گم شدن
چهار- پنج ساله هستم. پر سر و صدا و به همه چیز مشتاق. روی فرشهای سرخ حرم امام رضا نشستهایم. آسمان هم چندتایی ابر پنبهای دارد. ماسیما دستهایم را گرفته و آرام آرام زمزمه میکند. چشمهایم میدوند توی حیاط. قل میخورند و غلت میزنند روی فرشها. سُر میخورند روی موزائیکها. یکجا قفل میشوم توی صورت گرد پسرکوچولوی هماندازهی خودم. با چشمها تعقیبشان میکنم تا گوشهای که نشستند. بیقرار میخواهم از گره دستهای ماسیما بیرون بکشم که مادرش میفرستدش از آبخوری برایشان آب بیاورد. روی زانوهایم نشستهام و با چشمها تعقیبش میکنم. میرود کنار آبخوری. پابلندی میکند، یاری میگیرد و لیوان نازک را پر آب میکند. با احتیاط و پاورچین میآید که... که انگار برق گرفته باشدش. سریع سر میچرخاند اینسو و آنسو. صورتش مچاله میشود. صدای بلند، جیغ، گریه، هقهق خیس که به خدا همینجا بودند... من ماتم برده. آدم بزرگها دورش جمع شدهاند. لیوان نازک توی مشت کوچکش ترک خورده. لبهی آستین لباسش خیس شده.
یکی از آدم بزرگهای نزدیکم برای زن جوانش گفت بعضی خانوادهها که وضعشان خوب نیست میآیند بچههایشان را اینجا میگذارند و میروند.
میخواهم تا آخر دنیا توی گره دستهای ماسیما گیر کنم. توی اقیانوس آرام و سیاه چادرش غرق بشوم که همهجا آسمان میشود. طول میکشد تا بفهمم روی شانههای آقا بابا هستم که میخندد و میگوید مرمر خانومی چطوره؟ امروز بریم برای کوثر خانم چادر بدوزیم؟ کوثر، عروسک مو مشکی قشنگم توی بغل ماسیما بود.
چهار- پنج ساله هستم. پر سر و صدا و به همه چیز مشتاق. روی فرشهای سرخ حرم امام رضا نشستهایم. آسمان هم چندتایی ابر پنبهای دارد. ماسیما دستهایم را گرفته و آرام آرام زمزمه میکند. چشمهایم میدوند توی حیاط. قل میخورند و غلت میزنند روی فرشها. سُر میخورند روی موزائیکها. یکجا قفل میشوم توی صورت گرد پسرکوچولوی هماندازهی خودم. با چشمها تعقیبشان میکنم تا گوشهای که نشستند. بیقرار میخواهم از گره دستهای ماسیما بیرون بکشم که مادرش میفرستدش از آبخوری برایشان آب بیاورد. روی زانوهایم نشستهام و با چشمها تعقیبش میکنم. میرود کنار آبخوری. پابلندی میکند، یاری میگیرد و لیوان نازک را پر آب میکند. با احتیاط و پاورچین میآید که... که انگار برق گرفته باشدش. سریع سر میچرخاند اینسو و آنسو. صورتش مچاله میشود. صدای بلند، جیغ، گریه، هقهق خیس که به خدا همینجا بودند... من ماتم برده. آدم بزرگها دورش جمع شدهاند. لیوان نازک توی مشت کوچکش ترک خورده. لبهی آستین لباسش خیس شده.
یکی از آدم بزرگهای نزدیکم برای زن جوانش گفت بعضی خانوادهها که وضعشان خوب نیست میآیند بچههایشان را اینجا میگذارند و میروند.
میخواهم تا آخر دنیا توی گره دستهای ماسیما گیر کنم. توی اقیانوس آرام و سیاه چادرش غرق بشوم که همهجا آسمان میشود. طول میکشد تا بفهمم روی شانههای آقا بابا هستم که میخندد و میگوید مرمر خانومی چطوره؟ امروز بریم برای کوثر خانم چادر بدوزیم؟ کوثر، عروسک مو مشکی قشنگم توی بغل ماسیما بود.
💔10👍3
انتخاب او: هنر
توی این یکی فیلمه* آقای کارگردان برای خودش هم نقشِ نقاشی برداشته که آخر کار میگوید «چرا باید یک اثری هنری را خلق کرد وقتی خیالش شیرینتر است»
یکی دو روزی این حرف توی سرم خیس خورد تا جوانه بزند که شاید هنرمند میداند بالاخره همه که شانس دیدن آن خیالهای شیرین را ندارند. میخواهد تکخوری نکند. ایثار میکند تا با آفرینشی، سهمی -هرچند نه به آن شیرینی- را با دیگران قسمت کند.
دلایل قبلیام برای پرداختن به هنر، حول محور «خود» بود. این دلیل اما گامی فراتر میرود.
البته آقای کارگردان، سالها بعد، مقالهای** نوشته در اعلام برائت از فیلمهای سهگانهی زندگیاش (سه تا فیلم که وجهی به شدت غریزی داشته و از آدمیان ادوار پیش از مدرن بوده). آنجا مفصل شرح داده که از ساختن فیلمها پشیمان نیست اما حالا دیگر اعلام برائت میکند. هدفی را با ساختن آن فیلمها دنبال میکرده اما اثر مورد نظرش را در جامعه نداشته و حالا دیگر دارد با وضعیت نامطلوب جامعهاش کنار میآید.
*یکی از فیلمهای پازولینی، اسمش؟ بیخیال شوید. دیدن فیلمهای ایشان سلیقهی همه نیست. من هم اگر مجبور نبودم نمیدیدم. قول!
**این مقالهه را در کتاب «نامههای لوتری» دیدم.
توی این یکی فیلمه* آقای کارگردان برای خودش هم نقشِ نقاشی برداشته که آخر کار میگوید «چرا باید یک اثری هنری را خلق کرد وقتی خیالش شیرینتر است»
یکی دو روزی این حرف توی سرم خیس خورد تا جوانه بزند که شاید هنرمند میداند بالاخره همه که شانس دیدن آن خیالهای شیرین را ندارند. میخواهد تکخوری نکند. ایثار میکند تا با آفرینشی، سهمی -هرچند نه به آن شیرینی- را با دیگران قسمت کند.
دلایل قبلیام برای پرداختن به هنر، حول محور «خود» بود. این دلیل اما گامی فراتر میرود.
البته آقای کارگردان، سالها بعد، مقالهای** نوشته در اعلام برائت از فیلمهای سهگانهی زندگیاش (سه تا فیلم که وجهی به شدت غریزی داشته و از آدمیان ادوار پیش از مدرن بوده). آنجا مفصل شرح داده که از ساختن فیلمها پشیمان نیست اما حالا دیگر اعلام برائت میکند. هدفی را با ساختن آن فیلمها دنبال میکرده اما اثر مورد نظرش را در جامعه نداشته و حالا دیگر دارد با وضعیت نامطلوب جامعهاش کنار میآید.
*یکی از فیلمهای پازولینی، اسمش؟ بیخیال شوید. دیدن فیلمهای ایشان سلیقهی همه نیست. من هم اگر مجبور نبودم نمیدیدم. قول!
**این مقالهه را در کتاب «نامههای لوتری» دیدم.
❤4👍1
«-... خلیفه میگفت، چندین بار مُردَم. آخرین بار بیرون اباختر بود. دیدم چیزی نیستم، وقتی بیدار شدم، دیدم موها سیاه، دندانها دوباره درآمد. پلنگی آنجا بود، گفتم تو پلنگی، من مَلنگ.»
اینها از قول مردی بود که میگفتند سیصد سال دارد.
یک پیرمرد دیگر هم دارد تعریف میکند که وقتی طفل بوده و برده بودند مکتب اسمش را بنویسند این خلیفه را نشانش دادهاند و گفتهاند این بابا که میبینی آدم دویست ساله است.
اصل قصه را که از خود خلیفه سوال کردند همانها را تعریف کرد. گفت خلیفه است چون جانشین مرشدی شده که کج خلق بوده. خلیفه هم چهل روزی به صبر خدمتش را میکند تا مرشد میگوید هر چه میخواهی بگو، انگار غول چراغ جادو. خلیفه هم عمر دراز طلب میکند و ایمان. آخرش هم میگوید به عمر دراز رسیدم، ایمان را نمیدانم.
بیخیال قصههای عجایب. بیا یکی دو خط دیگر بخوانیم از این نثر عجیب:
« آنچه مانده بود از چلیم، خاکستری کلافهدود بود، دود -معلق میان چهار دیواری اطاق، این پا و آن پا میکرد خاکستری مَچل باز شود مگر دری، پنجرهای، روزنی و خلاص.»
