پاتیل | باده علوی
713 subscribers
35 photos
3 videos
17 files
197 links
حالا چرا پاتیل؟

چون مست و پاتیل
چون هر روز یه پاتیل آش می‌پزم یه وجب روغن روش
Download Telegram
رؤیاهای شب نیمه‌ی تابستان

یک کتاب* روزشمار کاملاً زنانه در دست دارم که از شب سال نوی میلادی شروع شده و حالا به ۲۳ ژوئن رسیده‌. در یادداشت امروز نوشته «من روز نیمه‌ی تابستان (۲۴ ژوئن- سوم تیر) را دوست دارم» و مناسک و مراسم شخصی‌اش را تعریف می‌کند برای گرامی‌داشت گذر زمان و غنیمت شمردن فرصت عمر و لذت لحظه‌ها. مثلاً شستن صورتش با شبنم صبحگاهی یا ساختن نوشیدنی تابستانه و پیک‌نیک زیر نور ماه.
بعد هم از عقیده به طلسم عشق می‌گوید.
کنجکاو نمی‌شوید درباره‌ی این طلسم بدانید؟ خب در عوض می‌شود یک نمایشنامه‌ی شکسپیری درباره‌ش بخوانید. یا حتی فیلم تئاترش را ببینید، اجراهای مختلف به زبان‌های مختلف در دسترس است. اما اگر حوصله‌تان نمی‌کشد یا وقت نمی‌گذارید اینجا مریم کشفی خلاصه‌ی داستان را نوشته‌، از دست ندهید.
دست‌آخر پیشنهاد می‌کنم برای این روز برنامه‌ای بچینید که کمتر از شب یلدا بهتان خوش نگذرد.



* فراوانی مطلق
روزشمار زنانی که به دنبال آرامش‌اند
از سارا بان‌براناک
8👍1
اثر هاله‌ای
یا
فقط ۶ ثانیه
فرصت داری

اثر هاله‌ای یعنی وقتی کسی را در نگاه اول مثبت قلمداد کنیم، صفات مثبت دیگری را هم به او نسبت می‌دهیم.
مثلاً با مطب دکتری تماس می‌گیرید و منشی با صدای گوشنوازی پاسخ می‌دهد. از همان پشت تلفن به این نتیجه می‌رسیم که لابد خوشگل هم هست. حتماً مهربان هم هست. باهوش هم هست.
یا وارد داروخانه‌ی محل می‌شوید و دکتر داروساز جدید را می‌بینید که لباس و روپوشش منظم است، قاب عینک شیکی دارد و عطرش هم که خوبست. بی‌آنکه ابله یا آدم سطحی باشیم، به این پیش‌داوری می‌رسیم که لابد دکتر خوبی هم هست، دلسوز هم هست، خوش‌حوصله هم توضیح می‌دهد. حتماً برای تحصیلاتش هم خیلی زحمت کشیده...

آگاهی به این اثر هاله‌ای کمک می‌کند یاد بگیریم:

یِکُم
دو بار فرصت نداریم روی دیگران «تأثیر اولیه» بگذاریم. این‌جوری تلاش برای بهبود ظاهر و کنترل تصویر اولیه معنی‌دار می‌شود مثلاً کشف نقاط کور (مثل بوی بد دهان، که همه‌ی عالم می‌فهمند به جز خودمان. سیاه‌بختی این‌که هیچ‌کس هم جرأت نمی‌کند بهمان بگوید. مگر بدخواهی، یا پارتنری وسط دعوا).

دوم
انتظارات و توقعاتی از رفتار دیگران داریم که مبنای منطقی نداشته. مثلاً فلانی معلم دقیق و دلسوزی است، اما ضرورتاً رفتار عاطفی با ثباتی هم دارد؟

برایتان خاطره زنده شد که آخ فلان مورد را من هم دیده‌ام و توی ذوقم خورد؟
پیش می‌آید دیگر! همه‌مان آدم‌/حوا هستیم، با زیبایی‌ها و نقص‌هایی شبیه هم.
👍10🍾1
همه‌چیز تغییر می‌کند حتی شما دوست عزیز

اگر از آدم‌های سی ساله بپرسی «به نظرت در ده سال آینده چقدر تغییر خواهی‌کرد؟» غالبأ پاسخ می‌دهند «احتمالاً خیلی کم»
اما اگر از چهل ساله‌ها بپرسید «در ده سال گذشته چقدر تغییر کردید؟» می‌گویند «خیلی زیاد»
خلاصه این که بالاخره همه‌چیز تغییر می‌کند، ما هم! اگر این تغییرات را آگاهانه دنبال کنیم یا عامدانه ایجاد کنیم، شاید حس تسلط و کنترل بهتری روی زندگی‌مان داشته باشیم. تسلیم نمی‌شویم که همیشه همین‌جوری بوده‌ام و همین است که هست و بهتر که نمی‌شوم... کنترل زندگی را دستمان می‌گیریم و می‌گوییم خب من دوست دارم ده سال دیگر، در فلان کیفیت‌های شخصیتم رشد و بهبودی داشته باشم، پس این تغییر را در خودم دنبال می‌کنم.

پیشنهاد من؟
بهترین پیشنهادی که تا این لحظه می‌شناسم نوشتن کتابی شخصی برای توسعه‌ی فردی‌ست. پیشنهاد میکنم برای شروع کنترل تغییرات زندگی‌تان، این وبینار را بشنوید و درباره‌ی این ایده کمی جست‌وجو کنید.
6👍3
مملکت‌داریِ بچه‌ها

هنوز هم خیال می‌کنم بهترین مستندهای زندگیم را سر کلاس «همایون امامی» دیدم، آدم دانای توانای مهربانِ صبور.
یکی از این مستندها آن‌قدر شیرین بود که توانستم دو سه باری به جای فیلم سینمایی به دور و بری‌ها قالب کنم. یعنی می‌گفتم تو رو خدا فقط ده دقیقه ببینیم اگر خوشتان نیامد، فیلم دیگری. «اُرُد زند» کاری کرده که تماشاچی همان اول ماجرا گیر می‌افتد در تور «مدرسه در دست بچه‌ها».
قصه این است که در سال تحصیلی برای ۲ روز، مدرسه تماماً در دست بچه‌هاست. دانش‌آموزان برای نقش‌های مختلف داوطلب می‌شوند. پس از بررسی صلاحیت‌شان، هیئتی از خود دانش‌آموزان می‌شوند نهاد برگزار‌کننده‌ی انتخابات. بعد از شمارش آراء، از مدیر تا خدمتگزار و تک‌تک معلمان با دانش‌آموزان منتخب جایگزین می‌شوند.
شور و شوق کمپین انتخاباتی و مصاحبه با نامزدها تماشایی‌ست. یکی دونفری از دانش‌آموزان همان اول توی چشممان پر رنگ می‌شوند مثلا داوود، پسرک تپلی که قلدر هم هست. کارگردان می‌پرسد اگر انتخاب نشی چی‌کار می‌کنی؟

فیلم در سال ۱۳۸۰ساخته شده، در جو دوران اصلاحات و فرهنگ‌سازی سیاسی. چالش‌ها و اعتراض‌ها و طیف متنوع دیدگاه‌ها و تحلیل‌های دانش‌آموزان از این رویداد را دوست دارم. به نظرم در هر انتخاباتی در سطح مملکت -که فقط بالای ۱۸ ساله‌ها حق رأی دارند- می‌توانیم همین طیف را ببینیم، حتی هنوز.

