Forwarded from اخبار سوریه به فارسی 𓂆
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤7👎5👍2
زنده باد دیکتاتور درون تو؟
یا
ایمان که بود و چه کرد
روزهایی را دیدم که آدمهایی با خشم و نفرت رفتار کردند با هر کسی که شبیه آنها فکر نمیکند، باور متفاوتی دارد، استدلال خودش را دارد و خلاصه از دیکتاتور درون طرف مقابل پیروی نمیکند.
خیال میکنم اینجور وقتها بیشتر برمیگردیم به غریزهی بقا و رفتارهای مغز اولیه و حیوانیمان. «او خاستهی من را نمیخاهد؟ پس باید او را بِدَرَم».
رسیدن به اینجا/اکنون دشوارتر میشود وقتی سایهی ترس، نفسمان را بریده. «خوف» واژهای است که قرآن برای نگرانی از آینده میآورد. آینده -که هنوز نیامده- اگر فلان شود چه؟ وای اگر بهمان شود.
ویدئوی بالایی نقلی است از تجربهی جنگ اُحد در صدر اسلام و آیات قرآن که «لا تخافوا و لا تحزنوا» نترسید و اندوهگین نشوید. کاری که میتوانید را کامل انجام دهید، نتیجه با خداست.
استاد جلالمان میگوید همهی ما تصادفی زنده هستیم. هزار اتفاق روزمره است که میتواند ما را به فنا بدهد و شانسمان گفته که به فنا نرفتهایم.
خلاصه پیشنهاد من اینکه اگر ترس به نزدتان آمده و کار خاصی هم ازتان نمیآید، بارتان را بیندازید روی دوش خدا. ایمان بسازید. حضرت مسیح گفته اگر به قدر دانهی خردل ایمان در دل داشته باشید میتوانید کوهها را جابهجا کنید.
مابعدالتحریر:
از کلاسیک خاندن و ناخنک زدن به برادران کارامازوف، چقدر دربارهی ایمان مسیحی ارتودوکس روسی گپ زدهاند!
یا
ایمان که بود و چه کرد
روزهایی را دیدم که آدمهایی با خشم و نفرت رفتار کردند با هر کسی که شبیه آنها فکر نمیکند، باور متفاوتی دارد، استدلال خودش را دارد و خلاصه از دیکتاتور درون طرف مقابل پیروی نمیکند.
خیال میکنم اینجور وقتها بیشتر برمیگردیم به غریزهی بقا و رفتارهای مغز اولیه و حیوانیمان. «او خاستهی من را نمیخاهد؟ پس باید او را بِدَرَم».
رسیدن به اینجا/اکنون دشوارتر میشود وقتی سایهی ترس، نفسمان را بریده. «خوف» واژهای است که قرآن برای نگرانی از آینده میآورد. آینده -که هنوز نیامده- اگر فلان شود چه؟ وای اگر بهمان شود.
ویدئوی بالایی نقلی است از تجربهی جنگ اُحد در صدر اسلام و آیات قرآن که «لا تخافوا و لا تحزنوا» نترسید و اندوهگین نشوید. کاری که میتوانید را کامل انجام دهید، نتیجه با خداست.
استاد جلالمان میگوید همهی ما تصادفی زنده هستیم. هزار اتفاق روزمره است که میتواند ما را به فنا بدهد و شانسمان گفته که به فنا نرفتهایم.
خلاصه پیشنهاد من اینکه اگر ترس به نزدتان آمده و کار خاصی هم ازتان نمیآید، بارتان را بیندازید روی دوش خدا. ایمان بسازید. حضرت مسیح گفته اگر به قدر دانهی خردل ایمان در دل داشته باشید میتوانید کوهها را جابهجا کنید.
مابعدالتحریر:
از کلاسیک خاندن و ناخنک زدن به برادران کارامازوف، چقدر دربارهی ایمان مسیحی ارتودوکس روسی گپ زدهاند!
❤18👍6👎3
Forwarded from نوشتوفِن|رضا قنبرملکان (Reza)
✓چند پیوند که شاید خواندنشان به حال این روزها کمک کند:
•واقعیت این است که... | در مدرسه پزشکی از سوگ بشنوید.
•یادگیری توقف ناپذیر است | ادامه را از شاهین کلانتری در مدرسه نویسندگی بخوانید.
•تصویری جالب! | این مطلب نیاز به اندیشیدن دارد، فقط یک تلنگر برای اطمینان از اینکه حواسمان هست مبادا برای فرار از سستی و بخش تاریک خودمان پشت پتوی حال عمومی گم نشویم؟ اگر سستی و بیحوصلگیمان پیش از اینها هم بوده بهتر است علاجش کنیم که در آن صورت طبیعی نیست و بیشتر ناشی از کاهلی خودمان است.
•پیوند آخر:
فکر کنم حالا بیشتر مسئولم. قبل از اینها برای تلف شدن زمانم عذاب وجدان میگرفتم اما حالا فکر کنم هر ثانیه که میگذرد به چندین نفر باید جوابگو باشم که با عمرم چه کردم. چقدرش را زندگی میکنم؟ و چه مقدارش را مثل مردهای در کفن تخت خوابم میگذرانم؟
@mad_ahl
•واقعیت این است که... | در مدرسه پزشکی از سوگ بشنوید.