متنهای توی گیومه (نگارش و علائمش!) از کتاب حکایت بلوچ است. جلد ششم. همت و هنر محمود زند مقدم.
اینها از قول مردی بود که میگفتند سیصد سال دارد.
یک پیرمرد دیگر هم دارد تعریف میکند که وقتی طفل بوده و برده بودند مکتب اسمش را بنویسند این خلیفه را نشانش دادهاند و گفتهاند این بابا که میبینی آدم دویست ساله است.
اصل قصه را که از خود خلیفه سوال کردند همانها را تعریف کرد. گفت خلیفه است چون جانشین مرشدی شده که کج خلق بوده. خلیفه هم چهل روزی به صبر خدمتش را میکند تا مرشد میگوید هر چه میخواهی بگو، انگار غول چراغ جادو. خلیفه هم عمر دراز طلب میکند و ایمان. آخرش هم میگوید به عمر دراز رسیدم، ایمان را نمیدانم.
بیخیال قصههای عجایب. بیا یکی دو خط دیگر بخوانیم از این نثر عجیب:
« آنچه مانده بود از چلیم، خاکستری کلافهدود بود، دود -معلق میان چهار دیواری اطاق، این پا و آن پا میکرد خاکستری مَچل باز شود مگر دری، پنجرهای، روزنی و خلاص.»
متنهای توی گیومه (نگارش و علائمش!) از کتاب حکایت بلوچ است. جلد ششم. همت و هنر محمود زند مقدم.
❤2
این کلمههای عزیز
سر و کله زدن من با کلمهها شبیه قایمباشک بازی شده، متنی که میخوانم میفهمم. بعد که میخواهم رونویسی کنم تازه کلمهه میگوید دالی! اصلا فکرش را میکردی اینقدر خوب و چشمگیر باشم؟!
مابعدالتحریر :
نشستهبودم به تایپ پاتیل امروز که باز وسط کار شارژ لپتاپ طفلکی تمام شد و پرید. وقتی مشکلی تکرار میشود یعنی رویه است. باید برای حل دائمیش فکری کنم.
سر و کله زدن من با کلمهها شبیه قایمباشک بازی شده، متنی که میخوانم میفهمم. بعد که میخواهم رونویسی کنم تازه کلمهه میگوید دالی! اصلا فکرش را میکردی اینقدر خوب و چشمگیر باشم؟!
مابعدالتحریر :
نشستهبودم به تایپ پاتیل امروز که باز وسط کار شارژ لپتاپ طفلکی تمام شد و پرید. وقتی مشکلی تکرار میشود یعنی رویه است. باید برای حل دائمیش فکری کنم.
👍7❤2💔1
کرگدن ایرانی
باور نمی کنید کارآفرینها در ایران کرگدن هستند؟ اصلاً بی خیال شرایط سیاسی و اقتصادی کشور. هر صبح ممکن است کسی از دندهی چپ بلند شود و امضایی بزند/نزند و قانونی عوض شود و ببینی زمینِ زیر پایت بیهوا، هورت بکشدت مثل باتلاق. میگویند بروکراسی. البته این هم پیش میآید که نصف سال با چنگ و دندان کار را روی پا نگهداشتهای و بالاخره راه دَر رو را یاد گرفتی که یکهو آن قانونه، آن امضاهه باطل شود و برود پی کارش. آن وقت تو بمانی و چند ماه تجربه برای حل مسئله. خلاصه حل مسئله میشود مسئولیت اصلیت.
البته جاهای دیگر دنیا هم کارآفرینها دنبال حل مسئله هستند. حل مسئلهای برای مشتریان، حل مسئلهای برای خدمت بیشتر، فروش بیشتر. اینجا یک مرحله اضافهتر داری، انگار دوی با مانع. چه جوری از این بروکراسی نوافتتاح عبور کنم تا بالاخره بتوانم مسئلهای از کار و زندگی مخاطبم حل کنم؟
مصائب scale کردن و گسترش کار در فراسوی مرزها و تحریمها و قوانین بینال را که اصلاً حرف نمیزنیم. کارآفرین ایرانی با این تمرینات چریکی در حل مسئلههای چند مجهولی، کردگدنی شده که برای قوانین سایر ممالک هم راه حل پیدا میکند.
مابعدالتحریر:
نگرانی همان ناامیدی نیست. چرتکهی اقتصاد خرد و کلان هم فرق دارد.
باور نمی کنید کارآفرینها در ایران کرگدن هستند؟ اصلاً بی خیال شرایط سیاسی و اقتصادی کشور. هر صبح ممکن است کسی از دندهی چپ بلند شود و امضایی بزند/نزند و قانونی عوض شود و ببینی زمینِ زیر پایت بیهوا، هورت بکشدت مثل باتلاق. میگویند بروکراسی. البته این هم پیش میآید که نصف سال با چنگ و دندان کار را روی پا نگهداشتهای و بالاخره راه دَر رو را یاد گرفتی که یکهو آن قانونه، آن امضاهه باطل شود و برود پی کارش. آن وقت تو بمانی و چند ماه تجربه برای حل مسئله. خلاصه حل مسئله میشود مسئولیت اصلیت.
البته جاهای دیگر دنیا هم کارآفرینها دنبال حل مسئله هستند. حل مسئلهای برای مشتریان، حل مسئلهای برای خدمت بیشتر، فروش بیشتر. اینجا یک مرحله اضافهتر داری، انگار دوی با مانع. چه جوری از این بروکراسی نوافتتاح عبور کنم تا بالاخره بتوانم مسئلهای از کار و زندگی مخاطبم حل کنم؟
مصائب scale کردن و گسترش کار در فراسوی مرزها و تحریمها و قوانین بینال را که اصلاً حرف نمیزنیم. کارآفرین ایرانی با این تمرینات چریکی در حل مسئلههای چند مجهولی، کردگدنی شده که برای قوانین سایر ممالک هم راه حل پیدا میکند.
مابعدالتحریر:
نگرانی همان ناامیدی نیست. چرتکهی اقتصاد خرد و کلان هم فرق دارد.
❤4👍1
راتاتاپلان
یک بابایی که روی صندلی چرخدار مینشسته، وسط جلسهی مهمی ناگهان بدحال میشود. زنگ میزنند جایی که یک لیوان آب برایش بیاورند. پسرک کافهچی یک لیوان آب را توی سینی میگذارد، میدود تا به محل اجلاس برسد و بدهدش دست آن بابا.
توی راه سوار اتوبوس میشود، از تپهای بالا و پایین میرود. دود اگزوز ماشینها و همکاری کبوتران املاح مورد نیاز را به آب اضافه میکند و هزار اتفاق دیگر تا دست آخر میرسد به طرف و او هم لاجرعه سر میکشد. بعد ناگهان از جا بلند میشود و بله! شفا گرفته!
حالا پسرک کافهچی کسب و کار جدیدی دارد. دکهی خودش را راه انداخته و مشتریانش با دست و پای شکسته یا معلول میروند سراغش تا از آن نوشیدنی جادویی سهمی بردارند و شفایشان را بگیرند و بروند. فرمول این نوشیدنی شفابخش چه بود؟! کسی نمیداند.
پس چی؟ همان اتفاقات کاملاً تصادفی را نعل به نعل تکرار کند تا آن معجزه را باز بیافریند. یعنی دوباره توی خیابان میدود که با دوچرخهی پستچی برخورد کند، سوار اتوبوس بشود و دستش بیرون بماند، از تپه بالا برود و پایین بیاید و بوم! محصول مورد نیازآماده است.
اینها که تعریف کردم یک فیلم کمدی ایتالیایی است در ۱۹۷۹. اما اگر نیک بنگری میبینی خیلی هم تخیلی یا حتی اغراق نیست. کارهای زیادی است که طرف خودش هم نمیداند دقیقاً چهطوری به این نتیجه رسیده، کلاس برگزار میکند و همهی این مسیر راتاتایی و تصادفیش را به بقیه قالب میکند که اگر اینجوری پایتان را بگذارید جای پای من، همین نتایج من را میگیرید.
انصافاً چند بار پیش آمده کلاسی ثبتنام کنید و بعد بفهمید که آن یارو هم شانسکی بلیطش برده وگرنه خودش هم نمیداند دقیقاً دارد چه کار میکند؟!
