نویسندهای که ننویسد چیست؟
دیروز حرف سیمین دانشور بود و مهشید امیرشاهی.
اما امیرشاهی!
با همان چند برگ نخست کتاب مادران و دختران دیدم عجب دست پُری دارد نویسنده. بعدتر فهمیدم امیرشاهی سالیان درازیست که از ایران رفته، اما ارتباطش با زبان و تولید اثر چنین پررنگ و پر پیمانه.
لیلی گلستان دربارهی پدرش میگفت هر هنرمندی که از ایران رفته، دیگر اجاقش کور شده و اثر درخشانی نزاده. مثالهایی هم داشت غیر از پدرش. مثالهای نقض را هم حواله میداد به این که طرف از همان بچگی فرنگ و فرنگی بوده. میگفت ضرورت زیستن در ایران و با این مردم، مثل آب است برای ماهی بازیگوشِ هنرمند.
مهشید امیرشاهی اما شد همان مثال نقض پر رنگی که بتوانم شک کنم و بگردم دریای نویسندگان خارجنشین را کشف کنم.
امروز یا خودم غرولند میکردم که این روزها با ننوشتن، به هزار بهانهی موجه، نویسندهترم که نمیکند. مثل گلستانی که رفت فرنگ و دیگر ننوشت.
دیروز حرف سیمین دانشور بود و مهشید امیرشاهی.
اما امیرشاهی!
با همان چند برگ نخست کتاب مادران و دختران دیدم عجب دست پُری دارد نویسنده. بعدتر فهمیدم امیرشاهی سالیان درازیست که از ایران رفته، اما ارتباطش با زبان و تولید اثر چنین پررنگ و پر پیمانه.
لیلی گلستان دربارهی پدرش میگفت هر هنرمندی که از ایران رفته، دیگر اجاقش کور شده و اثر درخشانی نزاده. مثالهایی هم داشت غیر از پدرش. مثالهای نقض را هم حواله میداد به این که طرف از همان بچگی فرنگ و فرنگی بوده. میگفت ضرورت زیستن در ایران و با این مردم، مثل آب است برای ماهی بازیگوشِ هنرمند.
مهشید امیرشاهی اما شد همان مثال نقض پر رنگی که بتوانم شک کنم و بگردم دریای نویسندگان خارجنشین را کشف کنم.
امروز یا خودم غرولند میکردم که این روزها با ننوشتن، به هزار بهانهی موجه، نویسندهترم که نمیکند. مثل گلستانی که رفت فرنگ و دیگر ننوشت.
❤17👍1🍾1
شناور شعر
دست و بال میزنم این روزها تا همپای گروهی آدم اهل ذوق، هر روز یک دفتر کامل را بخانم. برای منِ از شعر به دور، انگار کلید پنتهاوس در فردوس.
چشمم دنبال شکار کلمه و ترکیب. خیال میکنم این دفتر شعرها حد وسط ندارند. یا گرسنه برمیگردم یا تشنه میشوم. یا دست خالی، یا آنقدر پر پیمانه که دلم نخاهد روز تمام شود و دلم نیاید کتاب را پس بدهم.
اضطرابم؟ خارجکیها. اینجا هم یا دست خالی میمانم، یا رشک میبرم به مترجم که چنین واژهساز و جملهآرا است.
مثلن شکارم از «سرزمینی میجویم بکر»
جوزهپه اونگارهتی، برگردان فرامرز خردمند
هیچِ توصیف ناپذیر
گرگ دریا
تاجی از افکار با طراوت
آبِ شکوفان
از چشمانم پَر زد
بارانی تنبل از نیزهها
صیقل یافته از تب خفیف
فرزند ناخلف زجر
سدهی بردباری
تار و پودِ پاره پورهی من
برادههای خاطرات
ترحم ددمنشانهی خاطره
این مه است که ما را میزداید
کوهها میشکافند/ در جرعههای اشباح بنفش/ و با آسمان میرانند
مرگ/ است کفارهی/ زندگی
دست و بال میزنم این روزها تا همپای گروهی آدم اهل ذوق، هر روز یک دفتر کامل را بخانم. برای منِ از شعر به دور، انگار کلید پنتهاوس در فردوس.
چشمم دنبال شکار کلمه و ترکیب. خیال میکنم این دفتر شعرها حد وسط ندارند. یا گرسنه برمیگردم یا تشنه میشوم. یا دست خالی، یا آنقدر پر پیمانه که دلم نخاهد روز تمام شود و دلم نیاید کتاب را پس بدهم.
