| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
6.72K subscribers
11.8K photos
854 videos
135 files
4.84K links
Download Telegram
.

پرنده ی آبی | #چارلز_بوکوفسکی

یک #پرنده_آبی در قلب من است که
می خواهد بیرون بیاید
اما من خیلی به او سخت گیرم
می گویم، اونجا بمون
اجازه نمیدم کسی ببیندت

یک پرنده آبی در قلب من است که
می خواهد بیرون بیاید
اما من رویش ویسکی می ریزم و دود سیگار
فرو می دهم
و زنان بدکاره و متصدیان بار
و کارمندان فروشگاه
هیچ وقت نمی فهمند
که اون (پرنده آبی) اینجاست.

یک پرنده آبی در قلبم است که
می خواهد بیرون برود
اما من خیلی به او سخت می گیرم
من می گم،
اون پایین (در قلبم) بمان، می خوای منو بهم بریزی؟
می خوای کارامو خراب کنی؟
می خوای فروش کتابام در اروپا را بهم بریزی؟

یک پرنده آبی در قلبم است که
می خواهد بیرون بیاید
اما من خیلی زرنگم
فقط بعضی وقت ها آن هم شب ها می گذارم بیرون بیاید
وقتی همه خواب هستند
بهش میگم، می دونم که اونجایی
پس ناراحت نباش
سپس دوباره برش می گردانم
اما آنجا کمی آواز می خواند
نمی گذارم کاملا بمیرد

و ما به این شکل با هم به خواب می رویم
با رازی که بینمان است
و این به اندازه کافی
برای گریه انداختن یک مرد کافیست
اما من گریه نمی کنم، شما می کنید؟
@phobicool
Forwarded from Mahsa Tolou
داستان کوتاه
خونآبه
_مهسا طلوع

وقتی می رفت لب به سخن نگشود. من هم با او قهر بودم مثل همیشه بی دلیل.رفت و تنها تصویری که برایم یادگار گذاشت ،صورت مهوش و گلگونی در خواب بود.آرام گرفته زیر پلاستیکی پر از خونآبه...
من امضا کردم ،هم جواز کفن و دفنش را هم کالبد گشایی را.
با همین دستی که می نویسم.
تنها دخترش بودم.از من نقاشی ساختار شکن ساخت.تا بود من هم بودم ،پشت بوم نقاشی و خالق بودم برای دل عاشقش ،اولین مخاطبم بود و دیگر بعد از او دست از نقاشی هم شستم و هر شب گریستم و دلم لک زد برای لالائیهایش کنار گهواره ی کودکی ام ...
همه را دریا برد.
وقتی می رفت لب به سخن نگشود.می رفت تا خود را خلاص کند یا خلاصش کنند که این معماییست نا تمام مانده ، با پرونده یی پرنده در راهروی دادگاه ها...
نمی دانم چه شد؟ شاید تاج سیگار آتش زده بودم آن روز !..
حفره ای در شقیقه، کتفی شکسته، با یک لنگه کفش به پا کنار ساحلی دور دست موهایش را موج ها غسل می دادند.
قاتل همان مقتول است،دریا همان دریاست و سنگی تنها برای یادی مهیاست.اما من مثل همیشه بی دلیل ،با تنها دلیل زندگیم ، مادرم .. قهر بودم.
حالا هم که اینها را مینویسم با دریا قهرم ، و مادرم میان موج ها مرا صدا میزند .باید بروم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#حسین_پناهی - به وقت گرینویچ
زادروز هنرمند زادروز زیبائیهاست.
روحش شاد و یادش گرامی ...
@phobicool 🖤
آیا کسی تا به حال پدر خود را انتخاب کرده است؟
هیچ کس از من نپرسید که ; در کدام خانه ، درکجا ، پشت کدام میز ، در کدام تخت خواب و در کدام مملکت دوست دارم راه بروم !
بخورم ، بخوابم یا چه کسی را از سرِ ترس دوست داشته باشم ؟!

@phobicool

_سرزمین گوجه های سبز
#هرتا_مولر
تمدن بشر هرگز به حدِ تکامل
نخواهد رسید ..
مگر آن که آخرین سنگ , از آخرین مکان مذهبی , روی آخرین مُبَلغِ مذهبی فرو افتد !

@phobicool
#امیل_زولا
چه خوب می بود اگر این امکان فراهم می شد که بتوان همه آنچه را در ذهن رخ می دهد، به همان دقت و همان سرعت روی کاغذ آورد.
اما این یک ناممکن است.
برای همین انسان، انسانی که ذهنی چنان شتابنده و پرتپش دارد، در نوشتن دچار احساس غبن می شود از این که کمترین از آن انبوهه را هم نتوانسته است روی کاغذ ثبت کند.
اما چه توان کرد؟
@phobicool

#محمود_دولت‌_آبادی
#سلوک
.
.
مادربزرگم یه سرخپوست بود...
این شال ها مال اونه.
یه روز بهم گفت: پسرم همه ی ما با یک قوطی کبریت تو وجودمون متولد می شویم. ولی خودمون نمی تونیم کبریت هامون رو روشن کنیم.
کبریت برای روشن شدن محتاج یه هوا و جرقه است. هوا می تونه نفس کسی باشه که دوستش داریم و جرقه می تونه یه صدای گرم باشه، عطر یه غذا باشه یا آواز یک پرنده!

@phobicool
#لورا_اسکوئیول