و بین آسمان و صبحانه
آوار بیزاریست
وقتی که بیزاری،
در خستگی کاغذ،
ناسازی اعداد
آوار شود
و خستگی کاغذ بیمار رقم؛
با دست قدم روی صدایی بگذارم
که طول مدید خون اسبی را
وقتی که جوان بودم
در کوچههای تنگ شیهه میکرد
قلبی که جنگل مؤنث ضربان است
اینک!
با طول مدید خون من
رفتاری مردانه دارد.
🪵 Art Magazine ; phobicool
#یدالله_رویایی
آوار بیزاریست
وقتی که بیزاری،
در خستگی کاغذ،
ناسازی اعداد
آوار شود
و خستگی کاغذ بیمار رقم؛
با دست قدم روی صدایی بگذارم
که طول مدید خون اسبی را
وقتی که جوان بودم
در کوچههای تنگ شیهه میکرد
قلبی که جنگل مؤنث ضربان است
اینک!
با طول مدید خون من
رفتاری مردانه دارد.
🪵 Art Magazine ; phobicool
#یدالله_رویایی
Forwarded from That's all folks! (AMIN)
مشکل این است که هیچچیز خلق نمیشود. کسی در کار خلق کردن نیست. همه یک کار تکراری را دوباره تکرار میکنند و برای همین است که هیچ جنبوجوشی هم رخ نمیدهد. مخاطب نمیرود دنبال چیزی که همین حالا هم از دیدنش خسته است و کسی هم نمیخواهد چیزی خلق کند که تازه باشد چون خلق چیزی تازه سخت است و کار میبرد و فکر میخواهد و کلی دشمنی به دنبال میآورد و دودستگی میشود و کی دلش اینها را میخواهد؟ همان تکراری همیشگی را دوباره نشان میدهیم و یک عدهای هم دربارهاش حرف میزنند که برایشان تازگی دارد چون چیزی ندیدهاند هنوز و فکر میکنند چیزی تازه میبینند. چیزی که از کهنگی مرده است و پوسیدگیش حال آدم را بههم میزند.
آنچه میدانم اتفاقأ میدانم!
این طور که من دارم مینویسم،
این طور که من دارم میخوانم،
نه برای منتشر شدن و نه برای خوانده شدن،
نمیدانم چه چیز گم شدهای را باید
به دست بیاورم. ولی میدانم که چیزی هست باید پیدایش کنم و تصرفش کنم و یا تصرفم کند و تا سرانجام گیرش نیاورم و گیرم نیاورد انگار آنچه مینویسم و میخوانم از آنچه مینویسند و میخوانند دور و بیگانه و خجول میماند. انگار روی سوال راه میروم اعصاب من از سطح سوال باز میشود و بسته میشود. آنچه مینویسم اتفاقا مینویسم و آنچه میدانم اتفاقا میدانم و تمام روز تراکم اتفاق های روزانه من میشود، و تازه آن لغت تنها
هنوز پیدایش نیست!....
@phobicool
— چهرهی پنهان حرف
#یدالله_رؤيایی
این طور که من دارم مینویسم،
این طور که من دارم میخوانم،
نه برای منتشر شدن و نه برای خوانده شدن،
نمیدانم چه چیز گم شدهای را باید
به دست بیاورم. ولی میدانم که چیزی هست باید پیدایش کنم و تصرفش کنم و یا تصرفم کند و تا سرانجام گیرش نیاورم و گیرم نیاورد انگار آنچه مینویسم و میخوانم از آنچه مینویسند و میخوانند دور و بیگانه و خجول میماند. انگار روی سوال راه میروم اعصاب من از سطح سوال باز میشود و بسته میشود. آنچه مینویسم اتفاقا مینویسم و آنچه میدانم اتفاقا میدانم و تمام روز تراکم اتفاق های روزانه من میشود، و تازه آن لغت تنها
هنوز پیدایش نیست!....
@phobicool
— چهرهی پنهان حرف
#یدالله_رؤيایی
خوبم، خوشم؛ کجام؟ هیچ جا!
