پاتیل | باده علوی
710 subscribers
41 photos
4 videos
17 files
207 links
حالا چرا پاتیل؟

چون مست و پاتیل
چون هر روز یه پاتیل آش می‌پزم یه وجب روغن روش
Download Telegram
قد بلند توسن چموش نوشتن

پارسال این وقت‌ها هنوز مدرس نظم و برنامه‌ریزی بودم. سبک زندگیم چنان به قاعده و منظم که هیچ دوست نداشتم حتی اضافه شود کسی یا چیزی. اوضاع بدک نبود.

بعد از جنگ آن‌قدر همه چیز بالا و پایین شد و آن قدر زورم نرسید برای تثبیت چیزی که گفتم اصلن مقبره‌ی ابوی گرانقدر ثبات! در این جهان عجیب غریبِ غیرقابل پیش‌بینیِ غیرقابل کنترل. اصلن کِی قدرتی داشتم برای کنترل؟ به قول استادم جلال تهرانی، همین که زنده‌ایم شانسکی است. مثلن همین رانندگی یا هزار بار بی‌هوا از خیابان گذشتنی که کامیون از رویمان رد نشد.

حالا دارم روتین صبح را پس می‌گیرم. از نوشتن صفحات صبحگاهی تا ورزش و تغذیه. بقیه‌ی روز و شب، کوچ‌نشین دامنه‌ی آتشفشان. آماده‌ی هر سرندیپیتی و تغییری که سر راهم بیاید و گوشه‌ای از جهانم را کش بیاورد. وسعت بدهم دامنه‌ی تجربه‌هام را. چنانی که خیال می‌بافتم برای خروج از ناحیه‌ی امن!

این روزها سرم به کار کتابفروشی و دلم به تجربه‌‌های نو حسابی گرم است. امروز هم مچ خودم را گرفتم که خب؟ اگر می‌نویسی دو خط هم این‌جا هوا کن تا از نظم نیفتی، از اصل نویسندگی نیفتی.
10👍4🍾1
این روزها توی تئاتراه، هر بار یه نمایشنامه می‌خونیم.
همین حالا
😎
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Audio
بشنویم از تئتاتر 🎙

امروز ادامه‌ی کافه پولشری رو گپ زدیم 😉
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
1
امروز خود را چگونه شناختم؟
یا
مینویم را در نطفه خفه نکن


- بادوی جان چند تا ایده دارم تو فقط گوش بده.

-یه موضوعی طرح می‌کنم، با سوال و جواب رفت و برگشتی خرابش نکن.

- ببین اینی که می‌گم در سطح ایده است، تو ذوقم نزن. پرش رو نچین، بذار پر و بال بدیم ببینیم شاید اصلن تهش یه چیز دیگه شد تا اجرا.

دارم یاد می‌گیرم.

از تابستان روزی‌م شده تا همنشین اویی شوم که ذهن زاینده دارد. که می‌گویم ذهنِ زنده‌ی زاینده، نه فقط خلاق.

آدم‌ها در کار تکراری هم می‌توانند خلاقیت خرج کنند. در زایش اما هر بار چیزی خلق می‌کنند که پیش‌تر زمینی هم برایش نبوده، عجایب مخلوقات حتا.

و اصل زادن چنان است که نمی‌شود نزاد. نمی‌شود جلویش را گرفت. وقتش که برسد زایمان خودش انجام می‌شود.

که اوی قصه‌ی ما هم چنین. مثلن روزی هزار اسم برای خودش و دیگران بسازد. دیگر طرح فیلم و داستان و کتاب و کارگاه و چه زادن‌ها.

امروز تفاوتی را دیدم. که هر بار مینویی* می‌آورد هشدار می‌دهد تا بفهمم که این نوزاد است، به تفکر نقاد نیاز ندارد. که اگر جان زنده‌مانی داشته باشد خودش دوام می‌آورد.

