ادبستان شعر پارسی
4.33K subscribers
453 photos
1 video
874 links
هر روز با شعر و داستان و آثار ادبی با شما هستیم
سایت:
www.Poempersian.ir
اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/

ادمین ها :
حامد پیری- پشتیبانی ادبی
@bidel12
*****
امین پیرانی - پشتیبانی فنی
@aminpirani70
Download Telegram
to view and join the conversation
داروگ

#شعری_از نیمایوشیج
__
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کـشت همسایه.
گرچه می‌گویند : « می‌گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران. »
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومۀ تاریک من که ذرّه‌ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده‌های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می‌ترکد
__چون دل یاران که در هجران یاران__
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

#نیما_یوشیج

داروَگ: قورباغۀ درختی، گویند چون بخواند نشانۀ روز بارانی است.


_____
کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
......
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
به مناسبت ۷ آذرماه، سالروز درگذشت حمید مصدق.یادش گرامی باد.
#شعری_از حمید مصدق
_
نفس سوختۀ تاکستان

آه هیهات که در این برهوت
و اندر این سوخته دشت فرتوت
برگی و باری نیست
چه توانسوز کویری که در آن
از کران تا به کران حتی دیّاری نیست
آری نیست
همّتی هست اگر
من و توست
تا در این خشک کویر
از دل سنگ بر آریم آبی
کسی از غیب نخواهد آمد
در من و توست اگر مردی هست
با تو ام ای دلبند!
سوی ابری که نخواهد آمد
و نخواهم بارید
چشم امّید مبند
آه
هیهات
چه وقت این برهوت
بر سر هر تاکش
می نشیند یاقوت؟

#حمید_مصدق
_____
کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
........
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
#شعری_از محمدرضا شفیعی کدکنی

پاییز دیگری ست🍁
🍁
🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁


ترسی فراگرفت بناگاه
انبوهِ واژه های مرا، آه!

باز این چه بود، این وزش شوم
باز این چه سان هجوم نجومی ست
از این خزانِ روح که دارد
می غارَتَد تمامی گل های باغ را

پاییز دیگری که خِرَد را
جاروب می کند
پاییز دیگری که هنر را
در زیر پای خویش لگدکوب می کند
پاییز دیگری که صدای پرنده ای
نتوان درآن شنود، مگر بانگ زاغ را!

#محمدرضا_شفیعی_کدکنی


کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
......
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
دست تنها
#شعری_از محمد زهری

_________

های!
کی توی ده خوابه،
کی توی ده بیدار؟
همه خوابن انگار
دستِ تنهاست مترسک، امروز
نه کسی هائی
نه کسی هوئی
وای!
سرِ جالیز چه خواهد آمد؟

#محمد_زهری

__
کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
.......
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
سهمِ ما

[ به مناسبت ۹ آذرماه، زادروز منصور اوجی ]
#شعری_از منصور اوجی

____

هر کسی را در این جهان سهمی ست
تا که در سهمِ ما سهیم شود؟
سهمِ ما حیرتی
گلی،
شعری.

#منصور_اوجی

______
کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
......
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
اجاقم دراین کومه می سوزد

#شعری_از منصور اوجی

_____

نه در کوزه آبی
نه در سفره نانی
نه آوای مرغی از آن شاخۀ پیر
نه بر جاده ردِّ سواری
نه طرحِ غباری

به رغمِ چنین قحط
به رغم چنین بی بر و برگ و باری
از این پَرت
چرا میل کوچیدنم نیست؟
اجاقم در این کومه می سوزد ای دوست!
اجاقم در این کومۀ تلخ
آری!

#منصور_اوجی

__

کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
....
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
بعد از آن چه می شود

#شعری_از منصور اوجی

___


قصّه را شروع نکرده کنجکاو می شوند
قصّه را هنوز...
بعد از آن چه می شود؟
متن را ادامه می دهند
بعد از آن چه می شود؟
متن را ادامه می دهند و می روند
می روند
تا که می رسند عاقبت به انتهای قصّه، انتهای درکِ آن

ای خدای آب های شور
ای خدای کام های تلخ
ای خدای هر کتاب
ای که قصّۀ مرا نوشته ای
من رسیده ام به انتهای فصلِ آخرم
بعد از آن چه می شود؟

بعد از آن؟

#منصور_اوجی

____
کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
.....
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
#شعر_نوشته
#شعری_از منصور اوجی

پاییز می رویم
______


پاییز می رویم.
ما از میانِ این همه پاییز می رویم.