•یادگیری توقف ناپذیر است | ادامه را از شاهین کلانتری در مدرسه نویسندگی بخوانید.
•تصویری جالب! | این مطلب نیاز به اندیشیدن دارد، فقط یک تلنگر برای اطمینان از اینکه حواسمان هست مبادا برای فرار از سستی و بخش تاریک خودمان پشت پتوی حال عمومی گم نشویم؟ اگر سستی و بیحوصلگیمان پیش از اینها هم بوده بهتر است علاجش کنیم که در آن صورت طبیعی نیست و بیشتر ناشی از کاهلی خودمان است.
•پیوند آخر:
فکر کنم حالا بیشتر مسئولم. قبل از اینها برای تلف شدن زمانم عذاب وجدان میگرفتم اما حالا فکر کنم هر ثانیه که میگذرد به چندین نفر باید جوابگو باشم که با عمرم چه کردم. چقدرش را زندگی میکنم؟ و چه مقدارش را مثل مردهای در کفن تخت خوابم میگذرانم؟
@mad_ahl
❤12
تقویمِ تارِ یخ
تقویم میگوید که جشن ها را گرفتهاند و سده را هم سوزاندهاند و حالاست که بادها برویانند شکوفه بر تن درختها.
پارسال، این روزها، ماراتن تماشای تئاتر بود برایم. هفتهای چندتا. تازه همپای تئاتر گیرم آمده بود. در طول هفته چیزهایی میدیدم که پیشنهاد آخر هفته خوشحالترمان کند. وبینار تئاتراه را تازه شروع کرده بودم و دربارهی تجربههای تماشا گپ میزدیم.
حالا تقریبن هرشب مشغول تمرین تئاتر هستیم و هر روز به خاندن نمایشنامهای برای انتخاب، به وسوسهی رویداد نمایشنامهخانی.
در این یک سال، چیزهای دیگری هم عوض شده. از عادتهای خاندن و نوشتن -حتی رسمالخط- تا کسب و کار و روابطم. اما هدفها هنوز سر جای خود نشستهاند.
این روزها راههایی را میروم که هر بار مطالعهی یک کتاب لاغر را تمام میکنم. به دعاهای خوب و حرفهای شیرین هم نیاز دارم. اما خیالم راحت است که خودم را جا نگذاشتهام، چون هدفها سر جای خود نشستهاند.
تقویم میگوید که جشن ها را گرفتهاند و سده را هم سوزاندهاند و حالاست که بادها برویانند شکوفه بر تن درختها.
پارسال، این روزها، ماراتن تماشای تئاتر بود برایم. هفتهای چندتا. تازه همپای تئاتر گیرم آمده بود. در طول هفته چیزهایی میدیدم که پیشنهاد آخر هفته خوشحالترمان کند. وبینار تئاتراه را تازه شروع کرده بودم و دربارهی تجربههای تماشا گپ میزدیم.
حالا تقریبن هرشب مشغول تمرین تئاتر هستیم و هر روز به خاندن نمایشنامهای برای انتخاب، به وسوسهی رویداد نمایشنامهخانی.
در این یک سال، چیزهای دیگری هم عوض شده. از عادتهای خاندن و نوشتن -حتی رسمالخط- تا کسب و کار و روابطم. اما هدفها هنوز سر جای خود نشستهاند.
این روزها راههایی را میروم که هر بار مطالعهی یک کتاب لاغر را تمام میکنم. به دعاهای خوب و حرفهای شیرین هم نیاز دارم. اما خیالم راحت است که خودم را جا نگذاشتهام، چون هدفها سر جای خود نشستهاند.
❤9🍾2
جشن خداحافظی
یا سر سوایی تا کجا؟
حوصلهم سر رفته از این که امسال فلانکی، بهمان جشنواره را تحریم کرده. این یکی برای بار دو هزارم از حرفهاش خداحافظی کرده. آن یکی بیانیه داده که دیگر نه من، نه شما و اصلن حرفش را هم نزنید.
قدیمتر که ده سالی شاید یکبار پیش میآمد، بالاخره اسم و اعتباری داشت. حالا مثل جام جهانی هم نه، شبیه جدول لیگ محلات بازی رفت و برگشت دارند انگار.
بیخیال بابا. چقدر جدی گرفتهاید. اگر هنرمندید و کار میکنید، زمین بازی همین است. اگر اهلش نیستید، چرا خودتان را مسخرهی هفت قاره کنید؟ قهرقهروها.
شاید هم این چیزها به ذات آدمیست. هرجا که برود، هر کاری کند، همیشه همان آدم است. با همان ارزشها و پایبندیها و انتخابها.
مثلن میگفت هنرمندها که آدم نیستند، ازدواج نابودشان میکند؛ یا آنها ازدواج را نابود میکنند. هر مثال شکستخوردهای هم که در تاریخ و جغرافیا.
مثلن گفتم برای مرد و زنش فرق دارد. اتفاقن برتری و رشد همینگوی در قیاس با زنان نویسنده* همین بود که هر بار زنی در کنارش بود تا آقا هم زندگی خوبی داشته باشد هم فراغت نوشتن بیابد. همین بود که چهار پنج باری ازدواج کرد.
