نهنگی دیدم که خودش اقیانوس.
تنها نبود
گمانم برادر کوچکتری داشت
یا که فرزندی،
کودکی.
تنها نبود
گمانم برادر کوچکتری داشت
یا که فرزندی،
کودکی.
❤7🍾2
رازها و روزهای صدا بریده
ناگفتههام قفل زده به ذهن و زبانم. نه صدایم بلند میشود نه کلمههام به زبان جاری. دیالوگ یادم میرود. مهسا، دستیار کارگردان سر تمرین است. «چت شد؟»
«مغزم سفید شد». همین را هم بعد از چند ثانیه میتوانم بگویم. نمیتوانم بگویم.
مهسا از محمدحسین -مدرس صدا و بیان- مشورت میگیرد که این طفلک ناگهان ذهنش خالی میشود.
پاسخ میآید که اشتباه میکنی، خالی نیست. زیادی پر است که اینطور قفل میشود. باید حرف بزند تا سبک شود. باید بیرون بریزد تا راه نفس باز شود.
تجویز میکند دو هفتهای، هر روز یک ساعت بیوقفه وِر بزنم. بینقشه. نوشتن حساب نیست. با هوش مصنوعی جواب نیست. با آدمی باید حرف بزنم.
وحشت من؟ نه. نه. از هیچ رازی نمیترسم. حتی نگران قضاوت شدنم با حرفها نیستم. اصل شنونده داشتن مسئلهست. چرا کسی یک ساعت عمر و گوشش را بدهد به گرههای گلوی من؟
#خوداستان
ناگفتههام قفل زده به ذهن و زبانم. نه صدایم بلند میشود نه کلمههام به زبان جاری. دیالوگ یادم میرود. مهسا، دستیار کارگردان سر تمرین است. «چت شد؟»
«مغزم سفید شد». همین را هم بعد از چند ثانیه میتوانم بگویم. نمیتوانم بگویم.
مهسا از محمدحسین -مدرس صدا و بیان- مشورت میگیرد که این طفلک ناگهان ذهنش خالی میشود.
پاسخ میآید که اشتباه میکنی، خالی نیست. زیادی پر است که اینطور قفل میشود. باید حرف بزند تا سبک شود. باید بیرون بریزد تا راه نفس باز شود.
تجویز میکند دو هفتهای، هر روز یک ساعت بیوقفه وِر بزنم. بینقشه. نوشتن حساب نیست. با هوش مصنوعی جواب نیست. با آدمی باید حرف بزنم.
وحشت من؟ نه. نه. از هیچ رازی نمیترسم. حتی نگران قضاوت شدنم با حرفها نیستم. اصل شنونده داشتن مسئلهست. چرا کسی یک ساعت عمر و گوشش را بدهد به گرههای گلوی من؟
#خوداستان
❤11💔4🍾2
Forwarded from نقطهویرگول|فاطمه ابراهیمی
بهم گفت خواب خوبی ندارم 😔 و بعضی روزها مسائلی از گذشته دوباره سراغم میآن و منو از کار و زندگی میندازن.
بهش گفتم دربارهی نوشتاردرمانی چیزی میدونی؟
من نزدیک ۱۰ ساله که دارم میخونم و تجربه میکنم. اخیرن هم یک کارگاه دو هفتهای برگزار کردم و حالا دور دومش از هفته بعد شروع میشه.
این کارگاه برای توئه که دوست داری خودت رو بهتر بشناسی💛، با احساساتت روبهرو بشی و نوشتههات رو کشف کنی 📝
دوست داری شرکت کنی؟ 🤗
مدت: ۲ هفته ⏳
شروع: ۹ اسفند 📅
هزینه: ۲۹۰ 💳
ساختار: هفته اول آفلاین در تلگرام 📱، هفته دوم آنلاین در کلاسینار 💻
ظرفیت محدود – ثبتنام تا پنجشنبه ۷ اسفند ⏰
جهت قطعیکردن ثبتنامتون مبلغ رو به این شماره کارت واریز کنید:
6219861992962679
فاطمه ابراهیمی
و فیش واریز، شماره تماس و نامتون رو بفرستید به این اکانت:
@ffatemehebrahimi
بهش گفتم دربارهی نوشتاردرمانی چیزی میدونی؟
من نزدیک ۱۰ ساله که دارم میخونم و تجربه میکنم. اخیرن هم یک کارگاه دو هفتهای برگزار کردم و حالا دور دومش از هفته بعد شروع میشه.
این کارگاه برای توئه که دوست داری خودت رو بهتر بشناسی💛، با احساساتت روبهرو بشی و نوشتههات رو کشف کنی 📝
دوست داری شرکت کنی؟ 🤗
مدت: ۲ هفته ⏳
شروع: ۹ اسفند 📅
هزینه: ۲۹۰ 💳
ساختار: هفته اول آفلاین در تلگرام 📱، هفته دوم آنلاین در کلاسینار 💻
ظرفیت محدود – ثبتنام تا پنجشنبه ۷ اسفند ⏰
جهت قطعیکردن ثبتنامتون مبلغ رو به این شماره کارت واریز کنید:
6219861992962679
فاطمه ابراهیمی
و فیش واریز، شماره تماس و نامتون رو بفرستید به این اکانت:
@ffatemehebrahimi
❤4👍2
آخرش چی میشه؟
یا
سرت به کارت باشد دختر
حالا چرا دوباره تاروت باز میکنم؟ درد همیشهی تحمل ابهام. زورم به خودم نمیرسد، برای بقیه فال میگیرم دور هم سرگرم باشیم.
