که سهراب، پادشاه کلاسمان
امشب اولین اجرای صحنه را تجربه کرد سهراب. آنقدر هیجانزده بودم که سخت میشد خیشتنداریم تا خط نیندازم به شوق و تمرکزش.
میگویم پادشاه، که همیشه اولین نفریست تا برود روی صحنه. هر جلسه را به قدر یک اجرای حسابی جدی برگزار میکند.
بازیگر خوبی که هست. آدم بودنش را اما حسابی دوست دارم.
آدم، بیخیال ملاحظات عالم، صاف و بیتنش میگوید فلان چیز/حرف/کار را دوست ندارد. چی از این خوشتر برای آدمهای زخمخوردهی دو روییها و ریاکاریها؟
خلاصه رفیقیست که ارزشش را دارد. یاد میگیرم از او.
امشب اولین اجرای صحنه را تجربه کرد سهراب. آنقدر هیجانزده بودم که سخت میشد خیشتنداریم تا خط نیندازم به شوق و تمرکزش.
میگویم پادشاه، که همیشه اولین نفریست تا برود روی صحنه. هر جلسه را به قدر یک اجرای حسابی جدی برگزار میکند.
بازیگر خوبی که هست. آدم بودنش را اما حسابی دوست دارم.
آدم، بیخیال ملاحظات عالم، صاف و بیتنش میگوید فلان چیز/حرف/کار را دوست ندارد. چی از این خوشتر برای آدمهای زخمخوردهی دو روییها و ریاکاریها؟
خلاصه رفیقیست که ارزشش را دارد. یاد میگیرم از او.
❤14
آداب کانالداری
آدم عاقل کانالش را بیوقفه به روز میکند؟ جنون میخاهد تا هر روز/شب پاتیل بار کنی.
احوال این روزهام، نه افسردگی دم تولد، فقط سرشلوغیست. یک بار وقت خاب، دست به یقه شدم با خودم که آهای؟ هیچ معلوم هست چطوری زندگی کردهای که حس چهل سالگی نداری؟ -به چهل سالگیم نزدیکترم تا مثلن سی-
خلاصه اینها همه انباشته شد و یک روز زمینمان زد و تا خودمان را جمع کنیم دیدیم ای بابا!
ساعتهای «نماز و نویس» ناکارآمد شدند. بعضی وقتها سر کلاس یا پی کاری هستم و جورم نمیشود.
پیوستگی برگزاری تئاتراه از دستم رفته و حالا فقط روی وبسایت حساب میکنم.
دو تا تئاتر دیدم و پر از حرف بودم و حتی میخاستم کارگردان را بیاورم دور هم گپ بزنیم، اما این یکی هم جورم نمیشود.
دست آخر سفره پهن کردم تا هرچه در کاسهی سرم وول میزند را بگذارم وسط و تکلیفش را روشن کنم و کلهام بشود پر از لامپ.
مابعدالتحریر:
زیاده عرضی نیست. تا ببینیم کی شود رزقمان دوباره نوشتنی و نظمی و پاتیلهای روزانه.
آدم عاقل کانالش را بیوقفه به روز میکند؟ جنون میخاهد تا هر روز/شب پاتیل بار کنی.
احوال این روزهام، نه افسردگی دم تولد، فقط سرشلوغیست. یک بار وقت خاب، دست به یقه شدم با خودم که آهای؟ هیچ معلوم هست چطوری زندگی کردهای که حس چهل سالگی نداری؟ -به چهل سالگیم نزدیکترم تا مثلن سی-
خلاصه اینها همه انباشته شد و یک روز زمینمان زد و تا خودمان را جمع کنیم دیدیم ای بابا!
ساعتهای «نماز و نویس» ناکارآمد شدند. بعضی وقتها سر کلاس یا پی کاری هستم و جورم نمیشود.
پیوستگی برگزاری تئاتراه از دستم رفته و حالا فقط روی وبسایت حساب میکنم.
دو تا تئاتر دیدم و پر از حرف بودم و حتی میخاستم کارگردان را بیاورم دور هم گپ بزنیم، اما این یکی هم جورم نمیشود.
دست آخر سفره پهن کردم تا هرچه در کاسهی سرم وول میزند را بگذارم وسط و تکلیفش را روشن کنم و کلهام بشود پر از لامپ.
مابعدالتحریر:
زیاده عرضی نیست. تا ببینیم کی شود رزقمان دوباره نوشتنی و نظمی و پاتیلهای روزانه.
❤17🍾4
روزمرگی بنویس خبرت، عزیزم
در کتابفروشی نویسندهساز کار میکنم و گاهی بخت هولم میدهد تا همپای استاد، برویم شکار کتاب ناب. خوش میگذرد لابد. نگفته هم پیدا.
نمایشنامهای جستم «خفه شو، عزیزم» از محمد صالح علا. اجرایش را همین پاییز دیده بودم، با آقای کارگردانِ خودمان.
ماجرای کارگردانِ خودمان؟ در تجربهی تمرین تئاتری هستیم. منم و آقای کارگردان، ادوارد و دستیار کارگردان. همهشان خوش خلق و اهل کار واقعی، بی ادا و ادعا.
برگردیم به «خفه شو، عزیزم». نمایشنامه شاعرانه و دوستداشتنیست. به نظرتان میتوانم از استاد کِش بروم؟ یا آخر برج است و بهتر میشود که بفروشیم پولش برسد به پابرجایی و رونق کتابفروشی؟
در کتابفروشی نویسندهساز کار میکنم و گاهی بخت هولم میدهد تا همپای استاد، برویم شکار کتاب ناب. خوش میگذرد لابد. نگفته هم پیدا.
نمایشنامهای جستم «خفه شو، عزیزم» از محمد صالح علا. اجرایش را همین پاییز دیده بودم، با آقای کارگردانِ خودمان.
