میل و تمنای بیشتر نوشتن
دفترچهه را گرفتم. اصلش هدیه گرفتم. بروم امشب خوشی کنم. تا ببینیم صبح چه زاید باز.
مابعدالتحریر:
صبح شد و هزار فکر و خیال و مینو* داشتم. کتاب نویی را ورق زدم که دیشب جزو هدیهها بود. نامش «ملک رؤیایی»، زندگینامهی خودنوشت یک خانم نویسنده. داشت از بنایی میگفت که در خیالاتش مالک بود. املاک خیالی!
کارخاستهی امروز سمپوزیوم هم چنین بود. طراحی ملک خیالیِ مینویمان.
تیزتک خیال را ول کردم برای خودش بچرد توی صفحههای کتاب.
نتیجه؟ کشف همان عادت قدیمی که تعارف کنم چه چیزی شایستهست دفترچهی جدید را افتتاح کند؟ دفترچهه طفلی، هنوز خالی نشسته.
بعدمابعدالتحریر:
شاید با نقاشی طلسمش را شکستم و مالکش شدم.
*مینو، برابرنهاد پیشنهادی برای ایده
دفترچهه را گرفتم. اصلش هدیه گرفتم. بروم امشب خوشی کنم. تا ببینیم صبح چه زاید باز.
مابعدالتحریر:
صبح شد و هزار فکر و خیال و مینو* داشتم. کتاب نویی را ورق زدم که دیشب جزو هدیهها بود. نامش «ملک رؤیایی»، زندگینامهی خودنوشت یک خانم نویسنده. داشت از بنایی میگفت که در خیالاتش مالک بود. املاک خیالی!
کارخاستهی امروز سمپوزیوم هم چنین بود. طراحی ملک خیالیِ مینویمان.
تیزتک خیال را ول کردم برای خودش بچرد توی صفحههای کتاب.
نتیجه؟ کشف همان عادت قدیمی که تعارف کنم چه چیزی شایستهست دفترچهی جدید را افتتاح کند؟ دفترچهه طفلی، هنوز خالی نشسته.
بعدمابعدالتحریر:
شاید با نقاشی طلسمش را شکستم و مالکش شدم.
*مینو، برابرنهاد پیشنهادی برای ایده
❤7👍2🍾1
اتاقی از آن خود
یا
کی باید از ویرجینیاولف بترسد؟
اولین بار است از قلم ویرجینیا ولف میخوانم. همیشه فقط نامش بود و حرفهایی دربارهاش. اصلش همین «دربارهی» آدمها را خیلی دوست دارم. آخ از سرک کشیدن به کتابهای چاپ شده از یادداشتهای روزانهی آدمها. که مثلن مسکوب در حال و هوای جوانیاش چطور با خودش حرف میزده و بی ملاحظهی خانندهی بیرونی برای خودش یادداشت میزده.
بهانهام برای باز کردن کتاب ویرجینیا ولف؟ همین متن بالا. که زنی است و رویای داشتن اتاقی از آن خود.
شبیه این را دیگر کجا دیدم؟ دفترچهی ممنوع آلبا دسس په دس.
نزدیکتر؟ در همین مدرسه نویسندگی، حتی در حلقهی چخوف.
که بانویی تعریف کند یافتن فضای شخصی و اختصاصی برای خلوت و متمرکز نوشتن چنان تنگ میآید که یکی پناهنده میشود به بالکن پتو به دوش، یکی هم گلیم پهن میکند توی حمام که ساعتی آسوده بنویسد، بی که نور اتاقش بقیه را بیازارد یا رفت و آمدها و مامان مامان گفتنهای بالای هجده سال امان ببرد.
مترجم کتاب، صفورا نوربخش، در تقدیم نامهاش گفته کتاب حاصل همکاری زنان است. -بیخیال برچسبهای ایسم دار- نوشته ویراستارش کار را لابه لای شام درست کردن و رسیدگی به بچهها و بقیه کارها و کلاسها و خاندن نوشتنهاش سرانجام داده.
همین «لابه لا» خودش اصل ماجراست. که انگار زن بودن برای خانوادهای -چه مادر برای فرزندان، چه مادر برای والدین- میطلبد تا بیشتر بخاهند مالک بناهای خیالی شوند. که همهی دوستداشتنیهایشان زیر بالششان جا شود و نگران نصف دنیا نشوند. که بتوانند در نصف دیگر کارهای جهان هم غرق شوند، حسرت لذت غرقگی.
*کی از ویرجینیا ولف میترسد؟
نام نمایشنامهای از ادوارد آلبی که خوشم میآید.
یا
کی باید از ویرجینیاولف بترسد؟
اولین بار است از قلم ویرجینیا ولف میخوانم. همیشه فقط نامش بود و حرفهایی دربارهاش. اصلش همین «دربارهی» آدمها را خیلی دوست دارم. آخ از سرک کشیدن به کتابهای چاپ شده از یادداشتهای روزانهی آدمها. که مثلن مسکوب در حال و هوای جوانیاش چطور با خودش حرف میزده و بی ملاحظهی خانندهی بیرونی برای خودش یادداشت میزده.