#منصور_اوجی

____
کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
......
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
#عکس_نوشته
#شعری_از بانو پروین سلاجقه
[از شعر بلند « قصۀ ما» از کتاب به مردن عادت نمی کنم.]

____

ما هر روز اتفاق می افتیم
و همین طور که ارّه ها در خاطراتمان
چنبر می زنند،
بر مدار هم می چرخیم.

هنوز بوی جنین و زهدان می دادیم
(و شاید سفال های کاشان رنگ خاکستری نداشت )
که اسکندر و آب حیات را چشیدیم
و آن گاه
همچنان بر مدار هم چرخیدیم
تا اینکه ثانیه ها
خاطراتمان را به غارت بردند

توان از انگشتانم می گریزد
وقتی سکوت
تنها، سکوت
می تواند
راز رویین تنی ما را
در حاشیۀ تاریخ
ثبت کند

تو گفتی:
« آن رازها را
زمان فراموش می کند
و از عشق
تنها
حضوری می ماند».
تو می گویی
و تو در هر چهار فصل
زندگی می کنی
هیچ اسفندیاری
به رویین تنی چشمان تو نیست
وقتی
به من خیره می شوی
و خاطرات راه راهم را
دانه دانه
از درون ذهنم
بیرون می کشی...

#پروین_سلاجقه
_
کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
سنگ صحرانشین

#شعری_از محمد زهری
________

آسمان، تاریک و چرک آلود و بی مهتاب
دشت ها بی سبزه و بی آب
ابرِ بی باران و بادِ بی امان، در تاب.
تا برآرد از زبان سنگِ در صحرا نشسته، نالهٔ زارِ :«مرا دریاب!»
تا پس از آن، باد خسبد، ابر گرید، آب جوشد، دشت روید،
آسمان در برکۀ مهتابْ تن شوید.

قاصدِ اندیشه اش راهی نبرده تا به شهرِ چاره سازی
بر نمی آید ز دشت مرده، آوازی
در سکوت سینه اش بیتوته کرده، سایهٔ رازی
بال مرغِ آرزو، دیگر نکرده میل پروازی
زان که راه آسمان و دشت ها بسته است
هر چه بوده، رفته،
هر چه مانده ، سربارِ دلِ خسته است

زیر آوار غم کوتاه دستی، ناتوان است
ناتوان از زخم تیغ بی دریغ کهکشان است
سایه ها پوشیده بر اندام هر نام و نشان است
سنگ صحرا، تشنهٔ مهتاب بام آسمان است
لیک راهی نیست.
بر بساط روز و شب، خورشید و ماهی نیست.

او اگر ورد «مرا دریاب!» را گوید،
با کلیدِ عجز، در دولتسرای بی نیازی راه جوید
پیش پایش باد خسبد، ابر گرید، آب جوشد، دشت روید،
آسمان در برکهٔ مهتاب تن شوید،
سنگ تنها مانده در صحرای بی انجام،
می نشیند راحت و آرام

لیک او خاموشِ خاموش است.

#محمد_زهری
تهران ۱۳۳۷
__
کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
.....
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
زاغان

#شعری_از محمدرضا شفیعی کدکنی
[از مجموعه طفلی به نام شادی]

آنک شبِ تباهیِ تاریخ پر گشود
آنجا نگاه کن
انبوه بیکرانۀ اندوه!
اوه!

زاغان به روی دهکده، زاغان به روی شهر
زاغان به روی مزرعه، زاغان به روی باغ
زاغان به روی پنجره، زاغان به روی ماه
زاغان به روی آینه ها،
آه!
از تیره و تبارِ همان زاغ
کِش راند از سفینۀ خود نوح
اندوهِ بیکرانه و انبوه.

زاغان به روی موسقی و شعر
زاغان به روی راه
زاغان به روی هر چه تو بینی
از نور تا نگاه!