گفتیم و رسید به این که البته آرتیست بودن و احتیاج به تمرکز عمیق برای خلق، توجیه هرزگی و خیانت و بیوفایی نیست؛
بعد هم تردید که شاید هم هست؛
شاید هم نیست؛
شاید برای همه نیست؛
اما برای همه هست. یعنی فرصت توجیه برای همه هست. وگرنه پایبندی و وفاداری که بهانه نمیخاهد. چیز دیگری لازم دارد که رها کردنش آسانتر.
خلاصه حوصلهام سر رفته از این لوسبازیهای تکراری تحریم جشنواره و بعد غر و ناز که این مملکت به هنر بها نمیدهد. تازگی میگویم اصلن کدام گربهای اهمیت میدهد به خبر نیامدن و خداحافظی فلانکی؟
*شاهد؟ آنها که تا طلاق نگرفتند، کتاب ننوشتند.
یا سر سوایی تا کجا؟
حوصلهم سر رفته از این که امسال فلانکی، بهمان جشنواره را تحریم کرده. این یکی برای بار دو هزارم از حرفهاش خداحافظی کرده. آن یکی بیانیه داده که دیگر نه من، نه شما و اصلن حرفش را هم نزنید.
قدیمتر که ده سالی شاید یکبار پیش میآمد، بالاخره اسم و اعتباری داشت. حالا مثل جام جهانی هم نه، شبیه جدول لیگ محلات بازی رفت و برگشت دارند انگار.
بیخیال بابا. چقدر جدی گرفتهاید. اگر هنرمندید و کار میکنید، زمین بازی همین است. اگر اهلش نیستید، چرا خودتان را مسخرهی هفت قاره کنید؟ قهرقهروها.
شاید هم این چیزها به ذات آدمیست. هرجا که برود، هر کاری کند، همیشه همان آدم است. با همان ارزشها و پایبندیها و انتخابها.
مثلن میگفت هنرمندها که آدم نیستند، ازدواج نابودشان میکند؛ یا آنها ازدواج را نابود میکنند. هر مثال شکستخوردهای هم که در تاریخ و جغرافیا.
مثلن گفتم برای مرد و زنش فرق دارد. اتفاقن برتری و رشد همینگوی در قیاس با زنان نویسنده* همین بود که هر بار زنی در کنارش بود تا آقا هم زندگی خوبی داشته باشد هم فراغت نوشتن بیابد. همین بود که چهار پنج باری ازدواج کرد.
گفتیم و رسید به این که البته آرتیست بودن و احتیاج به تمرکز عمیق برای خلق، توجیه هرزگی و خیانت و بیوفایی نیست؛
بعد هم تردید که شاید هم هست؛
شاید هم نیست؛
شاید برای همه نیست؛
اما برای همه هست. یعنی فرصت توجیه برای همه هست. وگرنه پایبندی و وفاداری که بهانه نمیخاهد. چیز دیگری لازم دارد که رها کردنش آسانتر.
خلاصه حوصلهام سر رفته از این لوسبازیهای تکراری تحریم جشنواره و بعد غر و ناز که این مملکت به هنر بها نمیدهد. تازگی میگویم اصلن کدام گربهای اهمیت میدهد به خبر نیامدن و خداحافظی فلانکی؟
*شاهد؟ آنها که تا طلاق نگرفتند، کتاب ننوشتند.
❤12👎8👍2🍾2
حوصله کدوم بود؟
اولین باری که حوصلهام سر رفت، کرونا مثبت بودم. یعنی انگار مریض نبودم، علائم خاصی در کار نبود فقط نصفه شب تب کرده بودم و در آن هول و هراس واگیری بیماری، قرنطینه شدم و آزمایش دادم و معلوم شد که بعله. شب سوم زدم زیر گریه که حوصلهام سر رفته. انرژی و تمرکز کاری را نداشتم. روز چهارم رختخواب پهن کردم جلوی قفسهی کتابها تا همهچیز دم دست باشد. اینطور شد که هنوز هم کتاب داستانها طبقات پایین نشستهاند.
این روزها هم زود حوصلهام سر میرود. حوصلهی آدمهایی را ندارم. آنقدر که دیگر از کوره هم در نمیروم. اصلن کوره ندارم که بخاهم تویش بنشینم تا پخته شوم. خلاصه امشب هم آسمان ریسمانم را بافتم و در این تهران مهآلود میخاهم بروم بخابم از بیحوصلگی.
اولین باری که حوصلهام سر رفت، کرونا مثبت بودم. یعنی انگار مریض نبودم، علائم خاصی در کار نبود فقط نصفه شب تب کرده بودم و در آن هول و هراس واگیری بیماری، قرنطینه شدم و آزمایش دادم و معلوم شد که بعله. شب سوم زدم زیر گریه که حوصلهام سر رفته. انرژی و تمرکز کاری را نداشتم. روز چهارم رختخواب پهن کردم جلوی قفسهی کتابها تا همهچیز دم دست باشد. اینطور شد که هنوز هم کتاب داستانها طبقات پایین نشستهاند.
این روزها هم زود حوصلهام سر میرود. حوصلهی آدمهایی را ندارم. آنقدر که دیگر از کوره هم در نمیروم. اصلن کوره ندارم که بخاهم تویش بنشینم تا پخته شوم. خلاصه امشب هم آسمان ریسمانم را بافتم و در این تهران مهآلود میخاهم بروم بخابم از بیحوصلگی.