این روزها سبک زندگیم از همیشه سادهتر شده. مثلن میرویم مکتب. نمایشنامه میخانیم. تمرین صدا میکنیم. بدن گرم میکنیم. بدن حیوانات را تجربه میکنیم. مایزنر تمرین میکنیم. با قدیمیها و جدیدیها سر و کله میزنیم. باطریمان که تمام میشود راهمان را میکشیم به خانه، نخود نخود.
دلم پیش ریحانه مانده که همسرش بیمار است. ریحانه؟ از همان آدمهاست که درسته قلب باشند.
نوشتن هنوز لنگر روزهام. شوقم اما کم شده برای بعضی کارهای قبلی. ورزش مانده و خانهداری. تنورزی و پاکیزگی. اما عملگراییم هزار. دیگر کارها نمیمانند منتظر تا روزی نوبتشان برسد. همان موقع تعیین تکلیف میشوند. یا حالا انجامش میدهم یا هرگز.
باید خودم را سوا کنم از این بازی فالگیری.
مابعدالتحریر:
شما هم اگر مکتب بیایید، نمایشنامهخانی داریم.
#خوداستان
یا
سرت به کارت باشد دختر
حالا چرا دوباره تاروت باز میکنم؟ درد همیشهی تحمل ابهام. زورم به خودم نمیرسد، برای بقیه فال میگیرم دور هم سرگرم باشیم.
این روزها سبک زندگیم از همیشه سادهتر شده. مثلن میرویم مکتب. نمایشنامه میخانیم. تمرین صدا میکنیم. بدن گرم میکنیم. بدن حیوانات را تجربه میکنیم. مایزنر تمرین میکنیم. با قدیمیها و جدیدیها سر و کله میزنیم. باطریمان که تمام میشود راهمان را میکشیم به خانه، نخود نخود.
دلم پیش ریحانه مانده که همسرش بیمار است. ریحانه؟ از همان آدمهاست که درسته قلب باشند.
نوشتن هنوز لنگر روزهام. شوقم اما کم شده برای بعضی کارهای قبلی. ورزش مانده و خانهداری. تنورزی و پاکیزگی. اما عملگراییم هزار. دیگر کارها نمیمانند منتظر تا روزی نوبتشان برسد. همان موقع تعیین تکلیف میشوند. یا حالا انجامش میدهم یا هرگز.
باید خودم را سوا کنم از این بازی فالگیری.
مابعدالتحریر:
شما هم اگر مکتب بیایید، نمایشنامهخانی داریم.
#خوداستان
❤7👍3🍾3
چرا پیشرفت نمیکنیم؟
- نمیتونی به کسی که سی ساله کارش اینه بگی حرفتو قبول ندارم.
-وقتی یه استدلالی براش دارم، چرا نه؟
اگر هیچ شاگردی روی حرف هیچ استادی، حرف نزنه که دیگه رشد و پیشرفتی رخ نمیده.
به همهی رشدهای تاریخ نگاه کن. یکی پا شد روی حرف استادش حرف زد، شد مسیر جدیدی، حرکت جدیدی.
وقتی میگی «من ده ساله کارم اینه» و روی حرف استاد سی سالهت حرفی نمیزنی، بذار بهت بگم سی سال دیگه کجایی:
فقط روایت چهل سال عقبموندگی رو داری.
#لوگوس
- نمیتونی به کسی که سی ساله کارش اینه بگی حرفتو قبول ندارم.
-وقتی یه استدلالی براش دارم، چرا نه؟
اگر هیچ شاگردی روی حرف هیچ استادی، حرف نزنه که دیگه رشد و پیشرفتی رخ نمیده.
به همهی رشدهای تاریخ نگاه کن. یکی پا شد روی حرف استادش حرف زد، شد مسیر جدیدی، حرکت جدیدی.
وقتی میگی «من ده ساله کارم اینه» و روی حرف استاد سی سالهت حرفی نمیزنی، بذار بهت بگم سی سال دیگه کجایی:
فقط روایت چهل سال عقبموندگی رو داری.
#لوگوس
❤7👍5
Forwarded from پاتیل | باده علوی
معلم، اول مجبورش کرد هر روز یه پاتیل بار بذاره. اینم نخورده مست، از خدا خاسته. بعد مجبورش کرد هر رو یه منولوگ ببافه از جور واجورِ آدمها. اینم که نزده میرقصه. یهو گفت آخه مشتی من که خونه نشینم، اصلن پردهنشینم، آدم بهدورم. چه منولوگی بسازم؟ آدمهام همه از فیلم و کتابها در میان، تکراری. معلم؟ گفت «تو آدمهاتو دههی سی دیدی!»