زاغان به روی برف
زاغان به روی حرف

#محمدرضا_شفیعی_کدکنی

____
کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
......
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
#نثر_پارسی
از کتاب مرزبان نامه سعدالدین وراوینی[ باب چهارم]

داستانِ پسرِ احولِ میزبان
__

دستور گفت: شنیدم که وقتی مردی بود جوانمرد پیشه، مهمان پذیر، عنان گیر، کیسه پرداز، غریب نواز...خرجِ او از کیسۀ کسبِ او بودی نه از دخلِ مال مظلومان، چنانک اهل روزگار راست، چه دودی از مطبخشان آنگه برآید که آتش در خرمن صد مسلمان زنند و نانی بر خوانچۀ خویش آنگه نهند که آب در بنیادِ خانۀ صد بی گناه بندند؛ مشتی نمک به دیگشان آنگه رسد که خرواری بر جراحتِ درویشان افشانند، دو چوب هیمه به آتشدانشان وقتی درآید که دویست چوب دستی بر پهلوی عاجزان مالند.
کرامِ عالم رسمِ افاضتِ کرم، خاصّه در ضیافت از او آموختندی.
وَ یَکادُ عِنْدَالجَدْبِ یَجْعَلُ نَفْسَهُ
حُبَّ القِری حَطَباً عَلَی النیرانِ
وقتی دوستی عزیز در خانۀ او نزول کرد؛ به انواعِ کرم و بزرگ داشتِ قدوم پیش باز رفت و آنچه مقتضایِ حال بود از تعهّد و دلجویی تقدیم نمود.
چون از تناولِ طعام بپرداختند، میزبان بر سبیلِ اعتذار از تعذّر شراب حکایت کرد و گفت: شک نیست که آینۀ زنگارخوردۀ عیش را صیقلی چون شراب نیست... و با این همه از آنچ درین شب ها با دوستان صرف کرده ایم یک شیشۀ صرف باقی است، اگر رغبتی هست، تا ساعتی به مناولتِ آن تزجیۀ روزگار کنیم.
مهمان گفت: والجودُ بالموجودِ غایةَ الجودِ، حکم تراست. میزبان، پسر را فرمود که برو و فلان شیشه که فلان جای نهادست، بیار. پسر بیچاره به حَوَلِ چشم و خَبَل عقل مبتلی بود، برفت چون چشمش بر شیشه آمد. عکس آن در آینۀ کژنمای بصرش دو حجم نمود.
به نزدیک پدر آمد که شیشه دو است کدام یک آرم؟ پدر دانست که حال چیست، و از شرمِ رویِ مهمان عرق بر پیشانی آمد، هیچ چاره ندانست، جز آنک پسر را گفت: از دوگانه یکی بشکن و دیگر بیار.
پسر به حکمِ اشارت پدر سنگی بر شیشه زد، بشکست، چون دیگری نیافت خایب و خاسر بازآمد و حکایتِ حال بازگفت. مهمان را معلوم شد که آن خلل، در بصر پسر بوده نه در نظرِ پدر.

#نثر_پارسی
#مرزبان_نامه

توضیحات:
احول: دوبین
دستور: وزیر
عنان گیر: آن که لگام مرکب مسافر را بگیرد و او را از رفتن بازدارد به کنایه مهمان نواز.
کیسه پرداز: بخشنده
چه: زیرا که.
خوانچه: طبق و سفره.
کرام: کریمان
افاضت: فیض رساندن
خاصه در ضیافت: به ویژه در مهمانی
معنی بیت عربی: در تنگسالی و قحطی نزدیک بود که جان خود را به سبب میهماندوستی، هیزمِ آتش ضیافت سازد و بسوزد.
نزول کرد: وارد شد
قدوم: باز آمدن
تعهد: نیکوداشت
بر سبیل اعتذار: از راه عذرخواهی.
تعذر: دشوار یاب شدن.
صرف: خالص، ناب.
مناولت: به یکدیگر دادن و از یکدیگر گرفتن.
تزجیه: گذراندن
والجود..: بخشش بدانچه وجود دارد، نهایت بخشش و جوانمردی است.
حَوَل: دوبینی
خَبَل: نقص و دیوانگی
کژنما: کج نشان دهنده
چون چشمش بر شیشه...: چون به شیشه نگاه کرد از فروغ آن در آینۀ کج بین چشمش صورت دو شیشه نمودار شد.
از دوگانه: از آن دو شیشه
خایب: نومید
خاسر: زیانکار
نه در نظر پدر: پدر تنگ نظر و فرومایه نبوده.