💔7❤5👍4🍾2
بازی بازی
ساعت خابش با سروصدای بچههای کوچه تنظیم بود. سر ساعت همیشگی، صدایی نیامد و بیدار نشد. از نوبت دکتر جا ماند. کلافه رفت آشپزخانه. از پنجره دید که بچهها دارند حلقهی المپیک میزنند به دیوار.
امروز افتتاحیه است.
ساعت خابش با سروصدای بچههای کوچه تنظیم بود. سر ساعت همیشگی، صدایی نیامد و بیدار نشد. از نوبت دکتر جا ماند. کلافه رفت آشپزخانه. از پنجره دید که بچهها دارند حلقهی المپیک میزنند به دیوار.
امروز افتتاحیه است.
❤9🍾2
گل روی یار
میگفت رابطه موجود زنده ست. همین که غافل شوی از دستت میرود. هر جا که از دست رفته، بیخیالی و بیحواسی کردی. گفتی لابد مثل عروسک، مثل بالش همین است و همیشه هست.
دوست داری امتحان کنی؟
قلمهی پتوس را بگذار در گلدانی و ۱۸۰ روز مراقبش باش تا نخشکد. در شش ماه توجه برای زنده نگهداشتنش، معلوم میشود چقدر اهل مراقبت هستی یا که از دست میدهی. گل باشد یا رابطه، با دیگری یا خودت.
*همین Golden Pothos که همه جا میبینی. به این سادگیها خشک نمیشودها. گیاه آپارتمانیست. بیناز و نیاز با حداقلها میسازد.
میگفت رابطه موجود زنده ست. همین که غافل شوی از دستت میرود. هر جا که از دست رفته، بیخیالی و بیحواسی کردی. گفتی لابد مثل عروسک، مثل بالش همین است و همیشه هست.
دوست داری امتحان کنی؟
قلمهی پتوس را بگذار در گلدانی و ۱۸۰ روز مراقبش باش تا نخشکد. در شش ماه توجه برای زنده نگهداشتنش، معلوم میشود چقدر اهل مراقبت هستی یا که از دست میدهی. گل باشد یا رابطه، با دیگری یا خودت.
*همین Golden Pothos که همه جا میبینی. به این سادگیها خشک نمیشودها. گیاه آپارتمانیست. بیناز و نیاز با حداقلها میسازد.
❤10👍4🍾1
بیرون کشیدن یادداشت قدیمی از زیر خروارها
کتابه -یادم نمیاد چه کتابی- داره میگه تمام فرهنگها مدعیِ داشتن سنتهای نمایشی هستن. بعد بررسی میکنه چرا؟ خب سرگرمکنندهست و مثل قضیهی بقیهی هنرهای داستانی، همه به داستان نیاز دارن.
اما!
اصل قضیه اینه که چرا داستان؟
توی خیالپردازی، داستانها دنبال وضوح -مقابل ابهام- و نظم و معنا هستن.
یعنی رابطهی علت و معلولی یا دلیل رخدادها، در زندگی عادی ممکنه روشن نباشه یا خیلی تصادفی باشه. توی داستان اما میتونه واضح بشه. حتا اگر اون علت، دعوای بین خدایان باشه.
درام برای فرار از رنج تحمل ابهام شکل گرفت.
برای رسیدن به نقطهی «حالا فهمیدم!»
کتابه -یادم نمیاد چه کتابی- داره میگه تمام فرهنگها مدعیِ داشتن سنتهای نمایشی هستن. بعد بررسی میکنه چرا؟ خب سرگرمکنندهست و مثل قضیهی بقیهی هنرهای داستانی، همه به داستان نیاز دارن.
اما!
اصل قضیه اینه که چرا داستان؟
توی خیالپردازی، داستانها دنبال وضوح -مقابل ابهام- و نظم و معنا هستن.
یعنی رابطهی علت و معلولی یا دلیل رخدادها، در زندگی عادی ممکنه روشن نباشه یا خیلی تصادفی باشه. توی داستان اما میتونه واضح بشه. حتا اگر اون علت، دعوای بین خدایان باشه.
درام برای فرار از رنج تحمل ابهام شکل گرفت.
برای رسیدن به نقطهی «حالا فهمیدم!»
❤7🍾1
Forwarded from مکتب تهران
🔺برگزاری نشست شعرخوانی از "هزار و یک، بههماینک" در مکتب تهران
🔹نشست شعرخوانی از هفتمین دفتر شعر فواد نظیری با عنوان «هزار و یک، بههماینک» با حضور شاعر در مکتب تهران برگزار میشود.
🔺محور این نشست، شعرخوانی از منظومه پایانی این کتاب است، اثری دراماتیک که به شیوهای نمایشنامهای نگارش یافته است.
این منظومه روایتگر سفری شاعرانه در دل تاریخ و اسطورههای ایران زمین است، سفری از ایران باستان تا امروز که با تمرکز بر شکستهای تاریخی ایرانیان، از همان نقطههای فروپاشی، تصویری از سربلندی و ایستادگی ایران ارائه میدهد.
🔹در این اثر، شاعر بنا به ضرورت روایت، از عناصر و ارجاعهایی به نمایشنامهها و اشعار شاعران کلاسیک و معاصر بهره گرفته است تا تلفیقی از حافظه تاریخی و نگاه شاعرانه امروز را به مخاطب عرضه کند.