آشناست دههی سی واسه ما. شنیدی. ۲۸ مرداد ۳۲. عجیب روزگاری بود. چه آدمهایی دیدیم. چه نا آدمهایی. چه رویی از آدمها دیدیم. عجیب روزگار، مردم ناسازگار. «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» شنیدی؟ رُمانه. بخون. بخون ببین همین خیالی که نویسندهه بافته عینهوی روزگار واقعی خیلیهاست همون دهه سی. آخ از دههی سی. بعد میرسه ۱۵ خرداد ۴۲، اون خودش یه ماجرای اعلای دیگه.
ولی این نوشتا. سیاهمست و پاتیل نوشت. از دهن تراش روی میزش نوشت تا آخوند سر منبر. از استاد دانشگاه تا شاهپورِ قهوهخونه. ۵۰ تا منولوگ بی چک و چونه.
مابعدالتحریر:
دانلود رایگان اینجا
آشناست دههی سی واسه ما. شنیدی. ۲۸ مرداد ۳۲. عجیب روزگاری بود. چه آدمهایی دیدیم. چه نا آدمهایی. چه رویی از آدمها دیدیم. عجیب روزگار، مردم ناسازگار. «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» شنیدی؟ رُمانه. بخون. بخون ببین همین خیالی که نویسندهه بافته عینهوی روزگار واقعی خیلیهاست همون دهه سی. آخ از دههی سی. بعد میرسه ۱۵ خرداد ۴۲، اون خودش یه ماجرای اعلای دیگه.
ولی این نوشتا. سیاهمست و پاتیل نوشت. از دهن تراش روی میزش نوشت تا آخوند سر منبر. از استاد دانشگاه تا شاهپورِ قهوهخونه. ۵۰ تا منولوگ بی چک و چونه.
مابعدالتحریر:
دانلود رایگان اینجا
❤3
این روزها که اینترنت نیست، حالا که چکهای اینترنت هست، اما برای همه نیست،
آستین بالا زدم و دست به کارِ آجر چینی شدم.
اگر کسی با روزمرگی خاندن از آدمها سرگرم میشود، آلاچیقی جور کردم. اگر سر بزنید قَنداغ هم سرو میشود.
(از توزیع عادلانهی مشروبات الکی معذوریم🥸 )
Podmasti.com
آستین بالا زدم و دست به کارِ آجر چینی شدم.
اگر کسی با روزمرگی خاندن از آدمها سرگرم میشود، آلاچیقی جور کردم. اگر سر بزنید قَنداغ هم سرو میشود.
(از توزیع عادلانهی مشروبات الکی معذوریم
Podmasti.com
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤17🍾5
اجرای «بوف کور» از صادق هدایت
در «مکتب تهران»
دوشنبه ۱۸ خرداد ساعت هشت شب
سه شنبه ۱۹ خرداد ساعت شیش عصر
بازیگران:
سهراب کیوانمرز
باده علوی
کارگردان:
سهراب کیوان مرز
طراح پوستر:
پرنیا آقاخانی
@parniaaghakhani
آدرس: کریمخان زند، عضدی جنوبی(آبان)، کوچه کیوان، پلاک هشت، مکتب تهران.
برای تهیه بلیط به این شماره در بله یا تلگرام پیام بدهید:
09961755707
#تئاتر #
#مکتب_تهران
#بوف_کور
@maktabetehranan
در «مکتب تهران»
دوشنبه ۱۸ خرداد ساعت هشت شب
سه شنبه ۱۹ خرداد ساعت شیش عصر
بازیگران:
سهراب کیوانمرز
باده علوی
کارگردان:
سهراب کیوان مرز
طراح پوستر:
پرنیا آقاخانی
@parniaaghakhani
آدرس: کریمخان زند، عضدی جنوبی(آبان)، کوچه کیوان، پلاک هشت، مکتب تهران.
برای تهیه بلیط به این شماره در بله یا تلگرام پیام بدهید:
09961755707
#تئاتر #
#مکتب_تهران
#بوف_کور
@maktabetehranan
❤27🍾4
پاتیل | باده علوی
اجرای «بوف کور» از صادق هدایت در «مکتب تهران» دوشنبه ۱۸ خرداد ساعت هشت شب سه شنبه ۱۹ خرداد ساعت شیش عصر بازیگران: سهراب کیوانمرز باده علوی کارگردان: سهراب کیوان مرز طراح پوستر: پرنیا آقاخانی @parniaaghakhani آدرس: کریمخان زند، عضدی جنوبی(آبان)، کوچه…
چهارشنبه ۲۰ خرداد ساعت ده شب
پنجشنبه ۲۱ خرداد ساعت ده شب هم تمدید شد. فرصتی اگر بشود تا سر بزنید بهمان که واویلا 🤩
پنجشنبه ۲۱ خرداد ساعت ده شب هم تمدید شد. فرصتی اگر بشود تا سر بزنید بهمان که واویلا 🤩
❤11🍾5👍2
قیچی برگردان بزن دختر
دارد طول میکشد تا دست و پایم را جمع کنم برای پاتیل بار گذاشتن.
این هفتهها که گذشت، با جغد نابینایی همنشین بودم. «بوف کور» برای فستیوال مکتب تهران.
حالا دیگر بهانه ندارم برای ننوشتن. که پر و بال میزنم به هر بهانه قلم بزنم و بنویسم.