بهانهام برای باز کردن کتاب ویرجینیا ولف؟ همین متن بالا. که زنی است و رویای داشتن اتاقی از آن خود.
شبیه این را دیگر کجا دیدم؟ دفترچهی ممنوع آلبا دسس په دس.
نزدیکتر؟ در همین مدرسه نویسندگی، حتی در حلقهی چخوف.
که بانویی تعریف کند یافتن فضای شخصی و اختصاصی برای خلوت و متمرکز نوشتن چنان تنگ میآید که یکی پناهنده میشود به بالکن پتو به دوش، یکی هم گلیم پهن میکند توی حمام که ساعتی آسوده بنویسد، بی که نور اتاقش بقیه را بیازارد یا رفت و آمدها و مامان مامان گفتنهای بالای هجده سال امان ببرد.
مترجم کتاب، صفورا نوربخش، در تقدیم نامهاش گفته کتاب حاصل همکاری زنان است. -بیخیال برچسبهای ایسم دار- نوشته ویراستارش کار را لابه لای شام درست کردن و رسیدگی به بچهها و بقیه کارها و کلاسها و خاندن نوشتنهاش سرانجام داده.
همین «لابه لا» خودش اصل ماجراست. که انگار زن بودن برای خانوادهای -چه مادر برای فرزندان، چه مادر برای والدین- میطلبد تا بیشتر بخاهند مالک بناهای خیالی شوند. که همهی دوستداشتنیهایشان زیر بالششان جا شود و نگران نصف دنیا نشوند. که بتوانند در نصف دیگر کارهای جهان هم غرق شوند، حسرت لذت غرقگی.
*کی از ویرجینیا ولف میترسد؟
نام نمایشنامهای از ادوارد آلبی که خوشم میآید.
❤12🍾3
غرقآغوشی
شبهایی شود که راهی را قدم بزنم ساکت و سیاه. خیابانِ پلیسهاست، یک مرکز انتظامی پر از ماشین و موتور و آدمِ پلیس. امن و آسوده گوش میدهم به آواز کفش تقتقیهای دوستداشتنیم. اگر بارم سبک باشد که چه مدیتی* عمیقتر از این؟
امشب چیز عجیبی دیدم. نفهمیدم آدم باشد یا مجسمه یا مثلن تودهی بار جمعشدهی زبالهگردها. جلوتر که رفتم دو تا پای آدمی را دیدم. و بعد دوتای دیگر. انگار باید دوتا آدم باشند. به جز پاهایشان هیچ جزء قابل تفکیک دیگری پیدا نبود. چنان در آغوش هم که سرها ناپیدا. بگو معنی کامل معانقه. آغوشی آرام و طولانی، بیحرکت یا صدایی.
تیزتر رفتم که خلوتشان نیاشوبد. تا صبح خیال خوش دارم برای بافتن و انداختن دور گردن.
* بگیرید walking meditation
شبهایی شود که راهی را قدم بزنم ساکت و سیاه. خیابانِ پلیسهاست، یک مرکز انتظامی پر از ماشین و موتور و آدمِ پلیس. امن و آسوده گوش میدهم به آواز کفش تقتقیهای دوستداشتنیم. اگر بارم سبک باشد که چه مدیتی* عمیقتر از این؟
امشب چیز عجیبی دیدم. نفهمیدم آدم باشد یا مجسمه یا مثلن تودهی بار جمعشدهی زبالهگردها. جلوتر که رفتم دو تا پای آدمی را دیدم. و بعد دوتای دیگر. انگار باید دوتا آدم باشند. به جز پاهایشان هیچ جزء قابل تفکیک دیگری پیدا نبود. چنان در آغوش هم که سرها ناپیدا. بگو معنی کامل معانقه. آغوشی آرام و طولانی، بیحرکت یا صدایی.
تیزتر رفتم که خلوتشان نیاشوبد. تا صبح خیال خوش دارم برای بافتن و انداختن دور گردن.
* بگیرید walking meditation
❤11🍾2
پرفورمنس زنانه مدیون آنیموس؟
کوثر نوشته کارهای سخت جهان، منتظر پرفورمنس زنانهشان نشستهاند.
که زنی چگونه زنانه کار سختی را به زیبایی و ظرافت تمام کند. آغاز کند و تمام کند. آغاز کند و ادامه دهد و به پایانش برساند. هر قدمش، هر لحظهاش را زنانه بزید.
سالهای زیادی نیست که میشنوم انرژی زنانه، فمنن بودن و فمننیتی و این جور قشنگ کلمهها.
نیمهی زنانه و مردانه، آنیما و آنیموس یونگی را میفهمم. اما برای زنانگی یک نظام ارزشی و روش تصمیمگیری هنوز نرسیدهام به مینوی* منسجم و سر و شکلداری.
