Forwarded from Vahid Online وحید آنلاین
پشااااااام! کنفرانس اپل #WWDC22 با آهنگ سیمین غانم شروع شد! اول فکر کردم صدا از بیرون میاد :)))))))
via matte_bIack & RezaKianipour
این ریمیکس آهنگ سیب از سیمین غانم این روزها توی آمریکا خیلی معروف شده. آهنگ Behind The Sun از ODESZA است: youtube
21aban
📡 @VahidOnline
via matte_bIack & RezaKianipour
این ریمیکس آهنگ سیب از سیمین غانم این روزها توی آمریکا خیلی معروف شده. آهنگ Behind The Sun از ODESZA است: youtube
21aban
📡 @VahidOnline
Vahid Online وحید آنلاین
Video
YouTube
WWDC 2022 - June 6 | Apple
Watch the WWDC22 Apple Keynote announcing the latest software, hardware, services, and operating systems.
To watch the event interpreted in American Sign Language (ASL), please click here: https://apple.co/38T45DA
For more on the Apple Worldwide Developers…
To watch the event interpreted in American Sign Language (ASL), please click here: https://apple.co/38T45DA
For more on the Apple Worldwide Developers…
Forwarded from ساعت چند و نیم (●)
چشمم کور و دنگم نرم
خاصه دزد دریایی شدم کلاهت را
بگذار بالا و بالاتر
با چشمی تار،اما میبینم در شب خاموش
چون گربه ی خیس و زگیل آلود که نامش ایران است و
وطن بودش مرا آنگه که نمیدانستم تار و پودش را میخواهم یا نمیدانم
نبودش در مدرسه درسی درست
نقشه گربه بود و چست
انتخابم نبود و نیست نا درست
تا گویمش هرگز، به نام زندگی هرگز
دیریست پاشیده ست یا حالا نمیدانم، چه میدانم؟
.
از طوفان ها تا آخرین فانوس ها
توقفم را
چندی بعد اعلام کنید
لنگر ندارم که پهلو گیرم به قال و قیل فروغ
با دنده های شکسته
شکسته،بسته
پیوسته خسته خواهی شد
به گلوگاه بگو توکا بخواند مرا
در زندانی دختر عمو طاووس
اخوان ها و
در استیل لایف شهید سهراب ثالث ها
.
در حنجره ی سبز چکاوک سهرابم بخوان
که شاید نسبش به زنی فاحشه
در شهر بخارا برسد،
در همین طوفان بود
که من بودم، از او پرسیدم :
چند من خربزه میخواهی؟ که ندا داد مرا مُنزل و لاتدعونی :
- دل خوش سیری چند؟
نیما بود که میگفت در آن حال عبوس :
" دیرگاهیست که در خانه ی من خوانده خروس "
.
کشتی ام آتش گرفته ست آتشی جانسوز و ابراهیم در راه است
ابراهیم با اسب آمد .
آن مرد بود ابراهیم نبود، بابا آب داد.
مادر نان را بی سبوس بی سبوس
.
و پناهی در بکراند " دل داده بود به آواز یتی کوره
" که هشتاد ساله تمومه عاشق یک دختر چارده ساله ی بوره "
و من در قاب خوانش این شعر مسخ شدم
* باشد که مورد قبول حق قرار گیرد به حقّ مات بسيف الله و هذا قتیل الله و هذا حبیب الله جابجا در گوشم در ناگهان نعلبنديان که کتابهاش سیب ممنوعه اند و چاپ هیچستان
و حافظ را نگو
هی گفت
" سخن آشنا به آشنا بگو " در میان خواندنش و تفأل های بیداری و
بیداری
و
بیداری
باری به هر گاهی
و من در خواب سگی بودم
اما نشنفتم،
حال نيوشيدم.
در ادبارى ...
.
و تکرار میشد در سرم نامجوی " مرا یادت هست،جای تو هم خالی
ريپيت وان ترک در امعا ٕ و احشائت
آه !
ماه!
بتابد
روشن ...
