پاتیل | باده علوی
710 subscribers
41 photos
4 videos
17 files
207 links
حالا چرا پاتیل؟

چون مست و پاتیل
چون هر روز یه پاتیل آش می‌پزم یه وجب روغن روش
Download Telegram
خجسته‌ترین دخترکِ تَرک موتور بودم

خوشی امروز، از آرامش شب قبل شروع شد. صبحی جوش‌های روی پیشانی را ماچ کردم -از توی آینه- و رفتم پی رزق و روزی.
نوبت اول، قراری بود که حدس زدم جای پارک گیر نیاید. نشستم چشم انتظار تاکسی اینترنتی. نگو بقیه‌ی عالم هم همان ساعتِ قرار ما، راه افتاده‌اند کمی دیرتر -یلدایی‌تر- بروند سر کار.
آنقدر ماشین گیرم نیامد که تسلیم شدم و اسنپ‌بایک گرفتم. طول کشید تا معما حل کنم که اصلن چه جوری سوار شدن؟
بین خودمان، مانده بود بزنم زیر گریه. اما من و کم بیاری؟ نِوِر گیو آپ. قرار بسیار مهمی‌ست. این چند سال دویده‌ام برای ساختن همین تجربه. گران‌تر از آن است که با خودم چانه بزنم و خانه بنشینم که سیصد هزار چوق آن هم برای موتور؟ یا مرگ یا قرار.
به قرار که رسیدم، آرام و قرار گرفتم. سرد بود. سردم شده بود. اما دلگرم و زنده بودم برای آرزوهام.

حالا که شب، خوشبین‌ترم برای شدن‌ها.
16🍾7
نیمه‌ی گم نشدنی من

برایش نوشته بودم
«علی جونم
خابت رو دیدم و با بچگی‌هات، دست تو دست تا صبح قدم زدم. بستنی خوردیم. بازی کردیم و من دلم می‌خواست تو برنده‌ی همه‌ی بازی‌های دنیا باشی. دوستت می‌دارم و مراقب خودت باش.»

در خاب دیده بودم کسی -که آدم خوب و خیرخاهی هم نبود- آمده تا سهمی را بردارد که حق برادرم. نمی‌گذاشتم. هیچ‌جوره نگذاشتم. بخار شد و رفت.
صبحی به وقت تهران این را نوشتم و صبحی به وقت آن خارجه‌های کریسمس‌دار پاسخ گرفتم.

آب شد کوه یخ چندین ساله میان ما. حالا تو باور نکن که در دل سختی، آسانی هم هست. بعدش هم هست. شیرین هم هست. مثل بستنی.
13🍾2
زیبا سخن
یا
زبان شما دارد با گوشم تانگو می‌رقصد


هستند آدم‌هایی از اهل ادبیات، که گوشمان مست شود به حرف‌های روزمره‌شان. یکی شهیار قنبری. حرف که می‌زند چنان لطیف و خیال‌انگیز، انگار همه شعر.

پیشنهاداتی که دنبال می‌کنم تا زیباسخن شدن:

۱. در گزینش واژه‌ها توجه و سلیقه خرج کن. مثلن همین واژه، شود نوشت کلمه یا لغت. هر کدام در جایی زیباترینند.
پیشنهادات مارکز را لابد شنیده‌اید درباره‌ی کوهی از لغتنامه‌ها. محبوب من واژه‌دان.‌ خلاصه شکارچی باش برای واژه‌ها، مترادف‌ها، نوترکیب‌ها. دستت پر می‌شود.

۲. شهامت کن برای ساختن نوواژه. شود بنویسی «این آدم‌نام‌ها» در اشاره به کسانی که پیشتر تعریف کرده‌ای و مفهوم پرداخته‌ای که از آدمیت فقط نامش را برده‌اند و در طینت و کردارشان اثری نه.

