‌ام از این همه پاتیل.
کار پرفشار فستیوال جمع شد و حالا باید دست و پا بکوبیم برای اختتامیه.

اینجور وقت‌ها که احوال «ماراتن» دارد، مهمترین لحظه رسیدن به خط پایان نیست. مهمترین اتفاق هم توزیع مدال و دور افتخار نیست.
لحظه‌ی حساس و سرنوشت‌ساز، صبح فردای ماراتن است.
مدتی طولانی، متمرکز و پرفشار، تمام قوای خود را معطوف کرده‌‌بودی به هدفی. هر صبح با برنامه‌ی مشخص بیدار می‌شدی. از حاشیه‌ها اجتناب می‌کردی، خوراک تن و فکرت به قاعده بود.
دیشب هدف را زدی و لابد جشن گرفتی. خب؟ امروز چه کنم؟
خالی شده‌ای از هدف؟ شبیه افسردگی پس از زایمان؟

آها! هدف نو.
شاید بنشینی به برنامه‌ریزی برای ماراتن بعدی. مثلن مسیر نو، شهری دیگر، بهبود رکورد.
یا دو سه روزی گیج بخوری که از دویدن سیر شده‌ام. حالا سرگرمی دیگری می‌خاهم، زمین بازی و هدف دیگر.

من؟ برنامه‌ی تمرین‌ها را نوشته‌ام. همپای تمرین هم یافته‌ام. حاضر و آماده برای تجدید قوا و شروع نو، هدف نو.
بنویسم برای شما هم؟
4🍾3
برای روزهای آسمان‌نوردی

از قبل روضه‌هایم را حاضر کرده‌ام برای بزرگ استادم، گرامی کوچم*. اصلن هفته‌ی پیش شبی دو نوبت زار می‌زدم که می‌خاهم بتوانم و می‌ترسم که نتوانم. روزی سه نوبت هم چشم‌هام گربه‌های بازیگوش، که خیالم راحت است که می‌شود.

می‌ترسم هنوز از نتوانستن. می‌ترسم که جا بزنم و پا پس بکشم. در مدرسه‌ی نویسندگی می‌گوییم رشد حلزون‌وار است. به حرکت‌ و کوشش‌های روزانه اعتماد می‌کنیم و از فلات نمی‌ترسیم.

فلات؟ آنجایی که نمودار رشد یک خط صاف شده، هر چه می‌کوشیم انگار نه انگار، رشد محسوسی در کار نیست.

می‌دانیم که راه رشد هنوز همان بیشتر و بهتر خاندن و نوشتن است. گریزی نیست. باید ادامه داد.

در مکتب تهران، استاد جلال تهرانی می‌گوید هنرمند، در تمام عمر هنری‌ش دست بالا سه چهار بار جهش را تجربه کند در مسیر رشد و حرکتش. می‌گوید بعد از هر جهش، لیگ‌ت عوض می‌شود. نمی‌توانم بازخورد روزانه و هفتگی و ماهانه و فصلی بگیرم. می‌دانم از یک سال پیش تا حالا چیزهایی عوض شده در من. حالا اما به اضطرابم از آن‌که. در اضطرابم دیگر.‌ چند بار بگویم. خودم کلافه‌ام. جمع کنم دست و پایم را به بیشتر و بهتر خاندن و نوشتن و تمرین.


*کوچ coach، اویی که نمی‌گوید چه باید بکنی‌. خوب گوش می‌دهد. گاهی حرف خودت را تکرار می‌کند، یا چیزی می‌پرسد که بتوانی پنجره‌ی جدیدی پیدا کنی به مسئله و خاسته‌ات. تا برسی به اقدام واقعی.
11👍4🍾2
شیرجه از بالای آبشار چشم‌هات

فکرش را کرده‌اید چه جوری می‌شود آدمی از چشم بیفتد؟
توجه داشته باشید، تازگی کسی از چشمم نیفتاده که یهو بیایم اینجا به غُرناله و تخلیه و این اداها.
داشتم با خودم فکر می‌کردم ای بابا! دیگر به قدر روز اول شوق دیدار و گفت‌وگو با فلانکی را ندارم. دیگر وقت شنیدن حرف‌های بهمانی نیشم تا بناگوش چاک نمی‌خورد. دیگر ولع ندارم تا فلان چیز را برای یارو تعریف کنم. خلاصه دیدم دیگر توی چشمم نیستند بعضی‌ها.

