| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
6.78K subscribers
11.8K photos
854 videos
135 files
4.83K links
Download Telegram
بوکفسکی: ﻋﺸﻖ ﻣﻀﺤﮏ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻣﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺳﮑﺲ ﻣﻀﺤﮏ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﺩﻭﺍﻡ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ .

ﻫﺎﯼ ﺗﺎﯾﻤﺰ: ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺴﺎﺏ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﻀﺤﮏ ﻧﯿﺴﺖ؟
ﺑوکفسکی: ﺯﻣﺎﻥ ﺑﯿﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ، ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﯿﻦ ﺳﮑﺲ ﻭ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﻥﺑﺎ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﺣﺎﺻﻞ- ﻧﻪ ﺗﻠﺨﯽ ﻫﺎﯾﺶ. ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺭﺳﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ ﺧﻮﺏ ﺗﺎ ﮐﻨﯿﻢ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ...

phobicool
[مصاحبه سیلویا بیزیو با #چارلز_بوکفسکی]
دست ها در جیب
سیگار به ته رسیده میان لب،
یقه بالا می دهیم،
خیره به آن سوی خیابان،
به دیوار تکیه می دهیم...
نه که کارآگاه باشیم یا عضو مافیا!
نه
بدبختیم....

phobicool
#علیرضا_روشن
نخستين مرحله بسته حمايتي اصحاب فرهنگ، هنر و رسانه لحظاتي پيش (سه شنبه ۳۰ آذرماه) به مناسبت شب يلدا به حساب متصل به هنرکارت اعضاي صندوق اعتباري هنر واريز شد.
https://honarcredit.ir/qui-1
من آمده‌ام
تا به جای پنجه‌های مرده‌ی پاییز
پنجه‌های زنده‌ی تو را بپذیرم.
من آمده‌ام تازه‌تر از هر روز
تا تو را با پیشانیت بخاهم
که بلند‌تر از رگبار است.
می‌خاهم دوباره بیآغازم
این بهاری که خاهی نخاهی
خون مرا در راه‌ها می‌دواند
و به دل‌ها می‌برد.
این بهاری که
چه عاشقانه‌ست.
و من در برابر همه‌ی دستهایش که گشوده‌ست
ناگزیر به پاسخم.

Phobicool
#بیژن_الهی
_ جوانی‌ها
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«اما چه اندوهی، چه دلهره‌ی مسحورکننده‌ای در هوا و بر چیزهاست! موجودات به سادگی آسیب می‌بینند، [اما] برای جراحت‌ها، همیشه سپیده‌‌دم است… نمی‌دانیم. دوام می‌آوریم.»

Phobicool
- از نامه‌ رنه شار به آلبر کامو، اکتبر ۱۹۴۹
Interior with Seated Figure (1916)
By Robert Storm Petersen


🌪 p h o b i c o o l
شاید عاشقانه‌ی آخر
محمد مختاری
کسی نایستاده است
آنجا یا اینجا
پس کجای لبت آزادم کند؟
دو نقطه از هیچ جا، تا چشم
که جابه‌جا شده است
اما سایه‌ی بلندم را می‌بیند
که می‌کشد خود را همچنان بر اضطرابش.
شمال قوس بنفشی‌ست تا جنوب
در ابر و مرغ دریایی
موجی به تحلیل می‌رود
و آفتاب، تنها چیزی که تغییر کرده است.
لبت کجاست؟. ــ
صدای روز بلند است اما کوتاه است دنیا.
درست یک واژه مانده‌ است
تا جمله پایان پذیرد
و هر چه گوش می‌سپارم تنها
سکوت خود را می‌آرایم
و آفتاب لبِ بام هم‌چنان سوتش را می‌زند.
شکسته پل‌ها پشت سر
و پیشِ رو شن‌هایی که خاکستر جهان است.
غروب ممتد در سایه‌ی درون
جا خوش کرده است
و شب که تا زانو می‌رسد،
تحمل را کوتاه می‌کند.
چگونه است لبت؟. ــ
که انفجار عریانی، سنگ می‌شود
در بی‌تابی‌های خاموش.
هوای قطبی انگار
انگار فرش ایرانی را نخ نما کرده است
نشانه‌ای نیست
نگاه می‌کنم
اگر که تنها آن واژه می‌گذشت
به طرفةالعینی طی می‌شد راه
کودک باز می‌گشت تا بازیگوشی
و در چهارراه دست می‌انداخت دور گردنت
لبت کجاست‌ــ
که خاک چشم به راه است.

🔲 Art Magazine ; Phobicool

– محمد مختاری
«شاید عاشقانه‌ی آخر»
۱ اردیبهشت ۱۳۲۱ — ۱۲ آذر ۱۳۷۷
‘Pomegranates Majorca’
by John Singer Sargent
(American, 1856-1925)
p h o b i c o o l
کس از کسان شهر را خبر نشد
که مردن است عشق ، عشق مردن است !

Art Magazine ; phobicool

#رضا_براهنی
من بر خطوطِ ناخوانای تنت خم شدم
با موی خیس و پوستی نوچ
به ماهی کوچکی می‌مانستی
که از دریاهای دور آمده است
تا این نهنگِ پیر و خسته را
به گردابهای سهمگین بکشاند.

Art Magazine ; phobicool

#مجید_نفیسی
_ پدر و پسر
از زندگی با مردم، از حرف زدن، عاجزم.
کاملاً در خود فرو رفته‌ام، به خودم فکر می‌کنم!
چیزی ندارم به کسی بگویم.
هرگز، به هیچ کس.

Art Magazine ; phobicool

#کافکا
به کلیسا می روم
و رو در روی علف های خشکیده بر دیوار می ایستم
و تمام گناهان خود را یکجا اعتراف میکنم
بخشوده خواهم شد
به یقین
زیرا علف ها بی واسطه با خدا حرف می زنند ...

Art Magazine ; phobicool


#حسین_پناهی
_ کابوس های روسی