۳. نحو متفاوت را امتحان کن. چه تعصبی که فعل حتمن در پایان جمله؟
نترس باش در تجربه. ببین می‌شود جمله را ساخت و پرداخت بی فعل؟ که خاننده/شنونده هم قند توی دلش آب شود از کشف فعل ناگفته.
راستی، معادل دیگر فعل، کارواژه.‌

زمانی دلبسته و وابسته‌ی تاریخ بیهقی بودم. دو برگ که می‌خاندم، نوشتنم به رقص می‌آمد. برای استادی نوشته بودم پیش از بیهقی، قلم و زبانم انگار اسب وحشی که سر می‌کوفت به در و دیوار اصطبل و شلنگ تخته می‌انداخت در میدان.
با بیهقی انگار اسب دِرساژِ سخت آموخته که حالا آهنگ و آواز دارم در جانم، رقصنده و به رقص‌آورنده.
17🍾2👍1
زمستان، ز مستان شدم

بیایید فکر کنیم به تقویم جامعه‌ی کشاورزی.‌ حتمن خورشیدی‌ست و به گردش فصل‌ها می‌چرخد.‌ قبل از بهار درخت‌ها را کاشته‌اند و بذرها را فشانده‌اند. از بهار به «داشت» دلگرمند تا بشود تابستان و رنگ به رنگ میوه‌های درشت آبدار که به چه لذتی، دندان فرو کنیم و آب میوه بپاشد به سقف دهان و با ملچ ملوچ جمعش کنیم و هول‌هولکی قورت بدهیم و آخ چه دل‌دردها از زیاده روی در خوردن این میوه‌های بوسیدنی.‌

تا پاییز برسد، برنج‌ها را هم درو کرده‌ایم و فرستاده‌ایم شالی‌کوبی و سورتینگ و تمام. اگر هنوز این‌قدرها هم ماشینی نشده بود، دیگر به نیروی کار بچه‌ها نیازی نبود و می‌شد راهی‌شان کرد سوی مکتب و مدرسه. چی شد؟ اگر همه جای دنیا (به جز ژاپن) آغاز سال تحصیلی پاییز است، فقط برای تقویم کشاورزی‌ست؟

سیاهی زمستان، که بس ناجوانمردانه سرد است، مردمان بنشینند کج دنجی و دل بدهند به نقال و شاهنامه‌خان قهوه‌خانه.
که اول زمستانی، بنشینند ور دل حافظ که بگوید از شاخه‌نباتش. که اصلن این محافل هم‌نشینی هنری فرهنگی، همین زمستان گرم است. چقدر جشنواره -فستیوال- سراغ دارم برای روشنی این شب‌های بلند.‌
آرتیست‌ها هم که عاشق شب. خوش‌نشستن و عشق گفتن و شیرین شنفتن.‌

رزقم شد میان این زمستان کار و پول و سلامتی،
مستی‌هام چنان خوش، که برنامه‌ی هفته‌ی بعد پر باشد از بدمستی!
خدا بخواهد دوباره بساط تئاتراه را علم کنیم کمی دیرتر. آخ که چه خوشی بگذرانیم.


این‌جا هم مجلس هم‌نشینی زمستانه‌ی مدرسه نویسندگی‌ست، با تخفیف ویژه.
8🍾1
خوشا سرخوشی و دلخوشی و خوشان‌خوشان که سهم من

آخ! دیدید چی شد؟ زمان عین برق و باد می‌گذرد. تازه دیدیم ای دل غافل، عقل غافل، پست تنظیم شده‌ی دیشب هوا نشد و ما هلاک خفتیم و حالا که آمدیم پاتیل جدید بار بگذاریم معلوم شد که فرسته‌ی دیشب پرنده شد و رفت.

فرصت شد نفسی بکشم و مرور کنم احوالم را در این تنگاتنگی برنامه‌ها. هفته‌های پیش‌تر تاروت باز کرده بودم و فالی ریختم و چیزهایی دیدم که هیچ خیال نمی‌کردم در زندگیم ظاهر شود. یکی‌ش همین که عقل و دلم راضی شوند هر دو به یک انتخاب رأی بدهند و نفس سرکش را به بند بکشند.

دلم کندنی نبود و رفتنی نبود و هر چه می‌کشیدیم، انگار نه انگار. تو بگو اصلن افسارش، دست ما نبوده.
عقلم می‌گفت خب آدم حسابی! رابطه ساختن با بده و بستان است. وقتی هیچ دریافت کننده نیستیم یعنی پوچ، باطل.
نفس می‌گفت نخیرشم! قلدرم و باید همین باشد که می‌خاهم، از همین راه و روش هم که خودم می‌گویم. مقبره‌ی ابوی گرانقدرش اگر این روش قبلن کار نکرده.