و چنانت بر اسب بنشانم به دلتنگی
و #شمس_الزمان در نهایت
یادم هست ... یادت نیست
را نامجو وار
یادم افتاد و بروم شهیارم را
- فدا، نوش!
بروم صد پله پایین با دریا گریه کنم
.
پدر دریا زده شده ام به روح مادرم که زنت بود دلم میخواست یکدانه ات بمانم
بماند.
.
آخرین فانوس سوسو میزند ای داد
های ساربانان آن سوی صحراها
توقفم را اعلام کنید باید که پهلویم را باز، به شدت شکسته تر گیرم
.
من دزد دریایی میمانم تو گاوت را بدوش
چشمم کور
دند و دنگم نرم
چشم نمیبندم که ساحل از عاج های بلور آگینش
چشمی دوخته ست مرا به مژدگانی
به وسعت تمامیّت ارضی در نقاشی هایم به زیبایی لیک ذن کاری
.
توقفم را اعلام کنید حرمسرایان دیار شحنه ی نجف
ای بی حافظ ها در فحش فرهاد و آی، طوفانیست که میخواند در گوشم با صدای آشنا
شب های تنهایی، روزهای پر تکرار در بوی عیدی های خودمانی، بوی توپ های چند لایه و کاغذ رنگی های کشی ..
.
کج مینشینم و راست میگویم در لباس دزد دریایی بی چشم بند کنف و صلیب و
در کنارم مرغ های خسته راه دریایی
.
و حقیقت این است :
لنگر را در سنگری به قاسم سپرده بودمش که چوب حراج زد باری،
به خون جوانان بی گاری در نبردی
پاک و اصراری
به زینبت بگو پدر که توقفم را چندی در نجف اعلام کنند
.
بگو آمده اینبار خبر ببرد از قاسم ها و شاهین ها و نداها و پرستوهای تکراری
دنگم نرم و چشمم کور
بگو بگو پدر به دروغ اینبار که خودت یک پا آژانی ..!
بگو طلب دارم این عمر رفته را با این حجم و کوله ای لبالب پریشانی
🎩 @phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
خاصه دزد دریایی شدم کلاهت را
بگذار بالا و بالاتر
با چشمی تار،اما میبینم در شب خاموش
چون گربه ی خیس و زگیل آلود که نامش ایران است و
وطن بودش مرا آنگه که نمیدانستم تار و پودش را میخواهم یا نمیدانم
نبودش در مدرسه درسی درست
نقشه گربه بود و چست
انتخابم نبود و نیست نا درست
تا گویمش هرگز، به نام زندگی هرگز
دیریست پاشیده ست یا حالا نمیدانم، چه میدانم؟
.
از طوفان ها تا آخرین فانوس ها
توقفم را
چندی بعد اعلام کنید
لنگر ندارم که پهلو گیرم به قال و قیل فروغ
با دنده های شکسته
شکسته،بسته
پیوسته خسته خواهی شد
به گلوگاه بگو توکا بخواند مرا
در زندانی دختر عمو طاووس
اخوان ها و
در استیل لایف شهید سهراب ثالث ها
.
در حنجره ی سبز چکاوک سهرابم بخوان
که شاید نسبش به زنی فاحشه
در شهر بخارا برسد،
در همین طوفان بود
که من بودم، از او پرسیدم :
چند من خربزه میخواهی؟ که ندا داد مرا مُنزل و لاتدعونی :
- دل خوش سیری چند؟
نیما بود که میگفت در آن حال عبوس :
" دیرگاهیست که در خانه ی من خوانده خروس "
.
کشتی ام آتش گرفته ست آتشی جانسوز و ابراهیم در راه است
ابراهیم با اسب آمد .
آن مرد بود ابراهیم نبود، بابا آب داد.
مادر نان را بی سبوس بی سبوس
.