▫️این نشست روز سهشنبه ۲۸ بهمن ساعت ۱۸:۳۰ در مکتب تهران واقع در خیابان کریمخان خیابان عضدی(آبان جنوبی) کوچه کیوان پلاک ۸ برگزار میشود.
▪️برای کسب اطلاعات بیشتر جهت حضور با شماره ۰۹۹۱۲۷۸۵۰۲۸ تماس بگیرید.
@theatre_as_theatre
🔹نشست شعرخوانی از هفتمین دفتر شعر فواد نظیری با عنوان «هزار و یک، بههماینک» با حضور شاعر در مکتب تهران برگزار میشود.
🔺محور این نشست، شعرخوانی از منظومه پایانی این کتاب است، اثری دراماتیک که به شیوهای نمایشنامهای نگارش یافته است.
این منظومه روایتگر سفری شاعرانه در دل تاریخ و اسطورههای ایران زمین است، سفری از ایران باستان تا امروز که با تمرکز بر شکستهای تاریخی ایرانیان، از همان نقطههای فروپاشی، تصویری از سربلندی و ایستادگی ایران ارائه میدهد.
🔹در این اثر، شاعر بنا به ضرورت روایت، از عناصر و ارجاعهایی به نمایشنامهها و اشعار شاعران کلاسیک و معاصر بهره گرفته است تا تلفیقی از حافظه تاریخی و نگاه شاعرانه امروز را به مخاطب عرضه کند.
▫️این نشست روز سهشنبه ۲۸ بهمن ساعت ۱۸:۳۰ در مکتب تهران واقع در خیابان کریمخان خیابان عضدی(آبان جنوبی) کوچه کیوان پلاک ۸ برگزار میشود.
▪️برای کسب اطلاعات بیشتر جهت حضور با شماره ۰۹۹۱۲۷۸۵۰۲۸ تماس بگیرید.
@theatre_as_theatre
❤4
نمیترسد از زندگی
تمرین امروز با سهراب است. توپ هم دارم همراهم. تمرین کردن با سهراب را دوست دارم. همبازی خوبی است. خودش را دارد با خودش. من گاهی خودم را گم میکنم. همراه خودم ندارمش. گاهی خودم میماند زیر دست و پای انتظارات که بخاهم/بخاهند تا غیر از خودم باشم، تا دوست داشته شوم. همین خطهای بیسر و ته، اسم هم دارد: «مهرطلبی».
سهراب نداردش به نظرم. البته که این قضاوت من است در این زمان و با این شناخت.
عادت بانمکی دارد. وقت حرف زدن، وقتی نظری میدهد، چهار انگشتش میرقصند روی لبها. شبیه کودکی که بخاهد از دهانش مراقبت کند.
پیش سهراب است که به بازی فکر میکنم. یکبار سر کلاس کنارش بودم. دیدم که جزوهاش پر میشود از نقاشیها. انیمیشنساز است.
سن و سالش معلوم نمیشود آنقدر که هنوز کودکش را زنده، زندگی میکند. یک بار موهاش را آبی کرده بود. حالا سفیدتر است. بعضی روزها هم اکلیل میزند به صورتش. خیال میکنم نمیترسد از زندگی.
من میترسم بعضی روزها. در تئاتر تمرین میکنم زندگی کنم، حتی به اسم فلورا. به اسم فرزند بوگام داسی.
#خوداستان
تمرین امروز با سهراب است. توپ هم دارم همراهم. تمرین کردن با سهراب را دوست دارم. همبازی خوبی است. خودش را دارد با خودش. من گاهی خودم را گم میکنم. همراه خودم ندارمش. گاهی خودم میماند زیر دست و پای انتظارات که بخاهم/بخاهند تا غیر از خودم باشم، تا دوست داشته شوم. همین خطهای بیسر و ته، اسم هم دارد: «مهرطلبی».
سهراب نداردش به نظرم. البته که این قضاوت من است در این زمان و با این شناخت.
عادت بانمکی دارد. وقت حرف زدن، وقتی نظری میدهد، چهار انگشتش میرقصند روی لبها. شبیه کودکی که بخاهد از دهانش مراقبت کند.
پیش سهراب است که به بازی فکر میکنم. یکبار سر کلاس کنارش بودم. دیدم که جزوهاش پر میشود از نقاشیها. انیمیشنساز است.
سن و سالش معلوم نمیشود آنقدر که هنوز کودکش را زنده، زندگی میکند. یک بار موهاش را آبی کرده بود. حالا سفیدتر است. بعضی روزها هم اکلیل میزند به صورتش. خیال میکنم نمیترسد از زندگی.
من میترسم بعضی روزها. در تئاتر تمرین میکنم زندگی کنم، حتی به اسم فلورا. به اسم فرزند بوگام داسی.
#خوداستان
❤17🍾2
ببخشید شما کلاس شعر نرفتین؟
رادیوی ماشین دارد میخاند
«اینم از من اینم از تو؛ اینم از این زندگی»
توجهم جلب میشود که دارد به کجا میرسد این شعر.
ادامهش هم امیدوارم نمیکند.
«گاهی رازاتو نمیشه حتی به خودت بگی!
