به کارِ خویشتن ایثاری
نمیشناسد باران.
و خوشههای سنبله بر خاک و آدمی
نثار میشود.
تو بر کرانهی عالم
درونِ خویش به یغما فتادهای
که « ز این هزار هزاران
یکی نگفت که بر شانهات چه میگذرد.؟»
به تابخانهی پندارت آتشیست
که منظرت را تبخیر میکند.
نشستهای و طلب میکنی،
و پر گشوده به سودای خویش
و دور میشود آن سینه سرخ،
که موج آوایش
رگان آرامت را روزی آشفته بود.
شرابههای افق را به طوق افگندهست،
و با فرو شدنش در شرار چشم انداز
نگاه بیگاهت تار میشود.
🔳 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#محمد_مختاری
— از شعر بلند وهم
نمیشناسد باران.
و خوشههای سنبله بر خاک و آدمی
نثار میشود.
تو بر کرانهی عالم
درونِ خویش به یغما فتادهای
که « ز این هزار هزاران
یکی نگفت که بر شانهات چه میگذرد.؟»
به تابخانهی پندارت آتشیست
که منظرت را تبخیر میکند.
نشستهای و طلب میکنی،
و پر گشوده به سودای خویش
و دور میشود آن سینه سرخ،
که موج آوایش
رگان آرامت را روزی آشفته بود.
شرابههای افق را به طوق افگندهست،
و با فرو شدنش در شرار چشم انداز
نگاه بیگاهت تار میشود.
🔳 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#محمد_مختاری
— از شعر بلند وهم
نرفته بازمیآئی
و چرخ میخوری و آفتاب پائیزی
نشانِ پروازت را
بر خاک
چو نقطهای کمرنگ و دور مییابد.
چه تنگ حوصله است آسمانت
که سایهٔ برگی لرزان میپوشاندت.
نگاه کن
نگاه استوائی
تمام قارهها را گرم کردهاست.
و آن زمان که در اقصای نور
ستارهای دنبالهدار
مدارِ عالم را میگسترد
همین توئی که در این دایره
مجالِ کوتاهت را دوره میکنی،
و بال میزنی و چشمهایت از گشتن
درون تیرگی و خون و باد میلرزد.
دمی به جانب دریا نگاه کن
کلنگها پیکان پردرخشش پروازشان را
بهجانب افق دوردست رها کردهاند.
کنار نیزاران
خاکستر سپیدی موج میزند
و ساعتی دیگر
کبودی خاموش
تمام نیزاران را
میپوشاند
و آخرین بال
به سینهٔ افق دوردست
فرو میرود.
دمی نمیگذرد
که شامگاهِ خستهی پائیزت
میبیند
کزین مدار فراتر نرفته
دوارت
فرود آورده است
و بالهایت را
خاک و باد
بهبازی
گرفتهاند.
🔳 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#محمد_مختاری
— از دفترِ شعر [بر شانهٔ فلات]
نرفته بازمیآئی
و چرخ میخوری و آفتاب پائیزی
نشانِ پروازت را
بر خاک
چو نقطهای کمرنگ و دور مییابد.
چه تنگ حوصله است آسمانت
که سایهٔ برگی لرزان میپوشاندت.
نگاه کن
نگاه استوائی
تمام قارهها را گرم کردهاست.
و آن زمان که در اقصای نور
ستارهای دنبالهدار
مدارِ عالم را میگسترد
همین توئی که در این دایره
مجالِ کوتاهت را دوره میکنی،
و بال میزنی و چشمهایت از گشتن
درون تیرگی و خون و باد میلرزد.
دمی به جانب دریا نگاه کن
کلنگها پیکان پردرخشش پروازشان را
بهجانب افق دوردست رها کردهاند.
کنار نیزاران
خاکستر سپیدی موج میزند
و ساعتی دیگر
کبودی خاموش
تمام نیزاران را
میپوشاند
و آخرین بال
به سینهٔ افق دوردست
فرو میرود.
دمی نمیگذرد
که شامگاهِ خستهی پائیزت
میبیند
کزین مدار فراتر نرفته
دوارت
فرود آورده است
و بالهایت را
خاک و باد
بهبازی
گرفتهاند.
🔳 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#محمد_مختاری
— از دفترِ شعر [بر شانهٔ فلات]
Forwarded from ignascio
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
● مستند ”شاعر کشته میشود“
مستندی به نویسندگی و کارگردانی ارسلان براهنی (فرزند رضا براهنی) که به بازگویی داستان قتل محمد مختاری شاعر، منتقد و نویسندهی معاصر که در جریانِ قتلهای زنجیرهای سالِ ۱۳۷۷ کشته شد میپردازد.
مستندی به نویسندگی و کارگردانی ارسلان براهنی (فرزند رضا براهنی) که به بازگویی داستان قتل محمد مختاری شاعر، منتقد و نویسندهی معاصر که در جریانِ قتلهای زنجیرهای سالِ ۱۳۷۷ کشته شد میپردازد.
شب از شبهای پاییزیست.
از آن همدرد و با من مهربان شبهای شکآور.
ملول و خستهدل، گریان و طولانی.
شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید، چنین همدرد،
و یا بر بامدادم گرید، از من نیز پنهانی.
و اینک (خیره در من مهربان) بینم
که دست سرد و خیسش را
چو بالشتی سیه زیر سرم _بالین سوداها_
[گذارد شب
من این میگویم و دنباله دارد شب.
خموش و مهربان با من
به کردار پرستاری سیهپوشیده پیشاپیش، دل برکنده
از بیمار،
نشسته در کنارم، اشک بارد شب
من این میگویم و دنباله دارد شب.]
🔲 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#مهدی_اخوانثالث
شب از شبهای پاییزیست.
از آن همدرد و با من مهربان شبهای شکآور.
ملول و خستهدل، گریان و طولانی.
شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید، چنین همدرد،
و یا بر بامدادم گرید، از من نیز پنهانی.
و اینک (خیره در من مهربان) بینم
که دست سرد و خیسش را
چو بالشتی سیه زیر سرم _بالین سوداها_
[گذارد شب
من این میگویم و دنباله دارد شب.
خموش و مهربان با من
به کردار پرستاری سیهپوشیده پیشاپیش، دل برکنده
از بیمار،
نشسته در کنارم، اشک بارد شب
من این میگویم و دنباله دارد شب.]
🔲 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#مهدی_اخوانثالث
سرزمینی که از آن ما نیست
ولی تا ابد خاطرهانگیز است.
#آنا_آخماتوا
Art Magazine ; phobicool
دروازه دولت، تهران، ۱۳۴۰
ولی تا ابد خاطرهانگیز است.
#آنا_آخماتوا
Art Magazine ; phobicool
دروازه دولت، تهران، ۱۳۴۰
اکنون تنها نیستم،
او اینجاست.
گاهی خیال میکنم رفته است،
اما باز به سویم پر میکشد،
صبح، ظهر یا شب.
پرندهای بدون خواهان،
از آنِ من است.
پرنده من، پرنده درد!
بینغمه و آواز،
بر شاخه تاب میخورد.
phobicool
#چارلز_بوکفسکی
ترجمه #مهیار_مظلومی
از کتاب #شعرهای_آخرین_شب_زمین
او اینجاست.
گاهی خیال میکنم رفته است،
اما باز به سویم پر میکشد،
صبح، ظهر یا شب.
پرندهای بدون خواهان،
از آنِ من است.
پرنده من، پرنده درد!
بینغمه و آواز،
بر شاخه تاب میخورد.
phobicool
#چارلز_بوکفسکی
ترجمه #مهیار_مظلومی
از کتاب #شعرهای_آخرین_شب_زمین
«همان وقت است که از تو میپرسم، مامان، مادر من، قلب من، مادر من، قلب من، مامان، اندوهی که دارم... کجا بگذارمش؟
کجا، مامان؟»
Phobicool
#النا_پونیتاتووسکا
کجا، مامان؟»
Phobicool
#النا_پونیتاتووسکا
یکی از دلایلِ عوضی بودن دنیا، این است که آدمهاش، هر غلطی که خواسته اند، کرده اند ...
شرط می بندم اگر غلطی هست که نکرده باشند، به خاطرِ دلسوزی و شرافت و این جور چیزها نبوده ...
"لابد نتوانسته اند بکنند"
phobicool
#مصطفی_مستور
شرط می بندم اگر غلطی هست که نکرده باشند، به خاطرِ دلسوزی و شرافت و این جور چیزها نبوده ...
"لابد نتوانسته اند بکنند"
phobicool
#مصطفی_مستور
👍1
Forwarded from ساعت چند و نیم (●)
تمرکز نشئه
رضا براهنی
بگو بپرانندم و دور خود
دور تو چرخانندم و دامنهایت را به تکان بریزانم من
میوههایم را
که پیش مرگ تو باشم
که بوی گردن آهو را بپیچانم به جانم که پیش پیش مرگ تو باشم ...
Phobicool
#رضا_براهنی
دور تو چرخانندم و دامنهایت را به تکان بریزانم من
میوههایم را
که پیش مرگ تو باشم
که بوی گردن آهو را بپیچانم به جانم که پیش پیش مرگ تو باشم ...
Phobicool
#رضا_براهنی
در سايه ها نگاه کردم
سنجاقک آبى
که آه سفيد شده بود
هر چه اوى و هر چه سوسوى او
از يادگارها بترس
ميان خاب
ميان بيدارى
و اين که اينجايى
رو به او
رو به سوسوى او ..
phobicool
#هوشنگ_چالنگی
سنجاقک آبى
که آه سفيد شده بود
هر چه اوى و هر چه سوسوى او
از يادگارها بترس
ميان خاب
ميان بيدارى
و اين که اينجايى
رو به او
رو به سوسوى او ..
phobicool
#هوشنگ_چالنگی
The Sandman (1966)
By Salvador Dalí
“Exit light, enter night.”
-Enter Sandman_ Metallica
p h o b i c o o l
By Salvador Dalí
“Exit light, enter night.”
-Enter Sandman_ Metallica
p h o b i c o o l