اضطرابم؟ خارجکیها. اینجا هم یا دست خالی میمانم، یا رشک میبرم به مترجم که چنین واژهساز و جملهآرا است.
مثلن شکارم از «سرزمینی میجویم بکر»
جوزهپه اونگارهتی، برگردان فرامرز خردمند
هیچِ توصیف ناپذیر
گرگ دریا
تاجی از افکار با طراوت
آبِ شکوفان
از چشمانم پَر زد
بارانی تنبل از نیزهها
صیقل یافته از تب خفیف
فرزند ناخلف زجر
سدهی بردباری
تار و پودِ پاره پورهی من
برادههای خاطرات
ترحم ددمنشانهی خاطره
این مه است که ما را میزداید
کوهها میشکافند/ در جرعههای اشباح بنفش/ و با آسمان میرانند
مرگ/ است کفارهی/ زندگی
❤15
جوراجور
به «ماجراجویی» فکر میکنم.
مثلن کاری پیچیده باشد یا پیامدهای سنگین داشته باشد، بگویند «بیخیال، ماجرا میشه» یا «اون؟ ماجرا داره»
خیالم این بود که هیچ اهل ماجرا کردن نیستم. همهچیز را شفاف و خُنُک و بیهیجان میپسندیدم. آنقدر قابل پیشبینی که انگار مطمئن باشی بعد از ۱۴:۵۹ دقیقه، ساعت میشود ۱۵. میشود دیگر. بدیهی و عیان و خطاناپذیر.
حالا؟ مثل باد، سرک میکشم همهجا و میجویم ماجرا.
به «ماجراجویی» فکر میکنم.
مثلن کاری پیچیده باشد یا پیامدهای سنگین داشته باشد، بگویند «بیخیال، ماجرا میشه» یا «اون؟ ماجرا داره»
خیالم این بود که هیچ اهل ماجرا کردن نیستم. همهچیز را شفاف و خُنُک و بیهیجان میپسندیدم. آنقدر قابل پیشبینی که انگار مطمئن باشی بعد از ۱۴:۵۹ دقیقه، ساعت میشود ۱۵. میشود دیگر. بدیهی و عیان و خطاناپذیر.
حالا؟ مثل باد، سرک میکشم همهجا و میجویم ماجرا.
❤16
زندگی مرتفع بادبادک
سر ظهری فهمیدم فوت کرده هفت روز پیش اویی که خیال میکردم شاید ازدواج کنم باهاش هفت سال پیش...
فهمیدم ازدواج کرده و ۴ تا بچه هم داشته و چه همسری، چه خانمی، چه زنی، چه توانمند، چه با عرضه، چه قوی.
حس بیخاصیتی داشتم؟
همین چند شب پیش بود که بیهوا و بی تصمیم، بی فرآیند و چرتکهای برای ساختن و انتخاب تصمیم، افتادم توی جاده، که نخستین بارم بود خارج از شهر رفتن چنین، شهری که هرگز نرفتهام و ندیدهام و هیچ پیوست و پیوندی هم نداشتهام.
سر صبحی وقت رانندگی هشیارتر و زبلتر میشناختم خودم را. گفتهبود* این سفر قهرمانی تو بود، حالا بزرگتری. جدی که نباید گفته باشد.
حالا؟
حالا؟
حالا پوچ و پوک و خالی. خیال باطل که اگر آن بابا قرار بود در این سن مرده باشد، کنار من که چنین عمیق و وسیع زندگی نمیکرد. شاید هیچ آدمِ زندگیِ عمیقتری نیستم. شاید هیچ زندگی را نتوانم وسعت دهم. شاید هم شود. امروز نه.
*این بابای همسفر جاده، غیر از آن مرحوم بودا.
سر ظهری فهمیدم فوت کرده هفت روز پیش اویی که خیال میکردم شاید ازدواج کنم باهاش هفت سال پیش...
فهمیدم ازدواج کرده و ۴ تا بچه هم داشته و چه همسری، چه خانمی، چه زنی، چه توانمند، چه با عرضه، چه قوی.
حس بیخاصیتی داشتم؟
همین چند شب پیش بود که بیهوا و بی تصمیم، بی فرآیند و چرتکهای برای ساختن و انتخاب تصمیم، افتادم توی جاده، که نخستین بارم بود خارج از شهر رفتن چنین، شهری که هرگز نرفتهام و ندیدهام و هیچ پیوست و پیوندی هم نداشتهام.