_
کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
.....
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
#نثر_پارسی
از کتاب تاریخ طبرستان اثر
[بهاءالدین محمدبن حسن بن اسفندیار]

باز و خروس
___

بازی شکاری و خروسی با یکدیگر مناظره کردند، باز خروس را گفت: « در جهان از تو بی وفاتر و بی مروت تر کسی ندیدم.» گفت: « چرا؟». گفت:« به حکم آنکه خداوندان تو هنوز تو در عدم آبادی که بیضه بر می گیرند و به تربیت ایشان تو بیرون می آیی و ترا جایگاه می سازند و جفت می دهند و روز به روز دانۀ ترا غمخوارگی واجب می دانند و به دست خویش چینه به منقار تو می رسانند، و هر وقت که به تو آهنگ خواهند کرد نعره ها به عیوق می رسانی و بر می جهی و از کوی به کوی و محله به محله تشنیع زنان می دوی و من با آنکه منشاء و مولدم به کهستانی باشد که آدمی آنجا راه نبرد و سالها پرورش یافته باشم چون به آدمی رسم و مرا بگیرند و به اندک تفقدی و تعهدی رام گردم و دل به موالات و متابعت ایشان فرو نهم و چون به صید رها کنند دریابم و بگیرم و نگه دارم تا ایشان برسند، تسلیم کنم و چون به پرواز گذارند هر وقت که باز خوانند پیش ایشان آیم.» خروس چون سخن باز تمام بشنید گفت:« حجت من بر تو پوشیده است، در همۀ عمر خویش باز بر سیخ زده در تنور نهاده ندیده ای، اما من هر روز هزار خروس بر سیخ زده می بینم.»

#نثر_پارسی
#تاریخ_طبرستان
_________

توضیحات:
خداوند: صاحب
در عدم آبادی که: هنوز به وجود نیامده ای که.
غمخوارگی: دلسوزی و محبت.
چینه: دانه
عیوق: ستارهٔ خرد روشن و سرخ رنگی است در طرف راست کهکشان.
تشنیع زنان می دوی: در حالی که بدگویی و داد و فریاد می کنی می دوی.
تفقد: دلجویی
موالات: دوستی و پیوستگی با کسی.

__
کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
.....
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
#نثر_پارسی
از کتاب کلیله و دمنه انشای ابوالمعانی نصرالله منشی [ باب بوف و زاغ ]

حکایت کبکنجیر و خرگوش و گربۀ روزه دار


زاغ گفت: کبک انجیری با من همسایگی داشت و میان ما بحکم مجاورتْ قواعدِ مصادقت مؤکَّد گشته بود. در این میان او را غیبتی افتاد و دراز کشید. گمان بردم که هلاک شد. و پس از مدّتِ دراز خرگوش بیامد و در مسکن او قرار گرفت و من در آن مخاصمتی نپیوستم. یکچندی بگذشت، کبک انجیر باز رسید. چون خرگوش را در خانه خویش دید رنجور شد و گفت: جای بپرداز که ازان منست، خرگوش جواب داد که من صاحبِ قبض ام. اگر حقّی داری ثابت کن. گفت: جای ازانِ منست و حجّتها دارم. گفت: لابد حَکَمی عَدْل [ عادل ] باید که سخنِ هر دو جانب بشنود و بر مقتضیِٰ انصافْ کارِ دعوی بآخِر رساند. کبک انجیر گفت که: در این نزدیکی بر لب آب گربه ایست متعبّد، روز روزه دارد و شب نماز کند، هرگز خونی نریزد و ایذای حیوانی جایز نشمرد. و افطارِ او بر آب و گیا مقصور می‌باشد. قاضی ازو عادل تر نخواهیم یافت. نزدیک او رویم تا کار ما فصل کند. هر دو بدان راضی گشتند و من برای نظاره بر اَثَرِ ایشان برفتم تا گربۀ روزه دار را ببینم و انصافِ او در این حکم مشاهدت کنم. چندانکه صائم الدهر چشم بریشان فگند بر دو پای راست بیستاد و روی بمحراب آورد، و خرگوش نیک ازان شگفت نمود. و توقّف کردند تا از نماز فارغ شد. تحیّت بتواضع بگفتند و در خواست که میان ایشان حَکَم باشد و خصومتِ خانه بر قضیّتِ معدلت بپایان رساند. فرمود که: صورتِ حال بازگوئید. چون بشنود گفت: پیری در من اثر کرده ست و حواس خلل شایع پذیرفته. و گردشِ چرخ و حوادثِ دهر را این پیشه است، جوان را پیر می‌گرداند و پیر را ناچیز می‌کند.
نزدیک تر آئید و سخن بلند تر گویید. پیشتر رفتند و ذکر دعوی تازه گردانید. گفت: واقف شدم، و پیش ازانکه روی بحکم آرم شما را نصیحتی خواهم کرد، اگر بگوش دل شنوید ثمراتِ آن در دین و دنیا قُرّتِ عینِ شما گردد، و اگر بر وجهِ دیگر حمل افتد من باری بنزدیکِ دیانت و مروّتِ خویش معذور باشم. صواب آنست که هر دو تن حق طلبید، که صاحبِ حق را مظفّر باید شمرد اگرچه حکم بخلاف هوای او نفاذ یابد؛ و طالب باطل را مخذول پنداشت اگرچه حکم بر وفق مراد او رود،... و اهل دنیا را از متاع و مال و دوستانِ این جهان هیچیز مِلک نگردد مگر کردار نیک که برای آخرت مُدَّخر گردانند. و عاقل باید که نَهْمتْ در کسبِ حُطام فانی نبندد، و همّت بر طلبِ خیرِ باقی مقصور دارد، و عمر و جاه گیتی را بمحلّ ابر تابستان و نُزهتِ گلستان بی ثبات و دوام شمرد.
کلبه ای کاندرو نخواهی ماند
سال عمرت چه ده چه صد چه هزار
و منزلتِ مال را در دل از درجتِ سنگ ریزه نگذراند، که اگر خرج کند بآخر رسد و اگر ذخیرت سازد میان آن و سنگ و سفال تفاوتی نماند؛... و خاص و عام و دور و نزدیکِ عالمیان را چون نفسِ عزیزِ خود شناسد و هرچه در باب خویش نپسندد در حق دیگران نپیوندد. از این نَمَط دمدمه و افسون بریشان می‌دمید تا با او إلفْ گرفتند و آمِن و فارغ بی تحرّز و تصوّن پیشتر رفتند. بیک حمله هر دو را بگرفت و بکشت.
#نثر_پارسی
#کلیله_و_دمنه