در سیستم آموزش رسمی که فراوان میبینید تعصب میورزیم بر اصول و سنتهایی که معلوم نیست میتواند آدمهایی برای زندگی پیچیدهی حالا و پیچیدهتر آینده بسازد؟
مابعدالتحریر:
هیچ هم اشکم دم مشک نیست که پای این رپ اشکم درآمده. انتقاد به نظام آموزش، فقط محدود به کشور خودتان نیست، حتی فلسفهی مدرسه و هدف آموزش و تناسب آن با زندگی این روزگار مورد پرسش است.
یک بابایی که روی صندلی چرخدار مینشسته، وسط جلسهی مهمی ناگهان بدحال میشود. زنگ میزنند جایی که یک لیوان آب برایش بیاورند. پسرک کافهچی یک لیوان آب را توی سینی میگذارد، میدود تا به محل اجلاس برسد و بدهدش دست آن بابا.
توی راه سوار اتوبوس میشود، از تپهای بالا و پایین میرود. دود اگزوز ماشینها و همکاری کبوتران املاح مورد نیاز را به آب اضافه میکند و هزار اتفاق دیگر تا دست آخر میرسد به طرف و او هم لاجرعه سر میکشد. بعد ناگهان از جا بلند میشود و بله! شفا گرفته!
حالا پسرک کافهچی کسب و کار جدیدی دارد. دکهی خودش را راه انداخته و مشتریانش با دست و پای شکسته یا معلول میروند سراغش تا از آن نوشیدنی جادویی سهمی بردارند و شفایشان را بگیرند و بروند. فرمول این نوشیدنی شفابخش چه بود؟! کسی نمیداند.
پس چی؟ همان اتفاقات کاملاً تصادفی را نعل به نعل تکرار کند تا آن معجزه را باز بیافریند. یعنی دوباره توی خیابان میدود که با دوچرخهی پستچی برخورد کند، سوار اتوبوس بشود و دستش بیرون بماند، از تپه بالا برود و پایین بیاید و بوم! محصول مورد نیازآماده است.
اینها که تعریف کردم یک فیلم کمدی ایتالیایی است در ۱۹۷۹. اما اگر نیک بنگری میبینی خیلی هم تخیلی یا حتی اغراق نیست. کارهای زیادی است که طرف خودش هم نمیداند دقیقاً چهطوری به این نتیجه رسیده، کلاس برگزار میکند و همهی این مسیر راتاتایی و تصادفیش را به بقیه قالب میکند که اگر اینجوری پایتان را بگذارید جای پای من، همین نتایج من را میگیرید.
انصافاً چند بار پیش آمده کلاسی ثبتنام کنید و بعد بفهمید که آن یارو هم شانسکی بلیطش برده وگرنه خودش هم نمیداند دقیقاً دارد چه کار میکند؟!
در سیستم آموزش رسمی که فراوان میبینید تعصب میورزیم بر اصول و سنتهایی که معلوم نیست میتواند آدمهایی برای زندگی پیچیدهی حالا و پیچیدهتر آینده بسازد؟
مابعدالتحریر:
هیچ هم اشکم دم مشک نیست که پای این رپ اشکم درآمده. انتقاد به نظام آموزش، فقط محدود به کشور خودتان نیست، حتی فلسفهی مدرسه و هدف آموزش و تناسب آن با زندگی این روزگار مورد پرسش است.
👍7
با دیگران همان جوری رفتار میکنیم که با خودمان؟
پژوهشگرانی خواستند کیفیتی را در رفتار آدمها رصد کنند. از دختران نوجوان دعوت کردند تا به اتفاق خواهرشان در این پژوهش شرکت کنند.
از دخترها خواسته شد تا چیزهایی بنویسند. مثلاً وقتی اشتباه میکنی به خودت چه میگویی؟
شد فهرستی از جملات زهرآگین.
«تو به هیچ دردی نمیخوری
چقدر ازت بدم میاد
هیچکس بهت اهمیت نمیده
تو بی ارزشی...»
در مرحلهی بعدی قرار شد مقابل خواهرشان بنشینند و همان لیست را خطاب به او بگویند.
هیچکدام از دخترها نتوانستند.
هیچکدام نمیخواستند وقتی خواهر طفلکی اشتباهی کرده، سرزنشش کنند.
میفهمیدند اینجور وقتها حمایت و شفقت کمک میکند. شاید حتی دلشان خواسته از آن جملهها بگویند که هر وقت شنیدهایم بهمان چسبیده «فدای سرت».
وقتی خود عزیز و نازنینت اشتباهی کرده، خب پیش میآید دیگر. بهترین کاری که آن موقع بلد بودی همین بود. تو که نمیدانستی اینجوری میشود. یا هزار بار خوب انجام دادی یک بار هم اینجوری شد. یا کمکم یاد میگیریم دیگر.
بیا قرار کنیم وقت اشتباهاتمان، به خودمان هم همان حرفها را بگوییم که اینجور وقتها به خواهر و دوست عزیزمان!
پژوهشگرانی خواستند کیفیتی را در رفتار آدمها رصد کنند. از دختران نوجوان دعوت کردند تا به اتفاق خواهرشان در این پژوهش شرکت کنند.
از دخترها خواسته شد تا چیزهایی بنویسند. مثلاً وقتی اشتباه میکنی به خودت چه میگویی؟
شد فهرستی از جملات زهرآگین.
«تو به هیچ دردی نمیخوری
چقدر ازت بدم میاد
هیچکس بهت اهمیت نمیده
تو بی ارزشی...»
در مرحلهی بعدی قرار شد مقابل خواهرشان بنشینند و همان لیست را خطاب به او بگویند.
هیچکدام از دخترها نتوانستند.
هیچکدام نمیخواستند وقتی خواهر طفلکی اشتباهی کرده، سرزنشش کنند.
میفهمیدند اینجور وقتها حمایت و شفقت کمک میکند. شاید حتی دلشان خواسته از آن جملهها بگویند که هر وقت شنیدهایم بهمان چسبیده «فدای سرت».
وقتی خود عزیز و نازنینت اشتباهی کرده، خب پیش میآید دیگر. بهترین کاری که آن موقع بلد بودی همین بود. تو که نمیدانستی اینجوری میشود. یا هزار بار خوب انجام دادی یک بار هم اینجوری شد. یا کمکم یاد میگیریم دیگر.
بیا قرار کنیم وقت اشتباهاتمان، به خودمان هم همان حرفها را بگوییم که اینجور وقتها به خواهر و دوست عزیزمان!
❤11👍6
انتخاب من: هنر به مثابه سبک زندگی
هنر یک رویداد نیست که امروز در آن شرکت کنی و تمام. برود مثلاً سالی یک بار یا حتی ماهی دو بار به آن بپردازی. هنر می تواند سبک زندگیت باشد. میگویند «روتین». فکر و خیال و دغدغهی روزمرهت باشد.
دیشب از رفیقم آبان دخت خواندم که افسردگی همیشه با یک رخداد حادّ شروع نمی شود. میتواند ذرهذره جان زندگیت را بمکد. میشود فقط با نداشتن روتین شروع شود. نداشتن عادت های درست، زیست درست، شوق و مراقبتی برای لحظههای زندگیت -که بالاخره از دستمان میروند- اما پای چی؟ جایی که میدانیم این کار مشخص کمکی بِهِمان نمیکند یا آن یکی را دوستتر داریم؟ خودمان کاری برای خودمان نمیکنیم.
«میخواهم زندگی بهتری برای خودم بسازم». که خواستن توانستن نیست. عمل و اقدام است که کاری را پیش میبرد. تغییری میسازد.
هنوز سه ماه نشده که پاتیل نوشتن را شروع کردهام. یادم هست روزهایی که با مانترای امروز نویسندهترم از خواب بیدار میشدم. حالا جای پینهی قلم روی انگشت وسطی دست راستم بهتر است. نمایشنامهخوانی را همیشه دوست داشتم اما حالا جدیترم. فیلم دیدن هنوز برایم آسان نشده اما حالا هفتگی یکی دو تا فیلم خوب میبینم. هر روز یادداشتی برای انتشار دارم. رمان می خوانم از نویسندگان اعلای فارسی زبان. از آنها که اگر به خودم بود حالا حالاها سراغشان نمیرفتم. جمع همنشینانم به کل تغییر کرده. نه فقط آن پنج نفر حلقهی نخست ارتباطاتم، که همهی ارتباطات و مراوداتم نو شدهاند. آدم های جدید، دغدغههای جدید، هدفهای دیگرگون. گام به گام سبک زندگیام هنر میشود.
