شیدایی خجسته که از من ربوده شد
با مکرهای شعبده باز سپیدهای که دروغین بود-
پیغمبری شدم که خدایش او را از خویش رانده بود
مسدود مانده راه زبان نبوتش
من آن جهنمم که شما رنجهایش را در خوابهایتان تکرار میکنید
خورشید، هیمهای است مدور که در من است
یک سوزش مکرر پنهانی همواره با من است
و چشمهای من، خاکستریست که از عمقهای آن
ققنو سهای رنج جهان میزایند
تنهایم
از آن زمان که شیدایی خجستهام از من ربوده شد
اینک منم
مردی که در صحاری عالم گم شد
مردی که بر بنادر میثاق و آشتی بیگانه ماند
مغروق آبهای هزاران خلیج دور
پیغمبری که خواب ندارد
چون شانههای شاد بلندش تعطیل شد تعطیل شد زیبایی جهان
آن بغبغوی داغ در ایوان عاشقان
آن چشمهسار پچپچه کارام میخلید در صبحدم در گوش هوش تعطیل شد
سودای نرم زخمه به تار بزرگوار در شامگاه تعطیل شد
تاریکی جهان حق من است…
حق من است تاریکی جهان…
@phobicool
#رضا_براهنی
با مکرهای شعبده باز سپیدهای که دروغین بود-
پیغمبری شدم که خدایش او را از خویش رانده بود
مسدود مانده راه زبان نبوتش
من آن جهنمم که شما رنجهایش را در خوابهایتان تکرار میکنید
خورشید، هیمهای است مدور که در من است
یک سوزش مکرر پنهانی همواره با من است
و چشمهای من، خاکستریست که از عمقهای آن
ققنو سهای رنج جهان میزایند
تنهایم
از آن زمان که شیدایی خجستهام از من ربوده شد
اینک منم
مردی که در صحاری عالم گم شد
مردی که بر بنادر میثاق و آشتی بیگانه ماند
مغروق آبهای هزاران خلیج دور
پیغمبری که خواب ندارد
چون شانههای شاد بلندش تعطیل شد تعطیل شد زیبایی جهان
آن بغبغوی داغ در ایوان عاشقان
آن چشمهسار پچپچه کارام میخلید در صبحدم در گوش هوش تعطیل شد
سودای نرم زخمه به تار بزرگوار در شامگاه تعطیل شد
تاریکی جهان حق من است…
حق من است تاریکی جهان…
@phobicool
#رضا_براهنی
برای نوشتنِ آخرین کلماتم
آن ها که فقط برای تواند،
آن ها را در یخدان می گذارم
جای امنی کنار نوشیدنی ها و گوجه فرنگی ها
و شاید آن ها آخرین کلمات باشند
نامه های قدیمیِ ذوب شده
به شکل زنبوری سیاه در می آیند
تن پوش ِ شب به آنی
چون کاغذ پاره ای ریز ریز می شود
زرد، قرمز، بنفش.
و تخت خواب_ بگذریم
اما ملافه ها
به طلای سختی تبدیل می شوند
طلای سخت
همه ی اشیا با بوسه ای سنگ می شوند
آن چنان که برای من اتفاق افتاد
عزیزترین ِ مکار !
@phobicool
#ان_سکستون
آن ها که فقط برای تواند،
آن ها را در یخدان می گذارم
جای امنی کنار نوشیدنی ها و گوجه فرنگی ها
و شاید آن ها آخرین کلمات باشند
نامه های قدیمیِ ذوب شده
به شکل زنبوری سیاه در می آیند
تن پوش ِ شب به آنی
چون کاغذ پاره ای ریز ریز می شود
زرد، قرمز، بنفش.
و تخت خواب_ بگذریم
اما ملافه ها
به طلای سختی تبدیل می شوند
طلای سخت
همه ی اشیا با بوسه ای سنگ می شوند
آن چنان که برای من اتفاق افتاد
عزیزترین ِ مکار !
@phobicool
#ان_سکستون
To
Faramarz Aslani
بی تو خموشم، با که بجوشم، جفتِ تنم تو
خسته و عریان، پیش غریبان، پیرهنم تو ...
گرمیِ خانه، شورِ ترانه، متن غزل تو
شعر و سرودم، بود و نبودم، قند و عسل تو ...
@phobicool
خسته و عریان، پیش غریبان، پیرهنم تو ...
گرمیِ خانه، شورِ ترانه، متن غزل تو
شعر و سرودم، بود و نبودم، قند و عسل تو ...
@phobicool
مادر می گوید
درون هرزنی اتاق های قفل شده ای هست،
آشپزخانه های لذت،
اتاق خواب های اندوه
و حمام های بی علاقگی.
مردها گاهی وقت ها با کلید می آیند،
گاهی وقت ها با چکش ...