و پناهی در بکراند " دل داده بود به آواز یتی کوره
" که هشتاد ساله تمومه عاشق یک دختر چارده ساله ی بوره "
و من در قاب خوانش این شعر مسخ شدم
* باشد که مورد قبول حق قرار گیرد به حقّ مات بسيف الله و هذا قتیل الله و هذا حبیب الله جابجا در گوشم در ناگهان نعلبنديان که کتابهاش سیب ممنوعه اند و چاپ هیچستان
و حافظ را نگو
هی گفت
" سخن آشنا به آشنا بگو " در میان خواندنش و تفأل های بیداری و
بیداری
و
بیداری
باری به هر گاهی
و من در خواب سگی بودم
اما نشنفتم،
حال نيوشيدم.
در ادبارى ...
.
و تکرار میشد در سرم نامجوی " مرا یادت هست،جای تو هم خالی
ريپيت وان ترک در امعا ٕ و احشائت
آه !
ماه!
بتابد
روشن ...
و چنانت بر اسب بنشانم به دلتنگی
و #شمس_الزمان در نهایت
یادم هست ... یادت نیست
را نامجو وار
یادم افتاد و بروم شهیارم را
- فدا، نوش!
بروم صد پله پایین با دریا گریه کنم
.
پدر دریا زده شده ام به روح مادرم که زنت بود دلم میخواست یکدانه ات بمانم
بماند.
.
آخرین فانوس سوسو میزند ای داد
های ساربانان آن سوی صحراها
توقفم را اعلام کنید باید که پهلویم را باز، به شدت شکسته تر گیرم
.
من دزد دریایی میمانم تو گاوت را بدوش
چشمم کور
دند و دنگم نرم
چشم نمیبندم که ساحل از عاج های بلور آگینش
چشمی دوخته ست مرا به مژدگانی
به وسعت تمامیّت ارضی در نقاشی هایم به زیبایی لیک ذن کاری
.
توقفم را اعلام کنید حرمسرایان دیار شحنه ی نجف
ای بی حافظ ها در فحش فرهاد و آی، طوفانیست که میخواند در گوشم با صدای آشنا
شب های تنهایی، روزهای پر تکرار در بوی عیدی های خودمانی، بوی توپ های چند لایه و کاغذ رنگی های کشی ..
.
کج مینشینم و راست میگویم در لباس دزد دریایی بی چشم بند کنف و صلیب و
در کنارم مرغ های خسته راه دریایی
.
و حقیقت این است :
لنگر را در سنگری به قاسم سپرده بودمش که چوب حراج زد باری،
به خون جوانان بی گاری در نبردی
پاک و اصراری
به زینبت بگو پدر که توقفم را چندی در نجف اعلام کنند
.
بگو آمده اینبار خبر ببرد از قاسم ها و شاهین ها و نداها و پرستوهای تکراری
دنگم نرم و چشمم کور
بگو بگو پدر به دروغ اینبار که خودت یک پا آژانی ..!
بگو طلب دارم این عمر رفته را با این حجم و کوله ای لبالب پریشانی
🎩 @phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
Forwarded from مدیریت عجیب برای … (kami)
خبر شدی؟
ماهیان بیگذرنامه هم رفتند و دریایی شور به جا ماند ..
| گراناز موسوی |
ماهیان بیگذرنامه هم رفتند و دریایی شور به جا ماند ..
| گراناز موسوی |
چرا همیشه آدمهایی مثل من باید از خودگذشتگی نشان بدهند ؟
چرا هر وقت قرار است کاری صورت بگیرد ، ما باید کوتاه بیاییم ؟
چرا همیشه من باید زبانم را گاز بگیرم ، چرا؟
خوب ، این دفعه دیگر مثل دفعههای قبل نیست !
این دفعه میخواهم به خودم و آنچه احتیاج دارم فکر کنم . برای آنکه عدالت ، اگر شده حتی یک دفعه ، فقط یک دفعه ، اجرا شود...!
@phobicool
-مرگ و دختر جوان
#آریل_دورفمان
چرا هر وقت قرار است کاری صورت بگیرد ، ما باید کوتاه بیاییم ؟
چرا همیشه من باید زبانم را گاز بگیرم ، چرا؟
خوب ، این دفعه دیگر مثل دفعههای قبل نیست !