یعنی اصلش گمانم این است که شبیه یین و یانگ، در تضاد و تعامل با مردانگی باید شناخته شود. که از حذف هر طرف قصه، یا ارزشمند شمردن یکی و تقبیح و تحقیر و تنبیه دیگری که ناقص و عقیم میماند آدمبودگی. نه؟!
دیروز در گپ و گفت و همنشینی حلقهی چخوف، پای یونگ هم وسط آمد که علمیست یا شبه علم و این حرفها؟!
که گفت با این همه پرداختش بر محور اسطورهها و دیرینگونهها (کهنالگو)، بیشتر به فلسفه میزند تا علم.
فلسفه که ورزیدنیست از knowledge است که لابد اینجا میگوییم معرفت.
علم ترجمهی توافقشده برای science است. که میوهاش تکنیک باشد. که قابل آزمایش و اندازهگیری باشد.
که باز بنشینم چند صفحهای با خودم فکر کنم یک پرفورمنس زنانه چی هست یا چگونه نیست.
*مینو همان برابرنهاد پیشنهادی برای ایده
مابعدالتحریر:
سرگرم میشوید اگر دربارهی این کلمهها جستوجو کنید و دستکم در ویکیپدیا چرخی بزنید:
یین و یانگ
آنیما و آنیموس
Science و knowledge
کوثر نوشته کارهای سخت جهان، منتظر پرفورمنس زنانهشان نشستهاند.
که زنی چگونه زنانه کار سختی را به زیبایی و ظرافت تمام کند. آغاز کند و تمام کند. آغاز کند و ادامه دهد و به پایانش برساند. هر قدمش، هر لحظهاش را زنانه بزید.
سالهای زیادی نیست که میشنوم انرژی زنانه، فمنن بودن و فمننیتی و این جور قشنگ کلمهها.
نیمهی زنانه و مردانه، آنیما و آنیموس یونگی را میفهمم. اما برای زنانگی یک نظام ارزشی و روش تصمیمگیری هنوز نرسیدهام به مینوی* منسجم و سر و شکلداری.
یعنی اصلش گمانم این است که شبیه یین و یانگ، در تضاد و تعامل با مردانگی باید شناخته شود. که از حذف هر طرف قصه، یا ارزشمند شمردن یکی و تقبیح و تحقیر و تنبیه دیگری که ناقص و عقیم میماند آدمبودگی. نه؟!
دیروز در گپ و گفت و همنشینی حلقهی چخوف، پای یونگ هم وسط آمد که علمیست یا شبه علم و این حرفها؟!
که گفت با این همه پرداختش بر محور اسطورهها و دیرینگونهها (کهنالگو)، بیشتر به فلسفه میزند تا علم.
فلسفه که ورزیدنیست از knowledge است که لابد اینجا میگوییم معرفت.
علم ترجمهی توافقشده برای science است. که میوهاش تکنیک باشد. که قابل آزمایش و اندازهگیری باشد.
که باز بنشینم چند صفحهای با خودم فکر کنم یک پرفورمنس زنانه چی هست یا چگونه نیست.
*مینو همان برابرنهاد پیشنهادی برای ایده
مابعدالتحریر:
سرگرم میشوید اگر دربارهی این کلمهها جستوجو کنید و دستکم در ویکیپدیا چرخی بزنید:
یین و یانگ
آنیما و آنیموس
Science و knowledge
❤4👍1
Audio
بشنویم از تئاتر 🎙
امروز هم یه نمایشنامهی دیگه خوندیم از وودی آلن
شوکراننوشی من
ترجمه شهرام زرگر
امروز هم یه نمایشنامهی دیگه خوندیم از وودی آلن
شوکراننوشی من
ترجمه شهرام زرگر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
جادوی اکوسیستم مدرسه نویسندگی
اگر به هرکس میرسم، دورههای مدرسه نویسندگی و کلاس نویسندگی خلاق آنلاین را پیشنهاد میکنم، برای رسیدن به جلسات تمرینجاست.
بقیه که همهجا دورههای مختلف گذراندهاند توی دلشان بگویند که نه، من که دیگر مقدماتی نیستم. گاهی نمیگویم -اغلب میگویم- کیفیت قلمت از نوشتههات پیداست. که اگر قرار بوده کلاسها، جایی اثر کند نباید همین نوشتن میبوده؟
هنوز نمیدانم چطوری بگویم همین ۸ جلسه کلاس پایهی مدرسه نویسندگی، از پیشرفتههای دیگران هم پیشرفتهتر است.
من کولی دورهگرد خیلی کلاسها بودهام. استادهای نامدار و بلند آوازه بسیار دیدهام. حتمن نظرم صائب است!
شما یک نوبت بازخورد -حتا گازخورد- بگیر برای نوشتههات، ببین چه رشدی شود برایت. باورت نمیشود میگویم به قلم خودت رحم کردهای اگر بیایی اینجا.