هنر یک رویداد نیست که امروز در آن شرکت کنی و تمام. برود مثلاً سالی یک بار یا حتی ماهی دو بار به آن بپردازی. هنر می تواند سبک زندگیت باشد. میگویند «روتین». فکر و خیال و دغدغهی روزمرهت باشد.
دیشب از رفیقم آبان دخت خواندم که افسردگی همیشه با یک رخداد حادّ شروع نمی شود. میتواند ذرهذره جان زندگیت را بمکد. میشود فقط با نداشتن روتین شروع شود. نداشتن عادت های درست، زیست درست، شوق و مراقبتی برای لحظههای زندگیت -که بالاخره از دستمان میروند- اما پای چی؟ جایی که میدانیم این کار مشخص کمکی بِهِمان نمیکند یا آن یکی را دوستتر داریم؟ خودمان کاری برای خودمان نمیکنیم.
«میخواهم زندگی بهتری برای خودم بسازم». که خواستن توانستن نیست. عمل و اقدام است که کاری را پیش میبرد. تغییری میسازد.
هنوز سه ماه نشده که پاتیل نوشتن را شروع کردهام. یادم هست روزهایی که با مانترای امروز نویسندهترم از خواب بیدار میشدم. حالا جای پینهی قلم روی انگشت وسطی دست راستم بهتر است. نمایشنامهخوانی را همیشه دوست داشتم اما حالا جدیترم. فیلم دیدن هنوز برایم آسان نشده اما حالا هفتگی یکی دو تا فیلم خوب میبینم. هر روز یادداشتی برای انتشار دارم. رمان می خوانم از نویسندگان اعلای فارسی زبان. از آنها که اگر به خودم بود حالا حالاها سراغشان نمیرفتم. جمع همنشینانم به کل تغییر کرده. نه فقط آن پنج نفر حلقهی نخست ارتباطاتم، که همهی ارتباطات و مراوداتم نو شدهاند. آدم های جدید، دغدغههای جدید، هدفهای دیگرگون. گام به گام سبک زندگیام هنر میشود.
❤11👍1
صندلی_باش،_کمد_هم_در_کنارش_ادامه_بده.pdf
50.8 KB
امروز متن یک نمایشنامهی فسقلکی را پیشکش نگاهتان میکنم.
👍4❤3
Forwarded from مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
پاتیل؟
امروز، عضو کانال بادهعلوی شدم. فکر میکنید خُلم اگر بگویم به خاطر اسمش عضو شدم؟
اسم کانال را نمیگویم، اسم باده را میگویم. هرچند اسم کانالش هم جالب است.
به دو دلیل اسم باده جالب است:
۱_باده، من را یاد اشعار حافظ میاندازد.
۲_علوی، فامیلی مامانم است!
خلاصه، به دلیلی که میدانیم عضو کانالِ بادهعلوی شدم. همینطور داشتم یکیدرمیون کانالش را میخواندم که به متن بالا رسیدم.
به ذهنم رسید من هم از روش باده استفاده کنم:
من یادم نرفته، امروز بنویسم. و پاتیلم غیرعمد خالی نیست.
امروز، عمداً ننوشتم. به این دلیل چیزی ننوشتم که واقعاً افسرده بودم. و واقعاً در چنین موقعهایی فقط میتوانم آزادنویسی کنم.
امروز نتوانستم به چیزی فکر کنم. و چیزی برای نوشتن در کانال پیدا کنم.
همین! امروز چیز خاصی ندارم و از این زندگی متنفرم! ولی زندگی چیزهایشیرینی هم دارد: اینکه من یادم هست دارم بین رودخانه مشکلات صیقل میخورم. و نوشتن را دارم.
به خودم میگویم:
آدمه! سخت نگیر. میگذرد. تو خوش بگذران.
✍🏻شیوا کاظمی
https://t.me/shivanotes
https://shivakazemi.ir/
چه پاتیلی؟
آدمه امروز یادش رفت پاتیل بنویسد.
چون از صبح بیرون بوده؟
چون رویداد مهمی در پیش دارد؟
چون امروز اصلاً خودکار در دست نگرفته؟
یا چون همان بیرون و در هر فرصتی بساط کرده و تق تق هزار کلمهش را تایپ کرده؟
نخیر آقاجان. امروز پاتیل ننوشته چون تمام روز را داشته توی سرش زندگی میکرده. حالا هم که کلهاش داغ شده باید بگیردش زیر دوش، آب خنک، بلکه این جوش و خروش بخوابد. خودش بخوابد. باز فردا بدود دنبال بقیهی کارهای لیست بلند بالا.
چه خبر است هر روز هر روز هزار جور کار؟
سر جمع دو سه تایشان مهم و مؤثر هستند. بقیهشان وسواس و کنترل گری ست. انگار واقعاً کنترلی روی امور و احوال جهان داریم.
آخر لپ خودم را میکشم و میگویم آدمه! سخت نگیر. میگذرد. تو خوش بگذران.
امروز، عضو کانال بادهعلوی شدم. فکر میکنید خُلم اگر بگویم به خاطر اسمش عضو شدم؟
اسم کانال را نمیگویم، اسم باده را میگویم. هرچند اسم کانالش هم جالب است.
به دو دلیل اسم باده جالب است:
۱_باده، من را یاد اشعار حافظ میاندازد.
۲_علوی، فامیلی مامانم است!
خلاصه، به دلیلی که میدانیم عضو کانالِ بادهعلوی شدم. همینطور داشتم یکیدرمیون کانالش را میخواندم که به متن بالا رسیدم.
به ذهنم رسید من هم از روش باده استفاده کنم:
من یادم نرفته، امروز بنویسم. و پاتیلم غیرعمد خالی نیست.
امروز، عمداً ننوشتم. به این دلیل چیزی ننوشتم که واقعاً افسرده بودم. و واقعاً در چنین موقعهایی فقط میتوانم آزادنویسی کنم.
امروز نتوانستم به چیزی فکر کنم. و چیزی برای نوشتن در کانال پیدا کنم.
همین! امروز چیز خاصی ندارم و از این زندگی متنفرم! ولی زندگی چیزهایشیرینی هم دارد: اینکه من یادم هست دارم بین رودخانه مشکلات صیقل میخورم. و نوشتن را دارم.
به خودم میگویم:
آدمه! سخت نگیر. میگذرد. تو خوش بگذران.
✍🏻شیوا کاظمی
https://t.me/shivanotes
https://shivakazemi.ir/
❤7
مُلکی دیگَر|شیوا کاظمی
پاتیل؟ چه پاتیلی؟ آدمه امروز یادش رفت پاتیل بنویسد. چون از صبح بیرون بوده؟ چون رویداد مهمی در پیش دارد؟ چون امروز اصلاً خودکار در دست نگرفته؟ یا چون همان بیرون و در هر فرصتی بساط کرده و تق تق هزار کلمهش را تایپ کرده؟ نخیر آقاجان. امروز پاتیل ننوشته چون…
من؟
ذوق!
هم برای پاتیل، که به دردی میخورد
هم برای هر کسی که درد نوشتن دارد.
ذوق!
هم برای پاتیل، که به دردی میخورد
هم برای هر کسی که درد نوشتن دارد.
❤9
بِرنو
«مردم ایل گرفتار تب تفنگ بودند. دوش بیتفنگ را شرمآور می پنداشتند. سوار بیتفنگ را از پیاده کمتر می شمردند. بسیار بودند کسانی که بهای تفنگشان نیمی از ثروتشان بود.
جشنها و عروسیها بی شلیک تفنگ ماتم و عزا بود. خواستگار بیتفنگ آب در هاون میکوبید. دختران ایل فقط به دام جوانانی میافتادند که غزال را در بیابان و شاهین را در آسمان به تیر میدوختند. زنان ایل تنها به مردانی دل میبستند که دستشان با تفنگ و پایشان با رکاب آشنا بود.
کار مردان ایل با تفنگ و به ویژه با تفنگ پنجتیری به نام برنو به عشق و عاشقی کشیده بود: تفنگ قشنگ خوشدست و موشکاف دوربُردی بود. شکل و شمایلش دل میبرد. ساخت یکی از شهرهای فرنگستان به نام «برنو» بود. عشایریها این تفنگ را به نام آن شهر برنو میخواندند. سر تا پایش را مثل یک بت میآراستند و به عبادتش میایستادند. بر قنداق براق شفافش که به رنگ طلایی بود و رگههای زیبای مغز درختی سرخ و عنابی داشت، چهره میمالیدند و تصویر خودشان را در آن مینگریستند. به پیش قنداقش زر و زیور میبستند. برایش شعر میسرودند. دختر زیبا را برنو میگفتند. یار بلندبالا را برنو میخواندند. معلوم نبود که از زن و برنو کدام یک را بیشتر دوست داشتند. هر مردی در آرزوی دو برنو بود، برنویی بر دوش و برنویی در آغوش!»