دیدم که من تربیت شده‌ام برای شناسایی موانع اجرایی و بعد حل مسئله. که چی؟ مثلن خیالم راحت باشد که کار زمین نمی‌ماند؟ که بعد ناامید و دل‌شکسته نشویم از مرگ مینویمان؟


*مینو برابرنهاد پیشنهادی بود برای «ایده»
7🍾3
Audio
بشنویم از تئاتر 🎙

عوض اجرای ضبط‌نشده‌ی امروز تئاتراه

شیوا کاظمی برای اژدهاک بهرام بیضایی

#روزگفتار
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍾21
Audio
بشنویم از تئاتر 🎙

رسیدیم به فصل ۱۵ کتاب راهنمای نوشتن گفت‌وگو از ویلیام نوبل
و
نمایشنامه‌ی منولوگی آواره از ماتئی ویسنی‌یک
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
3
انسان اگر وراج نباشد

داشت می‌گفت «یه دفترچه کوچولو بگیرید که تا آخر ماه پر بشه. ذوق زیادی داره که هر ماه یه دفترچه‌ی جدید بگیری!
هر بار در هر مواجهه دو خط بنویسید. روی کاغذ نوشتن مهمتره. درباره‌ی همه‌ی مواجهه‌ها، همه‌ی مسئله‌ها، هر بار دو خط بنویسید. این دو خط نوشتن یعنی فکر کردن». از دیدن آدمی، فیلمی، تئاتری، کتابی، تمرینی.

که گفته «انسان، حیوانِ دارای لوگوسه». که لوگوس، زبان و اندیشه‌ست. که ما گفتیم زبان، خودِ اندیشه‌ست. که بعد تو خوشحال باشی دو سه تا کتاب با این ایده می‌شناسی و خیال می‌کنی چه خوب که فردا قدم زدنی دفترچه‌‌ی نو بخرم و بنشینم پای یکی از آن کتاب‌ها به یادداشت برداشتن و اندیشه‌ورزی. که چاق و چله و پروار شود فکرم، زبانم، جانم.

وقت ندارم؟ به جهندم. می‌دزدم. جلسه‌ی پیش‌تر گفت کار نشد نداره.
14👍4
Audio
بشنویم از تئاتر 🎙

امروز یه نمایشنامه فسقلی خوندیم از وودی آلن
درباره‌ی آبراهام لینکلن 😎

خوشی می‌شود اگر نظرتان را برایم بنویسید🙏
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
3
میل و تمنای بیشتر نوشتن

دفترچهه را گرفتم. اصلش هدیه گرفتم. بروم امشب خوشی کنم. تا ببینیم صبح چه زاید باز.



مابعدالتحریر:

صبح شد و هزار فکر و خیال و مینو* داشتم. کتاب نویی را ورق زدم که دیشب جزو هدیه‌ها بود‌.‌ نامش «ملک رؤیایی»، زندگی‌نامه‌ی خودنوشت یک خانم نویسنده‌. داشت از بنایی می‌گفت که در خیالاتش مالک بود. املاک خیالی!
کارخاسته‌ی امروز سمپوزیوم هم چنین بود. طراحی ملک خیالیِ مینوی‌مان.

تیزتک خیال را ول کردم برای خودش بچرد توی صفحه‌های کتاب.
نتیجه؟ کشف همان عادت قدیمی که تعارف کنم چه چیزی شایسته‌ست دفترچه‌ی جدید را افتتاح کند؟ دفترچهه طفلی، هنوز خالی نشسته.



بعدمابعدالتحریر:

شاید با نقاشی طلسمش را شکستم و مالکش شدم.


*مینو، برابرنهاد پیشنهادی برای ایده
7👍2🍾1
اتاقی از آن خود
یا
کی باید از ویرجینیاولف بترسد؟


اولین بار است از قلم ویرجینیا ولف می‌خوانم. همیشه فقط نامش بود و حرف‌هایی درباره‌اش. اصلش همین «درباره‌ی» آدم‌ها را خیلی دوست دارم. آخ از سرک کشیدن به کتاب‌های چاپ شده از یادداشت‌های روزانه‌ی آدم‌ها. که مثلن مسکوب در حال و هوای جوانی‌اش چطور با خودش حرف می‌زده و بی ملاحظه‌ی خاننده‌ی بیرونی برای خودش یادداشت می‌زده.