حالا ۶۶۶ روز گذشته از اولین باری که پا گذاشتم به مدرسه نویسندگی و دیگر دست برنداشتم. میدانم اینجا همه جور آدمی هست برای همه فرهنگ و سلیقهای. که شود کنار هم مرتکب شد نشست و برخاست و دوست و رفیق پیدا کردن و به هم دلگرمی دادن و با هم خاندن و نوشتن و تنها نماندن و فرصت نسوزاندن و دور نیفتادن. که اگر هم دور افتادی، چراغی در نویسندهساز همیشه روشن است.
اگر به هرکس میرسم، دورههای مدرسه نویسندگی و کلاس نویسندگی خلاق آنلاین را پیشنهاد میکنم، برای رسیدن به جلسات تمرینجاست.
بقیه که همهجا دورههای مختلف گذراندهاند توی دلشان بگویند که نه، من که دیگر مقدماتی نیستم. گاهی نمیگویم -اغلب میگویم- کیفیت قلمت از نوشتههات پیداست. که اگر قرار بوده کلاسها، جایی اثر کند نباید همین نوشتن میبوده؟
هنوز نمیدانم چطوری بگویم همین ۸ جلسه کلاس پایهی مدرسه نویسندگی، از پیشرفتههای دیگران هم پیشرفتهتر است.
من کولی دورهگرد خیلی کلاسها بودهام. استادهای نامدار و بلند آوازه بسیار دیدهام. حتمن نظرم صائب است!
شما یک نوبت بازخورد -حتا گازخورد- بگیر برای نوشتههات، ببین چه رشدی شود برایت. باورت نمیشود میگویم به قلم خودت رحم کردهای اگر بیایی اینجا.
حالا ۶۶۶ روز گذشته از اولین باری که پا گذاشتم به مدرسه نویسندگی و دیگر دست برنداشتم. میدانم اینجا همه جور آدمی هست برای همه فرهنگ و سلیقهای. که شود کنار هم مرتکب شد نشست و برخاست و دوست و رفیق پیدا کردن و به هم دلگرمی دادن و با هم خاندن و نوشتن و تنها نماندن و فرصت نسوزاندن و دور نیفتادن. که اگر هم دور افتادی، چراغی در نویسندهساز همیشه روشن است.
❤17
نویسندهای که ننویسد چیست؟
دیروز حرف سیمین دانشور بود و مهشید امیرشاهی.
اما امیرشاهی!
با همان چند برگ نخست کتاب مادران و دختران دیدم عجب دست پُری دارد نویسنده. بعدتر فهمیدم امیرشاهی سالیان درازیست که از ایران رفته، اما ارتباطش با زبان و تولید اثر چنین پررنگ و پر پیمانه.
لیلی گلستان دربارهی پدرش میگفت هر هنرمندی که از ایران رفته، دیگر اجاقش کور شده و اثر درخشانی نزاده. مثالهایی هم داشت غیر از پدرش. مثالهای نقض را هم حواله میداد به این که طرف از همان بچگی فرنگ و فرنگی بوده. میگفت ضرورت زیستن در ایران و با این مردم، مثل آب است برای ماهی بازیگوشِ هنرمند.
مهشید امیرشاهی اما شد همان مثال نقض پر رنگی که بتوانم شک کنم و بگردم دریای نویسندگان خارجنشین را کشف کنم.
امروز یا خودم غرولند میکردم که این روزها با ننوشتن، به هزار بهانهی موجه، نویسندهترم که نمیکند. مثل گلستانی که رفت فرنگ و دیگر ننوشت.
دیروز حرف سیمین دانشور بود و مهشید امیرشاهی.
اما امیرشاهی!
با همان چند برگ نخست کتاب مادران و دختران دیدم عجب دست پُری دارد نویسنده. بعدتر فهمیدم امیرشاهی سالیان درازیست که از ایران رفته، اما ارتباطش با زبان و تولید اثر چنین پررنگ و پر پیمانه.
لیلی گلستان دربارهی پدرش میگفت هر هنرمندی که از ایران رفته، دیگر اجاقش کور شده و اثر درخشانی نزاده. مثالهایی هم داشت غیر از پدرش. مثالهای نقض را هم حواله میداد به این که طرف از همان بچگی فرنگ و فرنگی بوده. میگفت ضرورت زیستن در ایران و با این مردم، مثل آب است برای ماهی بازیگوشِ هنرمند.
مهشید امیرشاهی اما شد همان مثال نقض پر رنگی که بتوانم شک کنم و بگردم دریای نویسندگان خارجنشین را کشف کنم.
امروز یا خودم غرولند میکردم که این روزها با ننوشتن، به هزار بهانهی موجه، نویسندهترم که نمیکند. مثل گلستانی که رفت فرنگ و دیگر ننوشت.
❤17👍1🍾1
شناور شعر
دست و بال میزنم این روزها تا همپای گروهی آدم اهل ذوق، هر روز یک دفتر کامل را بخانم. برای منِ از شعر به دور، انگار کلید پنتهاوس در فردوس.