یک راه تفسیر جهان این که با خودم بگویم بالاخره ارتباط‌مان شامل «مرور زمان» شده و حکم اولیه بی‌اثر است. دیگر طراوت و بوی نویی ندارد.

یک راه دیگر علت جویی از انباشت رنجش‌ها در طول این زمان است. که ذره ذره آب کرده آن کوه یخ ژذابیت طرف را.

گاهی کنجکاو کسی هستیم، چون ناشناخته جذاب است. یا شیفته‌ی کسی هستیم که چندان در دسترسمان نیست. بعد که دم دستی بشود برایمان، دست‌های خالی‌ش را ببینیم. که چندان مایه‌ای نداشته‌باشد تا همچنان جذاب بماند.


درباره‌ی فلانکی، آگاه بودم که چطور برایم تمام شد. همان وقت که هی خودش را توضیح داد و هی خاست خودش را اثبات کند. شکوهش در چشمم شد بستنی آب شده روی آسفالت ۱۵ خرداد.

خلاصه که نمی‌دانم از چشم افتادن سخت باشد یا آسان. علی‌الحساب قضاوت معنی‌دار دیگری هم ندارم. تازه آگاه شده‌ام که چنین چیزی هم در جهان وجود دارد.
12🍾5👍1
ظهر عاشورا کلمه‌ها گردباد شوند توی سر آدمی؟
که در به در بگردد دنبال قلمی، کاغذی، نوت گوشیِ آدم امنی، که چهار خط بنویسد تا طوفان نبرد کلمه‌هاش را؟

می‌گفت «این‌جور وقت‌ها هر کس به یه عادت قوی زندگی‌ش، به یه جور وسواسش پناهنده میشه، عرق‌خور می‌ره مست می‌کنه، نویسنده می‌نویسه، حجار سنگ‌تراشی می‌کنه. خلاصه هر کس با فرار توی محرک قوی زندگی‌ش دق دل خودشو خالی می‌کنه».
می‌گفت «اینجور وقت‌هاست یه نفر هنرمند حقیقی از خودش شاهکاری خلق می‌کنه. اما من چی؟ من که بی‌ذوق و بیچاره بودم. یه نقاش روی جلد قلمدون...»

او که می‌گفت، راوی «بوف کور» بود. من هم تمرین می‌کنم هر روز تا نویسنده‌تر باشم.
201🍾1
فردا بیشتر می‌نویسم

امروز سید می‌گفت دنیای واقعیِ آدم که خوب پیش برود، گیر نمیفتد توی مجازی. گیر هم نمی‌آید آنجا.

خوب و بدش را نمی‌دانم. همه‌ی آنچه که روزها در دل و سر دارم، همین کارها و آدم‌هان که برای خبری گرفتن، معطل اینستا مینستا نمی‌شوم. باید تلفن بزنم تا جواب بگیرم. می‌گویم پیامک بزنید بهتر می‌بینم.

یک‌بار هم اگر به سبب لینکی، راهم بیفتد به اینستاگرام، رگباری پست فوروارد می‌کنم برای دو نفر تکراری. آن‌ها هم همین‌طور!

حالا عادت پاتیل هم همینجوری از سرم افتاده انگار. همان اول صبحی باید لنگر بیندازم وگرنه طوفان کارها می‌بردش و شب هم دیگر چشمی باقی نیست برای حروف‌چینیِ حرف‌ها و فکرها و قصه‌ها و خیال‌ها. از متن و حاشیه‌هاااا.

باز قول می‌دهم از فردا.
103👍2🍾1
راه باریک خانه

ساعت از ده گذشته. با هزار رنج و خواب‌آلودگی بالاخره دارم به خانه نزدیک می‌شوم.
پشت چراغ قرمز، یک پژوی ۲۰۶ سفید معمولی ایستاده. ترمز گرفته‌ام اما می‌رسم بهش. می‌خورم بهش. یکی دو متری سر می‌خورد جلوتر. هر دو با طمأنینه پیاده می‌شویم و بعد از عرض سلام و شرم، می‌بینیم ظاهر امر آسیب جدی نیست. اما کسی چه می‌داند، شاید چیزی از توی کار شکسته باشد.

می‌گوید گواهینامه‌ت را بده بروم مکانیکی و فلان. می‌گویم بیا تبادل کنیم تو هم مدرکی از خودت بده به من. راستش اولین تصادف زندگیم که نیست‌. بلدم راه و رسمش را.