سر صبحی وقت رانندگی هشیارتر و زبلتر میشناختم خودم را. گفتهبود* این سفر قهرمانی تو بود، حالا بزرگتری. جدی که نباید گفته باشد.
حالا؟
حالا؟
حالا پوچ و پوک و خالی. خیال باطل که اگر آن بابا قرار بود در این سن مرده باشد، کنار من که چنین عمیق و وسیع زندگی نمیکرد. شاید هیچ آدمِ زندگیِ عمیقتری نیستم. شاید هیچ زندگی را نتوانم وسعت دهم. شاید هم شود. امروز نه.
*این بابای همسفر جاده، غیر از آن مرحوم بودا.
❤8💔6
چرا مینویسی؟
هزار باره مرور میکنم. مینویسم برای نوشتن، برای مغز سبک کردن، برای سرحال شدن، وسط شلوغیها خلوت ساختن، متمرکز شدن.
استاد هر روز مینویسند. بختیار بودهام تا چند باری از دور تماشا کنم که متمرکز نشستهاند پای نوشتنی طولانی. نوشتنی که بعد وقت خاندن میوهی کار نیاز نشده ادیت بزنم برای تصحیح نیمفاصلهای حتا. اصلن متنِ زحمتکشی، خودش را داد میزند. از همهجاش معلوم است که نویسنده همین جوری کلمه پرت نکرده توی کانال. فکر کرده، بارها نوشته، دگرنویسی کرده، جملهها را کارگردانی کرده، واژهها را بهگزین کرده تا رسیده به متن روان و زبان فصیح برای انتشار.
پاییز به هوای کار کتابفروشی نویسندهساز و خدمت در پشتیبانی مدرسه نویسندگی، دور افتادم از پاتیل عزیزم. هر بار رفتم و آمدم و خودم را نصیحت کردم که بنویس.
حالا قرار بستهام برای نماز-نویس. از تعهداتم به خداوند عالم نیرو بردارم و عادت گره بزنم و وقت بدزدم و هزار جهد تا بشود بنویسم. برای مغز سبک کردن، برای خلوت ساختن در شلوغی ها، بنویسم برای نوشتن.
هزار باره مرور میکنم. مینویسم برای نوشتن، برای مغز سبک کردن، برای سرحال شدن، وسط شلوغیها خلوت ساختن، متمرکز شدن.
استاد هر روز مینویسند. بختیار بودهام تا چند باری از دور تماشا کنم که متمرکز نشستهاند پای نوشتنی طولانی. نوشتنی که بعد وقت خاندن میوهی کار نیاز نشده ادیت بزنم برای تصحیح نیمفاصلهای حتا. اصلن متنِ زحمتکشی، خودش را داد میزند. از همهجاش معلوم است که نویسنده همین جوری کلمه پرت نکرده توی کانال. فکر کرده، بارها نوشته، دگرنویسی کرده، جملهها را کارگردانی کرده، واژهها را بهگزین کرده تا رسیده به متن روان و زبان فصیح برای انتشار.
پاییز به هوای کار کتابفروشی نویسندهساز و خدمت در پشتیبانی مدرسه نویسندگی، دور افتادم از پاتیل عزیزم. هر بار رفتم و آمدم و خودم را نصیحت کردم که بنویس.
حالا قرار بستهام برای نماز-نویس. از تعهداتم به خداوند عالم نیرو بردارم و عادت گره بزنم و وقت بدزدم و هزار جهد تا بشود بنویسم. برای مغز سبک کردن، برای خلوت ساختن در شلوغی ها، بنویسم برای نوشتن.
❤22🍾5
تئاتراهیهای نازنینم
چشم و چراغ پاتیل
این هفته وبینار نداریم.😔
چشم و چراغ پاتیل
این هفته وبینار نداریم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤6💔4👍2🍾1
دربارهی تندیس ساختن حرف بزنیم
کتاب «اثر انتظار» میگوید ذهنیت چگونه زندگی را دگرگون میکند.
از متن کتاب:
«خود را بهعنوان رهبر ارکستر زندگیتان تصور کنید. افکار، باورها و انتظارات شما، نتهای موسیقی را تشکیل میدهند. آنها بر سرعت، ملودی و جوهر اجرا تاثیر میگذارند. با طرز فکر درست، میتوانید یک سمفونی ناهماهنگ را به یک شاهکار هماهنگ تبدیل کنید.»
