تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ؟
🧳 Art Magazine ; phobicool
" از منظومه آبی ، خاکستری ، سیاه "
#حمیدمصدق
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ؟
🧳 Art Magazine ; phobicool
" از منظومه آبی ، خاکستری ، سیاه "
#حمیدمصدق
Shabe Tireh
Farhad
«میدانم بیداری و در بستر جوانیات، پنهانی اشکهایت را پاک میکنی.»
🎼 phobicool
🎼 phobicool
موهایم به بلندای شب یلدا رسیده
چشمانم سیاهی میرود اما
از وقتی چله نشینت شده ام
دستانم به دستان مه و خورشید گره میخورد
و نور میچینند ،
و آنقدر زیبا شده ام که
همه سبد سبد هندوانه زیر بغلم میگذارند!
چه فایده همه ی اینها
که ندارمت تا بلندترین شب سال را
در آغوشت تا ماه شب چهارده سفر کنیم...
🖇 Art Magazine ; phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
چشمانم سیاهی میرود اما
از وقتی چله نشینت شده ام
دستانم به دستان مه و خورشید گره میخورد
و نور میچینند ،
و آنقدر زیبا شده ام که
همه سبد سبد هندوانه زیر بغلم میگذارند!
چه فایده همه ی اینها
که ندارمت تا بلندترین شب سال را
در آغوشت تا ماه شب چهارده سفر کنیم...
🖇 Art Magazine ; phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
بوکفسکی: ﻋﺸﻖ ﻣﻀﺤﮏ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻣﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺳﮑﺲ ﻣﻀﺤﮏ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﺩﻭﺍﻡ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
ﻫﺎﯼ ﺗﺎﯾﻤﺰ: ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺴﺎﺏ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﻀﺤﮏ ﻧﯿﺴﺖ؟
ﺑوکفسکی: ﺯﻣﺎﻥ ﺑﯿﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ، ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﯿﻦ ﺳﮑﺲ ﻭ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﻥﺑﺎ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﺣﺎﺻﻞ- ﻧﻪ ﺗﻠﺨﯽ ﻫﺎﯾﺶ. ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺭﺳﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ ﺧﻮﺏ ﺗﺎ ﮐﻨﯿﻢ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ...
phobicool
[مصاحبه سیلویا بیزیو با #چارلز_بوکفسکی]
ﻫﺎﯼ ﺗﺎﯾﻤﺰ: ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺴﺎﺏ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﻀﺤﮏ ﻧﯿﺴﺖ؟
ﺑوکفسکی: ﺯﻣﺎﻥ ﺑﯿﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ، ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﯿﻦ ﺳﮑﺲ ﻭ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﻥﺑﺎ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﺣﺎﺻﻞ- ﻧﻪ ﺗﻠﺨﯽ ﻫﺎﯾﺶ. ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺭﺳﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ ﺧﻮﺏ ﺗﺎ ﮐﻨﯿﻢ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ...
phobicool
[مصاحبه سیلویا بیزیو با #چارلز_بوکفسکی]
دست ها در جیب
سیگار به ته رسیده میان لب،
یقه بالا می دهیم،
خیره به آن سوی خیابان،
به دیوار تکیه می دهیم...
نه که کارآگاه باشیم یا عضو مافیا!
نه
بدبختیم....
phobicool
#علیرضا_روشن
سیگار به ته رسیده میان لب،
یقه بالا می دهیم،
خیره به آن سوی خیابان،
به دیوار تکیه می دهیم...
نه که کارآگاه باشیم یا عضو مافیا!
نه
بدبختیم....
phobicool
#علیرضا_روشن
Forwarded from صندوق اعتباری هنر
نخستين مرحله بسته حمايتي اصحاب فرهنگ، هنر و رسانه لحظاتي پيش (سه شنبه ۳۰ آذرماه) به مناسبت شب يلدا به حساب متصل به هنرکارت اعضاي صندوق اعتباري هنر واريز شد.
https://honarcredit.ir/qui-1
https://honarcredit.ir/qui-1
Forwarded from صندوق اعتباری هنر
من آمدهام
تا به جای پنجههای مردهی پاییز
پنجههای زندهی تو را بپذیرم.
من آمدهام تازهتر از هر روز
تا تو را با پیشانیت بخاهم
که بلندتر از رگبار است.
میخاهم دوباره بیآغازم
این بهاری که خاهی نخاهی
خون مرا در راهها میدواند
و به دلها میبرد.
این بهاری که
چه عاشقانهست.
و من در برابر همهی دستهایش که گشودهست
ناگزیر به پاسخم.
Phobicool
#بیژن_الهی
_ جوانیها
تا به جای پنجههای مردهی پاییز
پنجههای زندهی تو را بپذیرم.
من آمدهام تازهتر از هر روز
تا تو را با پیشانیت بخاهم
که بلندتر از رگبار است.
