This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آنها کجایند که می آمدند و می رفتند
افسانهی خیابان می شدند
خانه ها را برمی افروختند
خاک را متبرک می کردند
راه درازی انگار طی شده است.
این قصه،
کودکان بسیاری را شاید
به خواب برده باشد.
من بوی خاک را می شنوم
که در پی گرمای ماست .
قصه همیشه از دل شب
آغاز می شده است.
🪡 Art Magazine ; phobicool
#محمد_مختاری
(از کشته شدگان قتلهای زنجیره ای دهه هفتاد)
افسانهی خیابان می شدند
خانه ها را برمی افروختند
خاک را متبرک می کردند
راه درازی انگار طی شده است.
این قصه،
کودکان بسیاری را شاید
به خواب برده باشد.
من بوی خاک را می شنوم
که در پی گرمای ماست .
قصه همیشه از دل شب
آغاز می شده است.
🪡 Art Magazine ; phobicool
#محمد_مختاری
(از کشته شدگان قتلهای زنجیره ای دهه هفتاد)
آن روز خواهد آمد ! آن روز مقدس که فراموشی و شادی همچون عسل غلیظ در کام انسان غمزده آب شود و باد راحت بر بوستانهای سرسبز و خرم بوزد و شکوفههای جوان و رنگارنگ بهار بر تمامی زمین خشک و تشنه بپراکند.
🌳 Art Magazine ; phobicool
#بهرام_صادقی
_ملکوت
🌳 Art Magazine ; phobicool
#بهرام_صادقی
_ملکوت
...و عقابی را دیدم و شنیدم که در وسط آسمان میپرد و به آواز بلند میگوید: وای وای وای بر ساکنان زمین...
_انجیل_مکاشفات_بابهشتم۱۳_
@phobicool 🗞
_انجیل_مکاشفات_بابهشتم۱۳_
@phobicool 🗞
و شکوفههای بهارها بر گور تنهای من خواهد ریخت و بر گور معصوم فرزندم و آنها را خواهد پوشاند، زیرا من بندهٔ گناه بودم و این رودخانهٔ شوم در من به بیرحمی جاری بود و من مصب همهٔ ماهیان مردهای بودم که از محیطهای مسموم و تف زده بویم سرازیر میشدند و پولکهایشان از برقی سیاه میدرخشید و من آنها را به گرمی میپذیرفتم و شهد زهرشان در خونم مینشست و میدیدم، به چشم خود میدیدم که نهال دیگری از اعماق جانم سر برمیآورد و پر میکشد و گناهها را در من مثل شیرهای در نبات به حرکت درمیآورد مثل یادی بر سینهٔ زمان مخلد و جاویدان میکند.
🕯Art Magazine ; phobicool
#بهرام_صادقی
_ملکوت
🕯Art Magazine ; phobicool
#بهرام_صادقی
_ملکوت
سپيده دم تو را بردند،
گویی در بیداری دنبالت میآمدم.
در خانههای تاریک بچهها میگریستند،
در میان شمایلها، شمعی میگداخت.
بر لبهایت، سردی صلیب،
بر پیشانیات عرقی مرگبار.
چون زنی پرتاب شده،
به سوی ديوار كرملین بانگ بر خواهم كشید.
🌂 Art Magazine ; phobicool
#آنا_آخماتوا
گویی در بیداری دنبالت میآمدم.
در خانههای تاریک بچهها میگریستند،
در میان شمایلها، شمعی میگداخت.
بر لبهایت، سردی صلیب،
بر پیشانیات عرقی مرگبار.
چون زنی پرتاب شده،
به سوی ديوار كرملین بانگ بر خواهم كشید.
🌂 Art Magazine ; phobicool
#آنا_آخماتوا
اگر کنارم بودی
تنگ آغوشم از برای تو غنچه میگشود
اگر از کنارش مرا می ربودی
ای وای اگر از کنارش مرا ..
Phobicool
#مهسا_طلوع
_خونابه
تنگ آغوشم از برای تو غنچه میگشود
اگر از کنارش مرا می ربودی
ای وای اگر از کنارش مرا ..
Phobicool
#مهسا_طلوع
_خونابه
| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
اگر کنارم بودی تنگ آغوشم از برای تو غنچه میگشود اگر از کنارش مرا می ربودی ای وای اگر از کنارش مرا .. Phobicool #مهسا_طلوع _خونابه
دست های تو بال هاییست
که شعر مرا
کلامی به کلامی
در آسمان سرخ دلت روانه میکند
تا به بیت آخر برسیم
Phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
که شعر مرا
کلامی به کلامی
در آسمان سرخ دلت روانه میکند
تا به بیت آخر برسیم
Phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
زن ولگرد : اوه!
مرد ولگرد : [نیمه بیدار] ها!
زن : چه قشنگ!
مرد : چی؟
- ماه
- ماه که قشنگ نیست. همیشه آن را میبینم.
- قشنگ است، برای این که گرد است.
- به هر حال مال پولدارها است. ستاره ها هم همین طور. [دوباره میخوابد و به خواب میرود.]
#Jean_Paul_Sartre
phobicool
#ژان_پل_سارتر
#نکراسوف
مرد ولگرد : [نیمه بیدار] ها!
زن : چه قشنگ!
مرد : چی؟
- ماه
- ماه که قشنگ نیست. همیشه آن را میبینم.
- قشنگ است، برای این که گرد است.
- به هر حال مال پولدارها است. ستاره ها هم همین طور. [دوباره میخوابد و به خواب میرود.]
#Jean_Paul_Sartre
phobicool
#ژان_پل_سارتر
#نکراسوف
امسال کلاغان
سفالهایند بر بام تابستان.
ترس، چون دست مردِ کور
به دنبال دستگیرهی در میگردد.
تو بر سنگ نشستهای
آرامی، چون خستهای
مهربانی، چون بسیار ترسیدهای
به سادگی فراموش میکنی چون که نمیخواهی به یاد داشته باشی
فراموش نمیکنی.
🪡 Art Magazine ; phobicool
#یانیس_ریتسوس
سفالهایند بر بام تابستان.
ترس، چون دست مردِ کور
به دنبال دستگیرهی در میگردد.
تو بر سنگ نشستهای
آرامی، چون خستهای
مهربانی، چون بسیار ترسیدهای
به سادگی فراموش میکنی چون که نمیخواهی به یاد داشته باشی
فراموش نمیکنی.
🪡 Art Magazine ; phobicool
#یانیس_ریتسوس
ببینمت تو کجایی که چهرهات باغی است
که از هزار پنجرۀ نور میوزد هر صبح،
و شانههای تو آنجا چه ابرهای سپیدی که بر بلندی آنها چه تاج چهره چه خورشیدی!
منی که دست ندارم چگونه کف بزنم!
🍾 Art Magazine ; phobicool
#رضا_براهنی
که از هزار پنجرۀ نور میوزد هر صبح،
و شانههای تو آنجا چه ابرهای سپیدی که بر بلندی آنها چه تاج چهره چه خورشیدی!
منی که دست ندارم چگونه کف بزنم!
🍾 Art Magazine ; phobicool
#رضا_براهنی