| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
6.78K subscribers
11.8K photos
854 videos
135 files
4.84K links
Download Telegram
پشااااااام! کنفرانس اپل #WWDC22 با آهنگ سیمین غانم شروع شد! اول فکر کردم صدا از بیرون میاد :)))))))
via matte_bIack & RezaKianipour

این ریمیکس آهنگ سیب از سیمین غانم این روزها توی آمریکا خیلی معروف شده. آهنگ Behind The Sun از ODESZA است: youtube
21aban

📡 @VahidOnline
Forwarded from ساعت چند و نیم ()
آن‌جا که هیچ‌ نیست،
به یاد بیاور که دوستت دارم.

ساعت چند و نیم

#دنی_دیدرو
چشمم کور و دنگم نرم
خاصه دزد دریایی شدم کلاهت را
بگذار بالا و بالاتر
با چشمی تار،اما میبینم در شب خاموش
چون گربه ی خیس و زگیل آلود که نامش ایران است و
وطن بودش مرا آنگه که نمیدانستم تار و پودش را میخواهم یا نمیدانم
نبودش در مدرسه درسی درست
نقشه گربه بود و چست
انتخابم نبود و نیست نا درست
تا گویمش هرگز، به نام زندگی هرگز
دیریست پاشیده ست یا حالا نمیدانم، چه میدانم؟
.
از طوفان ها تا آخرین فانوس ها
توقفم را
چندی بعد اعلام کنید
لنگر ندارم که پهلو گیرم به قال و قیل فروغ
با دنده های شکسته
شکسته،بسته
پیوسته خسته خواهی شد
به گلوگاه بگو توکا بخواند مرا
در زندانی دختر عمو طاووس
اخوان ها و
در استیل لایف شهید سهراب ثالث ها
.

در حنجره ی سبز چکاوک سهرابم بخوان
که شاید نسبش به زنی فاحشه
در شهر بخارا برسد،
در همین طوفان بود
که من بودم، از او پرسیدم :
چند من خربزه میخواهی؟ که ندا داد مرا مُنزل و لاتدعونی :
- دل خوش سیری چند؟
نیما بود که میگفت در آن حال عبوس :
" دیرگاهیست که در خانه ی من خوانده خروس "
.

کشتی ام آتش گرفته ست آتشی جانسوز و ابراهیم در راه است
ابراهیم با اسب آمد .
آن مرد بود ابراهیم نبود، بابا آب داد.
مادر نان را بی سبوس بی سبوس
.

و پناهی در بکراند " دل داده بود به آواز یتی کوره
" که هشتاد ساله تمومه عاشق یک دختر چارده ساله ی بوره "
و من در قاب خوانش این شعر مسخ شدم
* باشد که مورد قبول حق قرار گیرد به حقّ مات بسيف الله و هذا قتیل الله و هذا حبیب الله جابجا در گوشم در ناگهان نعلبنديان که کتابهاش سیب ممنوعه اند و چاپ هیچستان

و حافظ را نگو
هی گفت
" سخن آشنا به آشنا بگو " در میان خواندنش و تفأل های بیداری و
بیداری
و
بیداری
باری به هر گاهی
و من در خواب سگی بودم
اما نشنفتم،
حال نيوشيدم.
در ادبارى ...
.

و تکرار میشد در سرم نامجوی " مرا یادت هست،جای تو هم خالی
ريپيت وان ترک در امعا ٕ و احشائت
آه !
ماه!
بتابد
روشن ...
و چنانت بر اسب بنشانم به دلتنگی
و #شمس_الزمان در نهایت
یادم هست ... یادت نیست
را نامجو وار
یادم افتاد و بروم شهیارم را
- فدا، نوش!
بروم صد پله پایین با دریا گریه کنم
.

پدر دریا زده شده ام به روح مادرم که زنت بود دلم میخواست یکدانه ات بمانم
بماند.
.

آخرین فانوس سوسو میزند ای داد
های ساربانان آن سوی صحراها
توقفم را اعلام کنید باید که پهلویم را باز، به شدت شکسته تر گیرم
.

من دزد دریایی میمانم تو گاوت را بدوش
چشمم کور
دند و دنگم نرم
چشم نمیبندم که ساحل از عاج های بلور آگینش
چشمی دوخته ست مرا به مژدگانی
به وسعت تمامیّت ارضی در نقاشی هایم به زیبایی لیک ذن کاری
.
توقفم را اعلام کنید حرمسرایان دیار شحنه ی نجف
ای بی حافظ ها در فحش فرهاد و آی، طوفانیست که میخواند در گوشم با صدای آشنا
شب های تنهایی، روزهای پر تکرار در بوی عیدی های خودمانی، بوی توپ های چند لایه و کاغذ رنگی های کشی ..
.