ماجرای کارگردانِ خودمان؟ در تجربهی تمرین تئاتری هستیم. منم و آقای کارگردان، ادوارد و دستیار کارگردان. همهشان خوش خلق و اهل کار واقعی، بی ادا و ادعا.
برگردیم به «خفه شو، عزیزم». نمایشنامه شاعرانه و دوستداشتنیست. به نظرتان میتوانم از استاد کِش بروم؟ یا آخر برج است و بهتر میشود که بفروشیم پولش برسد به پابرجایی و رونق کتابفروشی؟
😁10❤8🍾1
تیغ کهن، شمشیر سخن
زشتترین جملهی مهربانانهای که شنیدهام، چیست؟
[انگار «مهربانانه» خودش کم زشت است. مهر با نونه. مهر دو نونه.]
«هرکسی آرزوشه یکی مثل تو رو توی زندگیش داشته باشه».
شما با شنیدن این جمله به چه فکر میکنید؟ من که همهی قدرناشناسان عالم را یاد میکنم و دلم برای خودم میسوزد و بغض میکنم که بله بله همینطور است اما فلان پدیدهی بیلیاقت، قدرم را ندانست و مرا نخاست و اصلن کجای کاری تا ببینی سر نخاستنم دعواست.
اوف از آن همه فینفین و فشفش بعدش.
حالا خیال کنید وسط فیلمی ببینیم اولی دارد همین جمله را میگوید به دومی. نسبتشان را چطور تعریف میکنیم؟
من که میگویم خود اولی هم هیچ نمیخاهد دومی در زندگیش باشد. نخاستن که... یعنی بار مسئولیتش را نمیپذیرد. وگرنه باشد، مفت هم باشد، چه مزاحمتی! خیرش هم که میرسد. بگو شیرجه در رانی هلو.
مابعدالتحریر:
حرف که باد هواست. گاهی اما زخم میشود به عمق جان.
زشتترین جملهی مهربانانهای که شنیدهام، چیست؟
[انگار «مهربانانه» خودش کم زشت است. مهر با نونه. مهر دو نونه.]
«هرکسی آرزوشه یکی مثل تو رو توی زندگیش داشته باشه».
شما با شنیدن این جمله به چه فکر میکنید؟ من که همهی قدرناشناسان عالم را یاد میکنم و دلم برای خودم میسوزد و بغض میکنم که بله بله همینطور است اما فلان پدیدهی بیلیاقت، قدرم را ندانست و مرا نخاست و اصلن کجای کاری تا ببینی سر نخاستنم دعواست.
اوف از آن همه فینفین و فشفش بعدش.
حالا خیال کنید وسط فیلمی ببینیم اولی دارد همین جمله را میگوید به دومی. نسبتشان را چطور تعریف میکنیم؟
من که میگویم خود اولی هم هیچ نمیخاهد دومی در زندگیش باشد. نخاستن که... یعنی بار مسئولیتش را نمیپذیرد. وگرنه باشد، مفت هم باشد، چه مزاحمتی! خیرش هم که میرسد. بگو شیرجه در رانی هلو.
مابعدالتحریر:
حرف که باد هواست. گاهی اما زخم میشود به عمق جان.
❤13💔2🍾1
بیا بریم تا مِی خوریم
بعد یادم نمیاد این جمله رو کجا شنیده بودم که «دوستان بوسههایی هستند که فرشتگان برایمان فرستادهاند».
بعد مرور میکنم که اگر تا طرف بد حاله، میپیچی به بازی که مبادا «بدی» بشی، خب عزیز من، رفیق نیستی.
بعد میگم مگه آدم تا کجا باید رفاقت کنه؟ تا کجا هی رفاقتشو اثبات کنه؟ دو بار هم نباش. در دسترس نباش. دم دست نباش. جلو دست و پا نباش. پادری نباش.
بعد میگم کاش میفهمیدم. کاش دست میکشیدم از خریت. خر گیر بیارنت، ازت سواری میگیرن. تهش هم نمیگن دستت درد نکنه قَدرتو میدونیم. میگن میخاستی نکنی.
ولیها، این آخری رو اگر جایی شنیدی بزن زیر میز. بزن بیرون. توی اونجور آدمها، قدرنشناسی مثل حرومزادگی دست خودشون نیست.
مابعدالتحریر:
در حد نیمجمله ناخنک زدم به اتود همکلاسی از بوف کور.
#تکگویه
#پادمستی
بعد یادم نمیاد این جمله رو کجا شنیده بودم که «دوستان بوسههایی هستند که فرشتگان برایمان فرستادهاند».
بعد مرور میکنم که اگر تا طرف بد حاله، میپیچی به بازی که مبادا «بدی» بشی، خب عزیز من، رفیق نیستی.
بعد میگم مگه آدم تا کجا باید رفاقت کنه؟ تا کجا هی رفاقتشو اثبات کنه؟ دو بار هم نباش. در دسترس نباش. دم دست نباش. جلو دست و پا نباش. پادری نباش.
بعد میگم کاش میفهمیدم. کاش دست میکشیدم از خریت. خر گیر بیارنت، ازت سواری میگیرن. تهش هم نمیگن دستت درد نکنه قَدرتو میدونیم. میگن میخاستی نکنی.
ولیها، این آخری رو اگر جایی شنیدی بزن زیر میز. بزن بیرون. توی اونجور آدمها، قدرنشناسی مثل حرومزادگی دست خودشون نیست.
مابعدالتحریر:
در حد نیمجمله ناخنک زدم به اتود همکلاسی از بوف کور.