بهانه‌ام برای باز کردن کتاب ویرجینیا ولف؟ همین متن بالا. که زنی است و رویای داشتن اتاقی از آن خود.
شبیه این را دیگر کجا دیدم؟ دفترچه‌ی ممنوع آلبا دسس په دس.
نزدیک‌تر؟ در همین مدرسه نویسندگی، حتی در حلقه‌ی چخوف.

که بانویی تعریف کند یافتن فضای شخصی و اختصاصی برای خلوت و متمرکز نوشتن چنان تنگ می‌آید که یکی پناهنده می‌شود به بالکن پتو به دوش، یکی هم گلیم پهن می‌کند توی حمام که ساعتی آسوده بنویسد، بی که نور اتاقش بقیه را بیازارد یا رفت و آمدها و مامان مامان گفتن‌های بالای هجده سال امان ببرد.

مترجم کتاب، صفورا نوربخش، در تقدیم نامه‌اش گفته کتاب حاصل همکاری زنان است. -بیخیال برچسب‌های ایسم دار- نوشته ویراستارش کار را لابه لای شام درست کردن و رسیدگی به بچه‌ها و بقیه کارها و کلاس‌ها و خاندن نوشتن‌هاش سرانجام داده.

همین «لابه لا» خودش اصل ماجراست. که انگار زن بودن برای خانواده‌ای -چه مادر برای فرزندان، چه مادر برای والدین- می‌طلبد تا بیشتر بخاهند مالک بناهای خیالی شوند. که همه‌ی دوست‌داشتنی‌هایشان زیر بالششان جا شود و نگران نصف دنیا نشوند. که بتوانند در نصف دیگر کارهای جهان هم غرق شوند، حسرت لذت غرقگی.


*کی از ویرجینیا ولف می‌ترسد؟
نام نمایشنامه‌ای از ادوارد آلبی که خوشم می‌آید.
12🍾3
غرقآغوشی

شب‌هایی شود که راهی را قدم بزنم ساکت و سیاه. خیابانِ پلیس‌هاست، یک مرکز انتظامی پر از ماشین و موتور و آدمِ پلیس. امن و آسوده گوش می‌دهم به آواز کفش تق‌تقی‌های دوست‌داشتنی‌م. اگر بارم سبک باشد که چه مدیتی* عمیق‌تر از این؟

امشب چیز عجیبی دیدم. نفهمیدم آدم باشد یا مجسمه یا مثلن توده‌‌ی بار جمع‌شده‌ی زباله‌گردها. جلوتر که رفتم دو تا پای آدمی را دیدم. و بعد دوتای دیگر. انگار باید دوتا آدم باشند. به جز پاهایشان هیچ جزء قابل تفکیک دیگری پیدا نبود. چنان در آغوش هم که سرها ناپیدا. بگو معنی کامل معانقه‌. آغوشی آرام و طولانی، بی‌حرکت یا صدایی.
تیزتر رفتم که خلوتشان نیاشوبد. تا صبح خیال خوش دارم برای بافتن و انداختن دور گردن.

* بگیرید walking meditation
11🍾2
پرفورمنس زنانه مدیون آنیموس؟

کوثر نوشته کارهای سخت جهان، منتظر پرفورمنس زنانه‌شان نشسته‌اند.
که زنی چگونه زنانه کار سختی را به زیبایی و ظرافت تمام کند. آغاز کند و تمام کند. آغاز کند و ادامه دهد و به پایانش برساند. هر قدمش، هر لحظه‌‌اش را زنانه بزید.

سال‌های زیادی نیست که می‌شنوم انرژی زنانه، فمنن بودن و فمننیتی و این جور قشنگ کلمه‌ها.
نیمه‌ی زنانه و مردانه، آنیما و آنیموس یونگی را می‌فهمم. اما برای زنانگی یک نظام ارزشی و روش تصمیم‌گیری هنوز نرسیده‌ام به مینوی* منسجم و سر و شکل‌داری.

یعنی اصلش گمانم این است که شبیه یین و یانگ، در تضاد و تعامل با مردانگی باید شناخته شود. که از حذف هر طرف قصه، یا ارزشمند شمردن یکی و تقبیح و تحقیر و تنبیه دیگری که ناقص و عقیم می‌ماند آدم‌بودگی. نه؟!