اما شد.‌ ورق‌های تاروت می‌گفتند باید لنگر بیندازی و بار سبک کنی و دوباره نقشه در بیاوری و اصلاح مسیر کنی. این راه که می‌روی و این بار که می‌کشی نمی‌رسد به جایی که می‌خاهی.

حل شد به تحمیل روزگار و اشغال اوقات فراغت پیش از فارغ شدن حتی. حالا هم نشسته‌ام هذیان تق‌تق می‌کنم که زودی بروم لالا.‌ اوقات شما خوش.‌
82🍾1
بازی تاج و تخت
یا
بعدش چی؟


حالا مژده تنهاست؟ یا وارث یک امپراطوری؟
این سؤالِ صبحِ بعد از امپراطور بهرام بیضایی است.

البته که برای این آدم‌ها انگار روز و ماه و سال آمدن و رفتن معنی ندارد. مأموریتی در جهان داشتند و اثرشان را گذاشتند.‌

این قضیه‌‌ی میراث‌داری برای من، مثل درخشش سکه است برای کلاغ.‌ که وقتی کسی امپراطوری ساخته، میراثش فقط همان خلق خودش است؟ یا روحی هم دمیده در آدمیانی برای خلق جریانی؟ که نبودش نه فقدان، که شود شعله‌ی افنتاحیه‌ی یک آتش‌بازی شورانگیز.
که خودش فقط موج اول باشد که به ساحل نو رسیده و پی‌در‌پی بیایند موج‌های دیگری به همان ساحل نو. بسا هر بار قدمی پیش‌تر.

فروید! خیشی نسبی داشت (خاهرزاده؟) که اهل همان راه بود و جماعتی شاگردان و مریدان که پای حرفش ایستادند و همان راه را به تجربه‌های نو وسعت بخشیدند و چنین شد.

زیادند نامداران و نام‌بردنی‌هایی چنین. اما قضیه‌ی مژده شمسایی!
به بازیگری می‌شناسمش. بازیگر مورد اعتماد بیضایی. چنانی که در قامت دستیار کارگردان ،برای یافتن نقشِ اوّل سگ‌کشی، گلرخ کمالی، به دردسر بودند و عاقبت به خودش رسید. که از فیلمِ مسافران به بعد بازیگرِ اصلیِ کارهای بیضایی بود. که این سال‌ها هم یک تنه، آرشِ «سه‌ بر خوانی» را اجرا می‌کرد.‌ که حالا بعد از بیضایی، بعد از سوگواری، می‌شود میراث دار هم‌آنچه‌ که بود؟
می‌شود مادر جریانی؟
می‌شود بازیگری که بخاهد در پنجاه و چند سالگی ساختار بشکند و نقش‌های دنیایی غیر از بیضایی را تجربه کند؟
که خطر می‌کند؟ به خطر می‌اندازد به امید برد بزرگتری؟ که شاید قمار اصلن.
یا محافظه‌کار شود؟
یا شعله‌اش خاموش شود و جز برای مراسم گرامی‌داشت بزرگ‌همسرش، جلوه‌ای نکند؟
6🍾2
Forwarded from Theatre_as_Theatre
آغاز رویداد نمایشنامه‌خوانی _تئأتر از تئاتر_ با نمایشنامه‌ی "خروج از هنرمند گرسنگی"

این نمایشنامه اثر #تادئوش_روژه‌ویچ نویسنده‌ی لهستانی است و دکتر #محمدرضا_خاکی مترجم اثر آن را خواهد خواند.
این نمایشنامه بر اساس رمان هنرمند گرسنه از #کافکا ست.

زمان: سه‌شنبه نهم دی‌ماه ساعت ۱۷
مکان: مکتب تهران

(لطفا برای رزرو و تهیه‌ی بلیط با شماره ۰۹۹۱۲۷۸۵۰۲۸ تماس بگیرید)

@theatre_as_theatre
Forwarded from Theatre_as_Theatre
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فراخوان تصویری دعوت از همه‌ی کارگردانان، اهالی تئاتر و علاقمندان برای حضور در رویداد نمایشنامه‌خوانی _تئاتر از تئاتر_ در مکتب تهران

برای کسب اطلاعات بیشتر جهت حضور با شماره ۰۹۹۱۲۷۸۵۰۲۸ تماس بگیرید.
#تئاتر_از_تئاتر
#مکتب_تهران

@theatre_as_theatre
🍾1
از خاندن تا خانده‌شدن

ویکی پدیا نوشته
«نمایشنامه‌خوانی stage reading
قرائت یک متن دراماتیک است، در حضور مخاطب. اهمیت این کنش در ایجاد ارتباط زنده با تماشاگران است. به این معنا که خوانش در یک ارتباط دیداری و از طریق تبادل دیدگاه دو رکن جدا نشدهٔ تئاتر، موقعیت دراماتیکی شکل می‌گیرد.»