این دفعه میخواهم به خودم و آنچه احتیاج دارم فکر کنم . برای آنکه عدالت ، اگر شده حتی یک دفعه ، فقط یک دفعه ، اجرا شود...!
@phobicool
-مرگ و دختر جوان
#آریل_دورفمان
👍1
من زمین نخوردم
من هوا خوردم
بازی گرگم به هوا اتمسفر نداشت
و کلاغ به خانهاش میرسید
.
تمام قصهها دروغ بود
بالا رفتیم ماست نبود
شاید که فقط قصه ما راست نبود
پایین هم آمدیم دوغ نبود
شاید قصهی ما دروغ نبود
نميدانم،میدانی؟
من خواب بودم در این نانوشته ها و
مادر بزرگ
مادربزرگ
هرچه بود به کلافمان نمیآمد
کلاف سردرگمی بود
که هیچ لباسی اندازهی رویاهایمان تنگ نبود
.
خفقان از شهرزاد قصهگو هم زیر اعتراقات یک مغ ،
به آتش کشید هر چه کتاب را
به دروغ ناچار بود
کلاغ به خانه اش رسید
.
اما بدان من زمین نخوردهام
هیچگاه حتی پرت شدم بارها
با گیجگاه
من هوا خوردهام
تا هوای تورا نفس بکشم
تو را که مثل هیچکس نیست
ناشناس شناسه های من
🌂 @phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
من هوا خوردم
بازی گرگم به هوا اتمسفر نداشت
و کلاغ به خانهاش میرسید
.
تمام قصهها دروغ بود
بالا رفتیم ماست نبود
شاید که فقط قصه ما راست نبود
پایین هم آمدیم دوغ نبود
شاید قصهی ما دروغ نبود
نميدانم،میدانی؟
من خواب بودم در این نانوشته ها و
مادر بزرگ
مادربزرگ
هرچه بود به کلافمان نمیآمد
کلاف سردرگمی بود
که هیچ لباسی اندازهی رویاهایمان تنگ نبود
.
خفقان از شهرزاد قصهگو هم زیر اعتراقات یک مغ ،
به آتش کشید هر چه کتاب را
به دروغ ناچار بود
کلاغ به خانه اش رسید
.
اما بدان من زمین نخوردهام
هیچگاه حتی پرت شدم بارها
با گیجگاه
من هوا خوردهام
تا هوای تورا نفس بکشم
تو را که مثل هیچکس نیست
ناشناس شناسه های من
🌂 @phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
فکر کن یه تیر به پات خورده و وسط یه جنگل تنهایی، وقتی که شب می رسه و داری از سرما تلف میشی، اگه یکی پیدا شه و بخواد بهت پناه بده چیکار می کنی؟ درباره اصول اخلاقیش ازش سوال می پرسی؟ یا به خوشایند بودن رفتارش فکر می کنی؟
نه! به هیچی فکر نمی کنی، چیزی هم نمی پرسی، فقط می خوای هر جور که شده از اون مخمصه فرار کنی!
پس دیگه به من نگو اون عوضی کی بود که باهاش دوست شدی، نگو اون لیاقت تو رو نداشت، من داشتم از سرما می مردم، می فهمی؟ من تیر خورده بودم، اونم نه یکی، چند تا...
Art Magazine ; Phobicool
#روزبه_معین
_آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی
نه! به هیچی فکر نمی کنی، چیزی هم نمی پرسی، فقط می خوای هر جور که شده از اون مخمصه فرار کنی!
پس دیگه به من نگو اون عوضی کی بود که باهاش دوست شدی، نگو اون لیاقت تو رو نداشت، من داشتم از سرما می مردم، می فهمی؟ من تیر خورده بودم، اونم نه یکی، چند تا...
Art Magazine ; Phobicool
#روزبه_معین
_آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی
❤1
Forwarded from ساعت چند و نیم (●)