شبیه همان قصهی پیگمالیون، گاهی آدمها هولمان میدهند که چگونه باشیم. وقتی بازخوردی میدهند با تعریف هویتی که قفس بسازد برای رفتارمان.
تو همیشه وقت شناسی.
تو بداخلاقی.
تو صبوری.
تو قوی هستی.
تمرین میکنم بار دیگر در پاسخ بگویم نه من هم گاهی وقتها چنین نیستم. بالاخره من هم آدمم. آدمی که همیشه یک جور و مُتصِف به یک صفت نیست. گاهی هزار بلا میکشد تا خراش نیفتد به مجسمهای که ساخته شده،
از خودش،
با حرفهای دیگران.
زندگیمان سخت میشود اگر بدویم دنبال زیستنِ اویی که دیگران میخاهند باشیم. پس خودم چی؟!
کتاب «اثر انتظار» میگوید ذهنیت چگونه زندگی را دگرگون میکند.
از متن کتاب:
«خود را بهعنوان رهبر ارکستر زندگیتان تصور کنید. افکار، باورها و انتظارات شما، نتهای موسیقی را تشکیل میدهند. آنها بر سرعت، ملودی و جوهر اجرا تاثیر میگذارند. با طرز فکر درست، میتوانید یک سمفونی ناهماهنگ را به یک شاهکار هماهنگ تبدیل کنید.»
شبیه همان قصهی پیگمالیون، گاهی آدمها هولمان میدهند که چگونه باشیم. وقتی بازخوردی میدهند با تعریف هویتی که قفس بسازد برای رفتارمان.
تو همیشه وقت شناسی.
تو بداخلاقی.
تو صبوری.
تو قوی هستی.
تمرین میکنم بار دیگر در پاسخ بگویم نه من هم گاهی وقتها چنین نیستم. بالاخره من هم آدمم. آدمی که همیشه یک جور و مُتصِف به یک صفت نیست. گاهی هزار بلا میکشد تا خراش نیفتد به مجسمهای که ساخته شده،
از خودش،
با حرفهای دیگران.
زندگیمان سخت میشود اگر بدویم دنبال زیستنِ اویی که دیگران میخاهند باشیم. پس خودم چی؟!
❤9🍾1
شغل یا سؤل
دیروز یادداشت میزدم که «شغلهایی نیاز به ایثار دارند. نیاز به تربیت نفس.»
امروز هر چه نمونه به ذهن میآورم انگار همین است. اصلن شغل برای چه؟
برای مشغول شدن؟ برای خدمت به خلق؟
دیروز یادداشت میزدم که «شغلهایی نیاز به ایثار دارند. نیاز به تربیت نفس.»
امروز هر چه نمونه به ذهن میآورم انگار همین است. اصلن شغل برای چه؟
برای مشغول شدن؟ برای خدمت به خلق؟
❤8🍾2✍1
بازی بازی
یا
بخان، بنویس، نفس بکش
فهرست نوشتهاند استادم از کتابهای لیمو شیرینی. از نمایشنامههایی که شود یکنفس بخانی و بدوی تا پشت جلد.
پشت جلد! راستی پشت جلد فلانالسلطنه را دیدهاید؟ روی جلد عکس طرف است در قابی. پشت جلد، دقیقن پشت همان باباست که توی قاب ایستاده و عکس شده، عکسی از پس کلهاش.
کلاهِ پسِ معرکه مال وقتی بود که بلد نبودم نوشتههای پشت جلد کتاب را بخانم. گاهی نقد و نظر دیگران است، گاهی ورود نویسنده به مسئله و ساختن کنجکاوی. گاهی اما گلِ مینو -ایده-ی نویسنده در پاسخ به موضوع.
بعدتر فهمیدم اینها را در مقدمه و پیشگفتار هم میشود خاند.
این روزها زود حواسپرت میشوم. تداعیها به بازیم میخانند. کلمهبازی، تداعیبازی، بازیبازی. بازیگری. بعضی بازیها قمارند. سرمایهام را میبرند و میشوم همیشه بازندهی بازی.
تمرین میکنم با نفس کشیدن -شما بگو مدیتیشن- و لنگر انداختن به خاندن و نوشتن.
حالا خوشم به یادداشت زدن از دفترشعرهایی که کلمهبازهای قهار جور کردهاند. مینویسم فرداها از بازی بازیگوشترها.