پیرمرد با سنگِ بر دلنشستهاش قصه میگوید از روزگار رضاخانی که به تضعیف عشایر و توقیف برنوها و خلع سلاحها رسید. و شکستن غرورها و قلبها با هم.
چند برگی از کتاب «بخارای من، ایل من» از محمد بهمنبیگی را میخواندم که با شما شریک شدم.
«مردم ایل گرفتار تب تفنگ بودند. دوش بیتفنگ را شرمآور می پنداشتند. سوار بیتفنگ را از پیاده کمتر می شمردند. بسیار بودند کسانی که بهای تفنگشان نیمی از ثروتشان بود.
جشنها و عروسیها بی شلیک تفنگ ماتم و عزا بود. خواستگار بیتفنگ آب در هاون میکوبید. دختران ایل فقط به دام جوانانی میافتادند که غزال را در بیابان و شاهین را در آسمان به تیر میدوختند. زنان ایل تنها به مردانی دل میبستند که دستشان با تفنگ و پایشان با رکاب آشنا بود.
کار مردان ایل با تفنگ و به ویژه با تفنگ پنجتیری به نام برنو به عشق و عاشقی کشیده بود: تفنگ قشنگ خوشدست و موشکاف دوربُردی بود. شکل و شمایلش دل میبرد. ساخت یکی از شهرهای فرنگستان به نام «برنو» بود. عشایریها این تفنگ را به نام آن شهر برنو میخواندند. سر تا پایش را مثل یک بت میآراستند و به عبادتش میایستادند. بر قنداق براق شفافش که به رنگ طلایی بود و رگههای زیبای مغز درختی سرخ و عنابی داشت، چهره میمالیدند و تصویر خودشان را در آن مینگریستند. به پیش قنداقش زر و زیور میبستند. برایش شعر میسرودند. دختر زیبا را برنو میگفتند. یار بلندبالا را برنو میخواندند. معلوم نبود که از زن و برنو کدام یک را بیشتر دوست داشتند. هر مردی در آرزوی دو برنو بود، برنویی بر دوش و برنویی در آغوش!»
پیرمرد با سنگِ بر دلنشستهاش قصه میگوید از روزگار رضاخانی که به تضعیف عشایر و توقیف برنوها و خلع سلاحها رسید. و شکستن غرورها و قلبها با هم.
چند برگی از کتاب «بخارای من، ایل من» از محمد بهمنبیگی را میخواندم که با شما شریک شدم.
❤11
به آرزوهایت رحم کن
همه نیاز داریم که تأییدمان کنند، اما.
نمیدانم این جمله با «اما» شروع میشود، یا بهتر است تمام بشود. اما! جملهی مهمی است. میتواند در مدیریت رفتارمان مؤثر باشد.
مؤثر است که آگاه باشیم چنین میلی/نیازی در همهی ما هست. اما! باید به باور درون خودمان ایمان داشته باشیم. حتی اگر دیگران بگویند عجیب است یا همه بگویند هیچ خوب نیست.
وقتی دوستی میگوید فلان کار را میخواهد اما اقدام نمیکند، شروع نمیکند، حرکت نمیکند چون! کمالگراست، من فقط یک چیز میشنوم. به حرف و رأی و نظر دیگران بیشتر اهمیت میدهد تا باور درونی خودش. میترسد. میترسد دیگران تأییدش نکنند. میترسد کسی ببیند که در موقعیت بچهی یک ساله، نتوانسته برندهی ماراتن شود.
نازنین من، همه روزی در کارشان تازهوارد هستند. ندویدهها شاید بتوانند به نفر آخر مسابقهی ماراتن پوزخند بزنند اما دوندهها میدانند که finisher* شدن کار ساده و پیش پا افتادهای نیست. قهرمان المپیک هیچ رشتهای به شاگرد تازه واردش نمیخندد و نمیگوید که چقدر بیعرضه است که از روز اول نتوانسته سوکوهارا بزند. اتفاقاً بهتر از همه میداند چقدر سخت است و چقدر طول کشیده تا خودش بتواند به یک اجرای مطلوب -و نه بینقص- برسد.
بیا و با خودت مهربان و اهل رحم باش. به خودت رحم کن، به آرزوهایت رحم کن. فقط چون ممکن است دیگران -اطرافیانِ ناآگاه و غیر متخصص- تأییدت نکنند، دست نکش. رها نکن.
بالاخره از یک جایی باید شروع کنیم. بعد میبینی که دیگرانت هم تغییر میکنند، اطرافیانت میشوند آدمهای اهل همان کار. کسانی که میدانند و تجربه کردهاند که احساس حماقت، احساس ناتوانی و شرمندگی کشیدن، فقط احساساتی هستند که میگذرند، و این همان بهاییست که برای رشد و پیشرفت میپردازیم.
*Finisher
کسیست که توانسته در حداکثر زمان مشخص شده، مسیر مسابقهی دو را طی کند و به خط پایان برسد.
در مسابقات ماراتن جمعیت زیادی شروع میکنند به دویدن. به جز چند نفر ورزشکار جدی که به دنبال رکورد و رتبه هستند، بقیه فقط بهبود رکورد شخصیشان را دنبال میکنند و هدفشان رسیدن به خط پایان و گرفتن مدال finisher است.
همه نیاز داریم که تأییدمان کنند، اما.
نمیدانم این جمله با «اما» شروع میشود، یا بهتر است تمام بشود. اما! جملهی مهمی است. میتواند در مدیریت رفتارمان مؤثر باشد.
مؤثر است که آگاه باشیم چنین میلی/نیازی در همهی ما هست. اما! باید به باور درون خودمان ایمان داشته باشیم. حتی اگر دیگران بگویند عجیب است یا همه بگویند هیچ خوب نیست.
وقتی دوستی میگوید فلان کار را میخواهد اما اقدام نمیکند، شروع نمیکند، حرکت نمیکند چون! کمالگراست، من فقط یک چیز میشنوم. به حرف و رأی و نظر دیگران بیشتر اهمیت میدهد تا باور درونی خودش. میترسد. میترسد دیگران تأییدش نکنند. میترسد کسی ببیند که در موقعیت بچهی یک ساله، نتوانسته برندهی ماراتن شود.
نازنین من، همه روزی در کارشان تازهوارد هستند. ندویدهها شاید بتوانند به نفر آخر مسابقهی ماراتن پوزخند بزنند اما دوندهها میدانند که finisher* شدن کار ساده و پیش پا افتادهای نیست. قهرمان المپیک هیچ رشتهای به شاگرد تازه واردش نمیخندد و نمیگوید که چقدر بیعرضه است که از روز اول نتوانسته سوکوهارا بزند. اتفاقاً بهتر از همه میداند چقدر سخت است و چقدر طول کشیده تا خودش بتواند به یک اجرای مطلوب -و نه بینقص- برسد.
بیا و با خودت مهربان و اهل رحم باش. به خودت رحم کن، به آرزوهایت رحم کن. فقط چون ممکن است دیگران -اطرافیانِ ناآگاه و غیر متخصص- تأییدت نکنند، دست نکش. رها نکن.
بالاخره از یک جایی باید شروع کنیم. بعد میبینی که دیگرانت هم تغییر میکنند، اطرافیانت میشوند آدمهای اهل همان کار. کسانی که میدانند و تجربه کردهاند که احساس حماقت، احساس ناتوانی و شرمندگی کشیدن، فقط احساساتی هستند که میگذرند، و این همان بهاییست که برای رشد و پیشرفت میپردازیم.
*Finisher
کسیست که توانسته در حداکثر زمان مشخص شده، مسیر مسابقهی دو را طی کند و به خط پایان برسد.
در مسابقات ماراتن جمعیت زیادی شروع میکنند به دویدن. به جز چند نفر ورزشکار جدی که به دنبال رکورد و رتبه هستند، بقیه فقط بهبود رکورد شخصیشان را دنبال میکنند و هدفشان رسیدن به خط پایان و گرفتن مدال finisher است.
❤6👍6
نیمهی گمنشدنی - ۲
دیشب، بیهیچ برنامهای، یک پاتیل آبغوره گرفتم. کاش به درد سالاد شیرازی بخورد.
مامان آلبالوها را توی فریزر گذاشت و آماده شد تا برود. توی درگاهی گفت «راستی علی برات یه جا-سوئیچی گذاشته بیا ببر».
