پاتیل | باده علوی
710 subscribers
41 photos
4 videos
17 files
207 links
حالا چرا پاتیل؟

چون مست و پاتیل
چون هر روز یه پاتیل آش می‌پزم یه وجب روغن روش
Download Telegram
معلم، اول مجبورش کرد هر روز یه پاتیل بار بذاره. اینم نخورده مست، از خدا خاسته. بعد مجبورش کرد هر رو یه منولوگ ببافه از جور واجورِ آدم‌ها. اینم که نزده می‌رقصه. یهو گفت آخه مشتی من که خونه نشینم، اصلن پرده‌نشینم، آدم به‌دورم. چه منولوگی بسازم؟ آدم‌هام همه از فیلم و کتاب‌ها در میان، تکراری. معلم؟ گفت «تو آدم‌هاتو دهه‌ی سی دیدی!»

آشناست دهه‌ی سی واسه ما. شنیدی. ۲۸ مرداد ۳۲. عجیب روزگاری بود. چه آدم‌هایی دیدیم. چه نا آدم‌هایی. چه رویی از آدم‌ها دیدیم. عجیب روزگار، مردم ناسازگار. «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» شنیدی؟ رُمانه. بخون. بخون ببین همین خیالی که نویسندهه بافته عینهوی روزگار واقعی خیلی‌هاست همون دهه سی. آخ از دهه‌‌ی سی. بعد می‌رسه ۱۵ خرداد ۴۲، اون خودش یه ماجرای اعلای دیگه.

ولی این نوشتا. سیاه‌مست و پاتیل نوشت. از دهن تراش روی میزش نوشت تا آخوند سر منبر. از استاد دانشگاه تا شاهپورِ قهوه‌خونه. ۵۰ تا منولوگ بی چک‌ و چونه.


مابعدالتحریر:
دانلود رایگان اینجا
3
این روزها که اینترنت نیست، حالا که چکه‌ای اینترنت هست، اما برای همه نیست،
آستین بالا زدم و دست به کارِ آجر چینی شدم.
اگر کسی با روزمرگی خاندن از آدمها سرگرم می‌شود، آلاچیقی جور کردم. اگر سر بزنید قَنداغ هم سرو می‌شود.

(از توزیع عادلانه‌‌ی مشروبات الکی معذوریم 🥸)

Podmasti.com
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
17🍾5
اجرای «بوف کور» از صادق هدایت
در «مکتب تهران»

دوشنبه ۱۸ خرداد ساعت هشت شب
سه شنبه ۱۹ خرداد ساعت شیش عصر

بازیگران:
سهراب کیوان‌مرز
باده علوی

کارگردان:
سهراب کیوان مرز

طراح پوستر:
پرنیا آقاخانی
@parniaaghakhani

آدرس: کریمخان زند، عضدی جنوبی(آبان)، کوچه کیوان، پلاک هشت، مکتب تهران.
برای تهیه بلیط به این شماره در بله یا تلگرام پیام بدهید:
09961755707
#تئاتر #
#مکتب_تهران
#بوف_کور
@maktabetehranan
27🍾4
قیچی برگردان بزن دختر

دارد طول می‌کشد تا دست و پایم را جمع کنم برای پاتیل بار گذاشتن.
این هفته‌ها که گذشت، با جغد نابینایی هم‌نشین بودم. «بوف کور» برای فستیوال مکتب تهران.
حالا دیگر بهانه‌ ندارم برای ننوشتن. که پر و بال می‌زنم به هر بهانه قلم بزنم و بنویسم.
امروز وسط کارها و خدمت در مکتب، یک فروند مداد نو خریدم که باز بهانه‌دارتر باشم برای نوشتن.
موضوع و سوژه هم که فراوان است از تجربه‌ها و اوقات خوش و ترش شب و روزهای بیماری و جنگ و تهدید و اضطراب و همین اوقات که پای تئاتر گذرانده‌ایم.
پس اصلن از همین حالا بسم‌الله.
15👍6🍾4😁1
فهرست کن تا حیف نشوی

بفرما! حالا شما هی تمرین نکن، هی توی گوشی باش. مدیت نکن، ورزش نکن، نخان، ننویس ببین چه می‌شود.

