و من هنوز گستاخِ باختنم به عشق
آوای نور در ساعتی مرده
فامِ زمان سرِ دیواری متروک
همه و همه چهرهای دارد رو به فقدان
پرسشی به غایت دور وُ نزدیک.
آنقدر که نباشد دیگر!
Phobicool
#آلخاندرا_پیثارنیک
برگردان: صدیقه نارویی
آوای نور در ساعتی مرده
فامِ زمان سرِ دیواری متروک
همه و همه چهرهای دارد رو به فقدان
پرسشی به غایت دور وُ نزدیک.
آنقدر که نباشد دیگر!
Phobicool
#آلخاندرا_پیثارنیک
برگردان: صدیقه نارویی
ما لُعْبَتِگانیم و فلک لُعبَتباز،
از روی حقیقتی نه از روی مَجاز؛
یکچند درین بساط بازی کردیم،
رفتیم به صندوقِ عدم یکیک باز
#Sweet_November
#Nostalgia,#phobicool 🎩👌
#Shirin_NeshAt
از روی حقیقتی نه از روی مَجاز؛
یکچند درین بساط بازی کردیم،
رفتیم به صندوقِ عدم یکیک باز
#Sweet_November
#Nostalgia,#phobicool 🎩👌
#Shirin_NeshAt
عقربکهای ساعت
دم میجنبانند
زهرآگین
در این شب های ترانه و اندوه
عقربکهای ساعت
دیریست عاشقند و بیدار
عاشق آنچه بدان نمیرسند
حتی به ابرار ..
ما نیز زهرآگین
سر نجنبانیده
به پلک بر هم زدنی
در آغوش هم غنودهایم
بس با تردید
بس با اقرار ...
میرسیم به هم، هر بار با استمرار
و نجوائیست اینک،
از جبر هستی من و از تو تا استکبار ...
🪡 Art Magazine ; phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
دم میجنبانند
زهرآگین
در این شب های ترانه و اندوه
عقربکهای ساعت
دیریست عاشقند و بیدار
عاشق آنچه بدان نمیرسند
حتی به ابرار ..
ما نیز زهرآگین
سر نجنبانیده
به پلک بر هم زدنی
در آغوش هم غنودهایم
بس با تردید
بس با اقرار ...
میرسیم به هم، هر بار با استمرار
و نجوائیست اینک،
از جبر هستی من و از تو تا استکبار ...
🪡 Art Magazine ; phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
Asabani
Shayea
بهم بگو حکمش چیه اونکه خوشبینیمو به همه کشت؟
🎼 phobicool
🎼 phobicool
پرنده ای روی سایه ی درختی
افتاده بر زمین
نشسته بود
.
درخت تو بودی
سایه من بودم
پرنده که بود ؟
@phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
📷 ©Jerry Downs, USA
افتاده بر زمین
نشسته بود
.
درخت تو بودی
سایه من بودم
پرنده که بود ؟
@phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
📷 ©Jerry Downs, USA
چقدر شبیه مادرم شده ام
چرا نمی شناسی ام ؟!
چرا نمی شناسمت ؟
می دانم که مرا نمی شنوی
و من این را از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم
دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و
به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند
همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند
و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !
Phobicool
#حسین_پناهی
_ کابوس های روسی
چرا نمی شناسی ام ؟!
چرا نمی شناسمت ؟
می دانم که مرا نمی شنوی
و من این را از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم
دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و
به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند
همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند
و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !
Phobicool
#حسین_پناهی
_ کابوس های روسی