برگردیم به داوود! صادقانه و بی‌تهدید گفت اگر انتخاب نشود می‌نشیند سر کلاس و مزه‌پرانی می‌کند تا بچه‌ها بخندند. واضح است که در زندگی روزمره‌ش هم این کاره است.
بعد از اعلام نتایج ما هم خوشحال می‌شویم که داوود برای پوزیشن مورد علاقه‌اش رأی آورده، هم قلدر است هم محبوب!
اصل ماجرا اما بعد از انتخابات تازه شروع می‌شود. مدرسه داریِ بچه‌ها، حکمرانی عده‌ای منتخبِ دانش‌آموزان بر بقیه دانش‌آموزان. یک قرارداد دموکراتیک شفاف. آدم‌ها همه هم‌سطح و هم‌سن و سال، از میان خودشان، کسانی را انتخاب کرده‌اند برای خدمات مشخصی.
چالش کجاست؟ دقیقاً همین‌جا! هیچ‌کس بعد از این انتخابات تغییر نمی‌کند، فقط نقش‌ها و نسبت‌ها تغییر کرده‌اند.
جلسه‌ی شورای معلمان را می‌بینیم و شکایت مشترک‌شان این است که بچه‌ها این اتوریته‌ی (فرد صاحب اقتدار) جدید را نمی‌پذیرند. مقاومتی هست، زیر بار نمی‌روند. سوالات فرادرسی می‌پرسند محض کَل‌کَل و اثبات بی‌کفایتی معلم-دانش‌آموز و البته مزه‌پرانی‌ها که نظم کلاس را بهم میزنند.
دعوا هم می‌شود. در اعمال قدرت زیاده‌روی هم می‌کنند. با هم بی‌صبری هم می‌کنند. دلجویی و دلداری هم هست.
و آخر فیلم فکر می‌کنم یعنی بعد از این تجربه، بچه‌ها چطور رابطه‌شان را از سر می‌گیرند؟



مابعدالتحریر:

یک بابایی وسط قصه آمده به مدرسه سر بزند. دوست داشتم که به عنوان بزرگسال، این‌طور مسئولین نوجوان مدرسه را جدی گرفته و با احترام برخورد می‌کند.

بعد مابعدالتحریر:

البته که پیشنهاد می‌کنم خودتان فیلم را ببینید، اما هنوز لینکی پیدا نکردم. علی‌الحساب حرف‌های کارگردان، اُرُد زند را بخوانید.
5👍2
راستی تو چی خوندی؟

امروز نگفتم من به اندازه‌ی هردوتایمان دانشگاه رفته‌ام.
نگفتم توی رشته‌ی قبلی، تا پایان کارشناسی ارشد، حتی یک کلمه توی دانشگاه بهم اضافه نشد. هرچه بود پیشتر خوانده بودم.
نگفتم درباره‌ی رشته‌های علوم انسانی قاطعانه، درباره‌ی رشته‌های هنری با احتیاط، پیشنهاد می‌کنم روی دانشگاه حساب جدی باز نکنید.
توی دانشگاه «درباره‌ی» رشته و زمینه‌ی مورد علاقه‌تان واحدهایی ارائه می‌شود، استادهایی حرف‌هایی می‌زنند و دست آخر چیزهایی را ارزیابی می‌کنند. اگر دغدغه‌ی علمی دارید یا می‌خواهید در هنری به مهارت جدی برسید، دانشگاه می‌تواند نا‌امیدتان کند.
اما برای تمرین و تجربه‌ی زندگی اجتماعی، دیدن آدم‌هایی و شناخت آدم‌هایی، می‌تواند محیط مؤثری باشد.
اگر این‌ها را در زندگی دارید دیگر عمرتان را برای چی توی حاشیه‌های دانشگاه بگذرانید؟ کلاس‌ها و امتحانات را بروید بیایید انگار که پاس‌گاه -محلی برای پاس کردن واحدها-.
چرا؟
آیا آقازاده تشریف دارید؟ سرمایه‌ی مِلِریاردی زیرپایتان ریخته؟ نه؟ خب خواهی نخواهی برای اعتبار اجتماعی و غیره به مدرکش نیاز دارید.
مثال‌های موفقِ بی‌مدرک آن‌قدر انگشت‌شمار هستند که بشود بگوییم وجود استثناء، قاعده را نفی نمی‌کند. به ازای یک فلانکیِ ترک تحصیل کرده‌ی موفقِ مشهور، هزاران ترک تحصیل کرده‌ی ناموفق گمنام وجود دارد. اما قصه‌ی شکست و سرخوردگی که تعریف کردن ندارد.
قبول؟



مابعدالتحریر:

حالا آن‌قدرها هم که نوشتم توی دانشگاه به من بد نمی‌گذشت‌ها! دو سه تا استاد فوق‌العاده دیدم و یک عالمه آدم قالتاق! از نزدیک دیدنشان تجربه‌ی متفاوتی‌ست. تازه هنوز هم دلم می‌خواهد زگهواره تا گور دانشجو باشم.
به امید خدا رشته‌ی بعدی، یک وجب روغن روی آش بعدی.
9👍1
انتخاب من: هنر؛
چون قتل غیر قانونیه


آدم‌های دل‌شکسته راهی می‌جویند برای دوام آوردن، تاب آوردنِ رنجِ حیات و زنده‌مانی با قلبِ شکسته. ماندن و شاید ادامه دادن.
این دل‌شکستگی‌ها همیشه هم از فراق یار و دل‌داری نیست. گاه حرفی یا نگاهی ما را تا خانه‌ی قبر می‌برد و برمی‌گرداند. دوست و دشمن هم ندارد. مثلاً خاطرتان نیست مادر -خدای زندگی‌مان- یک بار چیزکی گفت و همان‌ دَم پژمرده شدیم؟ شاید دست و پا زدیم که نفهمد چه بلایی سرمان آمده یا اصلاً یادش نیاید که چنین حرفی هم زده باشد. اما مگر رد آن لحظه از جان و روان ما پاک می‌شود؟