چه بشود؟
این‌ها را ۲۵ مهر توی دفتر کلاس بازیگری نوشته بودم. امروز داشتم دفتر دستک و جزوه‌ها را سامان می‌دادم. هر صفحه که نگاه می‌کردم حسرت و آه که «اگر یکی دو هفته پیش اینا رو می‌دیدم حتمن اجراهای بهتری می‌داشتم».

حرف درست همان همیشگی‌هاست. مرور و یادآوری‌شان کمک می‌کند تا ملکه شود برایمان. که سلول به سلول‌مان کار کند به هدف تغذیه و خدمت به همان نیت و نسبت و آموزه که شده ملکه. شده مالک.

باز می‌نشینم پای قصد و برنامه که کارِ نو کنم. اولین گام شکستن الگوهای تکرار شونده‌ی قدیمی‌ست. بلدید شما هم؟
فهرستی از کارهایی که می‌دانیم خوب است و بهتر است و کمکمان می‌کند، همان کارهایی که حالا هم می‌توانیم انجام دهیم، اما طفره می‌رویم و این‌طوری ذره ذره حیف می‌کنیم خودمان‌را‌.

بروم پی فهرست‌هام.
17👍3🍾2💔1
مشقبازی که باخت ندارد

می‌گوید سه روز حس می‌کرده از سی نفر کتک خورده.
می‌گویم هنرمند است، طبیعی‌ست این‌قدر نازک‌تنی.
می‌گوید باید پوست کلفت شویم باده.
می‌گویم پارادوکس است. بالاخره می‌گویند این حرف‌ها را. باید تمرین کنیم و یاد بگیریم که قوی‌تر شویم با هر حقدی -با نقاب نقد- که پرت می‌کنند سویمان.
می‌گوید ترسیده که بترسد و کار نکند و زمین‌گیر شود.
می‌گویم نمی‌بینم چنین چیزی را در او.
می‌گوید قبلن تجربه کرده و نمی‌خاهد باز هم این بلا سرش بیاید.

نمی‌گویم. می‌دانم بلای بزرگی‌ست. من هم نمی‌خاهم. می‌بینم چه خوب که حالا ۸۷۸ روز است که در مدرسه‌ی نویسندگی‌م و از بازخورد و گازخورد استاد کلانتری ورزیده و آبدیده شده‌ام. که نقد به کار را، شخصی نمی‌بینم و شخصیت و هویتم زخم بر نمی‌دارد که پر پروازم بشکند و جا بزنم و فراری شوم. نمی‌شوم. می‌مانم پای کار. پای کار دلم، پای عشقم، پای مشقم. پای مشقبازی‌ها.
که می‌دانم رشد حلزون‌وار است.
استعداد ندارم که ندارم -فدای سر همه‌مان-. کار به تلاش و تمرین است. بیشتر جان می‌گذارم که بشود.
بشود؟
11👍5🍾2
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

-حافظ

وبینارِ زمزمهٔ عشقِ حآفظ

قرار است چه کنیم
؟
بر اساس کتاب‌هایی در مورد حافظ، اشعار وی را می‌شکافیم. همانطور که او می‌خواسته سقفِ فلک را بشکافد‌.

کِی‌ها؟
سه‌شنبه‌ها؛ ۱۸:۳۵دقیقه عصر

کتابِ خردادماه: راز درون پرده حافظ از محمود کیانوش

🔗 لینک ورود به وبینار:
https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/shivakazemi

نکات فنی:

پس از کلیک روی پیوند بالا، گزینه‌ی «مهمان» را انتخاب کنید و سپس نام و نام خانوادگی خود را ثبت کنید. نیاز به نام کاربری و رمز عبور نیست.

برای ورود به اسکای‌روم باید فیلترشکن خاموش باشد تا صدا و تصویر را با کیفیت بالاتری دریافت کنید.

هر وقت به مشکل خوردید صفحه را ببندید و از نو بگشایید.