اون دوتاییا تموم شد،
اما باز دوستت دارم
دوست دارم گوشهی قلبت
خودمو جا بزارم»
راضیم که تمام میشود. البته ریتم و آهنگ جذاب است. یاد همان روزگاری میفتم که مردم قر میدادند توی عروسی با شعر «اگر زندگی اینه، اگر عشق همینه...»
بعدی دارد میخاند:
«شب از من، روز خوش از تو، دو چشم زندهکش از تو»
چقدر از این ترکیب خوشم آمد. حاضرم هزار بار بشنوم دل از من، دلبری از تو، سر از من، سروری از تو و بگوید تا برسد به همین ترکیب «دو چشم زندهکش»
آهنگها دو تا دربارهی وطن است، سه تا دربارهی شکست عشقی. من؟ توی پارکینگ نشستهام و جانم نمیکشد تنم را برسانم به خانه.
شنیدهاید میگویند فلان بلا را نکشیدهای تا عاشقی یادت بره؟
به چشم پسر قدبلندهی طبقه هشت، لابد دارم دربهدر میگردم دنبال همان بلاهه.
میخاستم برای کار دوستی طرح و فیلمنامه بنویسم. به نظرم شدنی و خوش باشد. وقت اما کجاست؟ حالا دیگر دارم توی برنامهی شاگردهای سهراب هم دنبال وقت میگردم برای تمرین، تمرین، تمرین.
#خوداستان
رادیوی ماشین دارد میخاند
«اینم از من اینم از تو؛ اینم از این زندگی»
توجهم جلب میشود که دارد به کجا میرسد این شعر.
ادامهش هم امیدوارم نمیکند.
«گاهی رازاتو نمیشه حتی به خودت بگی!
اون دوتاییا تموم شد،
اما باز دوستت دارم
دوست دارم گوشهی قلبت
خودمو جا بزارم»
راضیم که تمام میشود. البته ریتم و آهنگ جذاب است. یاد همان روزگاری میفتم که مردم قر میدادند توی عروسی با شعر «اگر زندگی اینه، اگر عشق همینه...»
بعدی دارد میخاند:
«شب از من، روز خوش از تو، دو چشم زندهکش از تو»
چقدر از این ترکیب خوشم آمد. حاضرم هزار بار بشنوم دل از من، دلبری از تو، سر از من، سروری از تو و بگوید تا برسد به همین ترکیب «دو چشم زندهکش»
آهنگها دو تا دربارهی وطن است، سه تا دربارهی شکست عشقی. من؟ توی پارکینگ نشستهام و جانم نمیکشد تنم را برسانم به خانه.
شنیدهاید میگویند فلان بلا را نکشیدهای تا عاشقی یادت بره؟
به چشم پسر قدبلندهی طبقه هشت، لابد دارم دربهدر میگردم دنبال همان بلاهه.
میخاستم برای کار دوستی طرح و فیلمنامه بنویسم. به نظرم شدنی و خوش باشد. وقت اما کجاست؟ حالا دیگر دارم توی برنامهی شاگردهای سهراب هم دنبال وقت میگردم برای تمرین، تمرین، تمرین.
#خوداستان
❤10🍾3
نهنگی دیدم که خودش اقیانوس.
تنها نبود
گمانم برادر کوچکتری داشت
یا که فرزندی،
کودکی.
تنها نبود
گمانم برادر کوچکتری داشت
یا که فرزندی،
کودکی.
❤7🍾2
رازها و روزهای صدا بریده
ناگفتههام قفل زده به ذهن و زبانم. نه صدایم بلند میشود نه کلمههام به زبان جاری. دیالوگ یادم میرود. مهسا، دستیار کارگردان سر تمرین است. «چت شد؟»
«مغزم سفید شد». همین را هم بعد از چند ثانیه میتوانم بگویم. نمیتوانم بگویم.
مهسا از محمدحسین -مدرس صدا و بیان- مشورت میگیرد که این طفلک ناگهان ذهنش خالی میشود.
پاسخ میآید که اشتباه میکنی، خالی نیست. زیادی پر است که اینطور قفل میشود. باید حرف بزند تا سبک شود. باید بیرون بریزد تا راه نفس باز شود.
تجویز میکند دو هفتهای، هر روز یک ساعت بیوقفه وِر بزنم. بینقشه. نوشتن حساب نیست. با هوش مصنوعی جواب نیست. با آدمی باید حرف بزنم.
وحشت من؟ نه. نه. از هیچ رازی نمیترسم. حتی نگران قضاوت شدنم با حرفها نیستم. اصل شنونده داشتن مسئلهست. چرا کسی یک ساعت عمر و گوشش را بدهد به گرههای گلوی من؟
#خوداستان
ناگفتههام قفل زده به ذهن و زبانم. نه صدایم بلند میشود نه کلمههام به زبان جاری. دیالوگ یادم میرود. مهسا، دستیار کارگردان سر تمرین است. «چت شد؟»
«مغزم سفید شد». همین را هم بعد از چند ثانیه میتوانم بگویم. نمیتوانم بگویم.
مهسا از محمدحسین -مدرس صدا و بیان- مشورت میگیرد که این طفلک ناگهان ذهنش خالی میشود.
پاسخ میآید که اشتباه میکنی، خالی نیست. زیادی پر است که اینطور قفل میشود. باید حرف بزند تا سبک شود. باید بیرون بریزد تا راه نفس باز شود.
