کلیدی در جوی خون افتاد
اینک دو درخت
از عمق سایه به آیین آینه میگروند
و کتاب آینه
از میان دو درخت
در سایه میچکد
و جوی خون خشکید
و کلید بخار شد
من
در بیراهه ها میرفتم
از میان گروهان پرنده که بالهای شان
را
بر درختان عَرعَر کوبیده بودند
در بازوانم
موجی سرخ میرویید
و لرزش کلیدی را در اشکهایم حس میکردم
@phobicool
#بیژن_الهی
اینک دو درخت
از عمق سایه به آیین آینه میگروند
و کتاب آینه
از میان دو درخت
در سایه میچکد
و جوی خون خشکید
و کلید بخار شد
من
در بیراهه ها میرفتم
از میان گروهان پرنده که بالهای شان
را
بر درختان عَرعَر کوبیده بودند
در بازوانم
موجی سرخ میرویید
و لرزش کلیدی را در اشکهایم حس میکردم
@phobicool
#بیژن_الهی
پاییز را در گوشم زمزمه کن
جز تو معصومیتی ندارم
کودکیام به انزوا گذشت
خستهام از شمارش معکوس
به تعداد معشوقههایم
خودکشی کردهام
طبیعتم،به سوی تو پر کشیدن است
این معما
سیم لختیست که در دستانم گرفته ام ...
@phobicool
#کوچوک_اسکندر
جز تو معصومیتی ندارم
کودکیام به انزوا گذشت
خستهام از شمارش معکوس
به تعداد معشوقههایم
خودکشی کردهام
طبیعتم،به سوی تو پر کشیدن است
این معما
سیم لختیست که در دستانم گرفته ام ...
@phobicool
#کوچوک_اسکندر
من میبینم
و سرانگشتم را که به تاراج میبرید
با پلکم مینویسم
با مژههایم نقاشی میکنم
با تکان سرم
سرودی میسازم
پلنگی آرام بودم
پسرانم را خوردهاید
با چرمینهای از پوستشان
برابر من راه میروید
چمدانی پرم
که تحمل هیچ قفلی را ندارم
شیپوری از یاد رفتهام که همهمهای شنیدم
و از هیجان نبرد
بر خود میلرزم
@phobicool
#شمس_لنگرودی
و سرانگشتم را که به تاراج میبرید
با پلکم مینویسم
با مژههایم نقاشی میکنم
با تکان سرم
سرودی میسازم
پلنگی آرام بودم
پسرانم را خوردهاید
با چرمینهای از پوستشان
برابر من راه میروید
چمدانی پرم
که تحمل هیچ قفلی را ندارم
شیپوری از یاد رفتهام که همهمهای شنیدم
و از هیجان نبرد
بر خود میلرزم
@phobicool
#شمس_لنگرودی
مرا به یاد آور
آنگاه که خواهم رفت
آنگاه که به سرزمین سکوت خواهم رفت
آنگاه که دستان تو دیگر
جایی برای آرمیدن من نخواهد بود ...
@phobicool
#کریستینا_روزتی
آنگاه که خواهم رفت
آنگاه که به سرزمین سکوت خواهم رفت
آنگاه که دستان تو دیگر
جایی برای آرمیدن من نخواهد بود ...
@phobicool
#کریستینا_روزتی
👏1
دیوان و پریان
بادها و جزر و مد
در دور دست تازه دریا واپس نشسته
و تو
همچون گیاهى آبى که باد به ملایمت نازش کرده است
بر ماسههاى بستر برمىانگیزى به رؤیا
دیوان و پریان
بادها و جزر و مد را
در دوردست تازه دریا واپس نشسته
اما در چشمان نیمخفتهى تو
دو موج کوچک به جاى مانده است
دیوان و پریان
بادها و جزر و مد
دو موج کوچک براى غرقه کردن من.
@phobicool
#ژاک_پره_ور
بادها و جزر و مد
در دور دست تازه دریا واپس نشسته
و تو
همچون گیاهى آبى که باد به ملایمت نازش کرده است
بر ماسههاى بستر برمىانگیزى به رؤیا
دیوان و پریان
بادها و جزر و مد را
در دوردست تازه دریا واپس نشسته
اما در چشمان نیمخفتهى تو
دو موج کوچک به جاى مانده است
دیوان و پریان
بادها و جزر و مد
دو موج کوچک براى غرقه کردن من.
@phobicool
#ژاک_پره_ور
تنهاییها عمیقاند
عمیق
مثل صورت مردگان
حلزونها چقدر تنهایند
به جز آشیانهی خود همراهی ندارند
تنهاییها عمیقاند، آشیانهی کوچکم !
و تو در خاموشیهایم میدرخشی
در آتش و روشنی میدرخشی
و من آن قدر دوستت دارم
که فراموش میکنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد
@phobicool
#شمس_لنگرودی
عمیق
مثل صورت مردگان
حلزونها چقدر تنهایند
به جز آشیانهی خود همراهی ندارند
تنهاییها عمیقاند، آشیانهی کوچکم !
و تو در خاموشیهایم میدرخشی
در آتش و روشنی میدرخشی
و من آن قدر دوستت دارم
که فراموش میکنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد
@phobicool
#شمس_لنگرودی
باد بیجهت نیست
چنین زوزە میکشـد،
او فریـاد یک زن مشـرقی پریشـانمویـی است
که مردی بر هیبت چاقویی
دنبالش میآید
در شعـر یوغ میگوید
ای فریاد خونین زن
خواهان چگونه برابری هستـی
که بـرسی به من؟!
که هنوز مردی هستـم
نگهبـان خرافات و یوغ در گردن اوهام و
عقلم در زندان اسـت...
Art Magazine ; Phobicool
#شیرکو_بیکس
چنین زوزە میکشـد،
او فریـاد یک زن مشـرقی پریشـانمویـی است
که مردی بر هیبت چاقویی
دنبالش میآید
در شعـر یوغ میگوید
ای فریاد خونین زن
خواهان چگونه برابری هستـی
که بـرسی به من؟!
که هنوز مردی هستـم
نگهبـان خرافات و یوغ در گردن اوهام و
عقلم در زندان اسـت...
Art Magazine ; Phobicool
#شیرکو_بیکس