امروز وسط کارها و خدمت در مکتب، یک فروند مداد نو خریدم که باز بهانهدارتر باشم برای نوشتن.
موضوع و سوژه هم که فراوان است از تجربهها و اوقات خوش و ترش شب و روزهای بیماری و جنگ و تهدید و اضطراب و همین اوقات که پای تئاتر گذراندهایم.
پس اصلن از همین حالا بسمالله.
دارد طول میکشد تا دست و پایم را جمع کنم برای پاتیل بار گذاشتن.
این هفتهها که گذشت، با جغد نابینایی همنشین بودم. «بوف کور» برای فستیوال مکتب تهران.
حالا دیگر بهانه ندارم برای ننوشتن. که پر و بال میزنم به هر بهانه قلم بزنم و بنویسم.
امروز وسط کارها و خدمت در مکتب، یک فروند مداد نو خریدم که باز بهانهدارتر باشم برای نوشتن.
موضوع و سوژه هم که فراوان است از تجربهها و اوقات خوش و ترش شب و روزهای بیماری و جنگ و تهدید و اضطراب و همین اوقات که پای تئاتر گذراندهایم.
پس اصلن از همین حالا بسمالله.
❤15👍6🍾4😁1
فهرست کن تا حیف نشوی
بفرما! حالا شما هی تمرین نکن، هی توی گوشی باش. مدیت نکن، ورزش نکن، نخان، ننویس ببین چه میشود.
چه بشود؟
اینها را ۲۵ مهر توی دفتر کلاس بازیگری نوشته بودم. امروز داشتم دفتر دستک و جزوهها را سامان میدادم. هر صفحه که نگاه میکردم حسرت و آه که «اگر یکی دو هفته پیش اینا رو میدیدم حتمن اجراهای بهتری میداشتم».
حرف درست همان همیشگیهاست. مرور و یادآوریشان کمک میکند تا ملکه شود برایمان. که سلول به سلولمان کار کند به هدف تغذیه و خدمت به همان نیت و نسبت و آموزه که شده ملکه. شده مالک.
باز مینشینم پای قصد و برنامه که کارِ نو کنم. اولین گام شکستن الگوهای تکرار شوندهی قدیمیست. بلدید شما هم؟
فهرستی از کارهایی که میدانیم خوب است و بهتر است و کمکمان میکند، همان کارهایی که حالا هم میتوانیم انجام دهیم، اما طفره میرویم و اینطوری ذره ذره حیف میکنیم خودمانرا.
بروم پی فهرستهام.
بفرما! حالا شما هی تمرین نکن، هی توی گوشی باش. مدیت نکن، ورزش نکن، نخان، ننویس ببین چه میشود.
چه بشود؟
اینها را ۲۵ مهر توی دفتر کلاس بازیگری نوشته بودم. امروز داشتم دفتر دستک و جزوهها را سامان میدادم. هر صفحه که نگاه میکردم حسرت و آه که «اگر یکی دو هفته پیش اینا رو میدیدم حتمن اجراهای بهتری میداشتم».
حرف درست همان همیشگیهاست. مرور و یادآوریشان کمک میکند تا ملکه شود برایمان. که سلول به سلولمان کار کند به هدف تغذیه و خدمت به همان نیت و نسبت و آموزه که شده ملکه. شده مالک.
باز مینشینم پای قصد و برنامه که کارِ نو کنم. اولین گام شکستن الگوهای تکرار شوندهی قدیمیست. بلدید شما هم؟
فهرستی از کارهایی که میدانیم خوب است و بهتر است و کمکمان میکند، همان کارهایی که حالا هم میتوانیم انجام دهیم، اما طفره میرویم و اینطوری ذره ذره حیف میکنیم خودمانرا.
بروم پی فهرستهام.
❤17👍3🍾2💔1
مشقبازی که باخت ندارد
میگوید سه روز حس میکرده از سی نفر کتک خورده.
میگویم هنرمند است، طبیعیست اینقدر نازکتنی.
میگوید باید پوست کلفت شویم باده.
میگویم پارادوکس است. بالاخره میگویند این حرفها را. باید تمرین کنیم و یاد بگیریم که قویتر شویم با هر حقدی -با نقاب نقد- که پرت میکنند سویمان.
میگوید ترسیده که بترسد و کار نکند و زمینگیر شود.
میگویم نمیبینم چنین چیزی را در او.
میگوید قبلن تجربه کرده و نمیخاهد باز هم این بلا سرش بیاید.
نمیگویم. میدانم بلای بزرگیست. من هم نمیخاهم. میبینم چه خوب که حالا ۸۷۸ روز است که در مدرسهی نویسندگیم و از بازخورد و گازخورد استاد کلانتری ورزیده و آبدیده شدهام. که نقد به کار را، شخصی نمیبینم و شخصیت و هویتم زخم بر نمیدارد که پر پروازم بشکند و جا بزنم و فراری شوم. نمیشوم. میمانم پای کار. پای کار دلم، پای عشقم، پای مشقم. پای مشقبازیها.
که میدانم رشد حلزونوار است.
استعداد ندارم که ندارم -فدای سر همهمان-. کار به تلاش و تمرین است. بیشتر جان میگذارم که بشود.
بشود؟
میگوید سه روز حس میکرده از سی نفر کتک خورده.
میگویم هنرمند است، طبیعیست اینقدر نازکتنی.
میگوید باید پوست کلفت شویم باده.
میگویم پارادوکس است. بالاخره میگویند این حرفها را. باید تمرین کنیم و یاد بگیریم که قویتر شویم با هر حقدی -با نقاب نقد- که پرت میکنند سویمان.
میگوید ترسیده که بترسد و کار نکند و زمینگیر شود.
میگویم نمیبینم چنین چیزی را در او.
میگوید قبلن تجربه کرده و نمیخاهد باز هم این بلا سرش بیاید.
نمیگویم. میدانم بلای بزرگیست. من هم نمیخاهم. میبینم چه خوب که حالا ۸۷۸ روز است که در مدرسهی نویسندگیم و از بازخورد و گازخورد استاد کلانتری ورزیده و آبدیده شدهام. که نقد به کار را، شخصی نمیبینم و شخصیت و هویتم زخم بر نمیدارد که پر پروازم بشکند و جا بزنم و فراری شوم. نمیشوم. میمانم پای کار. پای کار دلم، پای عشقم، پای مشقم. پای مشقبازیها.
که میدانم رشد حلزونوار است.
استعداد ندارم که ندارم -فدای سر همهمان-. کار به تلاش و تمرین است. بیشتر جان میگذارم که بشود.
بشود؟
❤11👍5🍾2
Forwarded from مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
-حافظ
وبینارِ زمزمهٔ عشقِ حآفظ
قرار است چه کنیم؟
بر اساس کتابهایی در مورد حافظ، اشعار وی را میشکافیم. همانطور که او میخواسته سقفِ فلک را بشکافد.
کِیها؟
سهشنبهها؛ ۱۸:۳۵دقیقه عصر
کتابِ خردادماه: راز درون پرده حافظ از محمود کیانوش
🔗 لینک ورود به وبینار:
https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/shivakazemi
✅ نکات فنی:
پس از کلیک روی پیوند بالا، گزینهی «مهمان» را انتخاب کنید و سپس نام و نام خانوادگی خود را ثبت کنید. نیاز به نام کاربری و رمز عبور نیست.
برای ورود به اسکایروم باید فیلترشکن خاموش باشد تا صدا و تصویر را با کیفیت بالاتری دریافت کنید.
هر وقت به مشکل خوردید صفحه را ببندید و از نو بگشایید.
برگزارکننده: شیوا کاظمی
نشانی تلگرامِ او:
https://t.me/shivanotes
پ.ن:
در صورت امکان جلسات ضبط خواهد شد.
برای تایید عدد ۹ رو کامنت میکنید.
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
-حافظ
وبینارِ زمزمهٔ عشقِ حآفظ
قرار است چه کنیم؟
بر اساس کتابهایی در مورد حافظ، اشعار وی را میشکافیم. همانطور که او میخواسته سقفِ فلک را بشکافد.
کِیها؟
سهشنبهها؛ ۱۸:۳۵دقیقه عصر
کتابِ خردادماه: راز درون پرده حافظ از محمود کیانوش
🔗 لینک ورود به وبینار:
https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/shivakazemi
✅ نکات فنی:
پس از کلیک روی پیوند بالا، گزینهی «مهمان» را انتخاب کنید و سپس نام و نام خانوادگی خود را ثبت کنید. نیاز به نام کاربری و رمز عبور نیست.
برای ورود به اسکایروم باید فیلترشکن خاموش باشد تا صدا و تصویر را با کیفیت بالاتری دریافت کنید.
هر وقت به مشکل خوردید صفحه را ببندید و از نو بگشایید.
برگزارکننده: شیوا کاظمی
نشانی تلگرامِ او:
https://t.me/shivanotes
پ.ن:
در صورت امکان جلسات ضبط خواهد شد.
برای تایید عدد ۹ رو کامنت میکنید.
👍5🍾2
هنر ماجراجوییست برای کشف
امشب دو تا تئاتر دیدم، در همین فستیوال مکتب تهران، برای فیلمبرداری.
اولی از نمایشنامه «آرت» یاسمینا رضا. خوشم میآید از این متن، هر چه اقتباس گیر بیاورم میدوم برای تماشا. اینجا هم یک کارگردان ظریف، دست برد و متن را با سه بازیگر دختر اجرا برد. بازیگرها را هم دوست داشتم.
به مبینا (بازیگر سرجیا) گفتم وقتی بعد از این همه خاندن و دیدن، هنوز هم خوشم میآید و ملول نشدم، یعنی تلاشهایشان کار کرده.
یک روز باید بپرسم چطور اینجور خوب است؟ اینقدر درست و اندازه و باورپذیر و روان.
حتی شاهد بودم که دقایق قبل از شروع، داشته بازیگوشی میکرده و شبیه برقگرفتهها ادای تمرکز در نمیآورد.
عطشم برای تمرین و آموختن هی بیشتر و بیشتر میشود.
منابع التحریر:
پای پاتیل، میفهمم سست شدن قلمم را. دستکم پیشتر اعتماد به نفس بهتری داشتم.
امشب دو تا تئاتر دیدم، در همین فستیوال مکتب تهران، برای فیلمبرداری.
