| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
6.71K subscribers
11.8K photos
854 videos
135 files
4.84K links
Download Telegram
آیا کسی تا به حال پدر خود را انتخاب کرده است؟
هیچ کس از من نپرسید که ; در کدام خانه ، درکجا ، پشت کدام میز ، در کدام تخت خواب و در کدام مملکت دوست دارم راه بروم !
بخورم ، بخوابم یا چه کسی را از سرِ ترس دوست داشته باشم ؟!

@phobicool

_سرزمین گوجه های سبز
#هرتا_مولر
تمدن بشر هرگز به حدِ تکامل
نخواهد رسید ..
مگر آن که آخرین سنگ , از آخرین مکان مذهبی , روی آخرین مُبَلغِ مذهبی فرو افتد !

@phobicool
#امیل_زولا
چه خوب می بود اگر این امکان فراهم می شد که بتوان همه آنچه را در ذهن رخ می دهد، به همان دقت و همان سرعت روی کاغذ آورد.
اما این یک ناممکن است.
برای همین انسان، انسانی که ذهنی چنان شتابنده و پرتپش دارد، در نوشتن دچار احساس غبن می شود از این که کمترین از آن انبوهه را هم نتوانسته است روی کاغذ ثبت کند.
اما چه توان کرد؟
@phobicool

#محمود_دولت‌_آبادی
#سلوک
.
.
مادربزرگم یه سرخپوست بود...
این شال ها مال اونه.
یه روز بهم گفت: پسرم همه ی ما با یک قوطی کبریت تو وجودمون متولد می شویم. ولی خودمون نمی تونیم کبریت هامون رو روشن کنیم.
کبریت برای روشن شدن محتاج یه هوا و جرقه است. هوا می تونه نفس کسی باشه که دوستش داریم و جرقه می تونه یه صدای گرم باشه، عطر یه غذا باشه یا آواز یک پرنده!

@phobicool
#لورا_اسکوئیول
موهایم شانه می خواهند
شانه هایم کوه را
_کوه غزاله را اما ،
خرامان
خرامان
غزاله اما ميدود گریان
پروانه را دیوانه میخواهد
شاید پیرمردی گوژپشت و سیه چرده
پشت این شعر نشسته
از دور ها خیره
باز به سوگ دلهامان
از دوست
واژه میخواهد ...

@phobicool
#مهسا_طلوع
میخواستم با خود بگویم: زندگی خوشی است اما نمیشد درباره زندگی من حکم کرد چون فقط طرحی بود؛ من وقتم را صرف کرده بودم که از محل حساب ابدیت چک بکشم ، هیچ چیز نفهمیده بودم. تاسفی هم نداشتم: درباره خیلی چیزها می توانستم تاسف بخورم مثل مزه مشروب مانزانیلا یا آب تنی هائی که در تابستان در یک برکه کوچک نزدیک قادسیه می کردم. اما مرگ همه کیف و لذت آنها را از بین برده بود.

#Jean_Paul_Sartre
@Phobicool

#ژان_پل_سارتر
#دیوار
همه شعرهایی که سروده‌ام،
شباهنگام به سراغم می‌آیند،
و درونی‌ترین رازشان را،
بر من هویدا می‌کنند.
از میان دالانهایی سست،
انباشته از سایه‌هایی سست،
گسترده به سوی قلمروی ناشناسِ تاریکی،
مرا با خود می‌برند.
و آنزمان که دیگر،
مرا یارای بازگشت نیست،
پاسخِ معمایی بی‌جواب را،
با من بازمی‌گویند،
آنگاه چشمان نابینایم،
از نور شعله‌ور می‌شوند.

@Phobicool
#خوزه_آنخل_بالنته