#تکگویه
#پادمستی
❤13✍2
نوادر جواهر
طرف لو میره همین که شروع میکنه به پنهونکاری. یعنی تو میگی حتمن چیزی علیه من در جریانه. به عبارت دیگه معلومه که داره یه غلطی میکنه وگرنه چرا پنهونی؟
اینجور وقتها، زنها دو دسته میشن:
دستهی اول اونقدر سیخ میزنن به طرف که متقلب و دروغگوی حرفهایتری بشه.
دستهی دوم همونجا فاتحهش رو میفرستن و شکوهمندانه میرن.
موارد نادری هم هستن که جور سومی رفتار میکنن. این نادرهها با خودشون چی میگن؟
من که میدونم اون پتیارهها چی میخان، اخلاق گوه اینم که میشناسم. به ماه نکشیده یه جوری میرینن به هم که دیگه هوایی باقی نمونه.
اصلن با اونا که بگرده، بارِش هم از گردن من سبک میشه یه کم برای خودم وقت داشته باشم.
اگر هم از طرف دلزدگی و دلسردگی داشته باشن، خودشون هم میزنن به هواخوری. جای بهتر، آغوش گرمتر، توجه براقتر اون بیرون فراوونه. مگه تهش چیه؟ میشن آینهی عمل خود طرف.
خلاصه کنم. آدمی که وفادار نباشه، لیاقت وفا رو نداره.
مابعدالتحریر:
این دستهبندی فاقد اعتبار آماری است.
طرف لو میره همین که شروع میکنه به پنهونکاری. یعنی تو میگی حتمن چیزی علیه من در جریانه. به عبارت دیگه معلومه که داره یه غلطی میکنه وگرنه چرا پنهونی؟
اینجور وقتها، زنها دو دسته میشن:
دستهی اول اونقدر سیخ میزنن به طرف که متقلب و دروغگوی حرفهایتری بشه.
دستهی دوم همونجا فاتحهش رو میفرستن و شکوهمندانه میرن.
موارد نادری هم هستن که جور سومی رفتار میکنن. این نادرهها با خودشون چی میگن؟
من که میدونم اون پتیارهها چی میخان، اخلاق گوه اینم که میشناسم. به ماه نکشیده یه جوری میرینن به هم که دیگه هوایی باقی نمونه.
اصلن با اونا که بگرده، بارِش هم از گردن من سبک میشه یه کم برای خودم وقت داشته باشم.
اگر هم از طرف دلزدگی و دلسردگی داشته باشن، خودشون هم میزنن به هواخوری. جای بهتر، آغوش گرمتر، توجه براقتر اون بیرون فراوونه. مگه تهش چیه؟ میشن آینهی عمل خود طرف.
خلاصه کنم. آدمی که وفادار نباشه، لیاقت وفا رو نداره.
مابعدالتحریر:
این دستهبندی فاقد اعتبار آماری است.
❤10🍾2
بیا فالت ببینم
دکورهای پاییزی را جمع و جور کردم و ورود رسمی زمستان را پذیرفتم. احوال زمستانی مورد علاقهی من، اتاق خاب گرم است با بخور روشن. روی تشک، پتو برقی پهن کردن و تا صبح گرم و شیرین خفتن.
خفتن؟ نمیدانم خابم چه کیفیتی دارد. دیگر ابزارهای سلامتی ساعت هوشمند را مرور نمیکنم. ولی خیلی وقت است بدون ملاتونین پاشیدن زیر زبان، به خاب میروم.
تجربه و مشاهدهی آدمها دارد چپ و راست توی صورتم میزند که سلامتی گران است. با ورزش نکردن و سالم نخوردن و به بازی گرفتن خاب، به بادش نده.
جمع و جور میکنم برای روز جدید آماده شوم. شوق کودکانه دارم برای شروع برنامهی تمرین جدید.
امیدوارم به این زمستان نو.
دکورهای پاییزی را جمع و جور کردم و ورود رسمی زمستان را پذیرفتم. احوال زمستانی مورد علاقهی من، اتاق خاب گرم است با بخور روشن. روی تشک، پتو برقی پهن کردن و تا صبح گرم و شیرین خفتن.
خفتن؟ نمیدانم خابم چه کیفیتی دارد. دیگر ابزارهای سلامتی ساعت هوشمند را مرور نمیکنم. ولی خیلی وقت است بدون ملاتونین پاشیدن زیر زبان، به خاب میروم.
تجربه و مشاهدهی آدمها دارد چپ و راست توی صورتم میزند که سلامتی گران است. با ورزش نکردن و سالم نخوردن و به بازی گرفتن خاب، به بادش نده.
جمع و جور میکنم برای روز جدید آماده شوم. شوق کودکانه دارم برای شروع برنامهی تمرین جدید.
امیدوارم به این زمستان نو.
❤21🍾3
خجستهترین دخترکِ تَرک موتور بودم
خوشی امروز، از آرامش شب قبل شروع شد. صبحی جوشهای روی پیشانی را ماچ کردم -از توی آینه- و رفتم پی رزق و روزی.
نوبت اول، قراری بود که حدس زدم جای پارک گیر نیاید. نشستم چشم انتظار تاکسی اینترنتی. نگو بقیهی عالم هم همان ساعتِ قرار ما، راه افتادهاند کمی دیرتر -یلداییتر- بروند سر کار.
آنقدر ماشین گیرم نیامد که تسلیم شدم و اسنپبایک گرفتم. طول کشید تا معما حل کنم که اصلن چه جوری سوار شدن؟
بین خودمان، مانده بود بزنم زیر گریه. اما من و کم بیاری؟ نِوِر گیو آپ. قرار بسیار مهمیست. این چند سال دویدهام برای ساختن همین تجربه. گرانتر از آن است که با خودم چانه بزنم و خانه بنشینم که سیصد هزار چوق آن هم برای موتور؟ یا مرگ یا قرار.
به قرار که رسیدم، آرام و قرار گرفتم. سرد بود. سردم شده بود. اما دلگرم و زنده بودم برای آرزوهام.
