| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
6.75K subscribers
11.8K photos
854 videos
135 files
4.84K links
Download Telegram
دلم می خواست خودم را بشناسم. می دانستم که سرانجام گیر می افتم و روزی به پای دیوار می رسم و پیش رویم مفری نمی یابم.
به خود گفتم: آیا ضربه را تحمل می کنی؟ چیزی که نگرانم میکند پیکرم است، میفهمی؟ پیکر کثیفی با اعصاب زنانه دارم.
خب زمانش رسیده است، آنها با ابزارشان رویم کار می کنند.
ولی من مورد سرقت قرار گرفته ام: به خاطر هیچ رنج خواهم برد، خواهم مرد،بی آن که بدانم چقدر می ارزم.

@phobicool
#Jean_Paul_Sartre

#ژان_پل_سارتر
#مرده_های_بی_کفن_و_دفن
هر روز خود را به صليب می کشم!
و
روی صليب
به "باراباس" می گويم:

"ديدی باراباس...
امروز هم غروب شد و تنها او نيامد!"

هوا سرطان مي گيرد
و ما گريه مان...

من برای تو، که حتی نامم را نمی دانی!
و
باراباس هم برای تمامی اشتباهاتش...
که بزرگ ترينش؛
همسايه شدن با ديوانه ی غمگينی ست
که
در ميان مهِ سنگین کوچه ها راه می رود...
و
فکر می کند که مسيح است!

به دنبال زنی به نام "مريم" می گردد...

@phobicool
#جواد_فانی_خیاوی
‏حالا دیگر همه میدانند ما مردمانی نژادپرست، ریاکار، مرعوب‌غرب، فاسد، حیله‌گر و بیرحم هستیم که ۲ تا اسکار هم داریم و جام‌جهانی هم رفته‌ایم...
‏ژن خوب و نامداری و سلفی حقارت و سعید طوسی و فسادِ شهرزاد و مکروحیله و بنیتا و...،
نشان میدهد ما لو رفته‌ایم...
نه فقط درچشم جهانیان...
بلکه درچشمان یکدیگر...

@phobicool
#نادر_فتورچی
Forwarded from ساعت چند و نیم (Hanie.)
و هیچ‌چیز غمگین‌تر از نیست؛
که مجبور باشی
جهنمت را بغل کنی
جهنمت را ببوسی…
@theMemOriEs
#گروس_عبدالملکیان
" میدانید میرزا احمد خان نه فقط خوب تار میزند و خوب شعر می گوید، بلكه شكارچی قابلی هم هست، خیلی خوب نشان میزند .
" بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم :
" بله امروز عصر آمدم كه جزوة مدرسه از سیاوش بگیرم ، برای تفریح مدتی به درخت كاج نشانه زدیم ، ولی آن سه قطره خون مال گربه نیست مال مرغ حق است . میدانید كه مرغ حق سه گندم از مال صغیر خورده و هر شب آنقدر ناله میكشد تا سه قطره خون از گلویش بچكد ، و یا اینكه گربه ای قناری همسایه را گرفته بوده و او را با تیر زده اند و از اینجا گذشته است ، حالا صبر كنید تصنیف تازه ای كه در آورده ام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده این اشعار را خواندم :
"دریغا كه بار دگر شام شد ،
"سراپای گیتی سیه فام شد ،
"همه خلق را گاه آرام شد ،
" مگر من ، كه رنج و غمم شد فزون .
" جهان را نباشد خوشی در مزاج ،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج ،
"ولیكن در آن گوشه در پای كاج ،
"چكیده است بر خاك سه قطره خون ."
به اینجا كه رسید مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت ، رخساره ابروهایش را بالا كشید و گفت : " این دیوانه است . "
بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قه قه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را برویم بستند .
" در حیاط كه رسیدند زیر فانوس من از پشت شیشه پنجره آنها را دیدم كه یكدیگر را در آغوش كشیدند و بوسیدند ."

@phobicool
#سه_قطره_خون
#صادق_هدایت