می‌دانید که غربی‌ها معتقد به تثلیث و اهل مثلث بازی‌اند در تئوری. مثال مشهور هم بنای قوای سه‌گانه‌ی منتسکیو. قوه‌ی قضاییه، مقننه و مجریه برابر شوند با نسبت پدر، پسر و روح‌القدس.

در تئاتر، این سه ضلع (رأس بگویم زشت می‌شود؟) شامل گروه تماشاگران، گروه اجراگران و زمان/مکان است.
قصه‌ی زمان/مکان را خیلی باز نکنیم. من هم بلد نیستم. همین قدر را توافق کنیم که این گروه تماشاگران و اجراگران، در زمان و مکانی با هم قرار می‌کنند و حاضر می‌شوند، حتی آنلاین.

ارزشمندی گروه تماشاگران همین که اگر دست‌کم یک تماشاچی نباشد، تئاتر شکل نگرفته. امری‌ست شخصی‌. شبیه نمایش‌‌بازی‌های بچگی‌مان.

قرار است در مکتب تهران فستیوال نمایش‌نامه‌خانی آغاز شود. اگر اهل چنین تجربه‌ای هستید که بسم‌الله.
7
پرسش امروز

آدمی هستی/هست که بشه سرش شرط بست و نباخت؟
17🍾4
هفخطی

زن‌هایی که با پرسش‌ها زیسته‌اند
زن‌هایی که در دریافت پاسخ‌ها نشسته‌اند
زن‌هایی که پاسخ‌ها را پذیرفته‌اند

زن‌هایی که عاشق کلاه،
داشتنش
برداشتنش
بر سر داشتنش
16🍾5👍2
زمستان‌‌خوردگی

نوشتن این روزها، پناه، سنگر، مخفی‌گاه، غار، مأمن، ملجأ، سقف، خانه، آسمان پر ستاره، کپسول اکسیژن برای آدم نفس بریده.‌

بیشتر نوشته‌ام، با کاغذ و دفتر. روی پاتیل کمتر، خیلی کمتر. از دستم در رفت چند باری و بعد از نیمه شب فهمیدم پستی هوا نکرده‌ام.‌

فرصت خاندن هنوز کم دارم. خاندنی که کم نیست. کم هم نمی‌شود.

اوضاع و احوال سلامتی هم به زمستان خورده. چهارگوشه‌ی شهر دکتر و آزمایش و سنجش -چک‌آپ- که وسط سرشلوغی‌ها یهو زرتمان قمصور نشود کار گروهی بخابد. گروهه هم البته تخفیف داده فرصت خاب زمستانه را و از فوریت خارج شده. ما اما تمرین می‌کنیم. منظم.

اصلش این که حالاست وقت ساختن.‌ همین وقتی که بقیه گذاشته‌اند به خفتن.
من؟ کار می‌کنم. مدیت می‌کنم. ورزش می‌کنم. بیشتر می‌نویسم، بیشتر تمرین می‌کنم، بهتر می‌خابم تا کم‌کم جورم بشود برای خاندن هم وقت‌دزدی کنم.
15🍾4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥 ویژه/ آیا باید بترسیم؟!

🔹 این فیلم هشت دقیقه‌ای را ببینید

@SyrianToPersian
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
7👎5👍2
زنده باد دیکتاتور درون تو؟
یا
ایمان که بود و چه کرد


روزهایی را دیدم که آدم‌هایی با خشم و نفرت رفتار کردند با هر کسی که شبیه آنها فکر نمی‌کند، باور متفاوتی دارد، استدلال خودش را دارد و خلاصه از دیکتاتور درون طرف مقابل پیروی نمی‌کند.