دخترک شیرینی از ماشین پیاده می‌شود و می‌پرسد شما بیمه دارید؟ بی‌شک! پس زنگ بزنیم پلیس بیاید و ثبت کند و حواله‌ی بیمه بدهد که کار آسان و تمیزی‌ست. این ارجاع به قانون، خوب است. تمکین به قانون هم. بهتر از هرج و مرجِ بی‌توافق و قانون.

می‌رویم گوشه‌ای و می‌نشینم توی ماشین. می‌دانم کار خاصی نیست و چیزی لازم ندارم. اما شروع می‌کنم فهرست مخاطبان را از نفر اول مرور می‌کنم. شاید کسی را پیدا کنم که بشود ۱۱ شب زنگ بزنم و بگویم چنین شده.
یکی که بدانم این تماس مزاحمش نیست. که احتمالن قدرتی دارد و حمایتی ازش می‌آید. بعضی نام‌ها را با توضیحات نوشته‌ام. بعضی‌ها را دیگر چند سالی‌ست که در زندگی‌‌م ندارم. شماره‌ی بعضی‌ها هنوز ذخیره است تا جواب ندهم. اِ تمام شد. یکی هم پیدا نشد که بشود زنگ بزنم.

پلیسه آن‌قدر نیامد که خاستم چرت بزنم توی ماشین. یا بروم بگویم آقا جان چند بدهم برویم دنبال زندگی‌مان؟ می‌دود طرف درخت‌های وسط خیابان و ماشین پلیسه دور می‌زند و آقا پلیس قدبلنده می‌آید که ببیند ماجرا چیست. دیرتر می‌روم و شب بخیر می‌گویم. یک دور هم از من می‌پرسد خانم شما تعریف کنید چی شده. بعد همان تبادل مدارک و شماره تماس تا برویم بیمه و مرحله‌ی بعد.

جدی جدی باید دوستانی پیدا کنم بشود، بتوانم، جرئت کنم این ساعت شب زنگ بزنم و درخاست کمک کنم.
نمی‌دانم بعدش یا همزمان، خودم چنین دوستی بشوم برای دست کم یکی دو نفر.



مابعدالتحریر:

خانواده‌ام که هستند همیشه پای همه‌ی دسته‌گل‌هایی که به آب داده‌ام. راحت نبودم این وقت شب خابشان را بهم بزنم. وگرنه کاری اگر بالا بگیرد اول به همان‌ها زنگ می‌زنم.
13🍾3👍2
ثبت نام کارگاه سه‌جلسه‌ای «پایه‌کار»

«شروع درست، نیمی از کار است.»
ارسطو

- دست‌ودلم به کار نمی‌رود.
- ذهنم جای دیگری‌ست ولی باید تمرکز کنم.
- کارهایی می‌کنم که برایم معنا ندارند.
- مدیریت زمان بلد نیستم.
- برنامه‌ریزیم جواب نمی‌دهد.

«اصلی‌ترین کارِ بامعنا که برای شروع و ادامه‌ی کارها باید انجام دهم چیست؟»

خیلی‌هامان آزادنویسی می‌کنیم. نیم‌ساعت.

هم می‌نویسیم، هم ذهن و عواطف‌مان را بیرون می‌ریزیم، هم فکر می‌کنیم، هم پایه‌ی پستی برای انتشار را می‌سازیم، هم خلاقیت و بازیگوشی را می‌آزماییم.

بدون چندکارگی، کاری پایه‌ای انجام می‌دهیم که بخش‌های زیادی از زندگی را پوشش می‌دهد.

چطور می‌توانیم چنین کارهایی طراحی کنیم؟

به دور از چندکارگی اما پوشش‌گر چند کار.

در کارگاه «پایه‌کار» مهارت «طراحی و اجرای کارهای پایه» را پرورش می‌دهیم.

کار پایه لزوماً کاری کوچک و نقطه‌ای نیست؛ کاری‌ست با ظرفیت بالا برای پوشش دادن کارها و فراهم کردن امکان انجام‌شان.

اطلاعات کارگاه

شروع: ۱۱ تیرماه

۵شنبه‌ها ۲۰:۳۰-۱۹

در بستر اسکای‌روم

ظرفیت: ۳۰ نفر

شهریه: ۵۰۰ هزار تومان

شماره کارت:

5859831100319788

ارسال رسید:

@elaheh_alizade
2
داروی معجزه‌گر*

«بزرگ شدن یک عادت زشت بچگانه است»
این جمله‌ی عجیب و شگفت از رولد دال بود در داستان کوتاهی که امروز، در وبینار نویسنده‌ساز شنیدیم.