چشمم دنبال شکار کلمه و ترکیب. خیال میکنم این دفتر شعرها حد وسط ندارند. یا گرسنه برمیگردم یا تشنه میشوم. یا دست خالی، یا آنقدر پر پیمانه که دلم نخاهد روز تمام شود و دلم نیاید کتاب را پس بدهم.
اضطرابم؟ خارجکیها. اینجا هم یا دست خالی میمانم، یا رشک میبرم به مترجم که چنین واژهساز و جملهآرا است.
مثلن شکارم از «سرزمینی میجویم بکر»
جوزهپه اونگارهتی، برگردان فرامرز خردمند
هیچِ توصیف ناپذیر
گرگ دریا
تاجی از افکار با طراوت
آبِ شکوفان
از چشمانم پَر زد
بارانی تنبل از نیزهها
صیقل یافته از تب خفیف
فرزند ناخلف زجر
سدهی بردباری
تار و پودِ پاره پورهی من
برادههای خاطرات
ترحم ددمنشانهی خاطره
این مه است که ما را میزداید
کوهها میشکافند/ در جرعههای اشباح بنفش/ و با آسمان میرانند
مرگ/ است کفارهی/ زندگی
دست و بال میزنم این روزها تا همپای گروهی آدم اهل ذوق، هر روز یک دفتر کامل را بخانم. برای منِ از شعر به دور، انگار کلید پنتهاوس در فردوس.
چشمم دنبال شکار کلمه و ترکیب. خیال میکنم این دفتر شعرها حد وسط ندارند. یا گرسنه برمیگردم یا تشنه میشوم. یا دست خالی، یا آنقدر پر پیمانه که دلم نخاهد روز تمام شود و دلم نیاید کتاب را پس بدهم.
اضطرابم؟ خارجکیها. اینجا هم یا دست خالی میمانم، یا رشک میبرم به مترجم که چنین واژهساز و جملهآرا است.
مثلن شکارم از «سرزمینی میجویم بکر»
جوزهپه اونگارهتی، برگردان فرامرز خردمند
هیچِ توصیف ناپذیر
گرگ دریا
تاجی از افکار با طراوت
آبِ شکوفان
از چشمانم پَر زد
بارانی تنبل از نیزهها
صیقل یافته از تب خفیف
فرزند ناخلف زجر
سدهی بردباری
تار و پودِ پاره پورهی من
برادههای خاطرات
ترحم ددمنشانهی خاطره
این مه است که ما را میزداید
کوهها میشکافند/ در جرعههای اشباح بنفش/ و با آسمان میرانند
مرگ/ است کفارهی/ زندگی
❤15
جوراجور
به «ماجراجویی» فکر میکنم.
مثلن کاری پیچیده باشد یا پیامدهای سنگین داشته باشد، بگویند «بیخیال، ماجرا میشه» یا «اون؟ ماجرا داره»
خیالم این بود که هیچ اهل ماجرا کردن نیستم. همهچیز را شفاف و خُنُک و بیهیجان میپسندیدم. آنقدر قابل پیشبینی که انگار مطمئن باشی بعد از ۱۴:۵۹ دقیقه، ساعت میشود ۱۵. میشود دیگر. بدیهی و عیان و خطاناپذیر.
حالا؟ مثل باد، سرک میکشم همهجا و میجویم ماجرا.
به «ماجراجویی» فکر میکنم.
مثلن کاری پیچیده باشد یا پیامدهای سنگین داشته باشد، بگویند «بیخیال، ماجرا میشه» یا «اون؟ ماجرا داره»
خیالم این بود که هیچ اهل ماجرا کردن نیستم. همهچیز را شفاف و خُنُک و بیهیجان میپسندیدم. آنقدر قابل پیشبینی که انگار مطمئن باشی بعد از ۱۴:۵۹ دقیقه، ساعت میشود ۱۵. میشود دیگر. بدیهی و عیان و خطاناپذیر.
حالا؟ مثل باد، سرک میکشم همهجا و میجویم ماجرا.
❤16
زندگی مرتفع بادبادک
سر ظهری فهمیدم فوت کرده هفت روز پیش اویی که خیال میکردم شاید ازدواج کنم باهاش هفت سال پیش...
فهمیدم ازدواج کرده و ۴ تا بچه هم داشته و چه همسری، چه خانمی، چه زنی، چه توانمند، چه با عرضه، چه قوی.
حس بیخاصیتی داشتم؟
همین چند شب پیش بود که بیهوا و بی تصمیم، بی فرآیند و چرتکهای برای ساختن و انتخاب تصمیم، افتادم توی جاده، که نخستین بارم بود خارج از شهر رفتن چنین، شهری که هرگز نرفتهام و ندیدهام و هیچ پیوست و پیوندی هم نداشتهام.
سر صبحی وقت رانندگی هشیارتر و زبلتر میشناختم خودم را. گفتهبود* این سفر قهرمانی تو بود، حالا بزرگتری. جدی که نباید گفته باشد.