مابعدالتحریر:
راستی پیشتر نوشتهام که اصلن نفس است که میکِشد ما را به دوش؟
یا
بخان، بنویس، نفس بکش
فهرست نوشتهاند استادم از کتابهای لیمو شیرینی. از نمایشنامههایی که شود یکنفس بخانی و بدوی تا پشت جلد.
پشت جلد! راستی پشت جلد فلانالسلطنه را دیدهاید؟ روی جلد عکس طرف است در قابی. پشت جلد، دقیقن پشت همان باباست که توی قاب ایستاده و عکس شده، عکسی از پس کلهاش.
کلاهِ پسِ معرکه مال وقتی بود که بلد نبودم نوشتههای پشت جلد کتاب را بخانم. گاهی نقد و نظر دیگران است، گاهی ورود نویسنده به مسئله و ساختن کنجکاوی. گاهی اما گلِ مینو -ایده-ی نویسنده در پاسخ به موضوع.
بعدتر فهمیدم اینها را در مقدمه و پیشگفتار هم میشود خاند.
این روزها زود حواسپرت میشوم. تداعیها به بازیم میخانند. کلمهبازی، تداعیبازی، بازیبازی. بازیگری. بعضی بازیها قمارند. سرمایهام را میبرند و میشوم همیشه بازندهی بازی.
تمرین میکنم با نفس کشیدن -شما بگو مدیتیشن- و لنگر انداختن به خاندن و نوشتن.
حالا خوشم به یادداشت زدن از دفترشعرهایی که کلمهبازهای قهار جور کردهاند. مینویسم فرداها از بازی بازیگوشترها.
مابعدالتحریر:
راستی پیشتر نوشتهام که اصلن نفس است که میکِشد ما را به دوش؟
❤7
Forwarded from Theatre+
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیشفروش نمایش
نینا در صبحگاه
نویسنده: کریستوفر دورنگ
مترجم: شیوا اردوئی
کارگردان: مارسل داوود
بازیگران :
هدیه آزاده ،حسن فضلی، ایلا تهرانی، سهراب کیوان مرز ، هدیه طرقی
آذر و دی ۱۴۰۴ در سالن نمایشی «دا» ساعت ۱۹:۰۰
« تهیه بلیت از سایت تیوال »
tiwall.com/p/nina2 تیوال
@theatreplAs
نینا در صبحگاه
نویسنده: کریستوفر دورنگ
مترجم: شیوا اردوئی
کارگردان: مارسل داوود
بازیگران :
هدیه آزاده ،حسن فضلی، ایلا تهرانی، سهراب کیوان مرز ، هدیه طرقی
آذر و دی ۱۴۰۴ در سالن نمایشی «دا» ساعت ۱۹:۰۰
« تهیه بلیت از سایت تیوال »
tiwall.com/p/nina2 تیوال
@theatreplAs
❤4
توشه جمع میکنم از کتابها، کلمهها
یادم نرفته که قرار است فهرست بنویسم از «کتابهایی برای ماجراجویی در تاریخ، با ادبیات».
اول هوس میکنم واژهدان باز کنم ببینم چه نوشته برای «توشه». وسوسهی کلمه دارم. نفقه. امشب حرفش بود. نفقهی عمه. سره میخاهی؟ گذرانه!
کتابهایی برای سر کردن زمستان؟ گذراندن؟ گذشتن؟ کاش نگذرد. کاش بمانیم.
جنون. جنون نجوای واژههایی که لهلهشان هستم. من که لَهلَه. تو اما اگر خاندی لِهِ لِه، دلت پیش آقوی همساده مانده. مگه نه؟
بعد هوایش به دلم میافتد که کاش. اصلن بیخیال دردا و دریغا.
امشب بدمستی کردم پای واژه بازی. واژهبارگی. سیاهمست. پاتیل. که چه؟ دوستم میخاهد نامی برای میوهی دلش -کارش- انتخاب کند.
یادم نرفته که قرار است فهرست بنویسم از «کتابهایی برای ماجراجویی در تاریخ، با ادبیات».
اول هوس میکنم واژهدان باز کنم ببینم چه نوشته برای «توشه». وسوسهی کلمه دارم. نفقه. امشب حرفش بود. نفقهی عمه. سره میخاهی؟ گذرانه!
کتابهایی برای سر کردن زمستان؟ گذراندن؟ گذشتن؟ کاش نگذرد. کاش بمانیم.
جنون. جنون نجوای واژههایی که لهلهشان هستم. من که لَهلَه. تو اما اگر خاندی لِهِ لِه، دلت پیش آقوی همساده مانده. مگه نه؟
بعد هوایش به دلم میافتد که کاش. اصلن بیخیال دردا و دریغا.
