ادبستان شعر پارسی
3.96K subscribers
794 photos
7 videos
50 files
2.53K links
در ادبستان شعر پارسی، هر روز با شعر و نوشته های ادبی با شما هستیم
تارنما:
www.Poempersian.ir
اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/

ارتباط با ما :
حامد پیری- پشتیبانی ادبی
@bidel12
*****
امین پیرانی - پشتیبانی فنی
@aminpirani70
Download Telegram
◾️گریز از همیشه...

سحر که از تپش روح خواب لبریزم
بگیر دست مرا تا دوباره برخیزم

بگیر، تا غزل عاشقانۀ خود را
به دار عشق مسیحاییت بیاویزم

کنار پنجره می‌ایستم، به لهجۀ شعر
برای خواهش گنجشک دانه می‌ریزم

طلوع، سمت قفس‌های شب چه دیدنی است
دمی که آتش ققنوس را برانگیزم

نسیم می‌وزد از شهر آرزو، یعنی
زمان آن شده تا از همیشه بگریزم

فرار از همۀ قصّه‌های تکراری
کجاست چلچله تا با دلش بیامیزم؟

تو ای حقیقت بی‌انتهای دور از دست
اجابتی کن و راهم ده، گرچه ناچیزم

تبر به ریشۀ شب می‌زند حکایت عشق
و من همیشه به سمت دلت سحرخیزم

[ نجمه زارع ]


#نجمه_زارع
صفحۀ اینستاگرام
12👍1
غزلی از محمد قهرمان:

عادتم شده در عشق، گاهِ گفت و گو کردن
خنده بر لب آوردن، گریه در گلو کردن

می‌شود ز دستم گم، رشتۀ سخن صدبار
گر شبی شود روزی، با تو گفت و گو کردن

از تو گوشۀ چشمی، دید چشم و حاشا کرد
بایدش چو آیینه، با تو رو به رو کردن

دردمند عشقت را، حال از دو بیرون نیست
یا ز عشق جان دادن، یا به درد خو کردن

کاش صد زبان باشد، همچو شانه عاشق را
تا تواند از دستت، شکوه موبه مو کردن

ای امید جان! گفتی: چیست آرزوی تو؟
گر وصال ممکن نیست، ترک آرزو کردن

غرق می‌کنم در اشک، خویش را شبی چون شمع
پیش محرمان تا چند، حفظ آبرو کردن؟


#محمد_قهرمان

صفحۀ اینستاگرام
11👍3
«... این رهایی جاودانه نیست. هر پیمان روزی شکسته خواهد شد. در آن روز تو کجا خواهی بود؟...ای آرش، تنگناها در پیش است. اگر تو آنها را برهانی امید خواهی شد. و این وحشت‌آور است.امید که در هر گدارِ سخت، مردی خواهد آمد، انبوه را کاهل می‌کند. در هر تنگی، ایشان چشم می‌گردانند تا برگزیده کیست، و‌ خود بر جای نشسته...»

[ بهرام بیضایی، آرش ]


#بهرام_بیضایی
6😢5👍1
«... دریاگذاران بر زورق‌های تزویند؛ که تاء آن تهمت است، و زاء آن زشت گردانیدنِ روی جهان، واوِ آن وَیل است که مر ایشان بساخته‌اند از بهر بینایان بر غرض‌هاشان، و یاء آن یأس است برای جهانیان، و راء آن ریا است که می‌جویند در نهان. »

[ بهرام بیضایی، طومار شیخ شرزین ]


#بهرام_بیضایی
👍43
بکوشید تا رنج‌ها کم کنید
دل غمگنان شاد و بی‌غم کنید

که گیتی نه پاید، نه ماند به کس
بی‌آزاری و داد جویید و بس

برین گفته‌ها بر نشانه منم
سرِ راستی را بهانه منم

جز از بندگی پیشهٔ من مباد
جز از راست اندیشهٔ من مباد

به دانش، روان را توانگر کنید
خرد را ز بُن بر سر افسر کنید

ز چیز کسان دور دارید دست
بی‌آزار باشید و یزدان‌پرست

ز سوگند، پیمان‌ها مشکنید
پی و شاخِ پیوندِ بد برکنید

مجویید آزار همسایگان
به کار بزرگان و پرمایگان

به پاکان گرایید و نیکی کنید
دل و پشت خواهندگان مشکنید

هر آن کار کو دور گشت از پسند
بدان کار نزدیک باشد گزند

ز دارنده بر جان آنکس درود
که از مردمی باشدش تار و پود

[ شاهنامه،دفتر ششم[ خالقی مطلق] بهرام گور]


#شاهنامه

صفحۀ اینستاگرام
10👍6
با زر غم و بی زر غم،
آخر غمِ با زر بِهْ.