@phobicool
#وارسان_شایر
درون هرزنی اتاق های قفل شده ای هست،
آشپزخانه های لذت،
اتاق خواب های اندوه
و حمام های بی علاقگی.
مردها گاهی وقت ها با کلید می آیند،
گاهی وقت ها با چکش ...
@phobicool
#وارسان_شایر
ای نازنین
اندوه اگر که پنجه به قلبت زد
تاری ز موی سپیدم
در عود سوز بیفکن
تا عشق را بر آستانه درگاه بنگری !
@phobicool
#نصرت_رحمانی
اندوه اگر که پنجه به قلبت زد
تاری ز موی سپیدم
در عود سوز بیفکن
تا عشق را بر آستانه درگاه بنگری !
@phobicool
#نصرت_رحمانی
همیشه در جانم بودی
در لبانم
در چشمانم،
در سَرم
رنج و اشتیاقم بودی،
و آن چیز شگفتی
که انسان به یاد میآورد
تا زندگی کند و بازگردد.
قدرت عجیبی دارم
که تاکنون همانندش را نیافتم،
قدرت رویا پردازی
و تصورت،
هنگامی که منظرهای یا واژهای را بشنوم
و با خودم از آن حرف بزنم
جواب تو را در گوشم میشنوم،
گویی کنار من ایستادهای
و دستت در دست من است ...
@phobicool
#غسان_کنفانی
در لبانم
در چشمانم،
در سَرم
رنج و اشتیاقم بودی،
و آن چیز شگفتی
که انسان به یاد میآورد
تا زندگی کند و بازگردد.
قدرت عجیبی دارم
که تاکنون همانندش را نیافتم،
قدرت رویا پردازی
و تصورت،
هنگامی که منظرهای یا واژهای را بشنوم
و با خودم از آن حرف بزنم
جواب تو را در گوشم میشنوم،
گویی کنار من ایستادهای
و دستت در دست من است ...
@phobicool
#غسان_کنفانی
دریا همیشه افشان است.
بر صخرههای عریان٬
دریا همیشه افشان است.
بر ساحل، این قصیدهی جامد،
ای کاش سنگ بودم.
@phobicool
#یدالله_رویایی
#دریاییها۱۷
بر صخرههای عریان٬
دریا همیشه افشان است.
بر ساحل، این قصیدهی جامد،
ای کاش سنگ بودم.
@phobicool
#یدالله_رویایی
#دریاییها۱۷
چیزغریبی کنارآینه مانده است بهت زده
شکل دهانی که خواسته ست به فریاد
خواب شگفت آوری قدیمی و متلاطم را باز بگوید
عجز زبان بستگی ، ولی
مانع فریاد شده است
کی رسد آن روز و روزگار که فریاد را بشنویم؟
این همه را بشنویم؟
@phobicool
#رضا_براهنی
شکل دهانی که خواسته ست به فریاد
خواب شگفت آوری قدیمی و متلاطم را باز بگوید
عجز زبان بستگی ، ولی
مانع فریاد شده است
کی رسد آن روز و روزگار که فریاد را بشنویم؟
این همه را بشنویم؟
@phobicool
#رضا_براهنی
چقدر شبیه مادرم شده ام
چرا نمی شناسی ام ؟!
چرا نمی شناسمت ؟
می دانم که مرا نمی شنوی
و من این را از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم
دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و
به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند
همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند
و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !
@phobicool
#حسین_پناهی
چرا نمی شناسی ام ؟!
چرا نمی شناسمت ؟
می دانم که مرا نمی شنوی
و من این را از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم
دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و
به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند
همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند
و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !
@phobicool
#حسین_پناهی
ده سال کتک خوردن
ده سال شکنجه
تو حساب کن
چند سال را ضربدر فراموشی ميتوان کرد؟
آیا عمرم قد می کشد؟
بالفرض که عمر کلاغ داشته باشم !
و حتی ز سگ جان بیشتر
حساب کن
بدون رادیکالهای از دست رفته ی مغزم
اصلا
میشود فراموش کرد؟
من فقط تفریق را جمع میکنم
دارالمجانین می طلبد
این حساب ها
و روایت داستانشان در کتاب ها
@phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
ده سال شکنجه
تو حساب کن
چند سال را ضربدر فراموشی ميتوان کرد؟
آیا عمرم قد می کشد؟
بالفرض که عمر کلاغ داشته باشم !
و حتی ز سگ جان بیشتر
حساب کن
بدون رادیکالهای از دست رفته ی مغزم
اصلا
میشود فراموش کرد؟
من فقط تفریق را جمع میکنم
دارالمجانین می طلبد
این حساب ها
و روایت داستانشان در کتاب ها
@phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه