دست ها در جیب
سیگار به ته رسیده میان لب،
یقه بالا می دهیم،
خیره به آن سوی خیابان،
به دیوار تکیه می دهیم...
نه که کارآگاه باشیم یا عضو مافیا!
نه
بدبختیم....
phobicool
#علیرضا_روشن
سیگار به ته رسیده میان لب،
یقه بالا می دهیم،
خیره به آن سوی خیابان،
به دیوار تکیه می دهیم...
نه که کارآگاه باشیم یا عضو مافیا!
نه
بدبختیم....
phobicool
#علیرضا_روشن
Forwarded from صندوق اعتباری هنر
نخستين مرحله بسته حمايتي اصحاب فرهنگ، هنر و رسانه لحظاتي پيش (سه شنبه ۳۰ آذرماه) به مناسبت شب يلدا به حساب متصل به هنرکارت اعضاي صندوق اعتباري هنر واريز شد.
https://honarcredit.ir/qui-1
https://honarcredit.ir/qui-1
Forwarded from صندوق اعتباری هنر
من آمدهام
تا به جای پنجههای مردهی پاییز
پنجههای زندهی تو را بپذیرم.
من آمدهام تازهتر از هر روز
تا تو را با پیشانیت بخاهم
که بلندتر از رگبار است.
میخاهم دوباره بیآغازم
این بهاری که خاهی نخاهی
خون مرا در راهها میدواند
و به دلها میبرد.
این بهاری که
چه عاشقانهست.
و من در برابر همهی دستهایش که گشودهست
ناگزیر به پاسخم.
Phobicool
#بیژن_الهی
_ جوانیها
تا به جای پنجههای مردهی پاییز
پنجههای زندهی تو را بپذیرم.
من آمدهام تازهتر از هر روز
تا تو را با پیشانیت بخاهم
که بلندتر از رگبار است.
میخاهم دوباره بیآغازم
این بهاری که خاهی نخاهی
خون مرا در راهها میدواند
و به دلها میبرد.
این بهاری که
چه عاشقانهست.
و من در برابر همهی دستهایش که گشودهست
ناگزیر به پاسخم.
Phobicool
#بیژن_الهی
_ جوانیها
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«اما چه اندوهی، چه دلهرهی مسحورکنندهای در هوا و بر چیزهاست! موجودات به سادگی آسیب میبینند، [اما] برای جراحتها، همیشه سپیدهدم است… نمیدانیم. دوام میآوریم.»
Phobicool
- از نامه رنه شار به آلبر کامو، اکتبر ۱۹۴۹
Phobicool
- از نامه رنه شار به آلبر کامو، اکتبر ۱۹۴۹
شاید عاشقانهی آخر
محمد مختاری
کسی نایستاده است
آنجا یا اینجا
پس کجای لبت آزادم کند؟
دو نقطه از هیچ جا، تا چشم
که جابهجا شده است
اما سایهی بلندم را میبیند
که میکشد خود را همچنان بر اضطرابش.
شمال قوس بنفشیست تا جنوب
در ابر و مرغ دریایی
موجی به تحلیل میرود
و آفتاب، تنها چیزی که تغییر کرده است.
لبت کجاست؟. ــ
صدای روز بلند است اما کوتاه است دنیا.
درست یک واژه مانده است
تا جمله پایان پذیرد
و هر چه گوش میسپارم تنها
سکوت خود را میآرایم
و آفتاب لبِ بام همچنان سوتش را میزند.
شکسته پلها پشت سر
و پیشِ رو شنهایی که خاکستر جهان است.
غروب ممتد در سایهی درون
جا خوش کرده است
و شب که تا زانو میرسد،
تحمل را کوتاه میکند.
چگونه است لبت؟. ــ
که انفجار عریانی، سنگ میشود
در بیتابیهای خاموش.
هوای قطبی انگار
انگار فرش ایرانی را نخ نما کرده است
نشانهای نیست
نگاه میکنم
اگر که تنها آن واژه میگذشت
به طرفةالعینی طی میشد راه
کودک باز میگشت تا بازیگوشی
و در چهارراه دست میانداخت دور گردنت
لبت کجاستــ
که خاک چشم به راه است.