خلاصه که دل‌شکسته‌ها برای جمع کردن تکه‌هایشان راهی می‌شوند. یکی می‌نشیند به اندیشه و فلسفه‌ورزی. یکی معتاد به کار می‌شود. یکی دیوانه‌وار ورزش، یکی می‌دود. ماراتن می‌دود تا به آتنی‌هایش بگوید که شکست نخوردیم، می‌توانیم زنده بمانیم و ادامه بدهیم.
من اما به هنر اعتقاد دارم. هنرمند امان می‌دهد زخم‌ و شوق و شعله‌‌اش، خلق کند. در هر کمبود و کم‌داشتی، فرصت آفرینش می‌یابد.
حالا یک آفریده‌ی هنری داریم که به زندگی دیگران هم ارزش و لذتی اضافه کند. (حتی اگر میوه‌ی تلاش‌ها فیلم ترسناک باشد!)

تا اینجای قصه فکر می‌کنم اندیشه‌ورزی و مطالعه و ورزش دست‌بالا خودمان را به آدم بهتری تبدیل می‌کند. حداکثر یک نفرِ بهتر برای جامعه.
اما فضیلت هنر این که می‌تواند روی کسی غیر از خودمان هم اثر کند، جوری که بیشتر از یک نفر می‌شوی. چی از این بهتر؟




مابعدالتحریر:

به ورزش هم خیلی اعتقاد دارم‌ها! تقریبا هر روز ساعتی با مربی ورزش می‌کنم.
وقتی زورت به کنترل افکار و احساسات نمی‌رسد، بار خودت را بینداز روی دوش بدن. روی قدرت زورگوییِ تغییر تعادل هورمون‌های توی مغز حساب کن، حتی در حد احساس شادی و خوشی.
7👍2🍾1
تاکسی دیواری سوار شد،
به آخر خط که رسید
دو تا انگشت‌ها را جوری تکان داد که بگوید هفتاد و دو ثانیه طول کشیده.‌


#پرند
👍3
درد یا قصه

لابد شنیده‌اید «درد یک هوش است» که می‌گوید چیزی از تعادل خارج شده و تغییری لازم است. این روزها فهرستی می‌نوشتم از دردهایی که آن‌قدر نادیده‌شان گرفته‌ام که دیگر به یک وضعیت پیش‌فرض تبدیل شده‌اند. انگار درستش همین است که این درد/ ترس همراهم باشد. اگر این درد غایب باشد انگار چیزی کم است! چیزی سر جایش نیست. چیزی درست کار نمی‌کند.
درست؟ کدام درست؟ همانی که همیشه بهش عادت داشتم. به داشتن میزان مشخصی از اضطراب و نا امیدی و دلسردی و طردشدگی و هزار رنج دیگر عادت کرده‌ایم. به الگوهای رفتاری مشخصی عادت کرده‌ایم. اگر روزی کسی خارج از آن الگو رفتار کند، احتمالاً اهمیت ندهیم چقدر بهتر است. همین که مثل قبل نیست بالانس‌مان بهم می‌خورد. تعادلی که بهش عادت داشتیم. تعادل اولیه!
حالا مثل فرآیند قصه ساختن، باید دست و پا بزنیم به امید برگشت به تعادل. امید که در مسیر آن‌قدر یاد بگیریم که در تعادل ثانویه -در حالی که به سلامت و آسودگی نزدیک‌تر است- به سامان شویم.


درد دل:
این روزها پشیمان‌ترم از ساعت‌های ننوشتن.

#درد
5👍1
لوبیای سحرآمیز قصه بود

بعضی‌ها سالیان دراز زحمت می‌کشند و ناگهان یک شبه به موفقیت می‌رسند. مثلاً ورزشکار یا آرتیستی که می‌گویند فلانی تو یک شبه و به خاطر فلان مسابقه/ فیلم به موفقیت رسیدی، چقدر خوش شانسی!
طرف هم لبخند بزند و بگوید بله بعد از ۱۶ سال کار و تمرین بالاخره یک شبه «مشهور» شدم.

می‌دانی موضوع کاشتن «دانه» است. کاشتن و منتظر شدن و بعد باز هم بیشتر صبر کردن.
اگر کسی روی آن زمین کار کرده باشد می‌داند دانه‌ها همین جوری عمل نمی‌آیند. می‌داند شخم زدن و جوی کندن و ماسه و آهک قاطی کردن و خاک غنی ساختن، کود دادن و سم‌پاشی و علف‌کشی ‌و هزار جور زحمت می‌برد تا از میان آن‌همه دانه که کاشته‌ای بالاخره یکی از توی زمین سر در بیاورد و به خورشید سلام بدهد.
بعضی دانه‌ها تا به برداشت برسند، سال‌ها وقت نیاز دارند. اگر مادی‌گرا نباشیم (!) اگر تلاش‌ها را به رسمیت بشناسیم و معطل نتیجه نباشیم، می‌توانیم صبوری کنیم.

حالا شما منتظر رویش کدام دانه‌ نشسته‌اید تا بالاخره از خودتان راضی شوید و به خودتان اعتبار بدهید؟
🍾63👍1😁1
چه پاتیلی؟

آدمه امروز یادش رفت پاتیل بنویسد.
چون از صبح بیرون بوده؟
چون رویداد مهمی در پیش دارد؟
چون امروز اصلاً خودکار در دست نگرفته؟
یا چون همان بیرون و در هر فرصتی بساط کرده و تق تق هزار کلمه‌ش را تایپ کرده؟
نخیر آقاجان. امروز پاتیل ننوشته چون تمام روز را داشته توی سرش زندگی می‌کرده. حالا هم که کله‌اش داغ شده باید بگیردش زیر دوش، آب خنک، بلکه این جوش و خروش بخوابد. خودش بخوابد. باز فردا بدود دنبال بقیه‌ی کارهای لیست بلند بالا.
چه خبر است هر روز هر روز هزار جور کار؟
سر جمع دو سه تایشان مهم و مؤثر هستند. بقیه‌شان وسواس و کنترل‌گری ست. انگار واقعاً کنترلی روی امور و احوال جهان داریم.
آخر لپ خودم را می‌کشم و می‌گویم آدمه! سخت نگیر. می‌گذرد. تو خوش بگذران.
👍12🍾4
دوستانه

- باده دوستانه می‌گم
-دشمنانه‌شو نمی‌گی؟
-اونو دشمنان خودشون بگن
-دشمنا چی میگن یعنی؟
- نمی‌دونم
-باشه پس همون دوستانه رو بگو
- باده تو داری خودتو سر کار می‌ذاری
-آرهههههههه. دقیقاً همینه. حتی عامدانه.

