Forwarded from ساعت چند و نیم (●)
به کلبهای میاندیشم
میان شن و مه
گمگشته چو قایقی در دل دریا
سراسر مه گرفته باشد و سروها خرامان
کنار آتشی، بومی و خشی
آرام گیریم شب و روز
گمگشته میان خودمان
گمگشته میان شب و روز و شب و روز ....
و قاب شود زندگی در کادر انگشتانت
وقتی مردمکهایت رسوا میشوند
میان شن و مه
میان شب و روز ...
ساعت چند و نیم
#مهسا_طلوع
میان شن و مه
گمگشته چو قایقی در دل دریا
سراسر مه گرفته باشد و سروها خرامان
کنار آتشی، بومی و خشی
آرام گیریم شب و روز
گمگشته میان خودمان
گمگشته میان شب و روز و شب و روز ....
و قاب شود زندگی در کادر انگشتانت
وقتی مردمکهایت رسوا میشوند
میان شن و مه
میان شب و روز ...
ساعت چند و نیم
#مهسا_طلوع
-- از لابلای پرت و پلاهای اتاق شلوغ ذهنم، کلمات را بیرون میکشم...
خاکشان را میگیرم...
یک به یک،کنار هم،تزئینشان میکنم...
جمله که شد،بالا میآورمشان...
Art Magazine ; phobicool
#میلاد_سرحدی
خاکشان را میگیرم...
یک به یک،کنار هم،تزئینشان میکنم...
جمله که شد،بالا میآورمشان...
Art Magazine ; phobicool
#میلاد_سرحدی
چگونه به خود بگیرم
نوری را که صورتم را روشن کرده است ؟
کافیست کنار بروم
گلدانِ رویِ میز روشن میشود
کافیست میز را کنار بزنم
نقشهای قالی روشن میشوند
تو را وجودِ من معشوقت کرده است
کافیست از سر راهت کنار بروم
عاشق فراوان است
Art Magazine ; phobicool
#علیرضا_روشن
_کسره
نوری را که صورتم را روشن کرده است ؟
کافیست کنار بروم
گلدانِ رویِ میز روشن میشود
کافیست میز را کنار بزنم
نقشهای قالی روشن میشوند
تو را وجودِ من معشوقت کرده است
کافیست از سر راهت کنار بروم
عاشق فراوان است
Art Magazine ; phobicool
#علیرضا_روشن
_کسره
ای عزیمت من
بمان
تو آخرین طعام منی
در این راه که رحم را بر پوستم
میبویم و از دست میدهم
تمام طبلها به صدا درمیآیند
پس تو کیستی
که مرا
در منظرهی آغوشم به خواب میبَری؟
کیستی که میگذری و یک میلیون آشیل
در پاشنهی تو آواز میخوانند ... ؟!
Art Magazine ; phobicool
#بیژن_الهی
بمان
تو آخرین طعام منی
در این راه که رحم را بر پوستم
میبویم و از دست میدهم
تمام طبلها به صدا درمیآیند
پس تو کیستی
که مرا
در منظرهی آغوشم به خواب میبَری؟
کیستی که میگذری و یک میلیون آشیل
در پاشنهی تو آواز میخوانند ... ؟!
Art Magazine ; phobicool
#بیژن_الهی
بیخوابیها
بیخوابیها
افسوس ...
زمان در گذر است و ما دچار بیخوابی
غافل از آنکه هرگز
در این وانفسا
دمی
بیدار نبوده ایم هیچکداممان ...
🧿 Art Magazine ; Phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
بیخوابیها
افسوس ...
زمان در گذر است و ما دچار بیخوابی
غافل از آنکه هرگز
در این وانفسا
دمی
بیدار نبوده ایم هیچکداممان ...
🧿 Art Magazine ; Phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
وقتی زمان تراکم اندوهی است
و لحظه لحظه گلویت را می فشارد
وقتی که چشمهایت در گودنای حفره رخسارت تاب می خورد.