[ شمس تبریزی، مقالات ]

#نثر_پارسی
#نثر_عرفانی

صفحۀ اینستاگرام
👍165
◾️گریزگاه اصالت

غزلی از بهمن رافعی بروجنی:

از همهمۀ روز و هیاهوی خیابان
شب مانده و ته ماندۀ نیروی خیابان

هر زخم گره خورده به هر پیچ تقاطع
داغی‌ست نهان در خمِ زانوی خیابان

داغی که به جا مانده ز تکرار تردد
روی قفس سینه و پهلوی خیابان

هر خط عبوری که نمودی متوازی‌ست
هم سو شده با خطّ دو بازوی خیابان

دنیای طبیعت که شکوهی ازلی داشت
دیری‌ست در آمیخته با خوی خیابان

از آن همه گل‌های بیابان اثری نیست
گر هست گرفته‌ست همه بوی خیابان

در حاشیۀ جاده بسی نرده و دیوار
طرحی‌ست غریبانه ز الگوی خیابان

بس رود که در هندسه گم کرده رهش را
ناچار، مسیرش شده هم سوی خیابان

ز این مخمصه، هم کوچه و بازار مصون نیست
آلودگی روز و هیاهوی خیابان

دل باختۀ سردر و ویترین و دکورهاست
رقص نئون و شکل و بر و روی خیابان

[ از مجموعۀ در امتداد فاصله‌ها ]


#بهمن_رافعی_بروجنی

صفحۀ اینستاگرام
👍52
◾️آفتاب...

از «فیه ما فیه» مولانا جلال‌الدّین محمّد بلخی:

...گفت تتاران نیز حَشر را مقرّند و می‌گویند یَرغویی[ بازخواستی] خواهد بودن و خواست و پرسش و حسابی البته روزی. فرمود که دروغ می‌گویند، می‌خواهند که خود را با مسلمانان مشارکت کنند که یعنی ما نیز می‌دانیم و مقرّیم. اشتر را گفتند که از کجا می‌آیی؟ گفت از حمام. گفتند که از پاشنه‌ات پیداست. اکنون اگر ایشان مقرّ حشرند کو علامت و نشان آن؟

  این معاصی و ظلم و بدی همچون یخ‌ها و برف‌هاست. تو بر تو جمع گشته. چون آفتابِ اِنابت و پشیمانی و خبرِ آن جهان و ترسِ خدای درآید، آن برف‌های معاصی جمله بگدازند. همچنان که آفتاب برف‌ها و یخ‌ها را می‌گدازانَد. اگر برفی و یخی بگوید که «من آفتاب را دیده‌ام و آفتابِ تَموز بر من تافت» و او برقرارِ برف و یخ است، هیچ عاقل آن را باور نکند. مُحالست که آفتاب تَموز نیز بیاید و برف و یخ نگدازد. حق تعالی اگرچه وعده داده است که جزاهای نیک و بد در قیامت خواهد بودن، اما انموذج آن نقد در دار دنیا دم به دم و لمحه به لمحه می‌رسد. اگر آدمیی را شادیی در دل می‌آید جزای آن است که کسی را شاد کرده است و اگر غمگین می‌شود کسی را غمگین کرده است. این ارمغانی‌های آن عالَم است، و نمودار روز جزاست. تا بدین اندک آن بسیار را فهم کنند. همچون که از انباری گندم مشتی گندم را بنمایند.


#نثر_پارسی
#نثر_عرفانی

صفحۀ اینستاگرام
7👍1
کاروانگاهِ حوادث سینۀ مجروح ماست
رو به ما دارد غم عالم به هر جا می‌رویم

[ صائب تبریزی ]


#صائب

صفحۀ اینستاگرام
😢6👍32
◾️حکم فلکِ گردان یا حکم فلک‌گردان؟

خاقانی شروانی:

ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما
بر قصر ستم‌کاران گویی چه رسد خِذلان!

بر دیدۀ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید؟!
گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان...

ای بس شه پیل‌افکن کافکنده به شه‌پیلی
شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان...

گفتی که:« کجا رفتند آن تاجوران اینک؟»
زایشان شکم خاک است آبستن جاویدان

چندین تن جبّاران کاین خاک فروخورده است
این گرسنه‌چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان...


#خاقانی

صفحۀ اینستاگرام
👍75
درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست.