بخشی از مکالمه‌ی امروزم با فرناز نازنینم. یکی از دو نفری که کنارشان، درباره‌ی خودم همانجور حرف می‌زنم که در خلوت با خودم. انگار کنارشان برهنه و عریان. چیزی برای پنهان کردن از چشم مهربانشان ندارم. بسا پیش از به زبان آمدنم بدانند چه خبر است و چه می‌کنم و در من چه می‌گذرد. آدم‌های امنی که خیالم راحت است هر چقدر پلشتی داشته باشم به چشم محبت و پذیرش می‌بینندم، بی‌قضاوتی.

مادرم که خبرش را گرفت گفتم این‌جوری آدم یاد می‌گیرد چه کسانی را به حریم خانه‌اش راه ندهد. اما از آن یاد گرفتنی‌های تلخ و گزنده است. نامحرم و نارفیقی به حریمت پا بگذارد، حرمتت را بشکند که بفهمی آها! این نباید است.
سر من هم آمده که درسش را گرفتم. یکی از همین نباید‌ها را -که برفگیر شده بود- به خانه آوردم. دنبال کلید می‌گشتم، مجبور شدم کیف را وسط راهرو خالی کنم، چشمش افتاد به جعبه‌ی قرص‌ (که پر بود از مکمل‌های کراتین و کلاژن و امگا فلان و این حرف‌ها). بعدتر جوری زیرجلکی متلکی پرت کرد که انگار برای کنترل بیماری‌های روانی به قرص نیاز دارم. باشد من دیوانه! اما تویی که تراپیست و معلم معنوی، کلاس تحلیل رفتار متقابل و مجلس روضه یا کلاس‌های آموزش ارتباط بدون خشونت و مطالعه‌ی نهج‌البلاغه را یکی می‌کنی و فرق بین‌شان را نمی‌دانی و خیال می‌کنی آن‌یکی هم کار این یکی را می کند، خودت سلامتی؟
بعد از آن تجربه دیگر تعارف خانه را به هرکسی نمی‌زنم.




مابعدالتحریر:

تازه فهمیدم که همین دوستان محرم و امین و نزدیکم این‌همه دیر رضا می‌شوند که نور به خانه‌ام بیاورند. عجیب نیست؟
81👍1
یادگیرنده

چه عواملی باعث می‌شود آدم‌ها قید آموزش را بزنند و بروند؟

بیایید به تجربه‌هایمان از کلاس‌ها و کارگاه‌های مختلف فکر کنیم. شده که با هزار شوق مسیری را شروع کردیم، اما به تدریج دست کشیدیم و رها کردیم.
احتمالا نتیجه نمی‌گرفتیم که این‌طور می‌شد. در دوره‌های بلند مدت امیدمان را از دست می‌دهیم و رها می‌کنیم. امیدمان به تأثیر کم می‌شود. امیدمان به تغییر خودمان گُم می‌شود. امیدمان به گرفتن نتیجه‌ی محسوس‌ را می‌بازیم.
چنین مسئله‌ای، آدمِ اهل بهبود گرایی -در مقابل بی‌نقص‌گرایی- را می‌فرستد دنبال یافتن روشی تا راه هموارتر شود. مثلاً یاد گرفتن این که «چگونه یادگیرنده‌ی بهتری شوم؟». از روش‌هایی برای انتخابِ آموزش مناسب تا روش‌های بهره‌مندی از آموزش و استراتژی‌های یادگیری.

پیشنهادی دارم برای دوره‌هایی که ارتباط با مدرس، شکل معنی‌داری می‌یابد:
حال مدرس را خوب کنید!
با توجه و تمرکز روی محتوای ارائه شده و حضور مؤثر، پرسیدن سوال خوب و بازخورد دادن.
یا حداقل حالش را نگیرید!
با اعتماد نکردن و اقدام نکردن و در حاشیه بودن.


اکشن پلن* من؟
مرور می‌کنم تا به یاد بیاورم. معلم پیش‌تر چیزهایی گفته درباره‌ی این‌که «چگونه می‌توانم شاگرد بهتر و مؤثرتری باشم؟»

*Action plan برنامه‌ی اقدام
👍52
قهرمان من چارسو

امروز همان #ازشنبه ی دوست داشتنی‌. ساعت چهار وقت صباح بیدار بودیم،‌ با اضطراب ملی. دیگر نمی‌ارزید برای خوابیدن پهلو به پهلو شویم و طول و عرض تخت را با غلت زدن مشت‌ومال بدهیم. نشستیم پای صفحات صبحگاهی تجویزی خواهرکمان جولیا* خانم و اضطراب‌ها را پهن کردیم میان اوراق. معلوم شد اضطراب و بلاتکلیفی‌مان ربط معنی‌داری به انتخابات ندارد. فی‌الحال اثر مستقیمی دریافت نمی‌کنیم. دسته‌گل واقعی را جای دیگری به آب سپرده‌ایم. شروع کردیم خودمان را تعیین تکلیف کنیم ببینیم چه جوری کار و زندگی چهل‌تکه‌مان بشود لحافی که به درد زمستان بخورد. بالاخره در گردش فصول چند ماه دیگر وینتر ایز کامینگ**. الآن که مثلاً جیک جیک مستان‌مان است باید به فکرش باشیم.
بعد هم دو تا گوجه*** کوک کردیم و به امور داخله‌ی منزل رسیدیم چون آخر هفته‌ای در به در مجالس و منابرِ آموزش و بازآموزی شده‌بودیم. پسِ آن باشگاه. میل و دمبل بزنیم به منظور صحت تن و سلامت جان و آسودگی روان. برگشتیم و یک وعده‌ی پروتئینی اعلاء زدیم. تا آمدیم چشم بدوانیم توی ۵ ورقی از قصه‌گفتن‌های براهنی، چشم‌ها سنگین شد و ساعت ۱۱ و ۴۸ دقیقه. بالش اسمارت فوممان ابراز دلتنگی کرد و دلمان نیامد دلش را بشکنیم. دو ساعتی هم آنجا ولو شدیم تا والده‌ی مکرمه تماس گرفتند و فرمودند ای کاش sms میدادی که داری می‌خوابی. ما که نفهمیدیم چرا؟ ولی هر چه خواستند فرمودیم به چشم انشالله نوبه‌ی بعدی. سر و صدای رفت‌وآمد مردان فنی‌کار و تأسیسات عمارت توی راهرو بود که فهمیدیم وقتش رسیده. یکی آمد سراغ جوشکاری قطعاتی روی بالکن که مطلوب آتش‌نشانی بود. یکی دیگر آمد برای سم‌پاشی فصلی و سرکشی به گل و گلدان. از خیریه‌ی فلان زنگ زدند که بهمان. اوستای اولی تا بند و بارمان را دید برزخ شد و یک چارسو طلب کرد. یکی داشتیم اندازه‌ی مُشت فسقلی‌مان،‌ کارش راه افتاد و رفت. دومی سم‌ها را پاشید و گل‌ها را معاینه کرد و به کدبانوگری‌‌مان هزار هزار نام خدا گفت. برای سپید بختی‌مان گل سبز و موارد دیگری تجویز کرد. ما هم مبسوط جزوه برداشتیم برای ابلاغ و اقدام. همین که رفتند و در را پشت سرشان بستند جَستیم پشت میز به تق‌تق کوبیدن حروف. دیدیم دل غافل، نور نیست. چپ و راست گشتیم بفهمیم چه به سر لامپای اتاق مطالعه آمده؟ فکرمان رفت پیش فیوز که گاهی پُف می‌کند. دیدیم اوهوع! هم فیوز پریده هم قابش ولو شده روی زمین. همان چارسوی قهرمان را برداشتیم و پیچاندیم. دیدیم عجب آچار خوش دستی. گشتیم گرد خانه و آشپزخانه هر جا پیچی بود پیچاندیم که سفت و چفت شود و بنای خانه و خانواده مستحکم. تقویممان تلنگری زد که حرضت سلطان بیایند و ببینند! ماه که نو می‌شود، حالا به -محرم- اما‌ شنبه که هست. جمهور هم که رئیس جدید برگزیدند. همه چی یعنی شروع نو. من که می‌روم دنبال کوک‌های لحاف زمستان خودم. شما هم بلند شو عوض سر آوردن پیش پای ما، از این نمد برای زمستان خودت کلاهی جور کن.

باقی بقایمان جانت فدایمان.




*جولیا کامرون
**زمستون داره میاد winter is coming
***پومودورو


مابعدالتحریر:
سی و یک بار دیگر هم ویرایش میزنم تا بالاخره این زبان درست در بیاید. پذیرای پیشنهادات فنی شما هستم🙏🏻
4😁3👍1
مار خوش خط و خال

نگرش ما آدمیان عموماً منفی است. خوشبین‌هایمان در مسیر بقای اصلح منقرض شدند. فکرش را بکنید یک روزی پسرعموی خوشبینِ اجدادمان داشته قدم می زده، چشمش خورده به نوار باریکی که دارد روی زمین تیز می خزد. او هم ایستاده و گفته وای تو چه خوشگلی و بعد شکار شده و تمام. یا دیده کسی از قبیله‌ی دیگر دارد با سرعت به سمتش می دود اما این پسر عموی خوشبین به جای نیزه پرت کردن یکهو آغوش باز کرده چون اصلا احتمال نداده که این یارو دارد می آید که من را بکشد و اموالم را ببرد. این‌طوری شد که خوش‌بین‌هایمان پیش از آنکه فرصتی برای تداوم نسل بیابند، منقرض شدند و ما بازماندگانِ نوع منفی باف هستیم. احتمالات بد و بدتر را در نظر می گیریم و به نسبت سبک زندگی‌مان همیشه گوش به زنگ خطری هستیم تا جَست بزنیم برای بقای خودمان و خانواده.
مهم است که یاد بگیریم این نگرش را کنترل کنیم. به بیزینس‌ها پیشنهاد می‌شود در شرایطی که مشکلی پیش آمده، به جای برگزاری جلسه‌ی بحران، برای یک جلسه‌ی افزایش درآمد برنامه ریزی کنند.
اگر افسار این منفی بافی ذهنمان را نکشیم ما را به ناکجا می برد. هم‌نشینی با آدم های منفی باف هم خطرناک است. می‌شود ساعت ها برایت حرف بزند از موضوعی که در کنترل تو نیست و نمی‌توانی مؤثر باشی. بعد با خودت چرتکه می‌کنی «قبلاً به چی فکر می کردم حالا توجهم به چی جلب شده». مثلاً در یک کلاسی باشی و کسی بگوید راستی دستشویی این‌جا یه بویی نمیده؟ تو که تا این لحظه متوجه نشده‌بودی، حالا توجهت جلب شده و دیگر این بو از توی سرت بیرون نمی‌رود. این مثال پیش پا افتاده را ببین که نتیجه می‌شود دور کردن تمرکزت از اصل، بد کردن احساست، از دست دادن فرصت‌هایت و شاید رها شدن افسارِ منفی‌باف توی سر خودت.
حالا برای کنترل منفی بافی‌های خودت و سمی نشدن برنامه‌ای داری؟


#آموزه‌نویس
5👍3
درد سوال

در مسیرت درد می‌آید تا فقط یک سؤال ساده بپرسد:
آیا واقعاً می‌خواهی این هدف را به‌ دست بیاوری؟
یا فقط حرفش را میزنی؟

#درد
👍106
این زبان عزیز - ۱

دیشب داشتم متنی می‌نوشتم و خیال می‌کردم خیلی جالب شود! از آن‌جا شروع شد که فهمیدم اسکیموها چهل جور برف می‌شناسند، غیر از همین چیز خیس سفیدی که ما بلدیم. چیزکی در حوزه‌ی روابط بین فردی نوشتم و داشتم می‌رفتم سراغ ویرایش نهایی که.
خاموش شد. شارژ لپ‌تاپ تمام شد و هرچه رشته بودم پنبه.