حالا که شب، خوشبینترم برای شدنها.
خوشی امروز، از آرامش شب قبل شروع شد. صبحی جوشهای روی پیشانی را ماچ کردم -از توی آینه- و رفتم پی رزق و روزی.
نوبت اول، قراری بود که حدس زدم جای پارک گیر نیاید. نشستم چشم انتظار تاکسی اینترنتی. نگو بقیهی عالم هم همان ساعتِ قرار ما، راه افتادهاند کمی دیرتر -یلداییتر- بروند سر کار.
آنقدر ماشین گیرم نیامد که تسلیم شدم و اسنپبایک گرفتم. طول کشید تا معما حل کنم که اصلن چه جوری سوار شدن؟
بین خودمان، مانده بود بزنم زیر گریه. اما من و کم بیاری؟ نِوِر گیو آپ. قرار بسیار مهمیست. این چند سال دویدهام برای ساختن همین تجربه. گرانتر از آن است که با خودم چانه بزنم و خانه بنشینم که سیصد هزار چوق آن هم برای موتور؟ یا مرگ یا قرار.
به قرار که رسیدم، آرام و قرار گرفتم. سرد بود. سردم شده بود. اما دلگرم و زنده بودم برای آرزوهام.
حالا که شب، خوشبینترم برای شدنها.
❤16🍾7
نیمهی گم نشدنی من
برایش نوشته بودم
«علی جونم
خابت رو دیدم و با بچگیهات، دست تو دست تا صبح قدم زدم. بستنی خوردیم. بازی کردیم و من دلم میخواست تو برندهی همهی بازیهای دنیا باشی. دوستت میدارم و مراقب خودت باش.»
در خاب دیده بودم کسی -که آدم خوب و خیرخاهی هم نبود- آمده تا سهمی را بردارد که حق برادرم. نمیگذاشتم. هیچجوره نگذاشتم. بخار شد و رفت.
صبحی به وقت تهران این را نوشتم و صبحی به وقت آن خارجههای کریسمسدار پاسخ گرفتم.
آب شد کوه یخ چندین ساله میان ما. حالا تو باور نکن که در دل سختی، آسانی هم هست. بعدش هم هست. شیرین هم هست. مثل بستنی.
برایش نوشته بودم
«علی جونم
خابت رو دیدم و با بچگیهات، دست تو دست تا صبح قدم زدم. بستنی خوردیم. بازی کردیم و من دلم میخواست تو برندهی همهی بازیهای دنیا باشی. دوستت میدارم و مراقب خودت باش.»
در خاب دیده بودم کسی -که آدم خوب و خیرخاهی هم نبود- آمده تا سهمی را بردارد که حق برادرم. نمیگذاشتم. هیچجوره نگذاشتم. بخار شد و رفت.
صبحی به وقت تهران این را نوشتم و صبحی به وقت آن خارجههای کریسمسدار پاسخ گرفتم.
آب شد کوه یخ چندین ساله میان ما. حالا تو باور نکن که در دل سختی، آسانی هم هست. بعدش هم هست. شیرین هم هست. مثل بستنی.
❤13🍾2
پاتیل | باده علوی
آه از دلم، آه به هوای منظم کردن چرکنویسم، در حادثهای جانکاه! دست بردم و اشتباهی چند تا فرستهی اخیر را مستقیم از پاتیل حذف کردم. این سه تا را از توی چرکنویسها درآوردم و فوروارد کردم. (بیویرایشهای بعدی) اما یادداشتم برای تولد نیمهی گمنشدنیم را گم…
پست پارساله برای تولدش چنین شد.
امسال هم گرماگرم جنگ بود و اینترنت قسطی.
امسال هم گرماگرم جنگ بود و اینترنت قسطی.
💔5
زیبا سخن
یا
زبان شما دارد با گوشم تانگو میرقصد
هستند آدمهایی از اهل ادبیات، که گوشمان مست شود به حرفهای روزمرهشان. یکی شهیار قنبری. حرف که میزند چنان لطیف و خیالانگیز، انگار همه شعر.
پیشنهاداتی که دنبال میکنم تا زیباسخن شدن:
۱. در گزینش واژهها توجه و سلیقه خرج کن. مثلن همین واژه، شود نوشت کلمه یا لغت. هر کدام در جایی زیباترینند.
پیشنهادات مارکز را لابد شنیدهاید دربارهی کوهی از لغتنامهها. محبوب من واژهدان. خلاصه شکارچی باش برای واژهها، مترادفها، نوترکیبها. دستت پر میشود.
۲. شهامت کن برای ساختن نوواژه. شود بنویسی «این آدمنامها» در اشاره به کسانی که پیشتر تعریف کردهای و مفهوم پرداختهای که از آدمیت فقط نامش را بردهاند و در طینت و کردارشان اثری نه.
۳. نحو متفاوت را امتحان کن. چه تعصبی که فعل حتمن در پایان جمله؟
نترس باش در تجربه. ببین میشود جمله را ساخت و پرداخت بی فعل؟ که خاننده/شنونده هم قند توی دلش آب شود از کشف فعل ناگفته.
راستی، معادل دیگر فعل، کارواژه.
زمانی دلبسته و وابستهی تاریخ بیهقی بودم. دو برگ که میخاندم، نوشتنم به رقص میآمد. برای استادی نوشته بودم پیش از بیهقی، قلم و زبانم انگار اسب وحشی که سر میکوفت به در و دیوار اصطبل و شلنگ تخته میانداخت در میدان.
با بیهقی انگار اسب دِرساژِ سخت آموخته که حالا آهنگ و آواز دارم در جانم، رقصنده و به رقصآورنده.