تجویز میکند دو هفتهای، هر روز یک ساعت بیوقفه وِر بزنم. بینقشه. نوشتن حساب نیست. با هوش مصنوعی جواب نیست. با آدمی باید حرف بزنم.
وحشت من؟ نه. نه. از هیچ رازی نمیترسم. حتی نگران قضاوت شدنم با حرفها نیستم. اصل شنونده داشتن مسئلهست. چرا کسی یک ساعت عمر و گوشش را بدهد به گرههای گلوی من؟
#خوداستان
❤11💔4🍾2
Forwarded from نقطهویرگول|فاطمه ابراهیمی
بهم گفت خواب خوبی ندارم 😔 و بعضی روزها مسائلی از گذشته دوباره سراغم میآن و منو از کار و زندگی میندازن.
بهش گفتم دربارهی نوشتاردرمانی چیزی میدونی؟
من نزدیک ۱۰ ساله که دارم میخونم و تجربه میکنم. اخیرن هم یک کارگاه دو هفتهای برگزار کردم و حالا دور دومش از هفته بعد شروع میشه.
این کارگاه برای توئه که دوست داری خودت رو بهتر بشناسی💛، با احساساتت روبهرو بشی و نوشتههات رو کشف کنی 📝
دوست داری شرکت کنی؟ 🤗
مدت: ۲ هفته ⏳
شروع: ۹ اسفند 📅
هزینه: ۲۹۰ 💳
ساختار: هفته اول آفلاین در تلگرام 📱، هفته دوم آنلاین در کلاسینار 💻
ظرفیت محدود – ثبتنام تا پنجشنبه ۷ اسفند ⏰
جهت قطعیکردن ثبتنامتون مبلغ رو به این شماره کارت واریز کنید:
6219861992962679
فاطمه ابراهیمی
و فیش واریز، شماره تماس و نامتون رو بفرستید به این اکانت:
@ffatemehebrahimi
بهش گفتم دربارهی نوشتاردرمانی چیزی میدونی؟
من نزدیک ۱۰ ساله که دارم میخونم و تجربه میکنم. اخیرن هم یک کارگاه دو هفتهای برگزار کردم و حالا دور دومش از هفته بعد شروع میشه.
این کارگاه برای توئه که دوست داری خودت رو بهتر بشناسی💛، با احساساتت روبهرو بشی و نوشتههات رو کشف کنی 📝
دوست داری شرکت کنی؟ 🤗
مدت: ۲ هفته ⏳
شروع: ۹ اسفند 📅
هزینه: ۲۹۰ 💳
ساختار: هفته اول آفلاین در تلگرام 📱، هفته دوم آنلاین در کلاسینار 💻
ظرفیت محدود – ثبتنام تا پنجشنبه ۷ اسفند ⏰
جهت قطعیکردن ثبتنامتون مبلغ رو به این شماره کارت واریز کنید:
6219861992962679
فاطمه ابراهیمی
و فیش واریز، شماره تماس و نامتون رو بفرستید به این اکانت:
@ffatemehebrahimi
❤4👍2
آخرش چی میشه؟
یا
سرت به کارت باشد دختر
حالا چرا دوباره تاروت باز میکنم؟ درد همیشهی تحمل ابهام. زورم به خودم نمیرسد، برای بقیه فال میگیرم دور هم سرگرم باشیم.
این روزها سبک زندگیم از همیشه سادهتر شده. مثلن میرویم مکتب. نمایشنامه میخانیم. تمرین صدا میکنیم. بدن گرم میکنیم. بدن حیوانات را تجربه میکنیم. مایزنر تمرین میکنیم. با قدیمیها و جدیدیها سر و کله میزنیم. باطریمان که تمام میشود راهمان را میکشیم به خانه، نخود نخود.
دلم پیش ریحانه مانده که همسرش بیمار است. ریحانه؟ از همان آدمهاست که درسته قلب باشند.
نوشتن هنوز لنگر روزهام. شوقم اما کم شده برای بعضی کارهای قبلی. ورزش مانده و خانهداری. تنورزی و پاکیزگی. اما عملگراییم هزار. دیگر کارها نمیمانند منتظر تا روزی نوبتشان برسد. همان موقع تعیین تکلیف میشوند. یا حالا انجامش میدهم یا هرگز.
باید خودم را سوا کنم از این بازی فالگیری.
مابعدالتحریر:
شما هم اگر مکتب بیایید، نمایشنامهخانی داریم.
#خوداستان
یا
سرت به کارت باشد دختر
حالا چرا دوباره تاروت باز میکنم؟ درد همیشهی تحمل ابهام. زورم به خودم نمیرسد، برای بقیه فال میگیرم دور هم سرگرم باشیم.
این روزها سبک زندگیم از همیشه سادهتر شده. مثلن میرویم مکتب. نمایشنامه میخانیم. تمرین صدا میکنیم. بدن گرم میکنیم. بدن حیوانات را تجربه میکنیم. مایزنر تمرین میکنیم. با قدیمیها و جدیدیها سر و کله میزنیم. باطریمان که تمام میشود راهمان را میکشیم به خانه، نخود نخود.
دلم پیش ریحانه مانده که همسرش بیمار است. ریحانه؟ از همان آدمهاست که درسته قلب باشند.
