لبخندت که مرا به مرگ میخاند، کجا است؟
نگاههایت جانوران بینامیاند که با چشمهای درشت زهرآلود، به جانب من بال میگشایند. لبهایت که تیرهترین رنگ همهی هستیاند، موجموج آتشسوزانندهشان را بر جسم پوسیدهی من فرو میریزند و مارهای خشماگینی که دستهای تواَند، لرزان و پیچان، میآیند که مرا در بر گیرند و به فشارهای هولناک بنوازند، محبت تو، مرا بس.
Art Magazine ; Phobicool
#عباس_نعلبندیان
_ناگهان
#محبت_تو_مرا_بس
نگاههایت جانوران بینامیاند که با چشمهای درشت زهرآلود، به جانب من بال میگشایند. لبهایت که تیرهترین رنگ همهی هستیاند، موجموج آتشسوزانندهشان را بر جسم پوسیدهی من فرو میریزند و مارهای خشماگینی که دستهای تواَند، لرزان و پیچان، میآیند که مرا در بر گیرند و به فشارهای هولناک بنوازند، محبت تو، مرا بس.
Art Magazine ; Phobicool
#عباس_نعلبندیان
_ناگهان
#محبت_تو_مرا_بس
تو خوبی
شبیه غروبی که از پشت شیشه همیشه به من، به وطن ربط دارد
ستونهای چوبی این خانهی عاشقانه
بدون دلیل و بهانه به زن ربط دارد
به نزدیکی و دوریِ دوست
به حسّ سرانگشت بر پوست
به تاریکیِ مطلقِ هیچ در مشت
به عاشق شدن ربط دارد
Phobicool
#سید_مهدی_موسوی
شبیه غروبی که از پشت شیشه همیشه به من، به وطن ربط دارد
ستونهای چوبی این خانهی عاشقانه
بدون دلیل و بهانه به زن ربط دارد
به نزدیکی و دوریِ دوست
به حسّ سرانگشت بر پوست
به تاریکیِ مطلقِ هیچ در مشت
به عاشق شدن ربط دارد
Phobicool
#سید_مهدی_موسوی
Forwarded from | Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰ (ᗰᗩᔕ Tolou)
پرنده ای روی سایه ی درختی
افتاده بر زمین
نشسته بود
.
درخت تو بودی
سایه من بودم
پرنده که بود ؟
@phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
📷 ©Jerry Downs, USA
افتاده بر زمین
نشسته بود
.
درخت تو بودی
سایه من بودم
پرنده که بود ؟
@phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
📷 ©Jerry Downs, USA
Forwarded from ignascio
هیچ و هیچ
مرا نمیکَنَد
نتواند کَند
از تو ـــ ی دور ایستاده
در کرانهی دیگر
هیچ و نه حتا
آبِ قادرِ فاصل ــــــ
میانهی من و تو .
بیژن الهی
۱۶ تیر ۱۳۲۴ – ۹ آذر ۱۳۸۹
من که درین دنیای بیاعتبار قهراً / قسْراً معروف به بیژن الهیی (در شناسنامه) شیرازی بودهام، زادهی تهران به شانزدهمِ تیرماهِ ۱۳۲۴.
هیچ و هیچ
مرا نمیکَنَد
نتواند کَند
از تو ـــ ی دور ایستاده
در کرانهی دیگر
هیچ و نه حتا
آبِ قادرِ فاصل ــــــ
میانهی من و تو .
بیژن الهی
۱۶ تیر ۱۳۲۴ – ۹ آذر ۱۳۸۹
من که درین دنیای بیاعتبار قهراً / قسْراً معروف به بیژن الهیی (در شناسنامه) شیرازی بودهام، زادهی تهران به شانزدهمِ تیرماهِ ۱۳۲۴.
🕊1
چون قطرهای
چکیده از قلب ماه
در عرصههای تاریکم
تکیه بر تکانهای نقرهای داری
تاریکی
چارهای
جز رمیدن
نمیبیند.
تو را که مینوشم من
🔲 Art Magazine ; Phobicool
#هرمز_علیپور
چکیده از قلب ماه
در عرصههای تاریکم
تکیه بر تکانهای نقرهای داری
تاریکی
چارهای
جز رمیدن
نمیبیند.
تو را که مینوشم من
🔲 Art Magazine ; Phobicool
#هرمز_علیپور
Forwarded from ساعت چند و نیم
فرار ماهی ها
مثل فرار من است از حجم مخوف این تنگ کوچک که
عشق
نامش نهادی!
دلم دریای طوفانی میخواهد
و غرق شدن آن لحظه که صدایت از دورها مرا برای نجاتت میخواهد..
