Forwarded from Wild Spirit (Arqavan)
بعضی وقت ها به دست هایم که نگاه می کردم با خودم می گفتم که من می توانستم پیانیست بزرگی شوم. یا چیزی شبیه به این. ولی دست هایم چه کاری کرده اند؟
یا جایی از بدنم را با آن خارانده بودم، چک نوشته است، بند کفش بسته اند یا سیفون کشیده ام.
با خودم گفتم هم دست هایم را حرام کرده ام، هم استعدادم را.
"چارلز بوکوفسکی، عامه پسند"
@wilddspirit
یا جایی از بدنم را با آن خارانده بودم، چک نوشته است، بند کفش بسته اند یا سیفون کشیده ام.
با خودم گفتم هم دست هایم را حرام کرده ام، هم استعدادم را.
"چارلز بوکوفسکی، عامه پسند"
@wilddspirit
عادت داشت نوک خودکار را بین لبهایش بگیرد، یک روز جامدادی اش را دزدیدم و تمام خودکارهایش را بوسیدم،
میدانم صورت خوشی ندارد ولی عصر خودمانی ای بود، فقط من و خودکارها،
وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید چرا لبهایم آبی شده،
برای اینکه او آبی مینویسد، همیشه آبی ...
@phobicool
#استیو_تولتز
_جزٕ از کل
میدانم صورت خوشی ندارد ولی عصر خودمانی ای بود، فقط من و خودکارها،
وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید چرا لبهایم آبی شده،
برای اینکه او آبی مینویسد، همیشه آبی ...
@phobicool
#استیو_تولتز
_جزٕ از کل
وقتی چشمت را هنگام بوسیدن یارت می بندی ، مرا به یاد آر که با چشم بسته ، در کوچه ای تاریک ، آواز می خوانم و دور می شوم!
@phobicool
#علیرضا_روشن
@phobicool
#علیرضا_روشن
والیو در مورد تنهایی مینوشت
آنهنگام که از گرسنگی در حال مرگ بود.
یک روسپی گوشِ ونگوگ را نپذیرفت.
آرتور ریمبو برای یافتن طلا به آفریقا رفت اما به یک نوع سفلیس لاعلاج مبتلا شد.
بتهوون کر شد.
پاوند را در قفس دور خیابانها چرخاندند.
چَتِرتون مرگ موش خورد.
مغز همینگوی در آب پرتغال پاشید.
پاسکال رگش را در حمام زد.
آرتو با دیوانهها هم بند بود.
داستایوفسکی را پای دیوار گذاشتند.
کرِین به داخل پره قایق پرید.
لورکا در جاده بوسیله ارتش اسپانیا تیر خورد.
بِریمن از پل پرید.
باروز به زنش تیراندازی کرد.
میلر زنش را با چاقو زد.
این چیزیست که میخواهند:
یک نمایش لعنتی،
یک بیلبورد نورانی،
در وسط جهنم.
این آن چیزیست که جماعتِ کودنِ گنگِ محتاطِ افسردهکنندهی تحسینکنندهی این کارنیوال میخواهند.
@Phobicool
#چارلز_بوکفسکی #عشق_سگی_ست_از_جهنم
آنهنگام که از گرسنگی در حال مرگ بود.
یک روسپی گوشِ ونگوگ را نپذیرفت.
آرتور ریمبو برای یافتن طلا به آفریقا رفت اما به یک نوع سفلیس لاعلاج مبتلا شد.
بتهوون کر شد.
پاوند را در قفس دور خیابانها چرخاندند.
چَتِرتون مرگ موش خورد.
مغز همینگوی در آب پرتغال پاشید.
پاسکال رگش را در حمام زد.
آرتو با دیوانهها هم بند بود.
داستایوفسکی را پای دیوار گذاشتند.
کرِین به داخل پره قایق پرید.
لورکا در جاده بوسیله ارتش اسپانیا تیر خورد.
بِریمن از پل پرید.
باروز به زنش تیراندازی کرد.
میلر زنش را با چاقو زد.
این چیزیست که میخواهند:
یک نمایش لعنتی،
یک بیلبورد نورانی،
در وسط جهنم.
این آن چیزیست که جماعتِ کودنِ گنگِ محتاطِ افسردهکنندهی تحسینکنندهی این کارنیوال میخواهند.
@Phobicool
#چارلز_بوکفسکی #عشق_سگی_ست_از_جهنم
می دانی؟!
همین جور که پلشتی جریان می یابد، شخص به همان نسبت ناچار می شود خودش را از آن دور کند.
همین است که گام به گام عقب نشینی می کند، عقب نشینی تا به تدریج پناه ببرد به درون خودش؛
به دخمه ای که اصطلاحا درون نامیده می شود.
چاله. به نوعی تاریکخانه.
@Phobicool
#محمود_دولت_آبادي
#سلوک
همین جور که پلشتی جریان می یابد، شخص به همان نسبت ناچار می شود خودش را از آن دور کند.
همین است که گام به گام عقب نشینی می کند، عقب نشینی تا به تدریج پناه ببرد به درون خودش؛
به دخمه ای که اصطلاحا درون نامیده می شود.
چاله. به نوعی تاریکخانه.
@Phobicool
#محمود_دولت_آبادي
#سلوک