نوشتن هنوز لنگر روزهام. شوقم اما کم شده برای بعضی کارهای قبلی. ورزش مانده و خانهداری. تنورزی و پاکیزگی. اما عملگراییم هزار. دیگر کارها نمیمانند منتظر تا روزی نوبتشان برسد. همان موقع تعیین تکلیف میشوند. یا حالا انجامش میدهم یا هرگز.
باید خودم را سوا کنم از این بازی فالگیری.
مابعدالتحریر:
شما هم اگر مکتب بیایید، نمایشنامهخانی داریم.
#خوداستان
❤7👍3🍾3
چرا پیشرفت نمیکنیم؟
- نمیتونی به کسی که سی ساله کارش اینه بگی حرفتو قبول ندارم.
-وقتی یه استدلالی براش دارم، چرا نه؟
اگر هیچ شاگردی روی حرف هیچ استادی، حرف نزنه که دیگه رشد و پیشرفتی رخ نمیده.
به همهی رشدهای تاریخ نگاه کن. یکی پا شد روی حرف استادش حرف زد، شد مسیر جدیدی، حرکت جدیدی.
وقتی میگی «من ده ساله کارم اینه» و روی حرف استاد سی سالهت حرفی نمیزنی، بذار بهت بگم سی سال دیگه کجایی:
فقط روایت چهل سال عقبموندگی رو داری.
#لوگوس
- نمیتونی به کسی که سی ساله کارش اینه بگی حرفتو قبول ندارم.
-وقتی یه استدلالی براش دارم، چرا نه؟
اگر هیچ شاگردی روی حرف هیچ استادی، حرف نزنه که دیگه رشد و پیشرفتی رخ نمیده.
به همهی رشدهای تاریخ نگاه کن. یکی پا شد روی حرف استادش حرف زد، شد مسیر جدیدی، حرکت جدیدی.
وقتی میگی «من ده ساله کارم اینه» و روی حرف استاد سی سالهت حرفی نمیزنی، بذار بهت بگم سی سال دیگه کجایی:
فقط روایت چهل سال عقبموندگی رو داری.
#لوگوس
❤7👍5
Forwarded from پاتیل | باده علوی
معلم، اول مجبورش کرد هر روز یه پاتیل بار بذاره. اینم نخورده مست، از خدا خاسته. بعد مجبورش کرد هر رو یه منولوگ ببافه از جور واجورِ آدمها. اینم که نزده میرقصه. یهو گفت آخه مشتی من که خونه نشینم، اصلن پردهنشینم، آدم بهدورم. چه منولوگی بسازم؟ آدمهام همه از فیلم و کتابها در میان، تکراری. معلم؟ گفت «تو آدمهاتو دههی سی دیدی!»
آشناست دههی سی واسه ما. شنیدی. ۲۸ مرداد ۳۲. عجیب روزگاری بود. چه آدمهایی دیدیم. چه نا آدمهایی. چه رویی از آدمها دیدیم. عجیب روزگار، مردم ناسازگار. «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» شنیدی؟ رُمانه. بخون. بخون ببین همین خیالی که نویسندهه بافته عینهوی روزگار واقعی خیلیهاست همون دهه سی. آخ از دههی سی. بعد میرسه ۱۵ خرداد ۴۲، اون خودش یه ماجرای اعلای دیگه.
ولی این نوشتا. سیاهمست و پاتیل نوشت. از دهن تراش روی میزش نوشت تا آخوند سر منبر. از استاد دانشگاه تا شاهپورِ قهوهخونه. ۵۰ تا منولوگ بی چک و چونه.
مابعدالتحریر:
دانلود رایگان اینجا
آشناست دههی سی واسه ما. شنیدی. ۲۸ مرداد ۳۲. عجیب روزگاری بود. چه آدمهایی دیدیم. چه نا آدمهایی. چه رویی از آدمها دیدیم. عجیب روزگار، مردم ناسازگار. «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» شنیدی؟ رُمانه. بخون. بخون ببین همین خیالی که نویسندهه بافته عینهوی روزگار واقعی خیلیهاست همون دهه سی. آخ از دههی سی. بعد میرسه ۱۵ خرداد ۴۲، اون خودش یه ماجرای اعلای دیگه.
ولی این نوشتا. سیاهمست و پاتیل نوشت. از دهن تراش روی میزش نوشت تا آخوند سر منبر. از استاد دانشگاه تا شاهپورِ قهوهخونه. ۵۰ تا منولوگ بی چک و چونه.
مابعدالتحریر:
دانلود رایگان اینجا
❤3
این روزها که اینترنت نیست، حالا که چکهای اینترنت هست، اما برای همه نیست،
آستین بالا زدم و دست به کارِ آجر چینی شدم.
اگر کسی با روزمرگی خاندن از آدمها سرگرم میشود، آلاچیقی جور کردم. اگر سر بزنید قَنداغ هم سرو میشود.
(از توزیع عادلانهی مشروبات الکی معذوریم🥸 )
Podmasti.com
آستین بالا زدم و دست به کارِ آجر چینی شدم.
اگر کسی با روزمرگی خاندن از آدمها سرگرم میشود، آلاچیقی جور کردم. اگر سر بزنید قَنداغ هم سرو میشود.
(از توزیع عادلانهی مشروبات الکی معذوریم
Podmasti.com
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤17🍾5