| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
6.72K subscribers
11.8K photos
854 videos
135 files
4.84K links
Download Telegram
کفایت میکرد مرا آویشن،
مرا مهتاب،
مرا لب خند،
و آویشن حرمت چشمان تو بود
پس دل گره زدم به ضریح اندیشه ای که
آویشن را می سرود!

@phobicool
#حسین_پناهی
تو باید یاد بگیری سکوت رو گوش کنی.
روی تخت خواب دراز بکش... چشمات رو ببند و فقط به سکوت گوش کن... باشه؟ تو باید تصور کنی که این سکوت صدای منه، که این سکوت خود منم. می‌فهمی؟
همین‌جوری بمون و تکون نخور، این سکوتی که نوازشت می‌کنه خودِ منم...
آروم باش . . .
من با توام . . .
گوش کن . . . !

@Phobicool

#ماتئی_ویسنی_بک
دریا خندید در دوردست
دندان‌هایش کف و لب‌هایش آسمان
تو چه می‌فروشی دختر غمگین سینه عریان؟
"من آب دریاها را می‌فروشم آقا."
پسر سیاه، قاطی خون‌ت چی داری؟
" آب دریاها را دارم آقا."
این اشک‌های شور از کجا می‌آیند مادر جان؟
" آب دریاها را من گریه می‌کنم آقا."
دل من و این تلخی بی‌نهایت سرچشمه‌اش کجاست؟
"آب دریاها سخت تلخ است آقا."
دریا خندید در دوردست
دندان‌هایش کف و لب‌هایش آسمان.

@phobicool

#فردریکو_گارسیا_لورکا
ترجمه : #احمد_شاملو
فرار کن از من
فرار کن که وحشیانه گرفتارت شدم
فرار کن از این آفتابی که
تا تو نتابی
از زمین میترسد !
فرار کن به امن آغوشم
من نگهبان جهانی هستم
که تو دهخدای شاعرانش بودی...

@phobicool
#مهسا_طلوع
.

پرنده ی آبی | #چارلز_بوکوفسکی

یک #پرنده_آبی در قلب من است که
می خواهد بیرون بیاید
اما من خیلی به او سخت گیرم
می گویم، اونجا بمون
اجازه نمیدم کسی ببیندت

یک پرنده آبی در قلب من است که
می خواهد بیرون بیاید
اما من رویش ویسکی می ریزم و دود سیگار
فرو می دهم
و زنان بدکاره و متصدیان بار
و کارمندان فروشگاه
هیچ وقت نمی فهمند
که اون (پرنده آبی) اینجاست.

یک پرنده آبی در قلبم است که
می خواهد بیرون برود
اما من خیلی به او سخت می گیرم
من می گم،
اون پایین (در قلبم) بمان، می خوای منو بهم بریزی؟
می خوای کارامو خراب کنی؟
می خوای فروش کتابام در اروپا را بهم بریزی؟

یک پرنده آبی در قلبم است که
می خواهد بیرون بیاید
اما من خیلی زرنگم
فقط بعضی وقت ها آن هم شب ها می گذارم بیرون بیاید
وقتی همه خواب هستند
بهش میگم، می دونم که اونجایی
پس ناراحت نباش
سپس دوباره برش می گردانم
اما آنجا کمی آواز می خواند
نمی گذارم کاملا بمیرد

و ما به این شکل با هم به خواب می رویم
با رازی که بینمان است
و این به اندازه کافی
برای گریه انداختن یک مرد کافیست
اما من گریه نمی کنم، شما می کنید؟
@phobicool
Forwarded from Mahsa Tolou
داستان کوتاه
خونآبه
_مهسا طلوع

وقتی می رفت لب به سخن نگشود. من هم با او قهر بودم مثل همیشه بی دلیل.رفت و تنها تصویری که برایم یادگار گذاشت ،صورت مهوش و گلگونی در خواب بود.آرام گرفته زیر پلاستیکی پر از خونآبه...
من امضا کردم ،هم جواز کفن و دفنش را هم کالبد گشایی را.
با همین دستی که می نویسم.
تنها دخترش بودم.از من نقاشی ساختار شکن ساخت.تا بود من هم بودم ،پشت بوم نقاشی و خالق بودم برای دل عاشقش ،اولین مخاطبم بود و دیگر بعد از او دست از نقاشی هم شستم و هر شب گریستم و دلم لک زد برای لالائیهایش کنار گهواره ی کودکی ام ...
همه را دریا برد.
وقتی می رفت لب به سخن نگشود.می رفت تا خود را خلاص کند یا خلاصش کنند که این معماییست نا تمام مانده ، با پرونده یی پرنده در راهروی دادگاه ها...
نمی دانم چه شد؟ شاید تاج سیگار آتش زده بودم آن روز !..
حفره ای در شقیقه، کتفی شکسته، با یک لنگه کفش به پا کنار ساحلی دور دست موهایش را موج ها غسل می دادند.
قاتل همان مقتول است،دریا همان دریاست و سنگی تنها برای یادی مهیاست.اما من مثل همیشه بی دلیل ،با تنها دلیل زندگیم ، مادرم .. قهر بودم.
حالا هم که اینها را مینویسم با دریا قهرم ، و مادرم میان موج ها مرا صدا میزند .باید بروم.