از « فیه ما فیه » مولانا جلال‌الدّین محمّد بلخی:

درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست. تا او را دردِ آن کار و هوس و عشقِ آن کار در درون نخیزد او قصد آن کار نکند و آن کار بی‌درد او را میسّر نشود، خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم، خواه نجوم و غیره. تا مریم را دردِ زِه[:زادن] پیدا نشد قصد آن درختِ بخت نکرد.
او را آن درد به درخت آورد و درختِ خشک میوه‌دار شد. تن، همچون مریم است و هر یکی عیسی داریم. اگر ما را درد پیدا شود، عیسیِ ما بزاید، و اگر درد نباشد، عیسی هم از آن راهِ نهانی که آمد، باز به اصلِ خود پیوندد. الّا ما محروم مانیم و از او بی‌بهره.


جان از درون به فاقه[: فقر] و طبع از برون به برگ
دیو از خورش به هیضه[: استفراغ] و جمشید ناشتا
اکنون بکن دوا که مسیحِ تو بر زمی‌ست
چون شد مسیح سوی فلک فوت شد دوا


#نثر_پارسی
#نثر_عرفانی
#خاقانی

صفحۀ اینستاگرام
4👍4
ای مرگ! پیکار فروگذار...

در حملۀ تاتار...

بیا تا به سرِ نَفْثَةُ الْمَصْدُورِ(۱)خویش باز شویم، که این مصیبت نه از آن قبیل است، که به بُکاء(۲) و عَویل(۳) در مدّت طویل، حقِّ آن توان گزارد. شرحِ حالِ تنِ مهجور و دل رنجور با سر گیریم، که اين حسرت نه از آن جمله است، که به زارى و نوحه‌گرى دادِ آن توان داد. آسمانْ در اين ماتم کبود جامه تمامست؛ زمين در اين مصيبت خاک بر سر بس است؛ شفق به رسمِ اندوه‌زدگان، رخسار به خونِ دل شسته است؛ ستاره بر عادت مصيبت رسيدگان بر خاکستر نشسته است؛ صبح در اين واقعهٔ هائل اگر جامه دريده است، صادق است؛ ماه در اين حادثهٔ مشکل اگر رخ به خون خراشيده، به حقّ است. سنگين دلا کوه! که اين خبرِ سهمگين بشنيد، و سر ننهاد؛ و سردمِهرا روز! که اين نَعْىِ(۴) جانسوز بدو رسيد، و فرو نايستاد. سحاب درين غم اگر به‌ جاىِ آب خون بارد، به‌ جاى خود است. دريا درين ماتم اگر کف بر سر آرد، رواست؛ آفتاب را مِهر چون شايد خواند، که بعد از او برافروخت؟! شَفَق را شَفیق نشايد گفت، که دلش نسوخت.


جهان داند چنین خرمن بسی سوخت
مُشعبِد را نشاید بازی آموخت...
از آن سرد آمد این قصرِ دلاویز
که تا جا گرم کردی، گویدت:« خیز »

...ای مرگ! پیکار فروگذار؛ چون همه تیر انداختی، وای روزگار! بیکار باش، چون جعبه(۵) بپرداختی(۶)...

[ از کتاب نفثة المصدور، تألیف محمد زیدری نَسوَی، منشی سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه]

توضیحات:
۱. نفثة المصدور: خلطی که مبتلی به درد سینه از سینه بیرون افکند، و مجازاً  سخنی که از اندوه و ملال برخیزد و گفتنش گوینده را راحتی بخشد و تسکین دهد.
۲. بُکاء: گریستن
۳. عویل:آواز به گریه.
۴.نعْی: خبر مرگ کسی را دادن.
۵. جعبه: تیردان
۶. بپراختن: تهی ساختن

#نثر_خونین
4😢4👍1
◾️همه هم حالت و هم غصٌه و هم درد منید...

از قصاید خاقانی شروانی، در سوگ از دست دادن رشیدالدین، فرزند بیست‌ساله‌اش:

حاصل عمر چه دارید؟ خبر باز دهید
مایه جانی است از او وام نظر باز دهید

بشنوید این نفس غصهٔ خاقانی را
شرح این حادثهٔ عمرشِکر باز دهید

همه هم حالت و هم غصٌه و هم درد منید
پاسخ حال من آراسته‌تر باز دهید

این طبیبانِ غلط‌بین همه مُحتالانند
همه را نسخه بدرّید و به سر باز دهید

نوش‌دارو و مُفرّح که جوی فعل نکرد
هم بدان آسی آسیمه‌نظر باز دهید

هیکل و نُشره و حرزی که اجل بازنداشت
هم به تعویذگر شعوذه‌گر باز دهید

بر فروزید چراغی و بجویید مگر
به من روز فرورفته پسر باز دهید

جان فروشید و اسیران اجل باز خرید
مگر آن یوسف جان را به پدر باز دهید...