آه
این آدمی چگونه جهان را به دوزخی تبدیل می کند
از یاد می برم تمام شعرهای عالم را
و از گلویم آوایی چون دود برمی آید.
با وسعت کویر نگاهم رها شده ست
و مثل ماسه تنت را می بینم
که آرام و ذره ذره می کاهد و به باد می رود.
از سایه ات که در نفس نور می جنبد
آوای استخوان هایت در چارسوی عالم می پیچد
و سرنوشت ات
از سرزمین خسته ات آن سوتر
بر نیمی از تمام زمین خانه می کند.
این سرنوشت کیست
وز سینه کدام جهنم وزیده است؟
از هر طرف که میروی
آشفته بازمی آیی
و خویشتن را در می یابی.
مائیم و این زمانه
و دیگر کجای عالم را باید شکافت؟
داننده ای نبود و گشاینده ای نبود
جز دست هایت از همه آفتاب
بر رازهای دایمی ات
تابنده ای نبود.
تاریک مانده است زمانت
و اندیشه ات به دایره بام و شام
درمانده است و راه به جایی نمی برد.
Art Magazine ; phobicool
#محمد_مختاری
_ قصیده های هاویه
و لحظه لحظه گلویت را می فشارد
وقتی که چشمهایت در گودنای حفره رخسارت تاب می خورد.
آه
این آدمی چگونه جهان را به دوزخی تبدیل می کند
از یاد می برم تمام شعرهای عالم را
و از گلویم آوایی چون دود برمی آید.
با وسعت کویر نگاهم رها شده ست
و مثل ماسه تنت را می بینم
که آرام و ذره ذره می کاهد و به باد می رود.
از سایه ات که در نفس نور می جنبد
آوای استخوان هایت در چارسوی عالم می پیچد
و سرنوشت ات
از سرزمین خسته ات آن سوتر
بر نیمی از تمام زمین خانه می کند.
این سرنوشت کیست
وز سینه کدام جهنم وزیده است؟
از هر طرف که میروی
آشفته بازمی آیی
و خویشتن را در می یابی.
مائیم و این زمانه
و دیگر کجای عالم را باید شکافت؟
داننده ای نبود و گشاینده ای نبود
جز دست هایت از همه آفتاب
بر رازهای دایمی ات
تابنده ای نبود.
تاریک مانده است زمانت
و اندیشه ات به دایره بام و شام
درمانده است و راه به جایی نمی برد.
Art Magazine ; phobicool
#محمد_مختاری
_ قصیده های هاویه
همه مسخره ام می کنند ولی برای من همه چیز حل شده و بدبختی و خوشبختی مفهومی ندارد. من برای این نمی روم که خوشبخت بشوم، می روم خودم را فراموش کنم و تو را فراموش کنم و گذشته را فراموش کنم. اما می دانم که هیچ وقت نمیشود.
Art Magazine ; phobicool
#فروغ_فرخزاد
_اولین تپشهای عاشقانه قلبم
Art Magazine ; phobicool
#فروغ_فرخزاد
_اولین تپشهای عاشقانه قلبم
| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
همه مسخره ام می کنند ولی برای من همه چیز حل شده و بدبختی و خوشبختی مفهومی ندارد. من برای این نمی روم که خوشبخت بشوم، می روم خودم را فراموش کنم و تو را فراموش کنم و گذشته را فراموش کنم. اما می دانم که هیچ وقت نمیشود. Art Magazine ; phobicool #فروغ_فرخزاد…
حقیقت این است که اینجا در رم، میان یک مشت دختر و پسر ایرانی که دارند حداکثر استفاده را از آزادی خودشان می کنند، من شب و روز به تو فکر میکنم و نام تو اشک به چشمم می آورد و هر وقت کسی از من می پرسد که چرا چهار دیوار اتاقم را ترک نمی کنم و به گردش و تفریح نمی روم، توی دلم می خندم. چون برای من دیگر این گردش و تفریح، این رقصیدن ها و دور هم جمع شدن ها و وقت را با حرف های بی معنی تلف کردن، کار احمقانه و بی معنی شده. برای من خلوت خودم، خلوتی که با اندوه از دست دادن تو و سعادت گذشته ام رنگ گرفته، خیلی گواراتر و شیرین تر است.