حالا؟
حالا؟
حالا پوچ و پوک و خالی. خیال باطل که اگر آن بابا قرار بود در این سن مرده باشد، کنار من که چنین عمیق و وسیع زندگی نمیکرد. شاید هیچ آدمِ زندگیِ عمیقتری نیستم. شاید هیچ زندگی را نتوانم وسعت دهم. شاید هم شود. امروز نه.
*این بابای همسفر جاده، غیر از آن مرحوم بودا.
سر ظهری فهمیدم فوت کرده هفت روز پیش اویی که خیال میکردم شاید ازدواج کنم باهاش هفت سال پیش...
فهمیدم ازدواج کرده و ۴ تا بچه هم داشته و چه همسری، چه خانمی، چه زنی، چه توانمند، چه با عرضه، چه قوی.
حس بیخاصیتی داشتم؟
همین چند شب پیش بود که بیهوا و بی تصمیم، بی فرآیند و چرتکهای برای ساختن و انتخاب تصمیم، افتادم توی جاده، که نخستین بارم بود خارج از شهر رفتن چنین، شهری که هرگز نرفتهام و ندیدهام و هیچ پیوست و پیوندی هم نداشتهام.
سر صبحی وقت رانندگی هشیارتر و زبلتر میشناختم خودم را. گفتهبود* این سفر قهرمانی تو بود، حالا بزرگتری. جدی که نباید گفته باشد.
حالا؟
حالا؟
حالا پوچ و پوک و خالی. خیال باطل که اگر آن بابا قرار بود در این سن مرده باشد، کنار من که چنین عمیق و وسیع زندگی نمیکرد. شاید هیچ آدمِ زندگیِ عمیقتری نیستم. شاید هیچ زندگی را نتوانم وسعت دهم. شاید هم شود. امروز نه.
*این بابای همسفر جاده، غیر از آن مرحوم بودا.
❤8💔6
چرا مینویسی؟
هزار باره مرور میکنم. مینویسم برای نوشتن، برای مغز سبک کردن، برای سرحال شدن، وسط شلوغیها خلوت ساختن، متمرکز شدن.
استاد هر روز مینویسند. بختیار بودهام تا چند باری از دور تماشا کنم که متمرکز نشستهاند پای نوشتنی طولانی. نوشتنی که بعد وقت خاندن میوهی کار نیاز نشده ادیت بزنم برای تصحیح نیمفاصلهای حتا. اصلن متنِ زحمتکشی، خودش را داد میزند. از همهجاش معلوم است که نویسنده همین جوری کلمه پرت نکرده توی کانال. فکر کرده، بارها نوشته، دگرنویسی کرده، جملهها را کارگردانی کرده، واژهها را بهگزین کرده تا رسیده به متن روان و زبان فصیح برای انتشار.
پاییز به هوای کار کتابفروشی نویسندهساز و خدمت در پشتیبانی مدرسه نویسندگی، دور افتادم از پاتیل عزیزم. هر بار رفتم و آمدم و خودم را نصیحت کردم که بنویس.
حالا قرار بستهام برای نماز-نویس. از تعهداتم به خداوند عالم نیرو بردارم و عادت گره بزنم و وقت بدزدم و هزار جهد تا بشود بنویسم. برای مغز سبک کردن، برای خلوت ساختن در شلوغی ها، بنویسم برای نوشتن.
هزار باره مرور میکنم. مینویسم برای نوشتن، برای مغز سبک کردن، برای سرحال شدن، وسط شلوغیها خلوت ساختن، متمرکز شدن.
استاد هر روز مینویسند. بختیار بودهام تا چند باری از دور تماشا کنم که متمرکز نشستهاند پای نوشتنی طولانی. نوشتنی که بعد وقت خاندن میوهی کار نیاز نشده ادیت بزنم برای تصحیح نیمفاصلهای حتا. اصلن متنِ زحمتکشی، خودش را داد میزند. از همهجاش معلوم است که نویسنده همین جوری کلمه پرت نکرده توی کانال. فکر کرده، بارها نوشته، دگرنویسی کرده، جملهها را کارگردانی کرده، واژهها را بهگزین کرده تا رسیده به متن روان و زبان فصیح برای انتشار.
پاییز به هوای کار کتابفروشی نویسندهساز و خدمت در پشتیبانی مدرسه نویسندگی، دور افتادم از پاتیل عزیزم. هر بار رفتم و آمدم و خودم را نصیحت کردم که بنویس.
حالا قرار بستهام برای نماز-نویس. از تعهداتم به خداوند عالم نیرو بردارم و عادت گره بزنم و وقت بدزدم و هزار جهد تا بشود بنویسم. برای مغز سبک کردن، برای خلوت ساختن در شلوغی ها، بنویسم برای نوشتن.