نیمه شب است یا نزدیک سحر؟ نمیدانم!
انگار در مکثی خالی میان دو دقیقهی پرهیاهو
نشستهام؛ میان بینهایت گذشته و بینهایت فردا...
@phobicool
_درخت گلابی
#داریوش_مهرجویی
Painting By Peder Severin Krøyer
Title: Roses (1893)
نیمه شب است یا نزدیک سحر؟ نمیدانم!
انگار در مکثی خالی میان دو دقیقهی پرهیاهو
نشستهام؛ میان بینهایت گذشته و بینهایت فردا...
@phobicool
_درخت گلابی
#داریوش_مهرجویی
Painting By Peder Severin Krøyer
Title: Roses (1893)
👍1
از هر لیوانی که آب نوشیدم
طعم لبان تو و پاییزی
که تو در آن به جا ماندی به یادم بود
فراموشی پس از فراموشی
اما
چرا طعم لبان تو و پاییزی که تو در آن
گم شدی در خانه مانده بود
ما سرانجام توانستیم
پاییز را از تقویم جدا کنیم
اما
طعم لبان تو بر همه ی لیوان ها و بشقاب ها
حک شده بود
لیوان ها و بشقاب ها را از خانه بیرون بردم
کنار گندم ها دفن کردم
زود به خانه آمدم
تو در آستانه در ایستاده بودی
تو در محاصره ی لیوان ها و بشقاب ها مانده بودی
گیسوان تو سفید
اما لبان تو هنوز جوان بود
🦋 @phobicool
#احمدرضا_احمدی
طعم لبان تو و پاییزی
که تو در آن به جا ماندی به یادم بود
فراموشی پس از فراموشی
اما
چرا طعم لبان تو و پاییزی که تو در آن
گم شدی در خانه مانده بود
ما سرانجام توانستیم
پاییز را از تقویم جدا کنیم
اما
طعم لبان تو بر همه ی لیوان ها و بشقاب ها
حک شده بود
لیوان ها و بشقاب ها را از خانه بیرون بردم
کنار گندم ها دفن کردم
زود به خانه آمدم
تو در آستانه در ایستاده بودی
تو در محاصره ی لیوان ها و بشقاب ها مانده بودی
گیسوان تو سفید
اما لبان تو هنوز جوان بود
🦋 @phobicool
#احمدرضا_احمدی
چه کسی میداند
دردِ غنچه را
به هنگامِ شکفتن ؟
@phobicool
#عباس_کیارستمی
* Abbas Kiarostami. White Snow , 2002
دردِ غنچه را
به هنگامِ شکفتن ؟
@phobicool
#عباس_کیارستمی
* Abbas Kiarostami. White Snow , 2002
👍1
برای ستایش تو
همین کلمات روزمره کافی ست
همین که کجا می روی،
دلتنگم …
برای ستایش تو
همین گل و سنگ کافی ست
تا از تو بتی بسازم
🗿@phobicool
#شمس_لنگرودی
همین کلمات روزمره کافی ست
همین که کجا می روی،
دلتنگم …
برای ستایش تو
همین گل و سنگ کافی ست
تا از تو بتی بسازم
🗿@phobicool
#شمس_لنگرودی
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریاد کن !
🖤" phobicool
#احمد_شاملو
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریاد کن !
🖤" phobicool
#احمد_شاملو
من ریشههای تو را دریافتهام
با لبانت برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریستهام برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خواندهام زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بودهاند ...
@phobicool 🖤
#احمد_شاملو
با لبانت برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریستهام برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خواندهام زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بودهاند ...
@phobicool 🖤
#احمد_شاملو
Forwarded from مدیریت عجیب برای … (kami)
از تو، تنها خاطرهای مانده است
که امشب،
چون اسبی زینش میکنم،
بر آن میتازم
و از استخوانهایم بیرون میزنم!
| گروس عبدالملکیان |
که امشب،
چون اسبی زینش میکنم،
بر آن میتازم
و از استخوانهایم بیرون میزنم!
| گروس عبدالملکیان |