Art Magazine ; phobicool
#فروغ_فرخزاد
_ اولین تپشهای عاشقانه قلبم
Art Magazine ; phobicool
#فروغ_فرخزاد
_ اولین تپشهای عاشقانه قلبم
Forwarded from مدیریت عجیب برای … (●)
در ارتفاع پستی باش
که نترسیم از :
" عکس من و تو در یک قاب "
| مهسا طلوع |
_خونآبه
که نترسیم از :
" عکس من و تو در یک قاب "
| مهسا طلوع |
_خونآبه
فردای من
شبی امروز است
در منِ شب
ای من، ای شمایل شب، بگذر!
تا عرصهی ذغال را
الماس طی کند.
🖇 Art Magazine ; phobicool
#یدالله_رویایی
#هفتاد_سنگ_قبر
شبی امروز است
در منِ شب
ای من، ای شمایل شب، بگذر!
تا عرصهی ذغال را
الماس طی کند.
🖇 Art Magazine ; phobicool
#یدالله_رویایی
#هفتاد_سنگ_قبر
بازمیگردیم با کاغذهایِ شکلات و ته بلیطهایِ نمایش در جیب و تکههایی از اعلانهای پاره در دست، تا تار و پود آن چه را که از دست رفته، در رویا ببافیم. رویاهایِ بیخریدار .. !
@phobicool
#غزاله_علیزاده
@phobicool
#غزاله_علیزاده
Death for Treason
cecilia::eyes
#Post_Rock
شب. شبها. این شبهای بیامان. شبهایی با ردیفِ بیپایانِ درختها و ردیفِ بیپایانِ چراغهایی که گویی همه چشمبهراهِ فاجعهها و غمهایند. درختها مهربانیشان را از دست میدهند و چون جلادهایی سبز به انتظارِ آغازِ درد میمانند. بغضی که از گلوی بدبختهای حقیر بیرون میآید، بهدمی در وزشِ بادِ جندهی رهگذر محو میشود. شبهایی که هیچ صبحی سلامش نمیگوید و تا بیپایانِ بیپایانِ بیپایانِ بیپایان کشیده میشوند. شبهایی با ستارههای تسخرزن، با سکوتِ گزنده. شبهای بیامان. از این کوی به آن کوی. از این چراغِ روشن به آن چراغِ روشن. و گریهای که هیچگاه برنمیآید.
🪡 p ho b i c oo l
وصال در وادی هفتم: یک غزل غمناک
#عباس_نعلبندیان
شب. شبها. این شبهای بیامان. شبهایی با ردیفِ بیپایانِ درختها و ردیفِ بیپایانِ چراغهایی که گویی همه چشمبهراهِ فاجعهها و غمهایند. درختها مهربانیشان را از دست میدهند و چون جلادهایی سبز به انتظارِ آغازِ درد میمانند. بغضی که از گلوی بدبختهای حقیر بیرون میآید، بهدمی در وزشِ بادِ جندهی رهگذر محو میشود. شبهایی که هیچ صبحی سلامش نمیگوید و تا بیپایانِ بیپایانِ بیپایانِ بیپایان کشیده میشوند. شبهایی با ستارههای تسخرزن، با سکوتِ گزنده. شبهای بیامان. از این کوی به آن کوی. از این چراغِ روشن به آن چراغِ روشن. و گریهای که هیچگاه برنمیآید.
🪡 p ho b i c oo l
وصال در وادی هفتم: یک غزل غمناک
#عباس_نعلبندیان
چیزی که وحشتناک بود حس میکردم که نه زندهی زنده هستم و نه مردهی مرده، فقط یک مردهی متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم.
Art Magazine ; phobicool
_بوف کور
#صادق_هدایت
Art Magazine ; phobicool
_بوف کور
#صادق_هدایت