علی، نیمهی گمنشدنیام فردا راهیست که برگردد بندر فلان توی مملکت کینگ بهمانی تا باز بنشیند پای درس و مشق.
دویدم و یک کیفدستی چرمی مردانهی سناتوری اعلاء را سپردم به مامان که هدیه بدهد به علی. بله خب، معلوم است که هدیههای رد و بدل شدهی بیسلام و بایبای خواهر و برادر تناسبی ندارد. اما همین که مامان در را پشت سرش بست پِقی زدم زیر گریه.
یاد روزی افتادم که به خانم روانتحلیلگر میگفتم «ولی از همهی عالم محبت این یک نفر حق من هست». طرد شدن از طرف او اصلاً درد دیگری دارد، جور دیگری دنیایم را سیاه میکند. ارتباطمان در کمترین حد ممکن است تا به قدر کافی صلحآمیز باقی بماند. اما همیشه هر جور از دستش آمده تأیید هم داده، که باهوشم، که زشت نیستم، که خوشگلم، که با استعدادم، که یادگرفتن زبانهای خارجکی برایم کاری ندارد چون فلان خاطرهی کودکی. هنرم چنین، آشپزیم چنان.
فرستهی شب تولدش به تصادف از پاتیل حذف شدهبود. یک ملاقه از این پاتیل آبغورهی دیشب را میریزم توی کانال.
حالا پرواز علی پریده و من دارم رخت میپوشم بروم دنبال جا سوئیچی عزیزم. عزیزم که یادش بود برایم یادگاری بیاورد.
دیشب، بیهیچ برنامهای، یک پاتیل آبغوره گرفتم. کاش به درد سالاد شیرازی بخورد.
مامان آلبالوها را توی فریزر گذاشت و آماده شد تا برود. توی درگاهی گفت «راستی علی برات یه جا-سوئیچی گذاشته بیا ببر».
علی، نیمهی گمنشدنیام فردا راهیست که برگردد بندر فلان توی مملکت کینگ بهمانی تا باز بنشیند پای درس و مشق.
دویدم و یک کیفدستی چرمی مردانهی سناتوری اعلاء را سپردم به مامان که هدیه بدهد به علی. بله خب، معلوم است که هدیههای رد و بدل شدهی بیسلام و بایبای خواهر و برادر تناسبی ندارد. اما همین که مامان در را پشت سرش بست پِقی زدم زیر گریه.
یاد روزی افتادم که به خانم روانتحلیلگر میگفتم «ولی از همهی عالم محبت این یک نفر حق من هست». طرد شدن از طرف او اصلاً درد دیگری دارد، جور دیگری دنیایم را سیاه میکند. ارتباطمان در کمترین حد ممکن است تا به قدر کافی صلحآمیز باقی بماند. اما همیشه هر جور از دستش آمده تأیید هم داده، که باهوشم، که زشت نیستم، که خوشگلم، که با استعدادم، که یادگرفتن زبانهای خارجکی برایم کاری ندارد چون فلان خاطرهی کودکی. هنرم چنین، آشپزیم چنان.
فرستهی شب تولدش به تصادف از پاتیل حذف شدهبود. یک ملاقه از این پاتیل آبغورهی دیشب را میریزم توی کانال.
حالا پرواز علی پریده و من دارم رخت میپوشم بروم دنبال جا سوئیچی عزیزم. عزیزم که یادش بود برایم یادگاری بیاورد.
❤10
ماتیک مربا
هوس کرده موهایش را کوتاه کند. بیفایده است. نمیتواند به همین سرعت بلندشان کند.
این هفته فیلمهای فرانسوی قدیمی دیده. دخترهای خوشگل، موهای قشنگ.
هوس کرده سشوار بکشد. موهای من که لخت و صاف نیست. همینجور فر و موج توی هوا خشک شوند خوشحالترم.
ناخن کوتاه ساده را دوست دارد. ناخن بلند و لاک و فرنچ را هم. لاک قرمز شماره 508 از My، آنقدر خوشگل است که آرزو میکند ماتیکش هم باشد. نیست. نبود.
هر دراگ استور جدیدی که توی خیابان باز میشود میرود دنبال خرید یک رژ قرمز جدید. سلام من یک قرمز جدید میخواهم که به پوستم بیاید. نه این مارک به پوستم نمیسازد نه آن یکی خشک است نه این یکی نارنجی میزند... آخرین خرید انگار یک مارک اسپانیایی بود. روی لب قرمز حسابی. دستمال که میکشی، روی دستمال سرخابیست.
قرمزها مال خانهاند. بیرون رفتنی دست بالا بشود روی صورتیهای ملایم حساب کرد، همان صولتی. با سرمهای هم ست خوبی در میآید. نه تهاجمی مثل ترکیب قرمز و مشکی. نه رنگ پریدهی دلمرده. نه آنچنان کلاسیک نه چندان جلف و جفنگ.
همین روزها وقت گلگشت توی کتابفروشیها، «سرگذشت اجتماعی لبآرایی در ایران» را دیدم. روی جلدش عکس یک ماتیک قرمز! معلوم است که میخرم. به دوستی هم هدیه دادم تا بتوانیم با گپ زدن دربارهاش خوش بگذرانیم.
مابعدالتحریر:
فرناز دیدی توی کتابه عکس پوسترهای تبلیغاتی ماتیکها را؟ حیف سیاه و سفیدند.
هوس کرده موهایش را کوتاه کند. بیفایده است. نمیتواند به همین سرعت بلندشان کند.
این هفته فیلمهای فرانسوی قدیمی دیده. دخترهای خوشگل، موهای قشنگ.
هوس کرده سشوار بکشد. موهای من که لخت و صاف نیست. همینجور فر و موج توی هوا خشک شوند خوشحالترم.
ناخن کوتاه ساده را دوست دارد. ناخن بلند و لاک و فرنچ را هم. لاک قرمز شماره 508 از My، آنقدر خوشگل است که آرزو میکند ماتیکش هم باشد. نیست. نبود.
هر دراگ استور جدیدی که توی خیابان باز میشود میرود دنبال خرید یک رژ قرمز جدید. سلام من یک قرمز جدید میخواهم که به پوستم بیاید. نه این مارک به پوستم نمیسازد نه آن یکی خشک است نه این یکی نارنجی میزند... آخرین خرید انگار یک مارک اسپانیایی بود. روی لب قرمز حسابی. دستمال که میکشی، روی دستمال سرخابیست.
قرمزها مال خانهاند. بیرون رفتنی دست بالا بشود روی صورتیهای ملایم حساب کرد، همان صولتی. با سرمهای هم ست خوبی در میآید. نه تهاجمی مثل ترکیب قرمز و مشکی. نه رنگ پریدهی دلمرده. نه آنچنان کلاسیک نه چندان جلف و جفنگ.
همین روزها وقت گلگشت توی کتابفروشیها، «سرگذشت اجتماعی لبآرایی در ایران» را دیدم. روی جلدش عکس یک ماتیک قرمز! معلوم است که میخرم. به دوستی هم هدیه دادم تا بتوانیم با گپ زدن دربارهاش خوش بگذرانیم.
مابعدالتحریر:
فرناز دیدی توی کتابه عکس پوسترهای تبلیغاتی ماتیکها را؟ حیف سیاه و سفیدند.
❤9😁1
بمیر و بنویس -۲
توی خوابم آدمها همه نویسنده بودند. دور میزِ گردی با همیشگیهایم نشستهبودیم به خواندن نوشتههایمان.
توی خوابم مریم داشت کمکم میکرد تا دوچرخهی* دزدیده شدهام را پس بگیرم و بیاورم توی دفتر. کدام دفتر؟ همانی که یک میزگرد وسطش بود. چرا گرد؟ که بالا و پایین نداشته باشد، همه برابر. این را کجا شنیده بودم؟ شوالیههای کینگ آرتور.
بعد پسرهای دست به قلمی که میشناختم با سرهای کچل و موهای فر و همهجوره، با چشمهای براق و لبخندهای بزرگ آمدند تا نوشتههایشان را تحویل دهند. توی خواب همهشان را میشناختم. الان فقط دو تا سید موسوی را میشناسم. لابد به اعتبار همانها گفتم «بچههای خوزستان هستند».
نمیدانم چرا همه دربارهی «جنگ» نوشتهبودیم. یک نوشته را چندبار خواندیم. حتی بعدتر به هم پیغام دادیم که این نوشتهی ساده خیلی رویمان تأثیر گذاشته.