اولی از نمایشنامه «آرت» یاسمینا رضا. خوشم میآید از این متن، هر چه اقتباس گیر بیاورم میدوم برای تماشا. اینجا هم یک کارگردان ظریف، دست برد و متن را با سه بازیگر دختر اجرا برد. بازیگرها را هم دوست داشتم.
به مبینا (بازیگر سرجیا) گفتم وقتی بعد از این همه خاندن و دیدن، هنوز هم خوشم میآید و ملول نشدم، یعنی تلاشهایشان کار کرده.
یک روز باید بپرسم چطور اینجور خوب است؟ اینقدر درست و اندازه و باورپذیر و روان.
حتی شاهد بودم که دقایق قبل از شروع، داشته بازیگوشی میکرده و شبیه برقگرفتهها ادای تمرکز در نمیآورد.
عطشم برای تمرین و آموختن هی بیشتر و بیشتر میشود.
منابع التحریر:
پای پاتیل، میفهمم سست شدن قلمم را. دستکم پیشتر اعتماد به نفس بهتری داشتم.
❤8🍾3👍1
چو فردا شود فکر فردا کنیم؟
پاتیل نوشتن دیشب از دستم در رفت. یعنی تا سر میچرخاندم ساعت میشد ۶، میشد ۸، میشد ۱۰. سه تا اجرای پشت سر هم. و جلسههای نقد. کار ما هم عکس و فیلم.
میگویم یکی دو روز دیگر فستیوال تمام میشود برمیگردیم به روال عادی.
میگوید فستیوال چی؟ اگر شلوغ نیست من هم بیایم.
تئاتر است، سالن کوچک و جمعیت زیاد. خیلی شلوغ است. با پروتکلهای سلامتیش جور نیست. نمیشود بیاید.
حالا نمیخاهم فکر کنم به روزی که بشود و بتواند و بیاید و بعد من مجبور باشم خودم را توضیح بدهم و ببیند که یک زندگی موازی دارم در همین جهان که شاید ارزشهای متفاوتی دنبال کند و جور نباشد با خاسته و سلیقهی او و این حرفها که.
بیخیال فکر و خیال!
بروم طرحی بزنم برای روال جدید پاتیل.
پاتیل نوشتن دیشب از دستم در رفت. یعنی تا سر میچرخاندم ساعت میشد ۶، میشد ۸، میشد ۱۰. سه تا اجرای پشت سر هم. و جلسههای نقد. کار ما هم عکس و فیلم.
میگویم یکی دو روز دیگر فستیوال تمام میشود برمیگردیم به روال عادی.
میگوید فستیوال چی؟ اگر شلوغ نیست من هم بیایم.
تئاتر است، سالن کوچک و جمعیت زیاد. خیلی شلوغ است. با پروتکلهای سلامتیش جور نیست. نمیشود بیاید.
حالا نمیخاهم فکر کنم به روزی که بشود و بتواند و بیاید و بعد من مجبور باشم خودم را توضیح بدهم و ببیند که یک زندگی موازی دارم در همین جهان که شاید ارزشهای متفاوتی دنبال کند و جور نباشد با خاسته و سلیقهی او و این حرفها که.
بیخیال فکر و خیال!
بروم طرحی بزنم برای روال جدید پاتیل.
❤15🍾3👍1😁1
پسا ماراتنِ بازی و تماشا
حالا دوشنبه، من جا ماندهام از این همه پاتیل.
کار پرفشار فستیوال جمع شد و حالا باید دست و پا بکوبیم برای اختتامیه.
اینجور وقتها که احوال «ماراتن» دارد، مهمترین لحظه رسیدن به خط پایان نیست. مهمترین اتفاق هم توزیع مدال و دور افتخار نیست.
لحظهی حساس و سرنوشتساز، صبح فردای ماراتن است.
مدتی طولانی، متمرکز و پرفشار، تمام قوای خود را معطوف کردهبودی به هدفی. هر صبح با برنامهی مشخص بیدار میشدی. از حاشیهها اجتناب میکردی، خوراک تن و فکرت به قاعده بود.
دیشب هدف را زدی و لابد جشن گرفتی. خب؟ امروز چه کنم؟
خالی شدهای از هدف؟ شبیه افسردگی پس از زایمان؟
آها! هدف نو.
شاید بنشینی به برنامهریزی برای ماراتن بعدی. مثلن مسیر نو، شهری دیگر، بهبود رکورد.
یا دو سه روزی گیج بخوری که از دویدن سیر شدهام. حالا سرگرمی دیگری میخاهم، زمین بازی و هدف دیگر.
من؟ برنامهی تمرینها را نوشتهام. همپای تمرین هم یافتهام. حاضر و آماده برای تجدید قوا و شروع نو، هدف نو.
بنویسم برای شما هم؟
حالا دوشنبه، من جا ماندهام از این همه پاتیل.
کار پرفشار فستیوال جمع شد و حالا باید دست و پا بکوبیم برای اختتامیه.
اینجور وقتها که احوال «ماراتن» دارد، مهمترین لحظه رسیدن به خط پایان نیست. مهمترین اتفاق هم توزیع مدال و دور افتخار نیست.