دیروز در گپ و گفت و همنشینی حلقه‌ی چخوف، پای یونگ هم وسط آمد که علمی‌ست یا شبه علم و این حرف‌ها؟!
که گفت با این همه پرداختش بر محور اسطوره‌ها و دیرین‌گونه‌ها (کهن‌الگو)، بیشتر به فلسفه می‌زند تا علم.
فلسفه که ورزیدنی‌ست از knowledge است که لابد اینجا می‌گوییم معرفت.
علم ترجمه‌ی توافق‌شده برای science است. که میوه‌اش تکنیک باشد. که قابل آزمایش و اندازه‌گیری باشد.‌

که باز بنشینم چند صفحه‌ای با خودم فکر کنم یک پرفورمنس زنانه چی هست یا چگونه نیست.

*مینو همان برابرنهاد پیشنهادی برای ایده



مابعدالتحریر:

سرگرم می‌شوید اگر درباره‌ی این کلمه‌ها جست‌وجو کنید و دست‌کم در ویکی‌پدیا چرخی بزنید:
یین و یانگ
آنیما و آنیموس
Science و knowledge
4👍1
Audio
بشنویم از تئاتر 🎙

امروز هم یه نمایشنامه‌ی دیگه خوندیم از وودی آلن
شوکران‌نوشی من
ترجمه شهرام زرگر
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
جادوی اکوسیستم مدرسه نویسندگی

اگر به هرکس می‌رسم، دوره‌های مدرسه نویسندگی و کلاس نویسندگی خلاق آنلاین را پیشنهاد می‌کنم، برای رسیدن به جلسات تمرین‌جاست.

بقیه که همه‌جا دوره‌های مختلف گذرانده‌اند توی دلشان بگویند که نه، من که دیگر مقدماتی نیستم. گاهی نمی‌گویم -اغلب می‌گویم- کیفیت قلم‌ت از نوشته‌هات پیداست. که اگر قرار بوده کلاس‌ها، جایی اثر کند نباید همین نوشتن می‌بوده؟

هنوز نمی‌دانم چطوری بگویم همین ۸ جلسه کلاس پایه‌ی مدرسه نویسندگی، از پیشرفته‌های دیگران هم پیش‌رفته‌تر است.
من کولی دوره‌گرد خیلی کلاس‌ها بوده‌ام. استادهای نامدار و بلند آوازه بسیار دیده‌ام. حتمن نظرم صائب است!

شما یک نوبت بازخورد -حتا گازخورد- بگیر برای نوشته‌هات، ببین چه رشدی شود برایت. باورت نمی‌شود می‌گویم به قلم خودت رحم کرده‌ای اگر بیایی این‌جا.

حالا ۶۶۶ روز گذشته از اولین باری که پا گذاشتم به مدرسه نویسندگی و دیگر دست برنداشتم. می‌دانم این‌جا همه جور آدمی هست برای همه فرهنگ و سلیقه‌ای. که شود کنار هم مرتکب شد نشست و برخاست و دوست و رفیق پیدا کردن و به هم دل‌گرمی دادن و با هم خاندن و نوشتن و تنها نماندن و فرصت نسوزاندن و دور نیفتادن. که اگر هم دور افتادی، چراغی در نویسنده‌ساز همیشه روشن است.
17
نویسنده‌ای که ننویسد چیست؟

دیروز حرف سیمین دانشور بود و مهشید امیرشاهی.
اما امیرشاهی!
با همان چند برگ نخست کتاب مادران و دختران دیدم عجب دست پُری دارد نویسنده. بعدتر فهمیدم امیرشاهی سالیان درازی‌‌ست که از ایران رفته، اما ارتباطش با زبان و تولید اثر چنین پررنگ و پر پیمانه.

لیلی گلستان درباره‌ی پدرش می‌گفت هر هنرمندی که از ایران رفته، دیگر اجاقش کور شده و اثر درخشانی نزاده. مثال‌هایی هم داشت غیر از پدرش. مثال‌های نقض را هم حواله می‌داد به این که طرف از همان بچگی فرنگ و فرنگی بوده. می‌گفت ضرورت زیستن در ایران و با این مردم، مثل آب است برای ماهی بازیگوشِ هنرمند.
مهشید امیرشاهی اما شد همان مثال نقض پر رنگی که بتوانم شک کنم و بگردم دریای نویسندگان خارج‌نشین را کشف کنم.