یا
زبان شما دارد با گوشم تانگو میرقصد
هستند آدمهایی از اهل ادبیات، که گوشمان مست شود به حرفهای روزمرهشان. یکی شهیار قنبری. حرف که میزند چنان لطیف و خیالانگیز، انگار همه شعر.
پیشنهاداتی که دنبال میکنم تا زیباسخن شدن:
۱. در گزینش واژهها توجه و سلیقه خرج کن. مثلن همین واژه، شود نوشت کلمه یا لغت. هر کدام در جایی زیباترینند.
پیشنهادات مارکز را لابد شنیدهاید دربارهی کوهی از لغتنامهها. محبوب من واژهدان. خلاصه شکارچی باش برای واژهها، مترادفها، نوترکیبها. دستت پر میشود.
۲. شهامت کن برای ساختن نوواژه. شود بنویسی «این آدمنامها» در اشاره به کسانی که پیشتر تعریف کردهای و مفهوم پرداختهای که از آدمیت فقط نامش را بردهاند و در طینت و کردارشان اثری نه.
۳. نحو متفاوت را امتحان کن. چه تعصبی که فعل حتمن در پایان جمله؟
نترس باش در تجربه. ببین میشود جمله را ساخت و پرداخت بی فعل؟ که خاننده/شنونده هم قند توی دلش آب شود از کشف فعل ناگفته.
راستی، معادل دیگر فعل، کارواژه.
زمانی دلبسته و وابستهی تاریخ بیهقی بودم. دو برگ که میخاندم، نوشتنم به رقص میآمد. برای استادی نوشته بودم پیش از بیهقی، قلم و زبانم انگار اسب وحشی که سر میکوفت به در و دیوار اصطبل و شلنگ تخته میانداخت در میدان.
با بیهقی انگار اسب دِرساژِ سخت آموخته که حالا آهنگ و آواز دارم در جانم، رقصنده و به رقصآورنده.
❤17🍾2👍1
زمستان، ز مستان شدم
بیایید فکر کنیم به تقویم جامعهی کشاورزی. حتمن خورشیدیست و به گردش فصلها میچرخد. قبل از بهار درختها را کاشتهاند و بذرها را فشاندهاند. از بهار به «داشت» دلگرمند تا بشود تابستان و رنگ به رنگ میوههای درشت آبدار که به چه لذتی، دندان فرو کنیم و آب میوه بپاشد به سقف دهان و با ملچ ملوچ جمعش کنیم و هولهولکی قورت بدهیم و آخ چه دلدردها از زیاده روی در خوردن این میوههای بوسیدنی.
تا پاییز برسد، برنجها را هم درو کردهایم و فرستادهایم شالیکوبی و سورتینگ و تمام. اگر هنوز اینقدرها هم ماشینی نشده بود، دیگر به نیروی کار بچهها نیازی نبود و میشد راهیشان کرد سوی مکتب و مدرسه. چی شد؟ اگر همه جای دنیا (به جز ژاپن) آغاز سال تحصیلی پاییز است، فقط برای تقویم کشاورزیست؟
سیاهی زمستان، که بس ناجوانمردانه سرد است، مردمان بنشینند کج دنجی و دل بدهند به نقال و شاهنامهخان قهوهخانه.
که اول زمستانی، بنشینند ور دل حافظ که بگوید از شاخهنباتش. که اصلن این محافل همنشینی هنری فرهنگی، همین زمستان گرم است. چقدر جشنواره -فستیوال- سراغ دارم برای روشنی این شبهای بلند.
آرتیستها هم که عاشق شب. خوشنشستن و عشق گفتن و شیرین شنفتن.
رزقم شد میان این زمستان کار و پول و سلامتی،
مستیهام چنان خوش، که برنامهی هفتهی بعد پر باشد از بدمستی!
خدا بخواهد دوباره بساط تئاتراه را علم کنیم کمی دیرتر. آخ که چه خوشی بگذرانیم.
اینجا هم مجلس همنشینی زمستانهی مدرسه نویسندگیست، با تخفیف ویژه.
بیایید فکر کنیم به تقویم جامعهی کشاورزی. حتمن خورشیدیست و به گردش فصلها میچرخد. قبل از بهار درختها را کاشتهاند و بذرها را فشاندهاند. از بهار به «داشت» دلگرمند تا بشود تابستان و رنگ به رنگ میوههای درشت آبدار که به چه لذتی، دندان فرو کنیم و آب میوه بپاشد به سقف دهان و با ملچ ملوچ جمعش کنیم و هولهولکی قورت بدهیم و آخ چه دلدردها از زیاده روی در خوردن این میوههای بوسیدنی.
تا پاییز برسد، برنجها را هم درو کردهایم و فرستادهایم شالیکوبی و سورتینگ و تمام. اگر هنوز اینقدرها هم ماشینی نشده بود، دیگر به نیروی کار بچهها نیازی نبود و میشد راهیشان کرد سوی مکتب و مدرسه. چی شد؟ اگر همه جای دنیا (به جز ژاپن) آغاز سال تحصیلی پاییز است، فقط برای تقویم کشاورزیست؟
سیاهی زمستان، که بس ناجوانمردانه سرد است، مردمان بنشینند کج دنجی و دل بدهند به نقال و شاهنامهخان قهوهخانه.
که اول زمستانی، بنشینند ور دل حافظ که بگوید از شاخهنباتش. که اصلن این محافل همنشینی هنری فرهنگی، همین زمستان گرم است. چقدر جشنواره -فستیوال- سراغ دارم برای روشنی این شبهای بلند.
آرتیستها هم که عاشق شب. خوشنشستن و عشق گفتن و شیرین شنفتن.
رزقم شد میان این زمستان کار و پول و سلامتی،
مستیهام چنان خوش، که برنامهی هفتهی بعد پر باشد از بدمستی!