میخاهم دوباره بیآغازم
این بهاری که خاهی نخاهی
خون مرا در راهها میدواند
و به دلها میبرد.
این بهاری که
چه عاشقانهست.
و من در برابر همهی دستهایش که گشودهست
ناگزیر به پاسخم.
Phobicool
#بیژن_الهی
_ جوانیها
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«اما چه اندوهی، چه دلهرهی مسحورکنندهای در هوا و بر چیزهاست! موجودات به سادگی آسیب میبینند، [اما] برای جراحتها، همیشه سپیدهدم است… نمیدانیم. دوام میآوریم.»
Phobicool
- از نامه رنه شار به آلبر کامو، اکتبر ۱۹۴۹
Phobicool
- از نامه رنه شار به آلبر کامو، اکتبر ۱۹۴۹
شاید عاشقانهی آخر
محمد مختاری
کسی نایستاده است
آنجا یا اینجا
پس کجای لبت آزادم کند؟
دو نقطه از هیچ جا، تا چشم
که جابهجا شده است
اما سایهی بلندم را میبیند
که میکشد خود را همچنان بر اضطرابش.
شمال قوس بنفشیست تا جنوب
در ابر و مرغ دریایی
موجی به تحلیل میرود
و آفتاب، تنها چیزی که تغییر کرده است.
لبت کجاست؟. ــ
صدای روز بلند است اما کوتاه است دنیا.
درست یک واژه مانده است
تا جمله پایان پذیرد
و هر چه گوش میسپارم تنها
سکوت خود را میآرایم
و آفتاب لبِ بام همچنان سوتش را میزند.
شکسته پلها پشت سر
و پیشِ رو شنهایی که خاکستر جهان است.
غروب ممتد در سایهی درون
جا خوش کرده است
و شب که تا زانو میرسد،
تحمل را کوتاه میکند.
چگونه است لبت؟. ــ
که انفجار عریانی، سنگ میشود
در بیتابیهای خاموش.
هوای قطبی انگار
انگار فرش ایرانی را نخ نما کرده است
نشانهای نیست
نگاه میکنم
اگر که تنها آن واژه میگذشت
به طرفةالعینی طی میشد راه
کودک باز میگشت تا بازیگوشی
و در چهارراه دست میانداخت دور گردنت
لبت کجاستــ
که خاک چشم به راه است.
🔲 Art Magazine ; Phobicool
– محمد مختاری
«شاید عاشقانهی آخر»
۱ اردیبهشت ۱۳۲۱ — ۱۲ آذر ۱۳۷۷
آنجا یا اینجا
پس کجای لبت آزادم کند؟
دو نقطه از هیچ جا، تا چشم
که جابهجا شده است
اما سایهی بلندم را میبیند
که میکشد خود را همچنان بر اضطرابش.
شمال قوس بنفشیست تا جنوب
در ابر و مرغ دریایی
موجی به تحلیل میرود
و آفتاب، تنها چیزی که تغییر کرده است.
لبت کجاست؟. ــ
صدای روز بلند است اما کوتاه است دنیا.
درست یک واژه مانده است
تا جمله پایان پذیرد
و هر چه گوش میسپارم تنها
سکوت خود را میآرایم
و آفتاب لبِ بام همچنان سوتش را میزند.
شکسته پلها پشت سر
و پیشِ رو شنهایی که خاکستر جهان است.
غروب ممتد در سایهی درون
جا خوش کرده است
و شب که تا زانو میرسد،
تحمل را کوتاه میکند.
چگونه است لبت؟. ــ
که انفجار عریانی، سنگ میشود
در بیتابیهای خاموش.
هوای قطبی انگار
انگار فرش ایرانی را نخ نما کرده است
نشانهای نیست
نگاه میکنم
اگر که تنها آن واژه میگذشت
به طرفةالعینی طی میشد راه
کودک باز میگشت تا بازیگوشی
و در چهارراه دست میانداخت دور گردنت
لبت کجاستــ
که خاک چشم به راه است.
🔲 Art Magazine ; Phobicool
– محمد مختاری
«شاید عاشقانهی آخر»
۱ اردیبهشت ۱۳۲۱ — ۱۲ آذر ۱۳۷۷
من بر خطوطِ ناخوانای تنت خم شدم
با موی خیس و پوستی نوچ
به ماهی کوچکی میمانستی
که از دریاهای دور آمده است
تا این نهنگِ پیر و خسته را
به گردابهای سهمگین بکشاند.
Art Magazine ; phobicool
#مجید_نفیسی
_ پدر و پسر
با موی خیس و پوستی نوچ
به ماهی کوچکی میمانستی
که از دریاهای دور آمده است
تا این نهنگِ پیر و خسته را
به گردابهای سهمگین بکشاند.
Art Magazine ; phobicool
#مجید_نفیسی
_ پدر و پسر