نه نه! هر بند گشادن بتوانید ولیک
نتوانید که جان را به صوَر باز دهید


#خاقانی
#حسب_حال
#مرثیه
😢119👍4
◾️زمانی که جز مرگ کاری نمانده است...


به چشم دگربین من هر خیابان
در این روزها مرگ دنباله‌داری است

و میدان‌چه‌ها با گروه درختان
به انگارۀ چشم من باغِ داری است

بدون تو ای دوست! این زنده بودن
نفس در نفس، گردش بی‌مداری است

امیدافکن و زندگی‌کش غم تو
به دوش من خسته‌سنگین، چه باری است

[ حسین منزوی ]


#حسین_منزوی
😢62👍2
◾️تا تو چه نظر داری...


از روزن زندانم، گر منظره می‌بینم
یک دایره از شب را در سیطره می‌بینم

در آینۀ فردا چون می‌نگرم خود را
در تار تنندوها، یک شب‌پره می‌بینم

از بس که پس از رفتن، چرخیده و برگشتند
خط‌های مصیبت را، هم دایره می‌بینم

اندوخته‌هایم را چون می‌نگرم، تنها،
انبوه غم انگیزی از خاطره می‌بینم

تقدیر که می‌غرّد، گرگی است که در چنگش
خود را و ترا، مشتی آهو‌بره می‌بینم

چون چشم می‌اندازم، در باغ خزان دیده
عریان و تهی خود را، از پنجره می‌بینم

این رنج چلیپاوار، بر دوش من، آه! انگار،
مردی و صلیبی را، در ناصره می‌بینم

در کاذبۀ رؤیا، تعبیر جهانم را،
سرسبز و گل اندر گل، دشت و دره می‌بینم

بیداری من، امّا این است که جا در جا
ویرانی و خاکستر، در گستره می‌بینم

تا تو چه نظر داری من خود که هنوز، آری
آن زخم قدیمی را، در حنجره می‌بینم

[ حسین منزوی ]


#حسین_منزوی
8👍2😢1
[المعارف، بهاء ولد]:

چون درد به نهایت رسد، نوحه نتوانی کردن!
از آنکه
کاسۀ تنگ نوحه،
گنجایی آن درد ندارد.



#نثر_پارسی
#نثر_عرفانی
#میان_گریه_میرقصم...
😢14👍41
◾️حسب حال...

هزار رستم و سهراب مرده‌اند و هنوز
دریغ می‌کند از نوشدارویی کاووس


[ حسین منزوی ]

#حسین_منزوی
😢11👍1
سینه مالامال درد است ای دریغا محرمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

◾️درد دل را با گفتن آن به محرم مداوا می‌کنند نه با نهادن مرهم.
دلیلی برای خروج از ضبط کهن‌ترین نسخه به نظر نمی‌رسد.

[ « حافظ برتر کدام است؟ »/ دکتر رشید عیوضی ]

#حافظ
#کهن_ترین_درد
👍3
◾️اگر باد زمستانی...

اگر بادِ زمستانی کند باغِ مرا ویران
بهار شهریار من ز دی انصاف بستاند

شمار برگ اگر باشد یکی فرعون جبّاری
کف موسی یکایک را به جای خویش بنشاند

چو من خود را نمی‌یابم سخن را از کجا یابم؟
همان شمعی که داد این را هم او شمعم بگیراند


[ مولانا/ غزلیّات ]

#مولانا
#دی_ماه

صفحۀ اینستاگرام
4👍1
◾️بُوَد آیا....؟

که بُوَد که: قفل این دل وا شود؟
زشت را در بزم خوبان جا شود؟

مسخی از تو صاحب خوبی شود؟
یا بِلیسی باز کرّوبی شود؟

یا‌ به فرّ دستِ مریم، بوی مشک
یابد و تَرّی و میوه شاخِ خشک؟

جز تو، پیش کی برآرد بنده دست؟
هم دعا و هم اجابت از تو است

هم ز اوّل تو دهی میل دعا
تو دهی آخِر دعاها را جزا

اوّل و آخِر تویی ما در میان،
هیچ هیچی که نیاید در بیان

[ مثنوی، دفتر چهارم، درخواستن قبطی دعای خیر و هدایت از سبطی...]


#مولانا
#مناجات

صفحۀ اینستاگرام
7👍1