امشب بدمستی کردم پای واژه بازی. واژهبارگی. سیاهمست. پاتیل. که چه؟ دوستم میخاهد نامی برای میوهی دلش -کارش- انتخاب کند.
❤9💔1
نوشتن، دوای درد یا خوش باشیِ لوکس این روزها؟
خبر میگرفتم از آن بابا که هر چه آن شب در کانالت هوا کرده بودی شبیه کار آدمهای مست بود.
میگفت آری از شدت خشم معلوم نبود اصلن زنده بمانم. مسیرش را انداختم به طنز و شوخی. که آسیبی نباشد به جان و مال آدمی.
کسی چه میداند شاید هم نبوغ جلوهگر شود وقتی نیرویی را تصعید میکنی به خلق، به هنر.
خبر میگرفتم از آن بابا که هر چه آن شب در کانالت هوا کرده بودی شبیه کار آدمهای مست بود.
میگفت آری از شدت خشم معلوم نبود اصلن زنده بمانم. مسیرش را انداختم به طنز و شوخی. که آسیبی نباشد به جان و مال آدمی.
کسی چه میداند شاید هم نبوغ جلوهگر شود وقتی نیرویی را تصعید میکنی به خلق، به هنر.
❤3
که بزرگی در خرکاریست؟
روزگاری، مرحوم داریوش مهرجویی به منتقدانش گفت «خر». که بعد توجیه که خر یعنی بزررررگ.
روزهایی دست به یقهام با خودم که با فلان کار، نویسندهی بهتری نمیشوی، پس چرا؟
پز میدهم کار اگر به من سپرده شود، زمین نمیبیند که بماند. انجامش میدهم. دستتند. فرز. تمیز. تکمیل. در اصل مسئله اما تغییری نیست. هنوز هم فلان کار من را نویسندهی بهتری نمیکند. خرکاریست. کارهای ارزندهتری از من میآید با این همه تخصص و مهارت و مدرک. میدانی؟!
مثال عینی؟ کار کتابفروشی یا پشتیبانی مدرسه. هر کدامشان هزار اقدام خرده ریزه دارد که میکوشم به وقت و تمیز سرانجام دهم.
وقت یقهگیری، جواب میآید که اینجا هزار فرصت درخشنده داری که جور دیگر، گیرت نمیآید.
شاهد و سند؟ رشدی که حالا در کارهای دیگر هم تجربه میکنم.
مثال رشد؟ پارسال بهار توی جمعی میگفتم «من فقط کمی حلزونم». حالا؟ خیلی هم دستتندم.
حالا خیال راحتتر به خودم میگویم که بزرگی در خرکاریست. قیاس بگیر با همهی آنها که پای خرکاری نماندند و فقط خرسواری خاستند. والا مادر.
روزگاری، مرحوم داریوش مهرجویی به منتقدانش گفت «خر». که بعد توجیه که خر یعنی بزررررگ.
روزهایی دست به یقهام با خودم که با فلان کار، نویسندهی بهتری نمیشوی، پس چرا؟
پز میدهم کار اگر به من سپرده شود، زمین نمیبیند که بماند. انجامش میدهم. دستتند. فرز. تمیز. تکمیل. در اصل مسئله اما تغییری نیست. هنوز هم فلان کار من را نویسندهی بهتری نمیکند. خرکاریست. کارهای ارزندهتری از من میآید با این همه تخصص و مهارت و مدرک. میدانی؟!
مثال عینی؟ کار کتابفروشی یا پشتیبانی مدرسه. هر کدامشان هزار اقدام خرده ریزه دارد که میکوشم به وقت و تمیز سرانجام دهم.
وقت یقهگیری، جواب میآید که اینجا هزار فرصت درخشنده داری که جور دیگر، گیرت نمیآید.
شاهد و سند؟ رشدی که حالا در کارهای دیگر هم تجربه میکنم.
مثال رشد؟ پارسال بهار توی جمعی میگفتم «من فقط کمی حلزونم». حالا؟ خیلی هم دستتندم.
حالا خیال راحتتر به خودم میگویم که بزرگی در خرکاریست. قیاس بگیر با همهی آنها که پای خرکاری نماندند و فقط خرسواری خاستند. والا مادر.
❤13🍾2👎1
که سهراب، پادشاه کلاسمان
امشب اولین اجرای صحنه را تجربه کرد سهراب. آنقدر هیجانزده بودم که سخت میشد خیشتنداریم تا خط نیندازم به شوق و تمرکزش.