برگزارکننده: شیوا کاظمی

نشانی تلگرامِ او:
https://t.me/shivanotes

پ.ن:
در صورت امکان جلسات ضبط خواهد شد.
برای تایید عدد ۹ رو کامنت می‌کنید.
👍5🍾2
هنر ماجراجویی‌ست برای کشف

امشب دو تا تئاتر دیدم، در همین فستیوال مکتب تهران، برای فیلمبرداری.
اولی از نمایشنامه «آرت» یاسمینا رضا. خوشم می‌آید از این متن، هر چه اقتباس گیر بیاورم می‌دوم برای تماشا. اینجا هم یک کارگردان ظریف، دست برد و متن را با سه بازیگر دختر اجرا برد. بازیگرها را هم دوست داشتم.
به مبینا (بازیگر سرجیا) گفتم وقتی بعد از این همه خاندن و دیدن، هنوز هم خوشم می‌آید و ملول نشدم، یعنی تلاش‌هایشان کار کرده.

یک روز باید بپرسم چطور اینجور خوب است؟ این‌قدر درست و اندازه و باورپذیر و روان.
حتی شاهد بودم که دقایق قبل از شروع، داشته بازیگوشی می‌کرده و شبیه برق‌گرفته‌ها ادای تمرکز در نمی‌آورد.

عطشم برای تمرین و آموختن هی بیشتر و بیشتر می‌شود.


منابع التحریر:

پای پاتیل، می‌فهمم سست شدن قلمم را. دست‌کم پیشتر اعتماد به نفس بهتری داشتم.‌
9🍾3👍1
چو فردا شود فکر فردا کنیم؟

پاتیل نوشتن دیشب از دستم در رفت. یعنی تا سر می‌چرخاندم ساعت می‌شد ۶، می‌شد ۸، می‌شد ۱۰. سه تا اجرای پشت سر هم.‌ و جلسه‌های نقد. کار ما هم عکس و فیلم.

می‌گویم یکی دو روز دیگر فستیوال تمام می‌شود برمی‌گردیم به روال عادی.
می‌گوید فستیوال چی؟ اگر شلوغ نیست من هم بیایم.
تئاتر است، سالن کوچک و جمعیت زیاد. خیلی شلوغ است. با پروتکل‌های سلامتی‌ش جور نیست. نمی‌شود بیاید.
حالا نمی‌خاهم فکر کنم به روزی که بشود و بتواند و بیاید و بعد من مجبور باشم خودم را توضیح بدهم و ببیند که یک زندگی موازی دارم در همین جهان که شاید ارزش‌های متفاوتی دنبال کند و جور نباشد با خاسته و سلیقه‌ی او و این حرف‌ها که.
بی‌خیال فکر و خیال!
بروم طرحی بزنم برای روال جدید پاتیل.
15🍾3👍1😁1
پسا ماراتنِ بازی و تماشا

حالا دوشنبه، من جا مانده‌ام از این همه پاتیل.
کار پرفشار فستیوال جمع شد و حالا باید دست و پا بکوبیم برای اختتامیه.

اینجور وقت‌ها که احوال «ماراتن» دارد، مهمترین لحظه رسیدن به خط پایان نیست. مهمترین اتفاق هم توزیع مدال و دور افتخار نیست.
لحظه‌ی حساس و سرنوشت‌ساز، صبح فردای ماراتن است.
مدتی طولانی، متمرکز و پرفشار، تمام قوای خود را معطوف کرده‌‌بودی به هدفی. هر صبح با برنامه‌ی مشخص بیدار می‌شدی. از حاشیه‌ها اجتناب می‌کردی، خوراک تن و فکرت به قاعده بود.
دیشب هدف را زدی و لابد جشن گرفتی. خب؟ امروز چه کنم؟
خالی شده‌ای از هدف؟ شبیه افسردگی پس از زایمان؟

آها! هدف نو.
شاید بنشینی به برنامه‌ریزی برای ماراتن بعدی. مثلن مسیر نو، شهری دیگر، بهبود رکورد.
یا دو سه روزی گیج بخوری که از دویدن سیر شده‌ام. حالا سرگرمی دیگری می‌خاهم، زمین بازی و هدف دیگر.