امروز دوباره فکرش را کردم و یادم آمد برایان تریسی می‌گفت word package داشتن (یک بسته و جعبه‌ی واژگان داشتن) می‌تواند دنیای ما را عوض کند. اگر واژگان و مفاهیم بیشتری را بشناسیم، ارتباط گرفتن‌مان با جهان شکل دیگری می‌شود. در ابراز خودمان و در ادراک دیگران شفاف‌تر می‌شویم. بسا به حل مسئله هم نزدیک‌تر شویم.
بیایید امتحان کنیم. حال بغلدستی‌تان را بپرسید. ببینید چیزی می‌گوید غیر از «خوبم»، «خوب نیستم»، «بد نیستم»؟
چندتا آوا هم هست «اِی» و «هی» و «هوم».
می‌دانید که «ممنونم شما چطوری» و «خدا رو شکر» و «الحمدلله» که البته توصیف چگونگی حال آدمی نیستند.
دیدید برای توصیف حال‌مان چقدر واژگان محدودی داریم؟ با همین واژگان محدود خیلی از کارهایمان هم راه می‌افتد. همین دو سه تا را درباره‌ی فیلم و کتاب و کلاس و دیگران هم می‌گوییم. فیلم بدی نیست. کتاب خوبی بود. بخواهیم بیشتر مایه بگذاریم «خیلی» یا «واقعاً» را هم می‌چسبانیم تنگش.

درباره‌ی خودآگاهی و ابراز خودمان اما اوضاع وخیم است. فکرش را بکنید نه می‌دانیم چه‌مان شده و نه می‌توانیم به دیگران بگوییم تا کاری کنند، یا کاری را نکنند!
چونان گُنگ خواب‌دیده؟
نه آقاجان! در حد نوزادی که فقط گریه بلد است. آن‌وقت مادری هم پیدا می‌شود که از مدل گریه‌های متفاوتش می‌فهمد حالا منظور کودکم چیست و چه می‌خواهد. می‌بینید؟ دیگر چهار مدل باران و چهل مدل برف چندان هم عجیب نیست.

حیفم می‌آید این‌همه واژه باشد و ما از کلمه‌های دم‌دستی و غیر دقیق استفاده کنیم و جهان‌مان را هی تنگ‌تر بگیریم.

مابعدالتحریر:
تصویری از گل پلاچیک یا چرخ احساسات گذاشته‌ام در کامنت‌ها. پیشنهاد می‌کنم درباره‌‌اش چیزکی بخوانید و بیایید با هم تمرین کنیم تا در شناسایی و ابراز حس و حالمان از واژگان بیشتری بهره بگیریم.
13👍5
این زبان عزیز - ۲

استادی داشتم که متعصبانه اصرار داشت علم را باید به زبان خودش آموخت. می‌گفت ترجمه کردن کانسپت‌ها -مفهوم‌ها- کمکی نمی‌کنند، بیشتر دردسر می‌شوند.
مثلا گزلشافت و گمنشافت در جامعه شناسی دو تا کانسپت مهم و مبنایی هستند. هر کدام تعریف مشخصی دارند و ویژگی‌هایی. ما ترجمه می‌کنیم جامعه و اجتماع. حالا به هر کسی بگویی فرق این دو تا چیست می‌تواند هر حرفی بزند، حتی ویژگی‌های جا به جا را به هر کدام نسبت بدهد. چون این واژه‌ها -به خصوص اجتماع- چندان مفهوم شکل‌یافته و قراردادشده‌ی مشخصی ندارد که بشود مبنای یک بحث نظری قرار بگیرد.

حالا آدم‌ها مشکل perfectionism دارند اما بهش می‌گویند کمال‌گرایی منفی. آخر مرد/زن حسابی، کمال که وجه منفی ندارد. کمال فقط می‌تواند مثبت باشد، کمال گرایی از آن هم مثبت‌تر. نمی‌شود تو به سمت و سوی کمال گرایش داشته باشی و چیزی برایت بد کار کند که بگویی منفی. موضوع اصلاً به کمال و کمالات ربطی ندارد.
قضیه درباره‌ی perfect است. پرفکت کمال نیست. پرفکت کامل است. پرفکت بی‌نقص است. اگر بخواهی ترجمه کنی می‌شود کامل‌گرایی، بی‌نقص‌گرایی. اگر نیک بنگری تفاوت کمال با کامل از زمین تا آسمان. هر کدام دنیایی تفاوت.

حالا اگر بدانیم اسم این مشکلی که داریم «بی‌نقص‌گرایی» ست، برای حل مسئله جور دیگری نگاه می‌کنیم. می‌فهمیم به وسواس نزدیک است. می‌فهمیم می‌خواهیم بی‌نقص باشیم پس دست به اقدام نمی‌بریم. آغاز نمی‌کنیم. نگفته هم پیداست که در آغاز هیچ کاری بی‌نقص نخواهیم بود، که اگر بودیم رشد و پیشرفت معنایی نداشت. می‌خواهیم بی‌نقص باشیم چون نمی‌خواهیم درد و رنج «کامل نبودن» را تحمل کنیم. یا ترس از شکست داریم و این همان رنج بزرگی‌ست که ازش اجتناب می‌کنیم. پس در بزنگاه‌ها بین کار ناقص و هیچ‌کاری نکردن، دومی را انتخاب می‌کنیم. چون می‌خواهیم از همان قدم اول پرفکت و کامل باشیم.
حالا یک بار هم این‌جوری و با این word package به مسئله‌تان نگاه کنید. به نظرتان شفاف‌تر نشد؟ راه حل‌‌ها پیش چشمتان روشن‌‌تر نشد؟
8👍4
این زبان عزیز - ۳

در زبان قرآن چند مدل «ترس» می‌بینیم. مثلاً «خوف» به معنی نگرانی از آینده ست. اینکه نمی‌دانیم بعد چه می‌شود. حالا می‌‌فهمیم چرا در مقابل خوف، می‌توانیم «رجاء» و امیدواری را بگذاریم.

یک جور ترسی هست که می‌گوییم «دلم هُری ریخت»، توی دلمان خالی می‌شود و حس فیزیکی هم برایمان دارد. برای این مدل ترس هم یک کلمه‌ی دیگر دارند. می‌گویند «هواء» (هم ریشه با کلمه‌ی تهویه).علاجش؟ پر کردن دل و اشغال!

یک جور ترس دیگر داریم که می‌گوییم «بند دلم پاره شد» یعنی این را هم توی بدن‌مان حس می‌کنیم. کلمه‌اش در زبان قرآن «رُهب» است و در مقابل آن «رَبط» که بند دل آدمی محکم شود.

رُعب و وحشت و واژه‌های دیگری هم گمانم هست. آن وقت کمی بیشتر که بخوانی می‌بینی در جهان قرآن رسیدن به pacify /آرامش بخشیدن، نسبتی با safety / امنیت ندارد. امنیت در چارچوب مفهومی قرآن، امری‌ست که با ایمان و مؤمن‌بودن به آن می‌رسی. (هم‌ریشه هستند).

حالا پای security / حفاظت را وسط نمی‌کشیم تا پیچیده‌تر نشود!

