| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
Photo
ادوارد: میدونی آنا
آدم ها چندین دسته ان
دسته ای که از تنهایی فراری ان و تصمیم میگیرن که یکی رو دوست داشته باشن،
دسته دوم نمی تونن از تنهایی فرار کنن
و از طرف یکی دوست داشته میشن،
و دسته سوم ...
آنا(با لبخند) : و دسته سوم چی ...؟!
ادوارد : اونا تو هیچ دسته ای نیستن،
میدونی آنا
اونا واقعا تنهان...
@phobicool
#حميد_جدیدی
_اسب های لنونگراف شبیه ما نیستن
آدم ها چندین دسته ان
دسته ای که از تنهایی فراری ان و تصمیم میگیرن که یکی رو دوست داشته باشن،
دسته دوم نمی تونن از تنهایی فرار کنن
و از طرف یکی دوست داشته میشن،
و دسته سوم ...
آنا(با لبخند) : و دسته سوم چی ...؟!
ادوارد : اونا تو هیچ دسته ای نیستن،
میدونی آنا
اونا واقعا تنهان...
@phobicool
#حميد_جدیدی
_اسب های لنونگراف شبیه ما نیستن
کوهها با هماند و تنهایند
همچو ما، باهمانِ تنهایان.
۱۳۳۹
@phobicool
#احمد_شاملو
کوهها | از دفتر لحظهها و همیشه
همچو ما، باهمانِ تنهایان.
۱۳۳۹
@phobicool
#احمد_شاملو
کوهها | از دفتر لحظهها و همیشه
در گلوگاهِ من
درختِ سیبی هست
که از آن
مردی را
بر دار کردهاند.
اگر دهان میگشایم و روی میگردانی
بگردان،
اما به قِدمَتِ عشق سوگند
که تباهیِ من از مِی و افیون نیست.
اوست که در گلوگاهم آویخته است و
میپوسد
آرام آرام...
@phobicool
#لئوناردو_آليشان
درختِ سیبی هست
که از آن
مردی را
بر دار کردهاند.
اگر دهان میگشایم و روی میگردانی
بگردان،
اما به قِدمَتِ عشق سوگند
که تباهیِ من از مِی و افیون نیست.
اوست که در گلوگاهم آویخته است و
میپوسد
آرام آرام...
@phobicool
#لئوناردو_آليشان
فرار کن از من
فرار کن که وحشیانه گرفتارت شدم
فرار کن از این آفتابی که
تا تو نتابی
از زمین میترسد !
فرار کن به امن آغوشم
من نگهبان جهانی هستم
که تو دهخدای شاعرانش بودی...
@phobicool
#مهسا_طلوع
فرار کن که وحشیانه گرفتارت شدم
فرار کن از این آفتابی که
تا تو نتابی
از زمین میترسد !
فرار کن به امن آغوشم
من نگهبان جهانی هستم
که تو دهخدای شاعرانش بودی...
@phobicool
#مهسا_طلوع
Forwarded from علیرضا روشن
لب بر لبت
چنانت به درخت بچسبانم به دلتنگى
كه درخت شوى
كه رفتن اگر بخواهى
نتوانى
كه بمانى
وگر سخن از رفتن كنى
بر اسبت بنشانم
پيشاروى خويش
در شبِ مهتاب
موى تو با يالِ اسب
هر دو در باد
موى تو از يالِ اسب
تشخيص نتوان داد
رويت از ماه به سمت خويش بگردانم
چنان ببوسمت به دلتنگى
كه ماه
آه بتابد
چنانت به درخت بچسبانم به دلتنگى
كه درخت شوى
كه رفتن اگر بخواهى
نتوانى
كه بمانى
وگر سخن از رفتن كنى
بر اسبت بنشانم
پيشاروى خويش
در شبِ مهتاب
موى تو با يالِ اسب
هر دو در باد
موى تو از يالِ اسب
تشخيص نتوان داد
رويت از ماه به سمت خويش بگردانم
چنان ببوسمت به دلتنگى
كه ماه
آه بتابد