❤22🍾5
تئاتراهیهای نازنینم
چشم و چراغ پاتیل
این هفته وبینار نداریم.😔
چشم و چراغ پاتیل
این هفته وبینار نداریم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤6💔4👍2🍾1
دربارهی تندیس ساختن حرف بزنیم
کتاب «اثر انتظار» میگوید ذهنیت چگونه زندگی را دگرگون میکند.
از متن کتاب:
«خود را بهعنوان رهبر ارکستر زندگیتان تصور کنید. افکار، باورها و انتظارات شما، نتهای موسیقی را تشکیل میدهند. آنها بر سرعت، ملودی و جوهر اجرا تاثیر میگذارند. با طرز فکر درست، میتوانید یک سمفونی ناهماهنگ را به یک شاهکار هماهنگ تبدیل کنید.»
شبیه همان قصهی پیگمالیون، گاهی آدمها هولمان میدهند که چگونه باشیم. وقتی بازخوردی میدهند با تعریف هویتی که قفس بسازد برای رفتارمان.
تو همیشه وقت شناسی.
تو بداخلاقی.
تو صبوری.
تو قوی هستی.
تمرین میکنم بار دیگر در پاسخ بگویم نه من هم گاهی وقتها چنین نیستم. بالاخره من هم آدمم. آدمی که همیشه یک جور و مُتصِف به یک صفت نیست. گاهی هزار بلا میکشد تا خراش نیفتد به مجسمهای که ساخته شده،
از خودش،
با حرفهای دیگران.
زندگیمان سخت میشود اگر بدویم دنبال زیستنِ اویی که دیگران میخاهند باشیم. پس خودم چی؟!
کتاب «اثر انتظار» میگوید ذهنیت چگونه زندگی را دگرگون میکند.
از متن کتاب:
«خود را بهعنوان رهبر ارکستر زندگیتان تصور کنید. افکار، باورها و انتظارات شما، نتهای موسیقی را تشکیل میدهند. آنها بر سرعت، ملودی و جوهر اجرا تاثیر میگذارند. با طرز فکر درست، میتوانید یک سمفونی ناهماهنگ را به یک شاهکار هماهنگ تبدیل کنید.»
شبیه همان قصهی پیگمالیون، گاهی آدمها هولمان میدهند که چگونه باشیم. وقتی بازخوردی میدهند با تعریف هویتی که قفس بسازد برای رفتارمان.
تو همیشه وقت شناسی.
تو بداخلاقی.
تو صبوری.
تو قوی هستی.
تمرین میکنم بار دیگر در پاسخ بگویم نه من هم گاهی وقتها چنین نیستم. بالاخره من هم آدمم. آدمی که همیشه یک جور و مُتصِف به یک صفت نیست. گاهی هزار بلا میکشد تا خراش نیفتد به مجسمهای که ساخته شده،
از خودش،
با حرفهای دیگران.
زندگیمان سخت میشود اگر بدویم دنبال زیستنِ اویی که دیگران میخاهند باشیم. پس خودم چی؟!
❤9🍾1
شغل یا سؤل
دیروز یادداشت میزدم که «شغلهایی نیاز به ایثار دارند. نیاز به تربیت نفس.»
امروز هر چه نمونه به ذهن میآورم انگار همین است. اصلن شغل برای چه؟
برای مشغول شدن؟ برای خدمت به خلق؟
دیروز یادداشت میزدم که «شغلهایی نیاز به ایثار دارند. نیاز به تربیت نفس.»
امروز هر چه نمونه به ذهن میآورم انگار همین است. اصلن شغل برای چه؟
برای مشغول شدن؟ برای خدمت به خلق؟
❤8🍾2✍1
بازی بازی
یا
بخان، بنویس، نفس بکش
فهرست نوشتهاند استادم از کتابهای لیمو شیرینی. از نمایشنامههایی که شود یکنفس بخانی و بدوی تا پشت جلد.
پشت جلد! راستی پشت جلد فلانالسلطنه را دیدهاید؟ روی جلد عکس طرف است در قابی. پشت جلد، دقیقن پشت همان باباست که توی قاب ایستاده و عکس شده، عکسی از پس کلهاش.
کلاهِ پسِ معرکه مال وقتی بود که بلد نبودم نوشتههای پشت جلد کتاب را بخانم. گاهی نقد و نظر دیگران است، گاهی ورود نویسنده به مسئله و ساختن کنجکاوی. گاهی اما گلِ مینو -ایده-ی نویسنده در پاسخ به موضوع.
بعدتر فهمیدم اینها را در مقدمه و پیشگفتار هم میشود خاند.
این روزها زود حواسپرت میشوم. تداعیها به بازیم میخانند. کلمهبازی، تداعیبازی، بازیبازی. بازیگری. بعضی بازیها قمارند. سرمایهام را میبرند و میشوم همیشه بازندهی بازی.
تمرین میکنم با نفس کشیدن -شما بگو مدیتیشن- و لنگر انداختن به خاندن و نوشتن.
حالا خوشم به یادداشت زدن از دفترشعرهایی که کلمهبازهای قهار جور کردهاند. مینویسم فرداها از بازی بازیگوشترها.