کج مینشینم و راست میگویم در لباس دزد دریایی بی چشم بند کنف و صلیب و
در کنارم مرغ های خسته راه دریایی
.
و حقیقت این است :
لنگر را در سنگری به قاسم سپرده بودمش که چوب حراج زد باری،
به خون جوانان بی گاری در نبردی
پاک و اصراری
به زینبت بگو پدر که توقفم را چندی در نجف اعلام کنند
.

بگو آمده اینبار خبر ببرد از قاسم ها و شاهین ها و نداها و پرستوهای تکراری
دنگم نرم و چشمم کور
بگو بگو پدر به دروغ اینبار که خودت یک پا آژانی ‌..!
بگو طلب دارم این عمر رفته را با این حجم و کوله ای لبالب پریشانی

🎩 @phobicool

#مهسا_طلوع
_ خونآبه
Forwarded from مدیریت عجیب برای … (kami)
خبر شدی؟
ماهیان بی‌گذرنامه هم رفتند و دریایی شور به جا ماند ..


| گراناز موسوی |
چرا همیشه آدم‌هایی مثل من باید از خودگذشتگی نشان بدهند ؟
چرا هر وقت قرار است کاری صورت بگیرد ، ما باید کوتاه بیاییم ؟
چرا همیشه من باید زبانم را گاز بگیرم ، چرا؟
خوب ، این دفعه دیگر مثل دفعه‌های قبل نیست !
این دفعه می‌خواهم به خودم و آنچه احتیاج دارم فکر کنم . برای آن‌که عدالت ، اگر شده حتی یک دفعه ، فقط یک دفعه ، اجرا شود...!

@phobicool

-مرگ و دختر جوان
#آریل_دورفمان
👍1
Allegory of the Four Elements (1611)
By Louis Finson

🌑 @phobicool
من زمین نخوردم
من هوا خوردم
بازی گرگم به هوا اتمسفر نداشت
و کلاغ به خانه‌اش می‌رسید
.
تمام قصه‌ها دروغ بود
بالا رفتیم ماست نبود
شاید که فقط قصه‌ ما راست نبود
پایین هم آمدیم دوغ نبود
شاید قصه‌ی ما دروغ نبود
نميدانم،میدانی؟
من خواب بودم در این نانوشته ها و
مادر بزرگ
مادربزرگ

هرچه بود به کلافمان نمی‌آمد

کلاف سردرگمی بود
که هیچ لباسی اندازه‌ی رویاهایمان تنگ نبود

.

خفقان از شهرزاد قصه‌گو هم زیر اعتراقات یک مغ ،
به آتش کشید هر چه کتاب را
به دروغ ناچار بود
کلاغ به خانه اش رسید
.
اما بدان من زمین نخورده‌ام
هیچگاه حتی پرت شدم بارها
با گیجگاه
من هوا خورده‌ام
تا هوای تورا نفس بکشم
تو را که مثل هیچکس نیست
ناشناس شناسه های من

🌂 @phobicool

#مهسا_طلوع
_ خونآبه
The Shadow of the Earth (1928)
By René Magritte


🎱 @phobicool
فکر کن یه تیر به پات خورده و وسط یه جنگل تنهایی، وقتی که شب می رسه و داری از سرما تلف میشی، اگه یکی پیدا شه و بخواد بهت پناه بده چیکار می کنی؟ درباره اصول اخلاقیش ازش سوال می پرسی؟ یا به خوشایند بودن رفتارش فکر می کنی؟
نه! به هیچی فکر نمی کنی، چیزی هم نمی پرسی، فقط می خوای هر جور که شده از اون مخمصه فرار کنی!
پس دیگه به من نگو اون عوضی کی بود که باهاش دوست شدی، نگو اون لیاقت تو رو نداشت، من داشتم از سرما می مردم، می فهمی؟ من تیر خورده بودم، اونم نه یکی، چند تا...

Art Magazine ; Phobicool

#روزبه_معین
_آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی
1
Forwarded from ساعت چند و نیم ()
من دچار خفقانم
من به تنگ آمده‌ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم.

ساعت چند و نیم

#فریدون_مشیری