توضیحات
کبک انجیر: دُرّاج، کبک سیاه رنگی است.
در آن مخاصمتی نپیوستم: خصومتی نکردم، مانع او نشدم.
من صاحب قبضم: ملک در دست من است، متصرفم.
متعبد: بسیار عبادت کننده
ایذا: آزار و رنج
و افطار او بر آب و گیاه قصور می باشد:
افطارش منحصر است به آب و گیاه
صائم الدهر: همیشه روزه دار
بر قضیت معدلت ...:بر مقتضای دادگری و انصاف
نفاذ یابد: اجرا شود.
مدخر: اندوخته و ذخیره شده
نهمت: مراد و غایت آرزو
حطام فانی : اندک مال دنیا
مخذول: متروک و بدبخت
نزهت: خرمی و سرسبزی
نمط: روش
دمدمه: مکر و فریب
افسون: حیله و تزویر
تحرز:پرهیز کردن.
تصون: خود را حفظ کردن.

کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
بیدل، چنانکه سایه به خورشید می‌رسد،
من نیز رفته رفته به دلدار می‌رسم


#غزلی_از بیدل دهلوی
___________

باز از جهانِ حسرتِ دیدار می‌رسم
آیینه در بغل به درِ یار می‌رسم

خوابم بهارِ دولتِ بیدار می‌شود
هر چند تا به سایهٔ دیوار می‌رسم

زین یک نفس‌ متاع‌ که‌ بارِ دل است و بس
شور هزار قافله در بار می‌رسم

میخانهٔ حضور، خیالِ نگاهِ کیست؟
جام دماغ دارم و سرشار می‌رسم

نازم به دستگاهِ ضعیفی که چون خیال
در عالمی که اوست، منِ زار می‌رسم

ای رنگهای رفته! به مژگان غلو کنید
از یک گشادِ چشم به‌ گلزار می‌رسم

غافل نیم ز خاصیت مژدهٔ وصال
می‌بالم آن قدر که به دلدار می‌رسم

هر چند نیست چون ثمرم پایِ اختیار
راهم به منزلی‌ است که ناچار می‌رسم

جسم‌ فسرده‌ را سر و برگِ طلب‌ کجاست؟
دل آب می‌شود که به رفتار می‌رسم

شبنم به غیر سجده چه دارد به پای گل؟
من هم در آن چمن به همین کار می‌رسم

بیدل، چنانکه سایه به خورشید می‌رسد،
من نیز رفته رفته به دلدار می‌رسم

#بیدل
_________

کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
....
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
#گزیده
#غزلی_از سنجر کاشانی
____