مابعدالتحریر:
راستی پیشتر نوشتهام که اصلن نفس است که میکِشد ما را به دوش؟
یا
بخان، بنویس، نفس بکش
فهرست نوشتهاند استادم از کتابهای لیمو شیرینی. از نمایشنامههایی که شود یکنفس بخانی و بدوی تا پشت جلد.
پشت جلد! راستی پشت جلد فلانالسلطنه را دیدهاید؟ روی جلد عکس طرف است در قابی. پشت جلد، دقیقن پشت همان باباست که توی قاب ایستاده و عکس شده، عکسی از پس کلهاش.
کلاهِ پسِ معرکه مال وقتی بود که بلد نبودم نوشتههای پشت جلد کتاب را بخانم. گاهی نقد و نظر دیگران است، گاهی ورود نویسنده به مسئله و ساختن کنجکاوی. گاهی اما گلِ مینو -ایده-ی نویسنده در پاسخ به موضوع.
بعدتر فهمیدم اینها را در مقدمه و پیشگفتار هم میشود خاند.
این روزها زود حواسپرت میشوم. تداعیها به بازیم میخانند. کلمهبازی، تداعیبازی، بازیبازی. بازیگری. بعضی بازیها قمارند. سرمایهام را میبرند و میشوم همیشه بازندهی بازی.
تمرین میکنم با نفس کشیدن -شما بگو مدیتیشن- و لنگر انداختن به خاندن و نوشتن.
حالا خوشم به یادداشت زدن از دفترشعرهایی که کلمهبازهای قهار جور کردهاند. مینویسم فرداها از بازی بازیگوشترها.
مابعدالتحریر:
راستی پیشتر نوشتهام که اصلن نفس است که میکِشد ما را به دوش؟
❤7
Forwarded from Theatre+
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیشفروش نمایش
نینا در صبحگاه
نویسنده: کریستوفر دورنگ
مترجم: شیوا اردوئی
کارگردان: مارسل داوود
بازیگران :
هدیه آزاده ،حسن فضلی، ایلا تهرانی، سهراب کیوان مرز ، هدیه طرقی
آذر و دی ۱۴۰۴ در سالن نمایشی «دا» ساعت ۱۹:۰۰
« تهیه بلیت از سایت تیوال »
tiwall.com/p/nina2 تیوال
@theatreplAs
نینا در صبحگاه
نویسنده: کریستوفر دورنگ
مترجم: شیوا اردوئی
کارگردان: مارسل داوود
بازیگران :
هدیه آزاده ،حسن فضلی، ایلا تهرانی، سهراب کیوان مرز ، هدیه طرقی
آذر و دی ۱۴۰۴ در سالن نمایشی «دا» ساعت ۱۹:۰۰
« تهیه بلیت از سایت تیوال »
tiwall.com/p/nina2 تیوال
@theatreplAs
❤4
توشه جمع میکنم از کتابها، کلمهها
یادم نرفته که قرار است فهرست بنویسم از «کتابهایی برای ماجراجویی در تاریخ، با ادبیات».
اول هوس میکنم واژهدان باز کنم ببینم چه نوشته برای «توشه». وسوسهی کلمه دارم. نفقه. امشب حرفش بود. نفقهی عمه. سره میخاهی؟ گذرانه!
کتابهایی برای سر کردن زمستان؟ گذراندن؟ گذشتن؟ کاش نگذرد. کاش بمانیم.
جنون. جنون نجوای واژههایی که لهلهشان هستم. من که لَهلَه. تو اما اگر خاندی لِهِ لِه، دلت پیش آقوی همساده مانده. مگه نه؟
بعد هوایش به دلم میافتد که کاش. اصلن بیخیال دردا و دریغا.
امشب بدمستی کردم پای واژه بازی. واژهبارگی. سیاهمست. پاتیل. که چه؟ دوستم میخاهد نامی برای میوهی دلش -کارش- انتخاب کند.
یادم نرفته که قرار است فهرست بنویسم از «کتابهایی برای ماجراجویی در تاریخ، با ادبیات».
اول هوس میکنم واژهدان باز کنم ببینم چه نوشته برای «توشه». وسوسهی کلمه دارم. نفقه. امشب حرفش بود. نفقهی عمه. سره میخاهی؟ گذرانه!
کتابهایی برای سر کردن زمستان؟ گذراندن؟ گذشتن؟ کاش نگذرد. کاش بمانیم.
جنون. جنون نجوای واژههایی که لهلهشان هستم. من که لَهلَه. تو اما اگر خاندی لِهِ لِه، دلت پیش آقوی همساده مانده. مگه نه؟
بعد هوایش به دلم میافتد که کاش. اصلن بیخیال دردا و دریغا.
امشب بدمستی کردم پای واژه بازی. واژهبارگی. سیاهمست. پاتیل. که چه؟ دوستم میخاهد نامی برای میوهی دلش -کارش- انتخاب کند.
❤9💔1