دلم خواست حالا که ایدهاش را میدانم توی بیداری بنویسمش. تازه میفهمم صحنهپردازی بلد نیستم. در توصیف پیاده هستم. در دیالوگنویسی دست خالی. این همه یاد گرفتنی است توی دنیا. وقتم را پای بهانه و شکایت بسوزانم؟
مابعدالتحریر:
* عجیب است، من با این رخت و لباسها اهل دوچرخه نیستم. مریم دوچرخه دارد.
توی خوابم آدمها همه نویسنده بودند. دور میزِ گردی با همیشگیهایم نشستهبودیم به خواندن نوشتههایمان.
توی خوابم مریم داشت کمکم میکرد تا دوچرخهی* دزدیده شدهام را پس بگیرم و بیاورم توی دفتر. کدام دفتر؟ همانی که یک میزگرد وسطش بود. چرا گرد؟ که بالا و پایین نداشته باشد، همه برابر. این را کجا شنیده بودم؟ شوالیههای کینگ آرتور.
بعد پسرهای دست به قلمی که میشناختم با سرهای کچل و موهای فر و همهجوره، با چشمهای براق و لبخندهای بزرگ آمدند تا نوشتههایشان را تحویل دهند. توی خواب همهشان را میشناختم. الان فقط دو تا سید موسوی را میشناسم. لابد به اعتبار همانها گفتم «بچههای خوزستان هستند».
نمیدانم چرا همه دربارهی «جنگ» نوشتهبودیم. یک نوشته را چندبار خواندیم. حتی بعدتر به هم پیغام دادیم که این نوشتهی ساده خیلی رویمان تأثیر گذاشته.
دلم خواست حالا که ایدهاش را میدانم توی بیداری بنویسمش. تازه میفهمم صحنهپردازی بلد نیستم. در توصیف پیاده هستم. در دیالوگنویسی دست خالی. این همه یاد گرفتنی است توی دنیا. وقتم را پای بهانه و شکایت بسوزانم؟
مابعدالتحریر:
* عجیب است، من با این رخت و لباسها اهل دوچرخه نیستم. مریم دوچرخه دارد.
❤4🍾1
اقیانوس آبی، دریای سرخ*
پیشتر دربارهی کاری فکر میکردم و فلانی را رقیب خودم میدیدم. تنشهای رقابت را دوست ندارم. وقتی میبینم یکی دیگر از آن کار/شخص مورد علاقهام خوشش میآید راهم را میکشم و میروم تا یک برکهی آبی برای خودم پیدا کنم. جایی خلوت که کسی نباشد. کسی اسباب بازی براق توی دست من را نخواهد. کسی با دیدنش در دست من بد حال نشود.
البته که این روش انتخاب گاهی منزوی و بیعملم میکند. خب آسان هم نیست. چیزی که زیاد است دریای سرخ شده از نبرد کوسهها.
امروز اما به ایده بهتری رسیدم. اصلا چرا همکار نشویم؟ چرا با فلانی توانم را روی هم نریزیم برای رشد مضاعف؟
بیشتر که فکر کردم دیدم وای عجب ظرفیتی! همین ایده را در زمینه های دیگر هم میتوانم پیش ببرم. به جای رقابت با آدمهایی که میشناسم و دوستشان دارم، میشود پروژهی مشترک تعریف کنیم.
شما پیشنهاد پروژهی مشترکی دارید که بگذاریم وسط سفره؟
* اقیانوس آبی و اقیانوس سرخ، اصطلاحاتی هستند در کتاب استراتژی اقیانوس آبی.
کتاب میگوید که بازارهای معمول و پر رقابت میدانی پر از کُشت و کشتار و خون و خونریزی است: اقیانوس سرخ.
اقیانوس آبی جاییست که شما خود خلق بازار میکنید و حداقل تا مدتی رقیبی نخواهید داشت. که البته خلاف نظر نویسندگان آن کتابه، فکر میکنم بشود به ابعاد برکه قناعت کنیم.
پیشتر دربارهی کاری فکر میکردم و فلانی را رقیب خودم میدیدم. تنشهای رقابت را دوست ندارم. وقتی میبینم یکی دیگر از آن کار/شخص مورد علاقهام خوشش میآید راهم را میکشم و میروم تا یک برکهی آبی برای خودم پیدا کنم. جایی خلوت که کسی نباشد. کسی اسباب بازی براق توی دست من را نخواهد. کسی با دیدنش در دست من بد حال نشود.
البته که این روش انتخاب گاهی منزوی و بیعملم میکند. خب آسان هم نیست. چیزی که زیاد است دریای سرخ شده از نبرد کوسهها.
امروز اما به ایده بهتری رسیدم. اصلا چرا همکار نشویم؟ چرا با فلانی توانم را روی هم نریزیم برای رشد مضاعف؟
بیشتر که فکر کردم دیدم وای عجب ظرفیتی! همین ایده را در زمینه های دیگر هم میتوانم پیش ببرم. به جای رقابت با آدمهایی که میشناسم و دوستشان دارم، میشود پروژهی مشترک تعریف کنیم.
شما پیشنهاد پروژهی مشترکی دارید که بگذاریم وسط سفره؟
* اقیانوس آبی و اقیانوس سرخ، اصطلاحاتی هستند در کتاب استراتژی اقیانوس آبی.
کتاب میگوید که بازارهای معمول و پر رقابت میدانی پر از کُشت و کشتار و خون و خونریزی است: اقیانوس سرخ.
اقیانوس آبی جاییست که شما خود خلق بازار میکنید و حداقل تا مدتی رقیبی نخواهید داشت. که البته خلاف نظر نویسندگان آن کتابه، فکر میکنم بشود به ابعاد برکه قناعت کنیم.
❤7👍3
هیچکاری
دیروز از صبح توی خودم نبودم. هپروت بودم. به تنم وصل نبودم. تا لنگ ظهر هم طول کشید تا نعش خودم را ۱۹ طبقه بکشم ببرم باشگاه، کمی بدوانم و بجهانم و میل و دمبل. بعد تنِ دَم کردهی گرمازدهی از مزهی بیمزهی آب، حالْ بهم خورده را برگردانم پهن کنم جایی و آب هندوانه راهی حلقش کنم تا... تا چی؟ اینستاگرام بالا پایین کنم یا یوتوب ببینم؟
از غروب سهشنبه تکلیفم معلوم بود که میخواهم چهارشنبه چهها کنم و کجاها بروم و چیچیها بخرم. چهارشنبه اما هیچ کاری نکردم. این «هیچ کاری» مِنهای حداقلهای همیشگیست. یعنی مثلاً بیدار شدهام،صفحات صبحگاهی نوشتهام. مسواک زدهام. صبحانه حاضر کردهام. لاندری* و جارو و گردگیری هم. چند صفحه از آواز کشتگان براهنی را هم پیش بردم و خط و خطوط کشیدهام و بهبه گفتهام. پاتیل را هم که پیش نگاه شما بار گذاشتم.
اما از تکالیف سنگین و جدی و سرنوشتساز (!) طفره رفتهام. از آن کارها که coach میپرسد «اگر اون کاره رو انجام بدی چقدر در زندگیت تأثیر داره؟» و میگویم «خیلی!» انگار تنها راه رسیدنم باشد. رسیدن به چی/کی ؟ چه میدانم.
تا شب البته باز کارهای دیگری را از «هیچی» منها کردم.
امروز اما بادهی ناکامیام. فعلاً میروم چُرت بزنم که شب به جای رانندهی مست نگیرندم.
*شما به مجموعه کارهای مربوط به ماشین لباسشویی چیز دیگری میگویید؟ لطفاً یادم بدهید. ممنون و قدردانم.
دیروز از صبح توی خودم نبودم. هپروت بودم. به تنم وصل نبودم. تا لنگ ظهر هم طول کشید تا نعش خودم را ۱۹ طبقه بکشم ببرم باشگاه، کمی بدوانم و بجهانم و میل و دمبل. بعد تنِ دَم کردهی گرمازدهی از مزهی بیمزهی آب، حالْ بهم خورده را برگردانم پهن کنم جایی و آب هندوانه راهی حلقش کنم تا... تا چی؟ اینستاگرام بالا پایین کنم یا یوتوب ببینم؟
از غروب سهشنبه تکلیفم معلوم بود که میخواهم چهارشنبه چهها کنم و کجاها بروم و چیچیها بخرم. چهارشنبه اما هیچ کاری نکردم. این «هیچ کاری» مِنهای حداقلهای همیشگیست. یعنی مثلاً بیدار شدهام،صفحات صبحگاهی نوشتهام. مسواک زدهام. صبحانه حاضر کردهام. لاندری* و جارو و گردگیری هم. چند صفحه از آواز کشتگان براهنی را هم پیش بردم و خط و خطوط کشیدهام و بهبه گفتهام. پاتیل را هم که پیش نگاه شما بار گذاشتم.