تنگ را تو شکستی...
#مهسا_طلوع
@theMemOriEs
مثل فرار من است از حجم مخوف این تنگ کوچک که
عشق
نامش نهادی!
دلم دریای طوفانی میخواهد
و غرق شدن آن لحظه که صدایت از دورها مرا برای نجاتت میخواهد..
تنگ را تو شکستی...
#مهسا_طلوع
@theMemOriEs
خصیصهٔ هر نیروی رو به زوال این است که یا منطق و قوانین شکست و پیروزی هر حرکت تاریخی را بیرون از تاریخ بجوید، و مثلا تقدیر و سپهر و روزگار را بانی و باعث آن به شمار آورد، و یا تاریخ را خطی مستقیم بپندارد که فقط سرنوشت خود او بر آن جاری است. این هردو وجه یک خصیصهٔ تاریخی در معرفت و تفکر و روانشناسی دیرینهٔ ما بوده است...
🔳 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#محمد_مختاری
— چشم مرکب.
محمد مختاری
( ۱ اردیبهشت ۱۳۲۱ - ۱۲ آذر ۱۳۷۷ )
شاعر، منتقد و نویسندهی معاصر، از قربانیان قتلهای زنجیرهای سالِ ۱۳۷۷.
🔳 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#محمد_مختاری
— چشم مرکب.
محمد مختاری
( ۱ اردیبهشت ۱۳۲۱ - ۱۲ آذر ۱۳۷۷ )
شاعر، منتقد و نویسندهی معاصر، از قربانیان قتلهای زنجیرهای سالِ ۱۳۷۷.
به کارِ خویشتن ایثاری
نمیشناسد باران.
و خوشههای سنبله بر خاک و آدمی
نثار میشود.
تو بر کرانهی عالم
درونِ خویش به یغما فتادهای
که « ز این هزار هزاران
یکی نگفت که بر شانهات چه میگذرد.؟»
به تابخانهی پندارت آتشیست
که منظرت را تبخیر میکند.
نشستهای و طلب میکنی،
و پر گشوده به سودای خویش
و دور میشود آن سینه سرخ،
که موج آوایش
رگان آرامت را روزی آشفته بود.
شرابههای افق را به طوق افگندهست،
و با فرو شدنش در شرار چشم انداز
نگاه بیگاهت تار میشود.
🔳 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#محمد_مختاری
— از شعر بلند وهم
نمیشناسد باران.
و خوشههای سنبله بر خاک و آدمی
نثار میشود.
تو بر کرانهی عالم
درونِ خویش به یغما فتادهای
که « ز این هزار هزاران
یکی نگفت که بر شانهات چه میگذرد.؟»
به تابخانهی پندارت آتشیست
که منظرت را تبخیر میکند.
نشستهای و طلب میکنی،
و پر گشوده به سودای خویش
و دور میشود آن سینه سرخ،
که موج آوایش
رگان آرامت را روزی آشفته بود.
شرابههای افق را به طوق افگندهست،
و با فرو شدنش در شرار چشم انداز
نگاه بیگاهت تار میشود.
🔳 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#محمد_مختاری
— از شعر بلند وهم
نرفته بازمیآئی
و چرخ میخوری و آفتاب پائیزی
نشانِ پروازت را
بر خاک
چو نقطهای کمرنگ و دور مییابد.
چه تنگ حوصله است آسمانت
که سایهٔ برگی لرزان میپوشاندت.
نگاه کن
نگاه استوائی
تمام قارهها را گرم کردهاست.
و آن زمان که در اقصای نور
ستارهای دنبالهدار
مدارِ عالم را میگسترد
همین توئی که در این دایره
مجالِ کوتاهت را دوره میکنی،
و بال میزنی و چشمهایت از گشتن
درون تیرگی و خون و باد میلرزد.
دمی به جانب دریا نگاه کن
کلنگها پیکان پردرخشش پروازشان را
بهجانب افق دوردست رها کردهاند.
کنار نیزاران
خاکستر سپیدی موج میزند
و ساعتی دیگر
کبودی خاموش
تمام نیزاران را
میپوشاند
و آخرین بال
به سینهٔ افق دوردست
فرو میرود.
دمی نمیگذرد
که شامگاهِ خستهی پائیزت
میبیند
کزین مدار فراتر نرفته
دوارت
فرود آورده است
و بالهایت را
خاک و باد
بهبازی
گرفتهاند.
🔳 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#محمد_مختاری
— از دفترِ شعر [بر شانهٔ فلات]
نرفته بازمیآئی
و چرخ میخوری و آفتاب پائیزی
نشانِ پروازت را
بر خاک
چو نقطهای کمرنگ و دور مییابد.
