Forwarded from برنامه ناشناس
ببخشید می پرسم
ولی تو آهنگ فارسی هم دوست داری ؟
اگه آره یکیشون میشه بذاری تو کانال
دلم خیلی گرفته ....
ببخشید می پرسم
ولی تو آهنگ فارسی هم دوست داری ؟
اگه آره یکیشون میشه بذاری تو کانال
دلم خیلی گرفته ....
برنامه ناشناس
ببخشید می پرسم ولی تو آهنگ فارسی هم دوست داری ؟ اگه آره یکیشون میشه بذاری تو کانال دلم خیلی گرفته ....
این دوتا آخری فارسیاند. چندتای دیگر هم:
پلاکارد کم آوردیم.
مراقب بانوان باشید؛ چشم حتما. فقط مگر بچهایم که مراقبت بخواهیم؟
مردم جدی یک چیزی مصرف میکنن، چون این حجم خزعبل منطقا نباید از دهان یک آدم که در سلامت عقلی به سر میبره خارج شه.
«ببین من ضدزن نیستما، ولی چندتا دانشمند زن داریم؟»
بابا آخه احمق. :))))))))))
بابا آخه احمق. :))))))))))
یعنی جدی در سال ۲۰۲۱ هنوز فکر میکنیم زنان به خاطر هوش کمتره که کمتر دانشمند میشن؟ :))
Naked as We Came
Iron & Wine
“She says, "Wake up, it's no use pretending"
I'll keep stealing, breathing her
Birds are leaving over autumn's ending
One of us will die inside these arms
Eyes wide open, naked as we came
One will spread our ashes around the yard
She says, "If I leave before you, darling
Don't you waste me in the ground"
I lay smiling like our sleeping children
One of us will die inside these arms
Eyes wide open, naked as we came
One will spread our ashes around the yard.”
Spotify.
@pieuler
I'll keep stealing, breathing her
Birds are leaving over autumn's ending
One of us will die inside these arms
Eyes wide open, naked as we came
One will spread our ashes around the yard
She says, "If I leave before you, darling
Don't you waste me in the ground"
I lay smiling like our sleeping children
One of us will die inside these arms
Eyes wide open, naked as we came
One will spread our ashes around the yard.”
Spotify.
@pieuler
خانم نقاشی رو در اینستاگرام دنبال میکنم که اخیرا تبدیل به اینفلوئنسر هم شده، چندوقت پیش از دنبالکنندگانش خواسته بود تا داستانهای عجیبی که براشون اتفاق افتاده رو براش تعریف کنن، امروز این داستانها به اشتراک گذاشته، چندتایی که به نظرم واقعا عجیب بودن رو اینجا میگذارم (هم انگلیسی، هم ترجمه).
پلاکارد کم آوردیم.
خانم نقاشی رو در اینستاگرام دنبال میکنم که اخیرا تبدیل به اینفلوئنسر هم شده، چندوقت پیش از دنبالکنندگانش خواسته بود تا داستانهای عجیبی که براشون اتفاق افتاده رو براش تعریف کنن، امروز این داستانها به اشتراک گذاشته، چندتایی که به نظرم واقعا عجیب بودن رو…
«چند سال پیش با مردی واننایتاستند داشتیم و هیچ شمارهای باهم رد و بدل نکردیم، چند سال بعد به طور متوالی و رندوم هم رو در مکانهای مختلف دیدیم (کلاس یوگا، مغازهای که فقط یک بار رفته بودم و غیره). یک روز تصمیم گرفتیم تا باهم حرف بزنیم و برای ناهار رفتیم بیرون. توی مکالماتمون متوجه شدیم که در چندسال اخیر کتابهای دقیقا یکسان رو در زمانهای یکسان خوندیم و درکل خیلی بهم شبیه هستیم. وقتی بالاخره شمارهاش رو بهم داد متوجه شدم شمارهاش با تاریخ دقیق تولدم یکیه.»