من؟ برنامه‌ی تمرین‌ها را نوشته‌ام. همپای تمرین هم یافته‌ام. حاضر و آماده برای تجدید قوا و شروع نو، هدف نو.
بنویسم برای شما هم؟
4🍾3
برای روزهای آسمان‌نوردی

از قبل روضه‌هایم را حاضر کرده‌ام برای بزرگ استادم، گرامی کوچم*. اصلن هفته‌ی پیش شبی دو نوبت زار می‌زدم که می‌خاهم بتوانم و می‌ترسم که نتوانم. روزی سه نوبت هم چشم‌هام گربه‌های بازیگوش، که خیالم راحت است که می‌شود.

می‌ترسم هنوز از نتوانستن. می‌ترسم که جا بزنم و پا پس بکشم. در مدرسه‌ی نویسندگی می‌گوییم رشد حلزون‌وار است. به حرکت‌ و کوشش‌های روزانه اعتماد می‌کنیم و از فلات نمی‌ترسیم.

فلات؟ آنجایی که نمودار رشد یک خط صاف شده، هر چه می‌کوشیم انگار نه انگار، رشد محسوسی در کار نیست.

می‌دانیم که راه رشد هنوز همان بیشتر و بهتر خاندن و نوشتن است. گریزی نیست. باید ادامه داد.

در مکتب تهران، استاد جلال تهرانی می‌گوید هنرمند، در تمام عمر هنری‌ش دست بالا سه چهار بار جهش را تجربه کند در مسیر رشد و حرکتش. می‌گوید بعد از هر جهش، لیگ‌ت عوض می‌شود. نمی‌توانم بازخورد روزانه و هفتگی و ماهانه و فصلی بگیرم. می‌دانم از یک سال پیش تا حالا چیزهایی عوض شده در من. حالا اما به اضطرابم از آن‌که. در اضطرابم دیگر.‌ چند بار بگویم. خودم کلافه‌ام. جمع کنم دست و پایم را به بیشتر و بهتر خاندن و نوشتن و تمرین.


*کوچ coach، اویی که نمی‌گوید چه باید بکنی‌. خوب گوش می‌دهد. گاهی حرف خودت را تکرار می‌کند، یا چیزی می‌پرسد که بتوانی پنجره‌ی جدیدی پیدا کنی به مسئله و خاسته‌ات. تا برسی به اقدام واقعی.
11👍4🍾2
شیرجه از بالای آبشار چشم‌هات

فکرش را کرده‌اید چه جوری می‌شود آدمی از چشم بیفتد؟
توجه داشته باشید، تازگی کسی از چشمم نیفتاده که یهو بیایم اینجا به غُرناله و تخلیه و این اداها.
داشتم با خودم فکر می‌کردم ای بابا! دیگر به قدر روز اول شوق دیدار و گفت‌وگو با فلانکی را ندارم. دیگر وقت شنیدن حرف‌های بهمانی نیشم تا بناگوش چاک نمی‌خورد. دیگر ولع ندارم تا فلان چیز را برای یارو تعریف کنم. خلاصه دیدم دیگر توی چشمم نیستند بعضی‌ها.

یک راه تفسیر جهان این که با خودم بگویم بالاخره ارتباط‌مان شامل «مرور زمان» شده و حکم اولیه بی‌اثر است. دیگر طراوت و بوی نویی ندارد.

یک راه دیگر علت جویی از انباشت رنجش‌ها در طول این زمان است. که ذره ذره آب کرده آن کوه یخ ژذابیت طرف را.

گاهی کنجکاو کسی هستیم، چون ناشناخته جذاب است. یا شیفته‌ی کسی هستیم که چندان در دسترسمان نیست. بعد که دم دستی بشود برایمان، دست‌های خالی‌ش را ببینیم. که چندان مایه‌ای نداشته‌باشد تا همچنان جذاب بماند.


درباره‌ی فلانکی، آگاه بودم که چطور برایم تمام شد. همان وقت که هی خودش را توضیح داد و هی خاست خودش را اثبات کند. شکوهش در چشمم شد بستنی آب شده روی آسفالت ۱۵ خرداد.