اصلا بی‌خیال مفهوم پردازی. شما بگویید چند کلمه‌ی فارسی سره می‌شناسیم که به نوعی ترس اشاره دارد؟
من فقط «بیم» و «هراس» را بلدم که استفاده هم نمی‌کنم. غیر از این که بین همان واژه‌های عربی هم چندتایی را می‌توانیم کلمه‌برداری کنیم، خدایی در گفتار و نوشتارمان سرجمع چند تا کلمه‌ی متفاوت و متنوع استفاده می‌کنیم؟ حیف نیست؟ این‌همه واژه باشد و ما از کلمه‌های دم‌دستی و غیر دقیق استفاده کنیم و جهان‌مان را هی تنگ‌تر بگیریم.



مابعدالتحریر:

اتیمولوژی etymology ما را می‌برد سراغ یافتن ریشه و رسیدن به ابزار کلمه.
ترمینولوژی terminology ما را میرساند به مفهوم و تلاش برای تعریف آن. همان‌جایی که یک کلمه می‌تواند برایمان یک کتاب توضیح و تفسیر را منتقل کند.
6👍6
قصه‌ی کارگردان

آن قدیم‌ندیم‌های قبایل بدوی، اگر کسی وقت جنگ و گریز یا شکار زخمی می‌شد، می‌بردندش پیش کسی که بعد از مرهم گذاشتن بر زخم، به درگاه خدایان دعا می‌کرد تا فرشته‌ی مرگ را از این بیچاره‌ی مجروح دور کند.
خلاصه این فرد دارای یک نقش دوگانه بود. یکی نقش فرد روحانی و مقدس، و دیگری نقش یک طبیب و درمانگر. در این قبیله هم نمی‌توان فردی پیدا کرد که فقط کار طبابت را به تنهایی انجام دهد پس قطعا هر درمانگری در این قبیله یک فرد مذهبی است. می‌گوییم در این جامعه عمل طبابت وجود دارد، اما طبیب به عنوان متخصص وجود ندارد. در هزاره‌های بعدی که محل عبادت و محل طبابت از هم جدا شدند، برای هر کار هم می‌شد متخصص جداگانه پیدا کرد. مثلاً آن بابایی که در جنگ‌های صلیبی به عنوان یک نبرد مذهبی برای عقایدش جنگیده و زخمی شده، برای درمان می‌رود پیش طبیب. برای طلب آمرزش هم پیش کشیش. دیگر حالا عمل طبابت را از یک متخصص انتظار دارد که لزوماً یک فرد روحانی نیست. حالا که تا زمانه‌ی ما متخصص ارتوپدی و چشم‌پزشک هم از یکدیگر سوا هستند.
پسِ این دست تحولات، سال ها طول کشیده تا یک فرد مسئولیت انجام آن عمل خاص را بر عهده بگیرد.
در تئاتر چهار عمل اختصاصی و نقش را می‌بینیم. بازی و بازیگری، نمایشنامه نویسی و نمایشنامه نویس، کارگردانی و کارگردان، در آخر دراماتورژی و دراماتورژ.
می‌گویند کارگردان نقش تازه وارد صحنه است. حدود صد و پنجاه سال پیش اولین باری بود که این نقش جداگانه برای عمل کارگردانی متولد شد.
یعنی عمل کارگردانی از همان اول هم وجود داشته اما هنوز این نقش جداگانه تعریف نشده بود.
بیایید برگردیم به همان مثال قبایل بدوی. آدم‌ها دور آتش نشسته‌اند و حوصله‌شان دارد سر می‌رود که یکی بلند می‌شود تا برای همه تعریف کند چطوری با آقا خرسه جنگیده و شکستش داده یا نجات یافته. اینجا طرف دارد همزمان عمل نویسندگی و بازیگری و کارگردانی را انجام می‌دهد اما حتی نقش تخصصی بازیگر را هم ندارد. چند سال دیگر که پیرمرد شده، چون همیشه مجلس گرم‌کن بوده ازش درخواست می‌شود که راستی پاشو قضیه‌ی اون خرسه رو تعریف کن. حالا احتمالاً دیگر بشود بازیگر حسابش کرد.
اما کارگردان چطور متولد شد؟!
تا یک جاهایی از تاریخ درام اروپا، نویسنده-کارگردان داشتند. یعنی همان بابایی که نمایشنامه را می‌نوشت خودش هم کارگردانی می‌کرد. بسا بازیگری هم، مثل آیسخولوس. در قرون وسطی و برای اجرای نمایش‌های مذهبی که جمعیت بازیگران به سیصد نفر هم می‌رسید دیگر کار سخت شد و شروع کردند به استخدام «مدیر صحنه» تا همه‌ی عناصر اجرای تئاتر را تحت نظر داشته باشد. تا سال‌ها هم بازیگر ارشد -بازیگر با تجربه‌تر- این نقش را برعهده داشت. یعنی عمل کارگردانی از دست نویسنده در آمد و چرخید تا متخصص دیگری برای خودش پیدا کند و دست به دست برسد به یک نقش و متخصص مستقل یعنی کارگردان.
7
شما سوپ سنگ بلدید؟

«سلام باده
ببخشيد يهو بى مقدمه ميگم!
عاقا من فهميدم اصلا بلد نيستم بنويسم
از درون تهى شدم
احساس بلد نبودن در شنيدن و نوشتن و گفتن دارم!!
و خيلى خوبه كه دارم ميهفمم چقدر بلد نيستم.»



این عین متنِ دوست است، بی‌دستکاری. اگر ترکیب کار بهم نمی‌خورد تصویر آن گفت‌وگو را می‌گذاشتم.

چند باری درباره‌ی موضوعی «حرف» زدیم، همدیگر را تأیید کردیم که باید بعد مفصل درباره‌ش «حرف» بزنیم. دفعه‌ی بعد برگشتیم سر حرف اول که چقدر مهم است و باید «بعداً» درباره‌‌ش حرف بزنیم.
دو سه ماهی که توی این چرخه‌ی باطل قل خوردیم، گفتم آهان! باید مسئله‌ را بنویسم. باید با خودم مکتوب و مبسوط جلسه برگزار کنم تا بفهمم اصلاً حرف حسابم چیست.
دوست هم که سراغم را گرفت، گفتم باید بنویسی! زحمت کشید و وسط همه‌ی سرشلوغی‌هاش جان گذاشت و ده دقیقه‌ای صوت فرستاد و مفصل توضیح داد. لج نکردم اما اصرار کردم که وقتِ نوشتن چیزی در تو تغییر می‌کند. لطفاً بنویس. حتی مثال زدم از آن‌هایی که می‌گویند «رابطه‌ی ما مثل ازدواجه، هیچ فرقی نداره» و توضیح دادم که هیچ رابطه‌ای که «مثل ازدواجه»، خود ازدواج نیست پس لابد فرق‌هایی دارد. بالاخره توی رودرواسی راضی شد تا همین‌هایی را که در صوت گفته «بعداً» بنویسد.
این پیام نتیجه‌ی همان تلاش بود. بعد از این پیام چه کرد؟ بسم‌الله گفت و سوپ سنگ خودش را بار گذاشت. شما سوپ سنگ بلدید؟!