لحظهی حساس و سرنوشتساز، صبح فردای ماراتن است.
مدتی طولانی، متمرکز و پرفشار، تمام قوای خود را معطوف کردهبودی به هدفی. هر صبح با برنامهی مشخص بیدار میشدی. از حاشیهها اجتناب میکردی، خوراک تن و فکرت به قاعده بود.
دیشب هدف را زدی و لابد جشن گرفتی. خب؟ امروز چه کنم؟
خالی شدهای از هدف؟ شبیه افسردگی پس از زایمان؟
آها! هدف نو.
شاید بنشینی به برنامهریزی برای ماراتن بعدی. مثلن مسیر نو، شهری دیگر، بهبود رکورد.
یا دو سه روزی گیج بخوری که از دویدن سیر شدهام. حالا سرگرمی دیگری میخاهم، زمین بازی و هدف دیگر.
من؟ برنامهی تمرینها را نوشتهام. همپای تمرین هم یافتهام. حاضر و آماده برای تجدید قوا و شروع نو، هدف نو.
بنویسم برای شما هم؟
❤4🍾3
برای روزهای آسماننوردی
از قبل روضههایم را حاضر کردهام برای بزرگ استادم، گرامی کوچم*. اصلن هفتهی پیش شبی دو نوبت زار میزدم که میخاهم بتوانم و میترسم که نتوانم. روزی سه نوبت هم چشمهام گربههای بازیگوش، که خیالم راحت است که میشود.
میترسم هنوز از نتوانستن. میترسم که جا بزنم و پا پس بکشم. در مدرسهی نویسندگی میگوییم رشد حلزونوار است. به حرکت و کوششهای روزانه اعتماد میکنیم و از فلات نمیترسیم.
فلات؟ آنجایی که نمودار رشد یک خط صاف شده، هر چه میکوشیم انگار نه انگار، رشد محسوسی در کار نیست.
میدانیم که راه رشد هنوز همان بیشتر و بهتر خاندن و نوشتن است. گریزی نیست. باید ادامه داد.
در مکتب تهران، استاد جلال تهرانی میگوید هنرمند، در تمام عمر هنریش دست بالا سه چهار بار جهش را تجربه کند در مسیر رشد و حرکتش. میگوید بعد از هر جهش، لیگت عوض میشود. نمیتوانم بازخورد روزانه و هفتگی و ماهانه و فصلی بگیرم. میدانم از یک سال پیش تا حالا چیزهایی عوض شده در من. حالا اما به اضطرابم از آنکه. در اضطرابم دیگر. چند بار بگویم. خودم کلافهام. جمع کنم دست و پایم را به بیشتر و بهتر خاندن و نوشتن و تمرین.
*کوچ coach، اویی که نمیگوید چه باید بکنی. خوب گوش میدهد. گاهی حرف خودت را تکرار میکند، یا چیزی میپرسد که بتوانی پنجرهی جدیدی پیدا کنی به مسئله و خاستهات. تا برسی به اقدام واقعی.
از قبل روضههایم را حاضر کردهام برای بزرگ استادم، گرامی کوچم*. اصلن هفتهی پیش شبی دو نوبت زار میزدم که میخاهم بتوانم و میترسم که نتوانم. روزی سه نوبت هم چشمهام گربههای بازیگوش، که خیالم راحت است که میشود.
میترسم هنوز از نتوانستن. میترسم که جا بزنم و پا پس بکشم. در مدرسهی نویسندگی میگوییم رشد حلزونوار است. به حرکت و کوششهای روزانه اعتماد میکنیم و از فلات نمیترسیم.
فلات؟ آنجایی که نمودار رشد یک خط صاف شده، هر چه میکوشیم انگار نه انگار، رشد محسوسی در کار نیست.
میدانیم که راه رشد هنوز همان بیشتر و بهتر خاندن و نوشتن است. گریزی نیست. باید ادامه داد.
در مکتب تهران، استاد جلال تهرانی میگوید هنرمند، در تمام عمر هنریش دست بالا سه چهار بار جهش را تجربه کند در مسیر رشد و حرکتش. میگوید بعد از هر جهش، لیگت عوض میشود. نمیتوانم بازخورد روزانه و هفتگی و ماهانه و فصلی بگیرم. میدانم از یک سال پیش تا حالا چیزهایی عوض شده در من. حالا اما به اضطرابم از آنکه. در اضطرابم دیگر. چند بار بگویم. خودم کلافهام. جمع کنم دست و پایم را به بیشتر و بهتر خاندن و نوشتن و تمرین.
*کوچ coach، اویی که نمیگوید چه باید بکنی. خوب گوش میدهد. گاهی حرف خودت را تکرار میکند، یا چیزی میپرسد که بتوانی پنجرهی جدیدی پیدا کنی به مسئله و خاستهات. تا برسی به اقدام واقعی.
❤11👍4🍾2
شیرجه از بالای آبشار چشمهات
فکرش را کردهاید چه جوری میشود آدمی از چشم بیفتد؟
توجه داشته باشید، تازگی کسی از چشمم نیفتاده که یهو بیایم اینجا به غُرناله و تخلیه و این اداها.