حال دلم ز چاک گریبان قیاس کن
بتْوان شنید بوی گل از کوچه باغها


دانم که آفتاب نیاید برون به شب
از دیده چند در رهت آرم چراغها


خونین ز زخمِ خار، پر و بال بلبلان
در پای گلبن است گل افشانِ زاغها


#سنجر_کاشانی

___

کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
.....
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
هر چند که بر ما رقمِ نیستی افزود
در دایرۀ عشق همانیم که هستیم


#غزلی_از بابافغانی شیرازی

____


ما رند خراباتی و معشوق پرستیم
بر ما قلمی نیست، که دیوانه و مستیم

هر چند که بر ما رقمِ نیستی افزود
در دایرۀ عشق همانیم که هستیم

باید به رهِ سیلِ فنا خانه گشادن
اوّل چو درِ دیده به روی تو ببستیم

با غصّه به همراهیِ غم، دوش به دوشیم
به فتنه به همدردی دل، دست به دستیم

صد خارِ بلا از دلِ دیوانۀ ما خاست
هر روز که بی ساقی گلچهره نشستیم

امروز نشد دامِ ره آن طرّه، فغانی
دیوانۀ آن سلسله از روز الستیم

#بابافغانی_شیرازی
____
کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
.....
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
گوياترين کسی را کو تيزبين تر آمد
خطّ تو چشم بسته، خال تو لال کرده


#غزلی_از عطار نیشابوری

____

ای يک کرشمۀ تو صد خون حلال کرده
روی چو آفتابت ختمِ جمال کرده

نيکوییی که هرگز نی روز ديد نی شب
هر سال ماهِ رويت با ماه و سال کرده

خورشيدِ طلعت تو ناگه فکنده عکسی
اجسام خيره گشته ارواح حال کرده

ماهی که قاف تا قاف از عکس اوست روشن
چون روی تو بديده پشتی چو دال کرده

اوّل چو بدرۀ سيم از نور بدر بوده
و آخر ز شرمِ رويت خود را هلال کرده

زلف تو چون به شبرنگ آفاق در نوَشته
خورشيد بر کمينه عزم زوال کرده

دل را شده پريشان حالی و روزگاری
تا از کمندِ زلفت مويی خيال کرده

با آنکه بوی وصلت نه دل شنيد و نه جان
ما و دلی و جانی وقف وصال کرده

گوياترين کسی را کو تيزبين تر آمد
خطّ تو چشم بسته، خال تو لال کرده

شعر فريد کرده شرحِ لب تو شيرين
تا او به وصف چشمت سِحْرِ حلال کرده

#عطار

_______
کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
......
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
#گزیده
#غزلی_از بیدل دهلوی
[ تصویر: برشی از خطوط میرزا محمد کاظم طهرانی]

دو سه سرو آه...
___

چقدَر بهار دارد سوی دل نگاه کردن
به خیال قامت یار، دو سه سرو آه کردن

به غرور جاه و شوکت ز قضا مباش ایمن
که به تیغِ مرگ نتوان سپر از کلاه کردن

به جهانِ عجز و قدرت چه حساب دارد اینها؟
تو و صد هزار رحمت، من و یک گناه کردن...

#بیدل
____

کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
.....
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/
رخنه از آه...

#غزلی_از صائب تبریزی

_____

عمرها تربیتِ دیدۀ بینا کردم
تا تو را یک نظر از دور تماشا کردم

رخنه از آه در آن دل نتوانستم کرد
من که صد غنچۀ پیکان به نفس واکردم

نشد از ابرِ گهر بار صدف را روزی
آنچه من جمع ز دریوزۀ دلها کردم

منم آن غنچۀ غافل که ز بی حوصلگی
سرِ خود در سرِ یک خندۀ بیجا کردم

نفَس از موجِ خطر راست نکردم صائب!
سر برون تا چو حباب از دلِ دریا کردم

#صائب

____
کانال تلگرام ادبستان شعر پارسی:
@poempersiantelegram
....
صفحه اینستاگرام:
https://www.instagram.com/__poempersian__/