گفتم: چند دقیقه اینجا بنشین و به من تکیه بده
گفت: کارم از تکیه گذشته!
دلم می خواهد توی بغلت بمیرم.
🌫 phobicool
#عباس_معروفی
گفت: کارم از تکیه گذشته!
دلم می خواهد توی بغلت بمیرم.
🌫 phobicool
#عباس_معروفی
پشت خطّ مقدم ایستاده ام
کنار دو پنجره ی معلق نشسته ام
میان حرف ها گریسته ام
بین خودم و خودت مانده ام
شاید که روزی اولویت داشته باشم
میان دو هجای مسخ شده در نگاهت
که حالا با من غریبه ست و با دیگری دست به عصا ..
پشت خطّ مقدم ایستاده ام
کارزاری روبرویم
رو به جنونی دوّار باز
میان هر کلمه گریسته ام
پشت خطّ مقدم
دلم را ، تو را و همه را که تویی
مین گذاری کرده ام
مین به مین از تو عاقبت خواهم گذشت ..
🦿Art Magazine ; phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
کنار دو پنجره ی معلق نشسته ام
میان حرف ها گریسته ام
بین خودم و خودت مانده ام
شاید که روزی اولویت داشته باشم
میان دو هجای مسخ شده در نگاهت
که حالا با من غریبه ست و با دیگری دست به عصا ..
پشت خطّ مقدم ایستاده ام
کارزاری روبرویم
رو به جنونی دوّار باز
میان هر کلمه گریسته ام
پشت خطّ مقدم
دلم را ، تو را و همه را که تویی
مین گذاری کرده ام
مین به مین از تو عاقبت خواهم گذشت ..
🦿Art Magazine ; phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
چه خبر؟ مرگِ حقحق و هوهو.
لال شد مرغ و نغمه رفت از یاد،
تا که گنگانِ دهزبانِ دورو
نازمستی کنند و جلوهگری.
🪘Art Magazine ; phobicool
#بیژن_الهی
لال شد مرغ و نغمه رفت از یاد،
تا که گنگانِ دهزبانِ دورو
نازمستی کنند و جلوهگری.
🪘Art Magazine ; phobicool
#بیژن_الهی
در مقام یک شیطان، شهادت می دهم که دیگر شیطانی باقی نمانده است. وقتی انسان خودش شیطان است، دیگر چه نیازی به شیطان؟ چرا باید کسی را که نزده می رقصد به گناه ترغیب کرد؟ من آخرین ترغیب کنندگان هستم.
🗿 Art Magazine ; phobicool
#ایساک_باشویس_زینگر
_ آخرین شیطان
🗿 Art Magazine ; phobicool
#ایساک_باشویس_زینگر
_ آخرین شیطان
👍1
بیخوابی | محمد مختاری
t.me//phobicool
صدا که میشکند
حرف که چرک میکند
جمله ها که نقطه چین میشوند
پیری یا بچهای که خود را میکُشد
تازه معنا روشن میشود
@phobicool
#محمد_مختاری
_بیخوابی
حرف که چرک میکند
جمله ها که نقطه چین میشوند
پیری یا بچهای که خود را میکُشد
تازه معنا روشن میشود
@phobicool
#محمد_مختاری
_بیخوابی
👍1
اینجا در دنیای من
گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفتهاند
دیگر گوسفند نمیدرند
به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند ...
◽️phobicool
#حسین_پناهی
گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفتهاند
دیگر گوسفند نمیدرند
به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند ...
◽️phobicool
#حسین_پناهی
و بین آسمان و صبحانه
آوار بیزاریست
وقتی که بیزاری،
در خستگی کاغذ،
ناسازی اعداد
آوار شود
و خستگی کاغذ بیمار رقم؛
با دست قدم روی صدایی بگذارم
که طول مدید خون اسبی را
وقتی که جوان بودم
در کوچههای تنگ شیهه میکرد
قلبی که جنگل مؤنث ضربان است
اینک!
با طول مدید خون من
رفتاری مردانه دارد.
🪵 Art Magazine ; phobicool
#یدالله_رویایی
آوار بیزاریست
وقتی که بیزاری،
در خستگی کاغذ،
ناسازی اعداد
آوار شود
و خستگی کاغذ بیمار رقم؛
با دست قدم روی صدایی بگذارم
که طول مدید خون اسبی را
وقتی که جوان بودم
در کوچههای تنگ شیهه میکرد
قلبی که جنگل مؤنث ضربان است
اینک!
با طول مدید خون من
رفتاری مردانه دارد.
🪵 Art Magazine ; phobicool
#یدالله_رویایی
Forwarded from That's all folks! (AMIN)
مشکل این است که هیچچیز خلق نمیشود. کسی در کار خلق کردن نیست. همه یک کار تکراری را دوباره تکرار میکنند و برای همین است که هیچ جنبوجوشی هم رخ نمیدهد. مخاطب نمیرود دنبال چیزی که همین حالا هم از دیدنش خسته است و کسی هم نمیخواهد چیزی خلق کند که تازه باشد چون خلق چیزی تازه سخت است و کار میبرد و فکر میخواهد و کلی دشمنی به دنبال میآورد و دودستگی میشود و کی دلش اینها را میخواهد؟ همان تکراری همیشگی را دوباره نشان میدهیم و یک عدهای هم دربارهاش حرف میزنند که برایشان تازگی دارد چون چیزی ندیدهاند هنوز و فکر میکنند چیزی تازه میبینند. چیزی که از کهنگی مرده است و پوسیدگیش حال آدم را بههم میزند.
آنچه میدانم اتفاقأ میدانم!
این طور که من دارم مینویسم،
این طور که من دارم میخوانم،
نه برای منتشر شدن و نه برای خوانده شدن،
نمیدانم چه چیز گم شدهای را باید
به دست بیاورم. ولی میدانم که چیزی هست باید پیدایش کنم و تصرفش کنم و یا تصرفم کند و تا سرانجام گیرش نیاورم و گیرم نیاورد انگار آنچه مینویسم و میخوانم از آنچه مینویسند و میخوانند دور و بیگانه و خجول میماند. انگار روی سوال راه میروم اعصاب من از سطح سوال باز میشود و بسته میشود. آنچه مینویسم اتفاقا مینویسم و آنچه میدانم اتفاقا میدانم و تمام روز تراکم اتفاق های روزانه من میشود، و تازه آن لغت تنها
هنوز پیدایش نیست!....
@phobicool
— چهرهی پنهان حرف
#یدالله_رؤيایی
این طور که من دارم مینویسم،
این طور که من دارم میخوانم،
نه برای منتشر شدن و نه برای خوانده شدن،
نمیدانم چه چیز گم شدهای را باید
به دست بیاورم. ولی میدانم که چیزی هست باید پیدایش کنم و تصرفش کنم و یا تصرفم کند و تا سرانجام گیرش نیاورم و گیرم نیاورد انگار آنچه مینویسم و میخوانم از آنچه مینویسند و میخوانند دور و بیگانه و خجول میماند. انگار روی سوال راه میروم اعصاب من از سطح سوال باز میشود و بسته میشود. آنچه مینویسم اتفاقا مینویسم و آنچه میدانم اتفاقا میدانم و تمام روز تراکم اتفاق های روزانه من میشود، و تازه آن لغت تنها
هنوز پیدایش نیست!....
@phobicool
— چهرهی پنهان حرف
#یدالله_رؤيایی