خدا بخواهد دوباره بساط تئاتراه را علم کنیم کمی دیرتر. آخ که چه خوشی بگذرانیم.
اینجا هم مجلس همنشینی زمستانهی مدرسه نویسندگیست، با تخفیف ویژه.
❤8🍾1
خوشا سرخوشی و دلخوشی و خوشانخوشان که سهم من
آخ! دیدید چی شد؟ زمان عین برق و باد میگذرد. تازه دیدیم ای دل غافل، عقل غافل، پست تنظیم شدهی دیشب هوا نشد و ما هلاک خفتیم و حالا که آمدیم پاتیل جدید بار بگذاریم معلوم شد که فرستهی دیشب پرنده شد و رفت.
فرصت شد نفسی بکشم و مرور کنم احوالم را در این تنگاتنگی برنامهها. هفتههای پیشتر تاروت باز کرده بودم و فالی ریختم و چیزهایی دیدم که هیچ خیال نمیکردم در زندگیم ظاهر شود. یکیش همین که عقل و دلم راضی شوند هر دو به یک انتخاب رأی بدهند و نفس سرکش را به بند بکشند.
دلم کندنی نبود و رفتنی نبود و هر چه میکشیدیم، انگار نه انگار. تو بگو اصلن افسارش، دست ما نبوده.
عقلم میگفت خب آدم حسابی! رابطه ساختن با بده و بستان است. وقتی هیچ دریافت کننده نیستیم یعنی پوچ، باطل.
نفس میگفت نخیرشم! قلدرم و باید همین باشد که میخاهم، از همین راه و روش هم که خودم میگویم. مقبرهی ابوی گرانقدرش اگر این روش قبلن کار نکرده.
اما شد. ورقهای تاروت میگفتند باید لنگر بیندازی و بار سبک کنی و دوباره نقشه در بیاوری و اصلاح مسیر کنی. این راه که میروی و این بار که میکشی نمیرسد به جایی که میخاهی.
حل شد به تحمیل روزگار و اشغال اوقات فراغت پیش از فارغ شدن حتی. حالا هم نشستهام هذیان تقتق میکنم که زودی بروم لالا. اوقات شما خوش.
آخ! دیدید چی شد؟ زمان عین برق و باد میگذرد. تازه دیدیم ای دل غافل، عقل غافل، پست تنظیم شدهی دیشب هوا نشد و ما هلاک خفتیم و حالا که آمدیم پاتیل جدید بار بگذاریم معلوم شد که فرستهی دیشب پرنده شد و رفت.
فرصت شد نفسی بکشم و مرور کنم احوالم را در این تنگاتنگی برنامهها. هفتههای پیشتر تاروت باز کرده بودم و فالی ریختم و چیزهایی دیدم که هیچ خیال نمیکردم در زندگیم ظاهر شود. یکیش همین که عقل و دلم راضی شوند هر دو به یک انتخاب رأی بدهند و نفس سرکش را به بند بکشند.
دلم کندنی نبود و رفتنی نبود و هر چه میکشیدیم، انگار نه انگار. تو بگو اصلن افسارش، دست ما نبوده.
عقلم میگفت خب آدم حسابی! رابطه ساختن با بده و بستان است. وقتی هیچ دریافت کننده نیستیم یعنی پوچ، باطل.
نفس میگفت نخیرشم! قلدرم و باید همین باشد که میخاهم، از همین راه و روش هم که خودم میگویم. مقبرهی ابوی گرانقدرش اگر این روش قبلن کار نکرده.
اما شد. ورقهای تاروت میگفتند باید لنگر بیندازی و بار سبک کنی و دوباره نقشه در بیاوری و اصلاح مسیر کنی. این راه که میروی و این بار که میکشی نمیرسد به جایی که میخاهی.
حل شد به تحمیل روزگار و اشغال اوقات فراغت پیش از فارغ شدن حتی. حالا هم نشستهام هذیان تقتق میکنم که زودی بروم لالا. اوقات شما خوش.
❤8✍2🍾1
بازی تاج و تخت
یا
بعدش چی؟
حالا مژده تنهاست؟ یا وارث یک امپراطوری؟
این سؤالِ صبحِ بعد از امپراطور بهرام بیضایی است.
البته که برای این آدمها انگار روز و ماه و سال آمدن و رفتن معنی ندارد. مأموریتی در جهان داشتند و اثرشان را گذاشتند.
این قضیهی میراثداری برای من، مثل درخشش سکه است برای کلاغ. که وقتی کسی امپراطوری ساخته، میراثش فقط همان خلق خودش است؟ یا روحی هم دمیده در آدمیانی برای خلق جریانی؟ که نبودش نه فقدان، که شود شعلهی افنتاحیهی یک آتشبازی شورانگیز.
که خودش فقط موج اول باشد که به ساحل نو رسیده و پیدرپی بیایند موجهای دیگری به همان ساحل نو. بسا هر بار قدمی پیشتر.
فروید! خیشی نسبی داشت (خاهرزاده؟) که اهل همان راه بود و جماعتی شاگردان و مریدان که پای حرفش ایستادند و همان راه را به تجربههای نو وسعت بخشیدند و چنین شد.
زیادند نامداران و نامبردنیهایی چنین. اما قضیهی مژده شمسایی!
به بازیگری میشناسمش. بازیگر مورد اعتماد بیضایی. چنانی که در قامت دستیار کارگردان ،برای یافتن نقشِ اوّل سگکشی، گلرخ کمالی، به دردسر بودند و عاقبت به خودش رسید. که از فیلمِ مسافران به بعد بازیگرِ اصلیِ کارهای بیضایی بود. که این سالها هم یک تنه، آرشِ «سه بر خوانی» را اجرا میکرد. که حالا بعد از بیضایی، بعد از سوگواری، میشود میراث دار همآنچه که بود؟
میشود مادر جریانی؟
میشود بازیگری که بخاهد در پنجاه و چند سالگی ساختار بشکند و نقشهای دنیایی غیر از بیضایی را تجربه کند؟
که خطر میکند؟ به خطر میاندازد به امید برد بزرگتری؟ که شاید قمار اصلن.