یادتان می‌آید روزگار کودکی خیال می‌کردیم کلاس پنجمی‌ها و دبیرستانی‌ها و بیست‌ساله‌ها چقدر بزرگ باشند؟ سی‌ساله‌ها که حسابی پیر بودند.

*نام همان داستان کوتاه
15👍3💔2😁1🍾1
نِسبی‌ست همه‌چیز

«...آره خلاصه. حرمت چیز مهمیه. همین که جلوت یه حرف‌هایی نزنن، یه شوخی‌هایی نکنن، یعنی نسبتت رو باهاشون درست تعریف کردی».
14👍6🍾2
دوست داری ترویج‌کننده‌ی چه ارزشی در این جهان باشی؟

گمانم چالش امروز بسیاری از ما «امنیت» باشد. احساس امنیت هم، از خود امنیت مهم‌تر. امنیت هم که با حفاظت (security) فرق دارد. اینجا حرفش بود.
در چارچوب باورهای من، رسیدن به احساس امنیت از راه «ایمان» می‌گذرد. که آدمی باور داشته باشد اگر من نمی‌دانم و نمی‌توانم، یکی هست که هم می‌داند هم می‌تواند. می‌شود بار خوف و نگرانی‌هایمان را بیندازیم روی دوش آن یک نفر و سرمان را بیندازیم پایین و گرم کارمان شویم. کاری که می‌دانیم درست است، انجام بدهیم و نتیجه هم همانی می‌شود که او بخاهد. اویی که دوستمان دارد، علم و قدرتش را هم دارد.

خلاصه «ایمان» ارزش مهمی‌ست در زندگی‌م. هربار که به آدمی می‌رسم که دارد از رنجش می‌گوید، پیشنهاد اولم؟ بنشین بنویس!

آری. به چشمم راه رستگاری از نوشتن می‌گذرد. نوشتنی که فکر کردنت را به زنجیر بکشد تا کُند شود. تا فرصت کنی ناظر و شاهد افکارت شوی. بعد به فراشناخت می‌رسی. آن‌وقت خودت بتوانی مچ ویروس توی کله را بگیری و با پرسیدن سؤالات معنی‌دار، محاکمه‌ش کنی. این‌جوری امیدی هست که بتوانی تغییری را مدیریت کنی در خودت و روش فکر کردن‌ت.

گمانم آنچه پیش از ایمان، ترویج می‌کنم همین «نوشتن» است. پس دعوت می‌کنم به همسفری با مدرسه نویسندگی.




مابعدالتحریر:

توی همین پاتیل جست‌وجو کردم «ایمان». آمار مطالبش بدک نیست. سر بزنید شما هم اگر حوصله‌تان می‌کشد.
10👍2🍾1
ابله یا قمارباز خیالباف؟

امروز چندتایی فرسته نوشتم برای وبسایت پادمستی. سر بزنید اگر وقت و حوصله‌ای هست.
آخر هم این یکی را نوشتم به جای گزارش نیک امروز دوشنبه ۱۵ تیر:
که از صبح نشستم به جارو پارو. از زیر و بالای خانه تا امور و برنامه‌های زندگی.
که فهرست نوشته‌ام و خیال بافته‌ام اگر تمام اوقاتم دست خودم و هر روز هزار ساعت داشته باشد،‌ دلم می‌خاهد چه کارها کنم؟

(نیم ساعتی برای هر کدام هم بگذارم مثلن) آموزش و تمرین موسیقی
یک فصل دن‌کیشوت (رمان کلاسیک)
یک داستان کوتاه
یک درس زبان خارجکی
یک دفتر شعر
یک نمایشنامه
یک کتاب تئوری زبان و ادبیات
بعد
ورزش هوازی و دوچرخه
پیاده‌روی
بعد هم ساعتی یوگا
تمرینات بدن تئاتری
تمرین بیان
کتاب تئوری تئاتر
و دو سه ساعتی سر و کله زدن با متن نمایشنامه‌ی در دست گروه.
ساعاتی هم بگذارم برای آموزش‌های روانشناسی و توسعه فردی.
وقتی هم برای رسیدگی به تغذیه و مکمل‌ها و پروتئین‌ها و همین!
البته که خاب هم بسیار مهم است.
اما ساعت‌های نوشتن را حساب نکردم. مثل نفس‌کشیدن جاری و بدیهی‌ست.
سهم معنی‌داری هم به تفریح و دوستان نمی‌رسد انگار.