اما از تکالیف سنگین و جدی و سرنوشتساز (!) طفره رفتهام. از آن کارها که coach میپرسد «اگر اون کاره رو انجام بدی چقدر در زندگیت تأثیر داره؟» و میگویم «خیلی!» انگار تنها راه رسیدنم باشد. رسیدن به چی/کی ؟ چه میدانم.
تا شب البته باز کارهای دیگری را از «هیچی» منها کردم.
امروز اما بادهی ناکامیام. فعلاً میروم چُرت بزنم که شب به جای رانندهی مست نگیرندم.
*شما به مجموعه کارهای مربوط به ماشین لباسشویی چیز دیگری میگویید؟ لطفاً یادم بدهید. ممنون و قدردانم.
❤4👍4🍾3
د.د.
دوست داشتم که نمایش را دوست نداشت چون دوستش دارم
چون دوستش دارم دوست داشتم که نمایش را دوست نداشت
پیچیده نگفتم. اصلاً پیچیده نمیشود. دوست داشتن کار پیچیدهای نیست. دوست داشتن آنی که از ارتباط نمیگریزد، آسانترین کار دنیا.
فیلم «انجمن شاعران مرده» را دیدهاید؟
از دیدنش طفره میرفتم اما به تکلیفی نشستم پای تماشا. مدام بلند میشدم دور اتاق میچرخیدم، دور خودم میچرخیدم، غصه میخوردم، حرص میخوردم، گریه میکردم. درد بزرگش در جان من «ارتباط» بود. نبود. هیچکس با آن بچهها حرف نمیزد. بچهها هم.
سالِ پیش همین وقتها ماهیِ توی روغن و تابه بودم که چرا فلانکی با من حرف نمیزند؟ چرا نمیگوید از چه رنجیده؟ کجا خطا کردهام؟ چه غلطی ازم سرزده؟ نشد. نگفت.
جان کیتینگ، همان عضو سابق انجمن شاعران مرده، با بچهها حرف میزد. بچهها هم.
میبینی؟ حرف نزدن با آدمها میتواند سرزندهترینها را هم، نیمهشبی، پرت کند ته درّهی خودکشی.
معلم ما هم نمایش را دوست نداشت، گمانم اذیت هم شد. نگفت. پرسیدم فقط چون مهربانید بِهِمان «نه» نمیگویید؟ گفت خوشحال و راضیست که وقتی را با ما بچهها گذرانده و اصل ارتباط را گرامی میدارد. آنقدری که «دوست داشتم نمایش را دوست نداشت چون دوستش دارم».
مابعدالتحریر:
حالا کمی بیشتر سلیقهاش را میشناسم. شاید دفعهی بعد به انتخاب بهتری رسیدیم.
بعدمابعدالتحریر:
روزی که کمی بیشتر یاد گرفتم، میان «نمایش» و «تئاتر» مرزی را قرارداد کردهام. هرکدام معنای متفاوتی.
دوست داشتم که نمایش را دوست نداشت چون دوستش دارم
چون دوستش دارم دوست داشتم که نمایش را دوست نداشت
پیچیده نگفتم. اصلاً پیچیده نمیشود. دوست داشتن کار پیچیدهای نیست. دوست داشتن آنی که از ارتباط نمیگریزد، آسانترین کار دنیا.
فیلم «انجمن شاعران مرده» را دیدهاید؟
از دیدنش طفره میرفتم اما به تکلیفی نشستم پای تماشا. مدام بلند میشدم دور اتاق میچرخیدم، دور خودم میچرخیدم، غصه میخوردم، حرص میخوردم، گریه میکردم. درد بزرگش در جان من «ارتباط» بود. نبود. هیچکس با آن بچهها حرف نمیزد. بچهها هم.
سالِ پیش همین وقتها ماهیِ توی روغن و تابه بودم که چرا فلانکی با من حرف نمیزند؟ چرا نمیگوید از چه رنجیده؟ کجا خطا کردهام؟ چه غلطی ازم سرزده؟ نشد. نگفت.
جان کیتینگ، همان عضو سابق انجمن شاعران مرده، با بچهها حرف میزد. بچهها هم.
میبینی؟ حرف نزدن با آدمها میتواند سرزندهترینها را هم، نیمهشبی، پرت کند ته درّهی خودکشی.
معلم ما هم نمایش را دوست نداشت، گمانم اذیت هم شد. نگفت. پرسیدم فقط چون مهربانید بِهِمان «نه» نمیگویید؟ گفت خوشحال و راضیست که وقتی را با ما بچهها گذرانده و اصل ارتباط را گرامی میدارد. آنقدری که «دوست داشتم نمایش را دوست نداشت چون دوستش دارم».
مابعدالتحریر:
حالا کمی بیشتر سلیقهاش را میشناسم. شاید دفعهی بعد به انتخاب بهتری رسیدیم.
بعدمابعدالتحریر:
روزی که کمی بیشتر یاد گرفتم، میان «نمایش» و «تئاتر» مرزی را قرارداد کردهام. هرکدام معنای متفاوتی.
❤8👍2
غول کتاب
معلوم نیست کتابهای نخوانده دارند غول میشوند که من بترسم؟ یا من غول شدهام و آنها از دستم در میروند. کجا میروند؟
بعضیشان از توی قفسهها خودشان را کشاندهاند لب طاقچه و برای خودشان لِنگ تاب میدهند. آنهایی که جایشان روی میزِ کوچک بود حالا رسیدهاند به آشپزخانه. آنهایی که روی میز ناهارخوری بودند حالا دارند روی تخت چُرت میزنند. این یکی را بر نمیتابم. اتاق خواب فقط برای خواب. دست بالا یک کتاب بالینی آن هم ترجیحاً غیر انگیزشی و غیر داستانی و خلاصه غیر هیجانی. که با دو سه سطر پلکها بیفتند برویم مرحلهی بعد.
امروز، شنبهی عزیزم، نیت کردم دست ببرم به ساماندهی امورشان. نشد. نتوانستم نگاه کنم توی چشم آنهایی که نخواندهام و آرزومندشان هستم.
چشم کتاب کجاست؟! چه بدانم. شاید اسمش، کار چشم را هم میکند.
صد صفحهی آخر آواز کشتگان صیدم کرد. همانجایی که سلیمان کفتربازی یاد برادر میداد. خاطرهی کفترها، ماهنی، اکبر صداقت و کمال و چقدر دوست دارم که نویسنده، شاعر است.
توی باشگاه و آرایشگاه و اینجا و آنجا کاری به ریخت گریهام ندارند. دست بالا میپرسند «چه کتابی/فیلمی؟ خوبه؟ عشقیه؟ من خیانتی دوست ندارما».
معلوم نیست کتابهای نخوانده دارند غول میشوند که من بترسم؟ یا من غول شدهام و آنها از دستم در میروند. کجا میروند؟
بعضیشان از توی قفسهها خودشان را کشاندهاند لب طاقچه و برای خودشان لِنگ تاب میدهند. آنهایی که جایشان روی میزِ کوچک بود حالا رسیدهاند به آشپزخانه. آنهایی که روی میز ناهارخوری بودند حالا دارند روی تخت چُرت میزنند. این یکی را بر نمیتابم. اتاق خواب فقط برای خواب. دست بالا یک کتاب بالینی آن هم ترجیحاً غیر انگیزشی و غیر داستانی و خلاصه غیر هیجانی. که با دو سه سطر پلکها بیفتند برویم مرحلهی بعد.
امروز، شنبهی عزیزم، نیت کردم دست ببرم به ساماندهی امورشان. نشد. نتوانستم نگاه کنم توی چشم آنهایی که نخواندهام و آرزومندشان هستم.
چشم کتاب کجاست؟! چه بدانم. شاید اسمش، کار چشم را هم میکند.
صد صفحهی آخر آواز کشتگان صیدم کرد. همانجایی که سلیمان کفتربازی یاد برادر میداد. خاطرهی کفترها، ماهنی، اکبر صداقت و کمال و چقدر دوست دارم که نویسنده، شاعر است.
توی باشگاه و آرایشگاه و اینجا و آنجا کاری به ریخت گریهام ندارند. دست بالا میپرسند «چه کتابی/فیلمی؟ خوبه؟ عشقیه؟ من خیانتی دوست ندارما».
❤13