خیال می‌کنم اینجور وقت‌ها بیشتر برمی‌گردیم به غریزه‌ی بقا و رفتارهای مغز اولیه و حیوانی‌مان. «او خاسته‌ی من را نمی‌خاهد؟ پس باید او را بِدَرَم».

رسیدن به اینجا/اکنون دشوارتر می‌شود وقتی سایه‌ی ترس، نفسمان را بریده. «خوف» واژه‌ای است که قرآن برای نگرانی از آینده می‌آورد. آینده -که هنوز نیامده- اگر فلان شود چه؟ وای اگر بهمان شود.

ویدئوی بالایی نقلی است از تجربه‌ی جنگ اُحد در صدر اسلام و آیات قرآن که «لا تخافوا و لا تحزنوا» نترسید و اندوهگین نشوید. کاری که می‌توانید را کامل انجام دهید، نتیجه با خداست.

استاد جلال‌مان می‌گوید همه‌ی ما تصادفی زنده هستیم. هزار اتفاق روزمره است که می‌تواند ما را به فنا بدهد و شانسمان گفته که به فنا نرفته‌ایم.

خلاصه پیشنهاد من اینکه اگر ترس به نزدتان آمده و کار خاصی هم ازتان نمی‌آید، بارتان را بیندازید روی دوش خدا. ایمان بسازید. حضرت مسیح گفته اگر به قدر دانه‌ی خردل ایمان در دل داشته باشید می‌توانید کوه‌ها را جابه‌جا کنید.‌



مابعدالتحریر:

از کلاسیک خاندن و ناخنک زدن به برادران کارامازوف، چقدر درباره‌ی ایمان مسیحی ارتودوکس روسی گپ زده‌اند!
18👍6👎3
چند پیوند که شاید خواندنشان به حال این روزها کمک‌ کند:

واقعیت این است که... | در مدرسه پزشکی از سوگ بشنوید.

یادگیری توقف ناپذیر است | ادامه را از شاهین کلانتری در مدرسه نویسندگی بخوانید.

تصویری جالب! | این مطلب نیاز به اندیشیدن دارد، فقط یک تلنگر برای اطمینان از اینکه حواسمان هست مبادا برای فرار از سستی و بخش تاریک خودمان پشت پتوی حال عمومی گم نشویم؟ اگر سستی و بی‌حوصلگی‌مان پیش از این‌ها هم بوده بهتر است علاجش کنیم که در آن صورت طبیعی نیست و بیشتر ناشی از کاهلی خودمان است.

•پیوند آخر:
فکر کنم حالا بیشتر مسئولم. قبل از این‌ها برای تلف شدن زمانم عذاب وجدان می‌گرفتم اما حالا فکر کنم هر ثانیه که می‌گذرد به چندین نفر باید جوابگو باشم که با عمرم چه کردم. چقدرش را زندگی می‌کنم؟ و چه مقدارش را مثل مرده‌ای در کفن تخت خوابم می‌گذرانم؟

@mad_ahl
12
تقویمِ تارِ یخ

تقویم می‌گوید که جشن ‌ها را گرفته‌اند و سده را هم سوزانده‌اند و حالاست که بادها برویانند شکوفه بر تن درخت‌ها.

پارسال، این روزها، ماراتن تماشای تئاتر بود برایم. هفته‌ای چندتا. تازه همپای تئاتر گیرم آمده بود. در طول هفته چیزهایی می‌دیدم که پیشنهاد آخر هفته خوشحال‌ترمان کند. وبینار تئاتراه را تازه شروع کرده بودم و درباره‌ی تجربه‌های تماشا گپ می‌زدیم.

حالا تقریبن هرشب مشغول تمرین تئاتر هستیم و هر روز به خاندن نمایشنامه‌ای برای انتخاب، به وسوسه‌ی رویداد نمایشنامه‌خانی.

در این یک سال، چیزهای دیگری هم عوض شده. از عادت‌های خاندن و نوشتن -حتی رسم‌الخط- تا کسب و کار و روابطم. اما هدف‌ها هنوز سر جای خود نشسته‌اند.