چه بدانم. شاید هم انگیزه برداشتم تا یک چالش ۷۵ سخت شروع کنم تا آخر تابستان.

دیگر بروم بخابم که دیر شده.
3🍾2
استراتژی، دانش تصمیم سازی

بیست روزی مثل مته رفتم توی مخ جماعتی، تا یک نفر تصمیم‌گیرنده‌ی آن جماعت، همان تصمیمی را بگیرد که من برایشان ساخته‌ام.

می‌شود دیگر. اصلن توی این فیلم‌های بعد از جنگ جهانی آمریکایی، مادرهای قدیمی دارند به دختران جوان‌شان یاد می‌دهند که عزیزم قلق مردها اینجوری‌ست که کاری کنی تا خیال کند باهوش‌ترین است. خیال کند همه‌ی فکرهای خوب مال خودش است‌. اگر باور کند این تصمیم‌ را با عقل خودش گرفته، حتمن عمل می‌کند. اگر بیفتی به کل‌کل و رقابت بازنده‌‌ای.

تا این سِند و سال که آمده‌ام کم ندیده‌ام از این‌ها. یک بار فقط مرد جوان درازقامتی، اعتراف کرد که «می‌شود حرف‌های شما مبنای تصمیم باشد خانم فلانی». آن هم کِی؟ بعد از بلای وارده. کدام بلا؟ همانی که روز اول هشدار دادم اما مانعش نشدم.

بعد هم تکرار شد همین احوال. که به طرف گفته‌ام این کار، رفتار، انتخاب، خوب نیست، کمک نمی‌کند، رشدی ندارد، ربطی به هدف شما ندارد. آن مردها اما همه قلدر، «من خودم خفنم تو چی می‌گی جوجه»‌گویان شیرجه می‌زدند در استخر بلا و بعد عرق و خون‌چکان می‌رفتند همان تصمیمی را بردارند که اول قصه جلویشان گذاشتم.

این‌ها هم نه چون من خیلی خفن باشم‌ها. چون معمولن حرف نمی‌زنم، مداخله نمی‌کنم. اگر موضوعی تصمیم من نیست، مسئولیت به خودم بار نمی‌کنم. آن وقت اگر یک بار به زبان بیایم، لابد اتفاقی افتاده، لابد چیزی دیده‌ام، چیزی فهمیده‌ام.

حالا کی ضرر می‌کند؟
11🍾2
شورش تن علیه اراده

- این دفعه چه حیوانی را اتود می‌زنی؟

- غاز. اصلن انتخاب نمی‌کنم. دارم طفره می‌روم با انتخابی از میان حیوانات جنگل و ماکیان و شکم‌پایان. یکی را تصادفی بر می‌دارم. بالاخره باید از یک گوشه شروع کرد.‌ به بقیه هم نوبت می‌رسد دیگر. اگگگگگر شروع کنم.

این اتود زدن حیوانات کارخاسته‌ی سختم بود که به خاطرش مریض هم شدم.
10💔2👍1
سنگینی می‌کند بر دل

ندارد دوستم. خوب است با من همیشه. اما مثل باری حمل می‌کند مرا. همیشه. به دوش می‌کشد مرا، به جان و دل نه.

امشب وسط تئاتر بود که فهمیدم. یکی برگشت پشت سرش را نگاه کند و با چشم‌های شکوفه‌دار، به یارش بگوید آمدی؟ خیالم را راحت کردی. دلم مانده بود پیشت.

نمی‌ماند دلش پیش من. نیست با من. آدم بار سنگینش را یک روز زمین می‌گذارد و می‌رود.
11🍾4👍3💔3
زمان‌بان

زن جماعت پاسبان زمان است. همیشه «وقت ندارد». انگار همیشه دارد دیر می‌شود. مسابقه نیست اما وقت هم نیست.
حواسش جمع است اگر زمان و انرژی‌ش را پیش یک بابایی سرمایه‌گذاری کرده، آن بابا وقتش را خرج چی می‌کند؟ چون بالاخره سرمایه‌ی خودش است که سپرده دست این بابا.‌ باید رشد کند و منفعتی بسازد. وگرنه چه فایده؟ انرژی و عمر زن را دور ریخته.
11💔3🍾1