خلاصه که نمی‌دانم از چشم افتادن سخت باشد یا آسان. علی‌الحساب قضاوت معنی‌دار دیگری هم ندارم. تازه آگاه شده‌ام که چنین چیزی هم در جهان وجود دارد.
12🍾5👍1
ظهر عاشورا کلمه‌ها گردباد شوند توی سر آدمی؟
که در به در بگردد دنبال قلمی، کاغذی، نوت گوشیِ آدم امنی، که چهار خط بنویسد تا طوفان نبرد کلمه‌هاش را؟

می‌گفت «این‌جور وقت‌ها هر کس به یه عادت قوی زندگی‌ش، به یه جور وسواسش پناهنده میشه، عرق‌خور می‌ره مست می‌کنه، نویسنده می‌نویسه، حجار سنگ‌تراشی می‌کنه. خلاصه هر کس با فرار توی محرک قوی زندگی‌ش دق دل خودشو خالی می‌کنه».
می‌گفت «اینجور وقت‌هاست یه نفر هنرمند حقیقی از خودش شاهکاری خلق می‌کنه. اما من چی؟ من که بی‌ذوق و بیچاره بودم. یه نقاش روی جلد قلمدون...»

او که می‌گفت، راوی «بوف کور» بود. من هم تمرین می‌کنم هر روز تا نویسنده‌تر باشم.
201🍾1
فردا بیشتر می‌نویسم

امروز سید می‌گفت دنیای واقعیِ آدم که خوب پیش برود، گیر نمیفتد توی مجازی. گیر هم نمی‌آید آنجا.

خوب و بدش را نمی‌دانم. همه‌ی آنچه که روزها در دل و سر دارم، همین کارها و آدم‌هان که برای خبری گرفتن، معطل اینستا مینستا نمی‌شوم. باید تلفن بزنم تا جواب بگیرم. می‌گویم پیامک بزنید بهتر می‌بینم.

یک‌بار هم اگر به سبب لینکی، راهم بیفتد به اینستاگرام، رگباری پست فوروارد می‌کنم برای دو نفر تکراری. آن‌ها هم همین‌طور!

حالا عادت پاتیل هم همینجوری از سرم افتاده انگار. همان اول صبحی باید لنگر بیندازم وگرنه طوفان کارها می‌بردش و شب هم دیگر چشمی باقی نیست برای حروف‌چینیِ حرف‌ها و فکرها و قصه‌ها و خیال‌ها. از متن و حاشیه‌هاااا.

باز قول می‌دهم از فردا.
103👍2🍾1
راه باریک خانه

ساعت از ده گذشته. با هزار رنج و خواب‌آلودگی بالاخره دارم به خانه نزدیک می‌شوم.
پشت چراغ قرمز، یک پژوی ۲۰۶ سفید معمولی ایستاده. ترمز گرفته‌ام اما می‌رسم بهش. می‌خورم بهش. یکی دو متری سر می‌خورد جلوتر. هر دو با طمأنینه پیاده می‌شویم و بعد از عرض سلام و شرم، می‌بینیم ظاهر امر آسیب جدی نیست. اما کسی چه می‌داند، شاید چیزی از توی کار شکسته باشد.

می‌گوید گواهینامه‌ت را بده بروم مکانیکی و فلان. می‌گویم بیا تبادل کنیم تو هم مدرکی از خودت بده به من. راستش اولین تصادف زندگیم که نیست‌. بلدم راه و رسمش را.

دخترک شیرینی از ماشین پیاده می‌شود و می‌پرسد شما بیمه دارید؟ بی‌شک! پس زنگ بزنیم پلیس بیاید و ثبت کند و حواله‌ی بیمه بدهد که کار آسان و تمیزی‌ست. این ارجاع به قانون، خوب است. تمکین به قانون هم. بهتر از هرج و مرجِ بی‌توافق و قانون.