این روزها راه‌هایی را می‌روم که هر بار مطالعه‌ی یک کتاب لاغر را تمام می‌کنم. به دعاهای خوب و حرف‌های شیرین هم نیاز دارم. اما خیالم راحت است که خودم را جا نگذاشته‌ام، چون هدف‌ها سر جای خود نشسته‌اند.
9🍾2
جشن خداحافظی
یا سر سوایی تا کجا؟


حوصله‌م سر رفته از این که امسال فلانکی، بهمان جشنواره را تحریم کرده. این یکی برای بار دو هزارم از حرفه‌اش خداحافظی کرده. آن یکی بیانیه داده که دیگر نه من، نه شما و اصلن حرفش را هم نزنید.

قدیم‌تر که ده سالی شاید یک‌بار پیش می‌آمد، بالاخره اسم و اعتباری داشت. حالا مثل جام جهانی هم نه، شبیه جدول لیگ محلات بازی رفت و برگشت دارند انگار.

بی‌خیال بابا. چقدر جدی گرفته‌اید. اگر هنرمندید و کار می‌کنید، زمین بازی همین است. اگر اهلش نیستید، چرا خودتان را مسخره‌ی هفت قاره کنید؟ قهرقهروها.

شاید هم این چیزها به ذات آدمی‌ست. هرجا که برود، هر کاری کند، همیشه همان آدم است. با همان ارزش‌ها و پایبندی‌ها و انتخاب‌ها.

مثلن می‌گفت هنرمندها که آدم نیستند، ازدواج نابودشان می‌کند؛ یا آن‌ها ازدواج را نابود می‌کنند. هر مثال شکست‌خورده‌ای هم که در تاریخ و جغرافیا.

مثلن گفتم برای مرد و زنش فرق دارد.‌ اتفاقن برتری و رشد همینگوی در قیاس با زنان نویسنده* همین بود که هر بار زنی در کنارش بود تا آقا هم زندگی خوبی داشته باشد هم فراغت نوشتن بیابد. همین بود که چهار پنج باری ازدواج کرد.
گفتیم و رسید به این که البته آرتیست بودن و احتیاج به تمرکز عمیق برای خلق، توجیه هرزگی و خیانت و بی‌وفایی نیست؛
بعد هم تردید که شاید هم هست؛
شاید هم نیست؛
شاید برای همه نیست؛
اما برای همه هست. یعنی فرصت توجیه برای همه هست. وگرنه پایبندی و وفاداری که بهانه نمی‌خاهد. چیز دیگری لازم دارد که رها کردنش آسان‌تر.

خلاصه حوصله‌ام سر رفته از این لوس‌بازی‌های تکراری تحریم جشنواره و بعد غر و ناز که این مملکت به هنر بها نمی‌دهد. تازگی می‌گویم اصلن کدام گربه‌ای اهمیت می‌دهد به خبر نیامدن و خداحافظی فلانکی؟

*شاهد؟ آن‌ها که تا طلاق نگرفتند، کتاب ننوشتند.
12👎8👍2🍾2
حوصله کدوم بود؟

اولین باری که حوصله‌ام سر رفت، کرونا مثبت بودم. یعنی انگار مریض نبودم، علائم خاصی در کار نبود فقط نصفه شب تب کرده بودم و در آن هول و هراس واگیری بیماری، قرنطینه شدم و آزمایش دادم و معلوم شد که بعله. شب سوم زدم زیر گریه که حوصله‌ام سر رفته. انرژی و تمرکز کاری را نداشتم. روز چهارم رختخواب پهن کردم جلوی قفسه‌ی کتاب‌ها تا همه‌چیز دم دست باشد. این‌طور شد که هنوز هم کتاب داستان‌ها طبقات پایین نشسته‌اند.

این روزها هم زود حوصله‌ام سر می‌رود. حوصله‌ی آدم‌هایی را ندارم. آنقدر که دیگر از کوره هم در نمی‌روم. اصلن کوره ندارم که بخاهم تویش بنشینم تا پخته شوم. خلاصه امشب هم آسمان ریسمانم را بافتم و در این تهران مه‌آلود می‌خاهم بروم بخابم از بی‌حوصلگی.
💔75👍4🍾2
بازی بازی

ساعت خابش با سروصدای بچه‌های کوچه تنظیم بود. سر ساعت همیشگی، صدایی نیامد و بیدار نشد. از نوبت دکتر جا ماند. کلافه رفت آشپزخانه. از پنجره دید که بچه‌ها دارند حلقه‌ی المپیک می‌زنند به دیوار.
امروز افتتاحیه است.
9🍾2