یا محافظهکار شود؟
یا شعلهاش خاموش شود و جز برای مراسم گرامیداشت بزرگهمسرش، جلوهای نکند؟
یا
بعدش چی؟
حالا مژده تنهاست؟ یا وارث یک امپراطوری؟
این سؤالِ صبحِ بعد از امپراطور بهرام بیضایی است.
البته که برای این آدمها انگار روز و ماه و سال آمدن و رفتن معنی ندارد. مأموریتی در جهان داشتند و اثرشان را گذاشتند.
این قضیهی میراثداری برای من، مثل درخشش سکه است برای کلاغ. که وقتی کسی امپراطوری ساخته، میراثش فقط همان خلق خودش است؟ یا روحی هم دمیده در آدمیانی برای خلق جریانی؟ که نبودش نه فقدان، که شود شعلهی افنتاحیهی یک آتشبازی شورانگیز.
که خودش فقط موج اول باشد که به ساحل نو رسیده و پیدرپی بیایند موجهای دیگری به همان ساحل نو. بسا هر بار قدمی پیشتر.
فروید! خیشی نسبی داشت (خاهرزاده؟) که اهل همان راه بود و جماعتی شاگردان و مریدان که پای حرفش ایستادند و همان راه را به تجربههای نو وسعت بخشیدند و چنین شد.
زیادند نامداران و نامبردنیهایی چنین. اما قضیهی مژده شمسایی!
به بازیگری میشناسمش. بازیگر مورد اعتماد بیضایی. چنانی که در قامت دستیار کارگردان ،برای یافتن نقشِ اوّل سگکشی، گلرخ کمالی، به دردسر بودند و عاقبت به خودش رسید. که از فیلمِ مسافران به بعد بازیگرِ اصلیِ کارهای بیضایی بود. که این سالها هم یک تنه، آرشِ «سه بر خوانی» را اجرا میکرد. که حالا بعد از بیضایی، بعد از سوگواری، میشود میراث دار همآنچه که بود؟
میشود مادر جریانی؟
میشود بازیگری که بخاهد در پنجاه و چند سالگی ساختار بشکند و نقشهای دنیایی غیر از بیضایی را تجربه کند؟
که خطر میکند؟ به خطر میاندازد به امید برد بزرگتری؟ که شاید قمار اصلن.
یا محافظهکار شود؟
یا شعلهاش خاموش شود و جز برای مراسم گرامیداشت بزرگهمسرش، جلوهای نکند؟
❤6🍾2
Forwarded from Theatre_as_Theatre
آغاز رویداد نمایشنامهخوانی _تئأتر از تئاتر_ با نمایشنامهی "خروج از هنرمند گرسنگی"
این نمایشنامه اثر #تادئوش_روژهویچ نویسندهی لهستانی است و دکتر #محمدرضا_خاکی مترجم اثر آن را خواهد خواند.
این نمایشنامه بر اساس رمان هنرمند گرسنه از #کافکا ست.
زمان: سهشنبه نهم دیماه ساعت ۱۷
مکان: مکتب تهران
(لطفا برای رزرو و تهیهی بلیط با شماره ۰۹۹۱۲۷۸۵۰۲۸ تماس بگیرید)
@theatre_as_theatre
این نمایشنامه اثر #تادئوش_روژهویچ نویسندهی لهستانی است و دکتر #محمدرضا_خاکی مترجم اثر آن را خواهد خواند.
این نمایشنامه بر اساس رمان هنرمند گرسنه از #کافکا ست.
زمان: سهشنبه نهم دیماه ساعت ۱۷
مکان: مکتب تهران
(لطفا برای رزرو و تهیهی بلیط با شماره ۰۹۹۱۲۷۸۵۰۲۸ تماس بگیرید)
@theatre_as_theatre
Theatre_as_Theatre
آغاز رویداد نمایشنامهخوانی _تئأتر از تئاتر_ با نمایشنامهی "خروج از هنرمند گرسنگی" این نمایشنامه اثر #تادئوش_روژهویچ نویسندهی لهستانی است و دکتر #محمدرضا_خاکی مترجم اثر آن را خواهد خواند. این نمایشنامه بر اساس رمان هنرمند گرسنه از #کافکا ست. زمان: سهشنبه…
دوستانی که مایلید تشریف بیارید میتوانید مهمان من باشید. فقط همینجا نام بفرمایید.
❤1🍾1
Forwarded from Theatre_as_Theatre
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فراخوان تصویری دعوت از همهی کارگردانان، اهالی تئاتر و علاقمندان برای حضور در رویداد نمایشنامهخوانی _تئاتر از تئاتر_ در مکتب تهران
برای کسب اطلاعات بیشتر جهت حضور با شماره ۰۹۹۱۲۷۸۵۰۲۸ تماس بگیرید.
#تئاتر_از_تئاتر
#مکتب_تهران
@theatre_as_theatre
برای کسب اطلاعات بیشتر جهت حضور با شماره ۰۹۹۱۲۷۸۵۰۲۸ تماس بگیرید.
#تئاتر_از_تئاتر
#مکتب_تهران
@theatre_as_theatre
🍾1
از خاندن تا خاندهشدن
ویکی پدیا نوشته
«نمایشنامهخوانی stage reading
قرائت یک متن دراماتیک است، در حضور مخاطب. اهمیت این کنش در ایجاد ارتباط زنده با تماشاگران است. به این معنا که خوانش در یک ارتباط دیداری و از طریق تبادل دیدگاه دو رکن جدا نشدهٔ تئاتر، موقعیت دراماتیکی شکل میگیرد.»