می‌رویم گوشه‌ای و می‌نشینم توی ماشین. می‌دانم کار خاصی نیست و چیزی لازم ندارم. اما شروع می‌کنم فهرست مخاطبان را از نفر اول مرور می‌کنم. شاید کسی را پیدا کنم که بشود ۱۱ شب زنگ بزنم و بگویم چنین شده.
یکی که بدانم این تماس مزاحمش نیست. که احتمالن قدرتی دارد و حمایتی ازش می‌آید. بعضی نام‌ها را با توضیحات نوشته‌ام. بعضی‌ها را دیگر چند سالی‌ست که در زندگی‌‌م ندارم. شماره‌ی بعضی‌ها هنوز ذخیره است تا جواب ندهم. اِ تمام شد. یکی هم پیدا نشد که بشود زنگ بزنم.

پلیسه آن‌قدر نیامد که خاستم چرت بزنم توی ماشین. یا بروم بگویم آقا جان چند بدهم برویم دنبال زندگی‌مان؟ می‌دود طرف درخت‌های وسط خیابان و ماشین پلیسه دور می‌زند و آقا پلیس قدبلنده می‌آید که ببیند ماجرا چیست. دیرتر می‌روم و شب بخیر می‌گویم. یک دور هم از من می‌پرسد خانم شما تعریف کنید چی شده. بعد همان تبادل مدارک و شماره تماس تا برویم بیمه و مرحله‌ی بعد.

جدی جدی باید دوستانی پیدا کنم بشود، بتوانم، جرئت کنم این ساعت شب زنگ بزنم و درخاست کمک کنم.
نمی‌دانم بعدش یا همزمان، خودم چنین دوستی بشوم برای دست کم یکی دو نفر.



مابعدالتحریر:

خانواده‌ام که هستند همیشه پای همه‌ی دسته‌گل‌هایی که به آب داده‌ام. راحت نبودم این وقت شب خابشان را بهم بزنم. وگرنه کاری اگر بالا بگیرد اول به همان‌ها زنگ می‌زنم.
13🍾3👍2
ثبت نام کارگاه سه‌جلسه‌ای «پایه‌کار»

«شروع درست، نیمی از کار است.»
ارسطو

- دست‌ودلم به کار نمی‌رود.
- ذهنم جای دیگری‌ست ولی باید تمرکز کنم.
- کارهایی می‌کنم که برایم معنا ندارند.
- مدیریت زمان بلد نیستم.
- برنامه‌ریزیم جواب نمی‌دهد.

«اصلی‌ترین کارِ بامعنا که برای شروع و ادامه‌ی کارها باید انجام دهم چیست؟»

خیلی‌هامان آزادنویسی می‌کنیم. نیم‌ساعت.

هم می‌نویسیم، هم ذهن و عواطف‌مان را بیرون می‌ریزیم، هم فکر می‌کنیم، هم پایه‌ی پستی برای انتشار را می‌سازیم، هم خلاقیت و بازیگوشی را می‌آزماییم.

بدون چندکارگی، کاری پایه‌ای انجام می‌دهیم که بخش‌های زیادی از زندگی را پوشش می‌دهد.

چطور می‌توانیم چنین کارهایی طراحی کنیم؟

به دور از چندکارگی اما پوشش‌گر چند کار.

در کارگاه «پایه‌کار» مهارت «طراحی و اجرای کارهای پایه» را پرورش می‌دهیم.

کار پایه لزوماً کاری کوچک و نقطه‌ای نیست؛ کاری‌ست با ظرفیت بالا برای پوشش دادن کارها و فراهم کردن امکان انجام‌شان.

اطلاعات کارگاه

شروع: ۱۱ تیرماه

۵شنبه‌ها ۲۰:۳۰-۱۹

در بستر اسکای‌روم

ظرفیت: ۳۰ نفر

شهریه: ۵۰۰ هزار تومان

شماره کارت:

5859831100319788

ارسال رسید:

@elaheh_alizade
2
داروی معجزه‌گر*

«بزرگ شدن یک عادت زشت بچگانه است»
این جمله‌ی عجیب و شگفت از رولد دال بود در داستان کوتاهی که امروز، در وبینار نویسنده‌ساز شنیدیم.

یادتان می‌آید روزگار کودکی خیال می‌کردیم کلاس پنجمی‌ها و دبیرستانی‌ها و بیست‌ساله‌ها چقدر بزرگ باشند؟ سی‌ساله‌ها که حسابی پیر بودند.

*نام همان داستان کوتاه
15👍3💔2😁1🍾1