یک بابایی تصمیم گرفت برای مردم سوپ درست کند. مواد اولیه نداشت. رفت سراغ آدم‌ها و گفت کمی مرغ به من می‌دهید؟ چندتا گوجه به من می‌دهید؟ حبوبات؟ ادویه؟ بقیه هم گفتند معلوم است که نه! اصلاً برای چه می‌خواهی؟
او هم توضیح می‌داد که می‌خواهد سوپ درست کند و چیزی ندارد و امیدوار و منتظر است که شرایط جور بشود تا بالاخره یک روزی بلند شود و سوپ درست کند اما اگر دیگران کمک نکنند و به خواسته‌اش توجه کافی مبذول ندارند دیگر نمی‌شود. تعطیل.
نشد دیگر. کسی کمکی نکرد و حالِ آن بابا هم گرفته شد. صبحی کلی انگیزه داشت برای کار. اما حمایت نشد و نتوانست ایده‌ی بی‌نظیرش اجرایی کند. لابد چند روزی هم در سرزنش جهان خودخوری کرد که قدر استعدادهایش را نمی‌دانند. شاید هم فکر کرد الآن بقیه ایده‌اش را می‌دزدند و سوپ می‌پزند و دیگر هیچی برایش باقی نمی‌ماند.
بعد از همه‌ی این قربانی‌بازی‌ها بالاخره دنبال راه‌حلی گشت و به ایده‌ی «سوپ سنگ» رسید.
بساطش را علم کرد و یک پاتیل بار گذاشت و یک قلوه سنگ مَشتی هم ول داد توی دیگ و بنا کرد به هم‌زدن.
همین‌که شکل کار جور شد یکی آمد سراغش و پرسید داری چی‌کار می‌کنی؟ یارو این بار خیلی توضیح نداد.
دارم سوپ سنگ می‌پزم، راستی یه کم گوجه داری اضافه کنم؟ خوشرنگ‌تر میشه.
دارم سوپ سنگ می‌پزم راستی یه کم ادویه داری؟
دارم سوپ سنگ می‌پزم راستی یه کم مرغ داری؟

این‌بار که دست به اقدام زد و یک کار واقعی را شروع کرد بقیه هم اعتماد کردند تا منابعشان را با او شریک شوند.

حالا اهمیت سوپ سنگ چیست؟ این که با همانی که داری/نداری شروع کنی. دست به کار شوی. خودت را جدی بگیری تا بقیه هم بتوانند اعتماد کنند و جدی بگیرند.
دیده‌اید در وبینارهای نوشتیار، هر بار کسی بازخورد و راهنمایی شخصی می‌خواهد، استاد کلانتری می‌گویند برو کانال خودت را راه بینداز، دو ماهی منظم بنویس، بعد صحبت می‌کنیم؟ منظورش همین است که برو سوپ سنگ خودت را بار بگذار. این‌جوری هم کم و کسری‌ها را می‌بینی هم به توانمندی‌هات آگاه می‌شوی. بقیه هم می‌توانند اعتماد کنند که در کارت جدی هستی.



مابعدالتحریر:

من هم که دیدم دوست بالاخره سوپ سنگش را بار گذاشته، دیگر یقه‌اش را نگرفتم که چرا غلط دیکته، چرا علائم سجاوندی این‌جوری چرا نیم‌فاصله اونجوری. گفتم سوپ سنگت عالی شده، اگر کمی ادویه بخواهی روی من حساب کن، توی فلان کتاب هم گوجه کاشته‌اند. نوشتیار هم مرغ می‌دهند، سر بزن شاید سوپت خوشمزه‌تر شد. 😉
12👍3
قاتل بروس لی
یا مک گافین که بود و چه کرد


شده فیلمی ببینید که همه دارند دنبال سرنخی می‌روند و بعد معلوم می‌شود اصلا وجود نداشته یا خیالی بوده و خلاصه اهمیت خاصی ندارد؟ لابد حرصتان را هم در آورده. این قلاب‌ها که داستان را پیش می‌برند اما خودشان مهم نیستند، اسم هم دارند. بهشان می‌گویند «مک گافین». اوسّای این کار هیچکاک بود. مثلا در فیلم «روانی» تا یک جایی به دنبال پول‌های دزدیده شده می‌کشاندت اما بعد دیگر بی‌خیال پول‌ها می‌شوی چون تازه می‌رسی به جایی که قصه‌ی اصلی را برایت پهن کرده. در «جدایی نادر از سیمین» هم پولی از خانه‌ی نادر گم شده و به خاطرش با راضیه دعوا می کند که تازه وارد اصل قصه شوند.
حالا چرا مک گافین را یاد گرفتم؟ فیلم «اژدها وارد می شود» را دیدم. البته حالا هم نمی‌دانم بالاخره صندوقچه‌ی توی خانه‌ی مادربزرگ مانی حقیقی مک گافین بوده یا زلزله و اژدهایش یا هُزوارِش یا باد جن و شتر مست، یا اصلاً صدابردار فیلم بابابزرگش خشت و آینه. جایی از فیلم گنج دره‌ی جنی هم نوشته بودند. چندتایی نقد و نظر خواندم که حرف از راست و دروغ ماجرا بود تا یکی حرف آخر را زد که آقا اثر، سوررئال است و راست و دروغ ندارد، تمام. فیلم حتی دست ملکوت بهرام صادقی را هم گرفته‌بود اما عاقبت چیزی دست من را نگرفت.
چند تا قاب کارت پستالی محشر اگر بخواهید ببینید فکر خوبی است. فیلمبردار هومن بهمنش کار اعلای خودش را می‌کند. کریستف رضاعی هم ساز خودش را می‌زند. فیلم هم لخت و پتی و بی‌سر و ته دور خودش می‌رقصد.

می‌گویم شما فیلم را دیده‌اید؟ آن کیوان حداد قرار بود یادواره‌ی عباس نعلبندیان باشد؟
6👍1👎1