میگویم پادشاه، که همیشه اولین نفریست تا برود روی صحنه. هر جلسه را به قدر یک اجرای حسابی جدی برگزار میکند.
بازیگر خوبی که هست. آدم بودنش را اما حسابی دوست دارم.
آدم، بیخیال ملاحظات عالم، صاف و بیتنش میگوید فلان چیز/حرف/کار را دوست ندارد. چی از این خوشتر برای آدمهای زخمخوردهی دو روییها و ریاکاریها؟
خلاصه رفیقیست که ارزشش را دارد. یاد میگیرم از او.
امشب اولین اجرای صحنه را تجربه کرد سهراب. آنقدر هیجانزده بودم که سخت میشد خیشتنداریم تا خط نیندازم به شوق و تمرکزش.
میگویم پادشاه، که همیشه اولین نفریست تا برود روی صحنه. هر جلسه را به قدر یک اجرای حسابی جدی برگزار میکند.
بازیگر خوبی که هست. آدم بودنش را اما حسابی دوست دارم.
آدم، بیخیال ملاحظات عالم، صاف و بیتنش میگوید فلان چیز/حرف/کار را دوست ندارد. چی از این خوشتر برای آدمهای زخمخوردهی دو روییها و ریاکاریها؟
خلاصه رفیقیست که ارزشش را دارد. یاد میگیرم از او.
❤14
آداب کانالداری
آدم عاقل کانالش را بیوقفه به روز میکند؟ جنون میخاهد تا هر روز/شب پاتیل بار کنی.
احوال این روزهام، نه افسردگی دم تولد، فقط سرشلوغیست. یک بار وقت خاب، دست به یقه شدم با خودم که آهای؟ هیچ معلوم هست چطوری زندگی کردهای که حس چهل سالگی نداری؟ -به چهل سالگیم نزدیکترم تا مثلن سی-
خلاصه اینها همه انباشته شد و یک روز زمینمان زد و تا خودمان را جمع کنیم دیدیم ای بابا!
ساعتهای «نماز و نویس» ناکارآمد شدند. بعضی وقتها سر کلاس یا پی کاری هستم و جورم نمیشود.
پیوستگی برگزاری تئاتراه از دستم رفته و حالا فقط روی وبسایت حساب میکنم.
دو تا تئاتر دیدم و پر از حرف بودم و حتی میخاستم کارگردان را بیاورم دور هم گپ بزنیم، اما این یکی هم جورم نمیشود.
دست آخر سفره پهن کردم تا هرچه در کاسهی سرم وول میزند را بگذارم وسط و تکلیفش را روشن کنم و کلهام بشود پر از لامپ.
مابعدالتحریر:
زیاده عرضی نیست. تا ببینیم کی شود رزقمان دوباره نوشتنی و نظمی و پاتیلهای روزانه.
آدم عاقل کانالش را بیوقفه به روز میکند؟ جنون میخاهد تا هر روز/شب پاتیل بار کنی.
احوال این روزهام، نه افسردگی دم تولد، فقط سرشلوغیست. یک بار وقت خاب، دست به یقه شدم با خودم که آهای؟ هیچ معلوم هست چطوری زندگی کردهای که حس چهل سالگی نداری؟ -به چهل سالگیم نزدیکترم تا مثلن سی-
خلاصه اینها همه انباشته شد و یک روز زمینمان زد و تا خودمان را جمع کنیم دیدیم ای بابا!
ساعتهای «نماز و نویس» ناکارآمد شدند. بعضی وقتها سر کلاس یا پی کاری هستم و جورم نمیشود.
پیوستگی برگزاری تئاتراه از دستم رفته و حالا فقط روی وبسایت حساب میکنم.
دو تا تئاتر دیدم و پر از حرف بودم و حتی میخاستم کارگردان را بیاورم دور هم گپ بزنیم، اما این یکی هم جورم نمیشود.
دست آخر سفره پهن کردم تا هرچه در کاسهی سرم وول میزند را بگذارم وسط و تکلیفش را روشن کنم و کلهام بشود پر از لامپ.
مابعدالتحریر:
زیاده عرضی نیست. تا ببینیم کی شود رزقمان دوباره نوشتنی و نظمی و پاتیلهای روزانه.