میدانید که غربیها معتقد به تثلیث و اهل مثلث بازیاند در تئوری. مثال مشهور هم بنای قوای سهگانهی منتسکیو. قوهی قضاییه، مقننه و مجریه برابر شوند با نسبت پدر، پسر و روحالقدس.
در تئاتر، این سه ضلع (رأس بگویم زشت میشود؟) شامل گروه تماشاگران، گروه اجراگران و زمان/مکان است.
قصهی زمان/مکان را خیلی باز نکنیم. من هم بلد نیستم. همین قدر را توافق کنیم که این گروه تماشاگران و اجراگران، در زمان و مکانی با هم قرار میکنند و حاضر میشوند، حتی آنلاین.
ارزشمندی گروه تماشاگران همین که اگر دستکم یک تماشاچی نباشد، تئاتر شکل نگرفته. امریست شخصی. شبیه نمایشبازیهای بچگیمان.
قرار است در مکتب تهران فستیوال نمایشنامهخانی آغاز شود. اگر اهل چنین تجربهای هستید که بسمالله.
ویکی پدیا نوشته
«نمایشنامهخوانی stage reading
قرائت یک متن دراماتیک است، در حضور مخاطب. اهمیت این کنش در ایجاد ارتباط زنده با تماشاگران است. به این معنا که خوانش در یک ارتباط دیداری و از طریق تبادل دیدگاه دو رکن جدا نشدهٔ تئاتر، موقعیت دراماتیکی شکل میگیرد.»
میدانید که غربیها معتقد به تثلیث و اهل مثلث بازیاند در تئوری. مثال مشهور هم بنای قوای سهگانهی منتسکیو. قوهی قضاییه، مقننه و مجریه برابر شوند با نسبت پدر، پسر و روحالقدس.
در تئاتر، این سه ضلع (رأس بگویم زشت میشود؟) شامل گروه تماشاگران، گروه اجراگران و زمان/مکان است.
قصهی زمان/مکان را خیلی باز نکنیم. من هم بلد نیستم. همین قدر را توافق کنیم که این گروه تماشاگران و اجراگران، در زمان و مکانی با هم قرار میکنند و حاضر میشوند، حتی آنلاین.
ارزشمندی گروه تماشاگران همین که اگر دستکم یک تماشاچی نباشد، تئاتر شکل نگرفته. امریست شخصی. شبیه نمایشبازیهای بچگیمان.
قرار است در مکتب تهران فستیوال نمایشنامهخانی آغاز شود. اگر اهل چنین تجربهای هستید که بسمالله.
❤7
هفخطی
زنهایی که با پرسشها زیستهاند
زنهایی که در دریافت پاسخها نشستهاند
زنهایی که پاسخها را پذیرفتهاند
زنهایی که عاشق کلاه،
داشتنش
برداشتنش
بر سر داشتنش
زنهایی که با پرسشها زیستهاند
زنهایی که در دریافت پاسخها نشستهاند
زنهایی که پاسخها را پذیرفتهاند
زنهایی که عاشق کلاه،
داشتنش
برداشتنش
بر سر داشتنش
❤16🍾5👍2
زمستانخوردگی
نوشتن این روزها، پناه، سنگر، مخفیگاه، غار، مأمن، ملجأ، سقف، خانه، آسمان پر ستاره، کپسول اکسیژن برای آدم نفس بریده.
بیشتر نوشتهام، با کاغذ و دفتر. روی پاتیل کمتر، خیلی کمتر. از دستم در رفت چند باری و بعد از نیمه شب فهمیدم پستی هوا نکردهام.
فرصت خاندن هنوز کم دارم. خاندنی که کم نیست. کم هم نمیشود.
اوضاع و احوال سلامتی هم به زمستان خورده. چهارگوشهی شهر دکتر و آزمایش و سنجش -چکآپ- که وسط سرشلوغیها یهو زرتمان قمصور نشود کار گروهی بخابد. گروهه هم البته تخفیف داده فرصت خاب زمستانه را و از فوریت خارج شده. ما اما تمرین میکنیم. منظم.
اصلش این که حالاست وقت ساختن. همین وقتی که بقیه گذاشتهاند به خفتن.
من؟ کار میکنم. مدیت میکنم. ورزش میکنم. بیشتر مینویسم، بیشتر تمرین میکنم، بهتر میخابم تا کمکم جورم بشود برای خاندن هم وقتدزدی کنم.
نوشتن این روزها، پناه، سنگر، مخفیگاه، غار، مأمن، ملجأ، سقف، خانه، آسمان پر ستاره، کپسول اکسیژن برای آدم نفس بریده.
بیشتر نوشتهام، با کاغذ و دفتر. روی پاتیل کمتر، خیلی کمتر. از دستم در رفت چند باری و بعد از نیمه شب فهمیدم پستی هوا نکردهام.
فرصت خاندن هنوز کم دارم. خاندنی که کم نیست. کم هم نمیشود.
اوضاع و احوال سلامتی هم به زمستان خورده. چهارگوشهی شهر دکتر و آزمایش و سنجش -چکآپ- که وسط سرشلوغیها یهو زرتمان قمصور نشود کار گروهی بخابد. گروهه هم البته تخفیف داده فرصت خاب زمستانه را و از فوریت خارج شده. ما اما تمرین میکنیم. منظم.
اصلش این که حالاست وقت ساختن. همین وقتی که بقیه گذاشتهاند به خفتن.
من؟ کار میکنم. مدیت میکنم. ورزش میکنم. بیشتر مینویسم، بیشتر تمرین میکنم، بهتر میخابم تا کمکم جورم بشود برای خاندن هم وقتدزدی کنم.
❤15🍾4