چه تنگ حوصله است آسمانت
که سایهٔ برگی لرزان میپوشاندت.
نگاه کن
نگاه استوائی
تمام قارهها را گرم کردهاست.
و آن زمان که در اقصای نور
ستارهای دنبالهدار
مدارِ عالم را میگسترد
همین توئی که در این دایره
مجالِ کوتاهت را دوره میکنی،
و بال میزنی و چشمهایت از گشتن
درون تیرگی و خون و باد میلرزد.
دمی به جانب دریا نگاه کن
کلنگها پیکان پردرخشش پروازشان را
بهجانب افق دوردست رها کردهاند.
کنار نیزاران
خاکستر سپیدی موج میزند
و ساعتی دیگر
کبودی خاموش
تمام نیزاران را
میپوشاند
و آخرین بال
به سینهٔ افق دوردست
فرو میرود.
دمی نمیگذرد
که شامگاهِ خستهی پائیزت
میبیند
کزین مدار فراتر نرفته
دوارت
فرود آورده است
و بالهایت را
خاک و باد
بهبازی
گرفتهاند.
🔳 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#محمد_مختاری
— از دفترِ شعر [بر شانهٔ فلات]
Forwarded from ignascio
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
● مستند ”شاعر کشته میشود“
مستندی به نویسندگی و کارگردانی ارسلان براهنی (فرزند رضا براهنی) که به بازگویی داستان قتل محمد مختاری شاعر، منتقد و نویسندهی معاصر که در جریانِ قتلهای زنجیرهای سالِ ۱۳۷۷ کشته شد میپردازد.
مستندی به نویسندگی و کارگردانی ارسلان براهنی (فرزند رضا براهنی) که به بازگویی داستان قتل محمد مختاری شاعر، منتقد و نویسندهی معاصر که در جریانِ قتلهای زنجیرهای سالِ ۱۳۷۷ کشته شد میپردازد.
شب از شبهای پاییزیست.
از آن همدرد و با من مهربان شبهای شکآور.
ملول و خستهدل، گریان و طولانی.
شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید، چنین همدرد،
و یا بر بامدادم گرید، از من نیز پنهانی.
و اینک (خیره در من مهربان) بینم
که دست سرد و خیسش را
چو بالشتی سیه زیر سرم _بالین سوداها_
[گذارد شب
من این میگویم و دنباله دارد شب.
خموش و مهربان با من
به کردار پرستاری سیهپوشیده پیشاپیش، دل برکنده
از بیمار،
نشسته در کنارم، اشک بارد شب
من این میگویم و دنباله دارد شب.]
🔲 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#مهدی_اخوانثالث
شب از شبهای پاییزیست.
از آن همدرد و با من مهربان شبهای شکآور.
ملول و خستهدل، گریان و طولانی.
شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید، چنین همدرد،
و یا بر بامدادم گرید، از من نیز پنهانی.
و اینک (خیره در من مهربان) بینم
که دست سرد و خیسش را
چو بالشتی سیه زیر سرم _بالین سوداها_
[گذارد شب
من این میگویم و دنباله دارد شب.
خموش و مهربان با من
به کردار پرستاری سیهپوشیده پیشاپیش، دل برکنده
از بیمار،
نشسته در کنارم، اشک بارد شب
من این میگویم و دنباله دارد شب.]
🔲 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#مهدی_اخوانثالث
سرزمینی که از آن ما نیست
ولی تا ابد خاطرهانگیز است.
#آنا_آخماتوا
Art Magazine ; phobicool
دروازه دولت، تهران، ۱۳۴۰
ولی تا ابد خاطرهانگیز است.
#آنا_آخماتوا
Art Magazine ; phobicool
دروازه دولت، تهران، ۱۳۴۰
اکنون تنها نیستم،
او اینجاست.
گاهی خیال میکنم رفته است،
اما باز به سویم پر میکشد،
صبح، ظهر یا شب.
پرندهای بدون خواهان،
از آنِ من است.
پرنده من، پرنده درد!
بینغمه و آواز،
بر شاخه تاب میخورد.
phobicool
#چارلز_بوکفسکی
ترجمه #مهیار_مظلومی
از کتاب #شعرهای_آخرین_شب_زمین
او اینجاست.
گاهی خیال میکنم رفته است،
اما باز به سویم پر میکشد،
صبح، ظهر یا شب.
پرندهای بدون خواهان،
از آنِ من است.
پرنده من، پرنده درد!
بینغمه و آواز،
بر شاخه تاب میخورد.
phobicool
#چارلز_بوکفسکی
ترجمه #مهیار_مظلومی
از کتاب #شعرهای_آخرین_شب_زمین