🔲 Art Magazine ; Phobicool
– محمد مختاری
«شاید عاشقانهی آخر»
۱ اردیبهشت ۱۳۲۱ — ۱۲ آذر ۱۳۷۷
آنجا یا اینجا
پس کجای لبت آزادم کند؟
دو نقطه از هیچ جا، تا چشم
که جابهجا شده است
اما سایهی بلندم را میبیند
که میکشد خود را همچنان بر اضطرابش.
شمال قوس بنفشیست تا جنوب
در ابر و مرغ دریایی
موجی به تحلیل میرود
و آفتاب، تنها چیزی که تغییر کرده است.
لبت کجاست؟. ــ
صدای روز بلند است اما کوتاه است دنیا.
درست یک واژه مانده است
تا جمله پایان پذیرد
و هر چه گوش میسپارم تنها
سکوت خود را میآرایم
و آفتاب لبِ بام همچنان سوتش را میزند.
شکسته پلها پشت سر
و پیشِ رو شنهایی که خاکستر جهان است.
غروب ممتد در سایهی درون
جا خوش کرده است
و شب که تا زانو میرسد،
تحمل را کوتاه میکند.
چگونه است لبت؟. ــ
که انفجار عریانی، سنگ میشود
در بیتابیهای خاموش.
هوای قطبی انگار
انگار فرش ایرانی را نخ نما کرده است
نشانهای نیست
نگاه میکنم
اگر که تنها آن واژه میگذشت
به طرفةالعینی طی میشد راه
کودک باز میگشت تا بازیگوشی
و در چهارراه دست میانداخت دور گردنت
لبت کجاستــ
که خاک چشم به راه است.
🔲 Art Magazine ; Phobicool
– محمد مختاری
«شاید عاشقانهی آخر»
۱ اردیبهشت ۱۳۲۱ — ۱۲ آذر ۱۳۷۷
من بر خطوطِ ناخوانای تنت خم شدم
با موی خیس و پوستی نوچ
به ماهی کوچکی میمانستی
که از دریاهای دور آمده است
تا این نهنگِ پیر و خسته را
به گردابهای سهمگین بکشاند.
Art Magazine ; phobicool
#مجید_نفیسی
_ پدر و پسر
با موی خیس و پوستی نوچ
به ماهی کوچکی میمانستی
که از دریاهای دور آمده است
تا این نهنگِ پیر و خسته را
به گردابهای سهمگین بکشاند.
Art Magazine ; phobicool
#مجید_نفیسی
_ پدر و پسر
از زندگی با مردم، از حرف زدن، عاجزم.
کاملاً در خود فرو رفتهام، به خودم فکر میکنم!
چیزی ندارم به کسی بگویم.
هرگز، به هیچ کس.
Art Magazine ; phobicool
#کافکا
کاملاً در خود فرو رفتهام، به خودم فکر میکنم!
چیزی ندارم به کسی بگویم.
هرگز، به هیچ کس.
Art Magazine ; phobicool
#کافکا
| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
فشارم بده بچسبان به دیوارهایی از اندوه و شک که با استخوانهای ما ساختند لبم را بِمَک! Art Magazine ; phobicool #سید_مهدی_موسوی
فشارم بده
بچسبان به تختی
که از نیمهاش مرزها رد شدند
سراسر غریزه
بدون کلیشه
به چشمان من زل بزن ای رفیق همیشه!
اگر دوستان بد شدند
Art Magazine ; phobicool
#سید_مهدی_موسوی
بچسبان به تختی
که از نیمهاش مرزها رد شدند
سراسر غریزه
بدون کلیشه
به چشمان من زل بزن ای رفیق همیشه!
اگر دوستان بد شدند
Art Magazine ; phobicool
#سید_مهدی_موسوی
به کلیسا می روم
و رو در روی علف های خشکیده بر دیوار می ایستم
و تمام گناهان خود را یکجا اعتراف میکنم
بخشوده خواهم شد
به یقین
زیرا علف ها بی واسطه با خدا حرف می زنند ...
Art Magazine ; phobicool
#حسین_پناهی
_ کابوس های روسی
و رو در روی علف های خشکیده بر دیوار می ایستم
و تمام گناهان خود را یکجا اعتراف میکنم
بخشوده خواهم شد
به یقین
زیرا علف ها بی واسطه با خدا حرف می زنند ...
Art Magazine ; phobicool
#حسین_پناهی
_ کابوس های روسی