امروز یا خودم غرولند می‌کردم که این روزها با ننوشتن، به هزار بهانه‌ی موجه، نویسنده‌ترم که نمی‌کند. مثل گلستانی که رفت فرنگ و دیگر ننوشت.
17👍1🍾1
شناور شعر

دست و بال می‌زنم این روزها تا همپای گروهی آدم اهل ذوق، هر روز یک دفتر کامل را بخانم. برای منِ از شعر به دور، انگار کلید پنت‌هاوس در فردوس.

چشمم دنبال شکار کلمه و ترکیب. خیال می‌کنم این دفتر شعرها حد وسط ندارند. یا گرسنه برمی‌گردم یا تشنه می‌شوم. یا دست خالی، یا آنقدر پر پیمانه که دلم نخاهد روز تمام شود و دلم نیاید کتاب را پس بدهم.

اضطرابم؟ خارجکی‌ها. اینجا هم یا دست خالی می‌مانم، یا رشک می‌برم به مترجم که چنین واژه‌ساز و جمله‌آرا است.

مثلن شکارم از «سرزمینی می‌جویم بکر»
جوزه‌په اونگاره‌تی، برگردان فرامرز خردمند

هیچِ توصیف ناپذیر
گرگ دریا
تاجی از افکار با طراوت
آبِ شکوفان
از چشمانم پَر زد
بارانی تنبل از نیزه‌ها
صیقل یافته از تب خفیف
فرزند ناخلف زجر
سده‌ی بردباری
تار و پودِ پاره پوره‌‌ی من
براده‌‌های خاطرات
ترحم ددمنشانه‌ی خاطره
این مه است که ما را می‌زداید

کوه‌ها می‌شکافند/ در جرعه‌های اشباح بنفش/ و با آسمان می‌رانند

مرگ‌/ است کفاره‌ی/ زندگی
15
جوراجور

به «ماجراجویی» فکر می‌کنم.
مثلن کاری پیچیده باشد یا پیامدهای سنگین داشته باشد، بگویند «بی‌خیال، ماجرا میشه» یا «اون؟ ماجرا داره»

خیالم این بود که هیچ اهل ماجرا کردن نیستم. همه‌چیز را شفاف و خُنُک و بی‌هیجان می‌پسندیدم. آنقدر قابل پیش‌بینی که انگار مطمئن باشی بعد از ۱۴:۵۹ دقیقه، ساعت می‌شود ۱۵. می‌شود دیگر. بدیهی و عیان و خطاناپذیر.

حالا؟ مثل باد، سرک می‌کشم همه‌جا و می‌جویم ماجرا.
16
زندگی مرتفع بادبادک

سر ظهری فهمیدم فوت کرده هفت روز پیش اویی که خیال می‌کردم شاید ازدواج کنم باهاش هفت سال پیش...
فهمیدم ازدواج کرده و ۴ تا بچه هم داشته و چه همسری، چه خانمی، چه زنی، چه توانمند، چه با عرضه، چه قوی.
حس بی‌خاصیتی داشتم؟


همین چند شب پیش بود که بی‌هوا و بی تصمیم، بی‌ فرآیند و چرتکه‌ای برای ساختن و انتخاب تصمیم، افتادم توی جاده، که نخستین بارم بود خارج از شهر رفتن چنین، شهری که هرگز نرفته‌ام و ندیده‌ام و هیچ پیوست و پیوندی هم نداشته‌ام.

سر صبحی وقت رانندگی هشیارتر و زبل‌تر می‌شناختم خودم را. گفته‌بود* این سفر قهرمانی تو بود، حالا بزرگتری. جدی که نباید گفته باشد.

حالا؟
حالا؟
حالا پوچ و پوک و خالی. خیال باطل که اگر آن بابا قرار بود در این سن مرده باشد، کنار من که چنین عمیق و وسیع زندگی نمی‌کرد. شاید هیچ آدمِ زندگیِ عمیق‌تری نیستم. شاید هیچ زندگی را نتوانم وسعت دهم. شاید هم شود. امروز نه.


*این بابای همسفر جاده، غیر از آن مرحوم بودا.
8💔6