داشتم با خودم فکر میکردم ای بابا! دیگر به قدر روز اول شوق دیدار و گفتوگو با فلانکی را ندارم. دیگر وقت شنیدن حرفهای بهمانی نیشم تا بناگوش چاک نمیخورد. دیگر ولع ندارم تا فلان چیز را برای یارو تعریف کنم. خلاصه دیدم دیگر توی چشمم نیستند بعضیها.
یک راه تفسیر جهان این که با خودم بگویم بالاخره ارتباطمان شامل «مرور زمان» شده و حکم اولیه بیاثر است. دیگر طراوت و بوی نویی ندارد.
یک راه دیگر علت جویی از انباشت رنجشها در طول این زمان است. که ذره ذره آب کرده آن کوه یخ ژذابیت طرف را.
گاهی کنجکاو کسی هستیم، چون ناشناخته جذاب است. یا شیفتهی کسی هستیم که چندان در دسترسمان نیست. بعد که دم دستی بشود برایمان، دستهای خالیش را ببینیم. که چندان مایهای نداشتهباشد تا همچنان جذاب بماند.
دربارهی فلانکی، آگاه بودم که چطور برایم تمام شد. همان وقت که هی خودش را توضیح داد و هی خاست خودش را اثبات کند. شکوهش در چشمم شد بستنی آب شده روی آسفالت ۱۵ خرداد.
خلاصه که نمیدانم از چشم افتادن سخت باشد یا آسان. علیالحساب قضاوت معنیدار دیگری هم ندارم. تازه آگاه شدهام که چنین چیزی هم در جهان وجود دارد.
فکرش را کردهاید چه جوری میشود آدمی از چشم بیفتد؟
توجه داشته باشید، تازگی کسی از چشمم نیفتاده که یهو بیایم اینجا به غُرناله و تخلیه و این اداها.
داشتم با خودم فکر میکردم ای بابا! دیگر به قدر روز اول شوق دیدار و گفتوگو با فلانکی را ندارم. دیگر وقت شنیدن حرفهای بهمانی نیشم تا بناگوش چاک نمیخورد. دیگر ولع ندارم تا فلان چیز را برای یارو تعریف کنم. خلاصه دیدم دیگر توی چشمم نیستند بعضیها.
یک راه تفسیر جهان این که با خودم بگویم بالاخره ارتباطمان شامل «مرور زمان» شده و حکم اولیه بیاثر است. دیگر طراوت و بوی نویی ندارد.
یک راه دیگر علت جویی از انباشت رنجشها در طول این زمان است. که ذره ذره آب کرده آن کوه یخ ژذابیت طرف را.
گاهی کنجکاو کسی هستیم، چون ناشناخته جذاب است. یا شیفتهی کسی هستیم که چندان در دسترسمان نیست. بعد که دم دستی بشود برایمان، دستهای خالیش را ببینیم. که چندان مایهای نداشتهباشد تا همچنان جذاب بماند.
دربارهی فلانکی، آگاه بودم که چطور برایم تمام شد. همان وقت که هی خودش را توضیح داد و هی خاست خودش را اثبات کند. شکوهش در چشمم شد بستنی آب شده روی آسفالت ۱۵ خرداد.
خلاصه که نمیدانم از چشم افتادن سخت باشد یا آسان. علیالحساب قضاوت معنیدار دیگری هم ندارم. تازه آگاه شدهام که چنین چیزی هم در جهان وجود دارد.
❤12🍾5👍1
ظهر عاشورا کلمهها گردباد شوند توی سر آدمی؟
که در به در بگردد دنبال قلمی، کاغذی، نوت گوشیِ آدم امنی، که چهار خط بنویسد تا طوفان نبرد کلمههاش را؟
میگفت «اینجور وقتها هر کس به یه عادت قوی زندگیش، به یه جور وسواسش پناهنده میشه، عرقخور میره مست میکنه، نویسنده مینویسه، حجار سنگتراشی میکنه. خلاصه هر کس با فرار توی محرک قوی زندگیش دق دل خودشو خالی میکنه».
میگفت «اینجور وقتهاست یه نفر هنرمند حقیقی از خودش شاهکاری خلق میکنه. اما من چی؟ من که بیذوق و بیچاره بودم. یه نقاش روی جلد قلمدون...»
او که میگفت، راوی «بوف کور» بود. من هم تمرین میکنم هر روز تا نویسندهتر باشم.
که در به در بگردد دنبال قلمی، کاغذی، نوت گوشیِ آدم امنی، که چهار خط بنویسد تا طوفان نبرد کلمههاش را؟
میگفت «اینجور وقتها هر کس به یه عادت قوی زندگیش، به یه جور وسواسش پناهنده میشه، عرقخور میره مست میکنه، نویسنده مینویسه، حجار سنگتراشی میکنه. خلاصه هر کس با فرار توی محرک قوی زندگیش دق دل خودشو خالی میکنه».
میگفت «اینجور وقتهاست یه نفر هنرمند حقیقی از خودش شاهکاری خلق میکنه. اما من چی؟ من که بیذوق و بیچاره بودم. یه نقاش روی جلد قلمدون...»
او که میگفت، راوی «بوف کور» بود. من هم تمرین میکنم هر روز تا نویسندهتر باشم.
❤20✍1🍾1