❤17🍾4
روزمرگی بنویس خبرت، عزیزم
در کتابفروشی نویسندهساز کار میکنم و گاهی بخت هولم میدهد تا همپای استاد، برویم شکار کتاب ناب. خوش میگذرد لابد. نگفته هم پیدا.
نمایشنامهای جستم «خفه شو، عزیزم» از محمد صالح علا. اجرایش را همین پاییز دیده بودم، با آقای کارگردانِ خودمان.
ماجرای کارگردانِ خودمان؟ در تجربهی تمرین تئاتری هستیم. منم و آقای کارگردان، ادوارد و دستیار کارگردان. همهشان خوش خلق و اهل کار واقعی، بی ادا و ادعا.
برگردیم به «خفه شو، عزیزم». نمایشنامه شاعرانه و دوستداشتنیست. به نظرتان میتوانم از استاد کِش بروم؟ یا آخر برج است و بهتر میشود که بفروشیم پولش برسد به پابرجایی و رونق کتابفروشی؟
در کتابفروشی نویسندهساز کار میکنم و گاهی بخت هولم میدهد تا همپای استاد، برویم شکار کتاب ناب. خوش میگذرد لابد. نگفته هم پیدا.
نمایشنامهای جستم «خفه شو، عزیزم» از محمد صالح علا. اجرایش را همین پاییز دیده بودم، با آقای کارگردانِ خودمان.
ماجرای کارگردانِ خودمان؟ در تجربهی تمرین تئاتری هستیم. منم و آقای کارگردان، ادوارد و دستیار کارگردان. همهشان خوش خلق و اهل کار واقعی، بی ادا و ادعا.
برگردیم به «خفه شو، عزیزم». نمایشنامه شاعرانه و دوستداشتنیست. به نظرتان میتوانم از استاد کِش بروم؟ یا آخر برج است و بهتر میشود که بفروشیم پولش برسد به پابرجایی و رونق کتابفروشی؟
😁10❤8🍾1
تیغ کهن، شمشیر سخن
زشتترین جملهی مهربانانهای که شنیدهام، چیست؟
[انگار «مهربانانه» خودش کم زشت است. مهر با نونه. مهر دو نونه.]
«هرکسی آرزوشه یکی مثل تو رو توی زندگیش داشته باشه».
شما با شنیدن این جمله به چه فکر میکنید؟ من که همهی قدرناشناسان عالم را یاد میکنم و دلم برای خودم میسوزد و بغض میکنم که بله بله همینطور است اما فلان پدیدهی بیلیاقت، قدرم را ندانست و مرا نخاست و اصلن کجای کاری تا ببینی سر نخاستنم دعواست.
اوف از آن همه فینفین و فشفش بعدش.
حالا خیال کنید وسط فیلمی ببینیم اولی دارد همین جمله را میگوید به دومی. نسبتشان را چطور تعریف میکنیم؟
من که میگویم خود اولی هم هیچ نمیخاهد دومی در زندگیش باشد. نخاستن که... یعنی بار مسئولیتش را نمیپذیرد. وگرنه باشد، مفت هم باشد، چه مزاحمتی! خیرش هم که میرسد. بگو شیرجه در رانی هلو.
مابعدالتحریر:
حرف که باد هواست. گاهی اما زخم میشود به عمق جان.
زشتترین جملهی مهربانانهای که شنیدهام، چیست؟
[انگار «مهربانانه» خودش کم زشت است. مهر با نونه. مهر دو نونه.]
«هرکسی آرزوشه یکی مثل تو رو توی زندگیش داشته باشه».
شما با شنیدن این جمله به چه فکر میکنید؟ من که همهی قدرناشناسان عالم را یاد میکنم و دلم برای خودم میسوزد و بغض میکنم که بله بله همینطور است اما فلان پدیدهی بیلیاقت، قدرم را ندانست و مرا نخاست و اصلن کجای کاری تا ببینی سر نخاستنم دعواست.
اوف از آن همه فینفین و فشفش بعدش.
حالا خیال کنید وسط فیلمی ببینیم اولی دارد همین جمله را میگوید به دومی. نسبتشان را چطور تعریف میکنیم؟
من که میگویم خود اولی هم هیچ نمیخاهد دومی در زندگیش باشد. نخاستن که... یعنی بار مسئولیتش را نمیپذیرد. وگرنه باشد، مفت هم باشد، چه مزاحمتی! خیرش هم که میرسد. بگو شیرجه در رانی هلو.
مابعدالتحریر:
حرف که باد هواست. گاهی اما زخم میشود به عمق جان.
❤13💔2🍾1