به این اتوبوس حالی کن
این لبخند لاغر
سوء تفاهمی است بر لبهای ما
که دو نیمهی سیب بودیم که از وسط مرده بود
غمی درختان خیابان را هل میداد و میبُرد
تو یک پنجره بودی که ملایم از دیوار پایین میآمد
آه میکشید و آتش میزد جهان را
تا از جهان
ساعتی مچی باقی بماند
بر دستی منتظر
من اما دستی بودم
که تا آماده میشدم برای خداحافظی
انگشتهایم فرو میریخت
📎 Art Magazine ; phobicool
#حسین_صفا
_نرگس
این لبخند لاغر
سوء تفاهمی است بر لبهای ما
که دو نیمهی سیب بودیم که از وسط مرده بود
غمی درختان خیابان را هل میداد و میبُرد
تو یک پنجره بودی که ملایم از دیوار پایین میآمد
آه میکشید و آتش میزد جهان را
تا از جهان
ساعتی مچی باقی بماند
بر دستی منتظر
من اما دستی بودم
که تا آماده میشدم برای خداحافظی
انگشتهایم فرو میریخت
📎 Art Magazine ; phobicool
#حسین_صفا
_نرگس
سایه من خیلی پر رنگتر و دقیقتر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود، سایهام حقیقیتر از وجودم شده بود. گویا پیرمرد خنزر پنزری، مرد قصاب، ننجون و زن لکاتهام همه سایههای من بودهاند، سایههایی که من میان آنها محبوس بودهام.
در این وقت شبیه یک جغد شده بودم، ولی نالههای من در گلویم گیر کرده بود و به شکل لکههای خون آنها را تف میکردم. شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند. سایهام به دیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده نوشتههای مرا بدقت میخواند. حتما او خوب میفهمید، فقط او میتوانست بفهمد. از گوشه چشمم که به سایهی خودم نگاه میکردم میترسیدم.
🗽 Art Magazine ; phobicool
_بوف کور
#صادق_هدایت
در این وقت شبیه یک جغد شده بودم، ولی نالههای من در گلویم گیر کرده بود و به شکل لکههای خون آنها را تف میکردم. شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند. سایهام به دیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده نوشتههای مرا بدقت میخواند. حتما او خوب میفهمید، فقط او میتوانست بفهمد. از گوشه چشمم که به سایهی خودم نگاه میکردم میترسیدم.
🗽 Art Magazine ; phobicool
_بوف کور
#صادق_هدایت
| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
سایه من خیلی پر رنگتر و دقیقتر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود، سایهام حقیقیتر از وجودم شده بود. گویا پیرمرد خنزر پنزری، مرد قصاب، ننجون و زن لکاتهام همه سایههای من بودهاند، سایههایی که من میان آنها محبوس بودهام. در این وقت شبیه یک جغد شده بودم،…
#شما_فرستادید ❤️❤️
👍1
گاه نوازش زمان در حال گذر را احساس می کنم، اما گاهان دیگر - اغلب - احساس می کنم که زمان متوقف شده است. لحظات پر ارتعاشی فرو می افتند و مرا به کام خود می کشند و احتضارشان پایان ندارد.
راکدند، اما کماکان زنده اند، آن ها را می روبند، دیگران جایشان را می گیرند، تازه تر و همان قدر پوچ؛
این دلزدگی را نیکبختی می نامند.
#Jean_Paul_Sartre
phobicool
#ژان_پل_سارتر
_کلمات
راکدند، اما کماکان زنده اند، آن ها را می روبند، دیگران جایشان را می گیرند، تازه تر و همان قدر پوچ؛
این دلزدگی را نیکبختی می نامند.
#Jean_Paul_Sartre
phobicool
#ژان_پل_سارتر
_کلمات
سرم را از درد
به دیوار خواستم بکوبم
که در زدی
کلید گمشده بود
و تو سر بی دردت را بخاطر من دستمال بستی
درها بسته بود درست
اما گم شدن کلید دلیل دیگری داشت
که هیچوقت هیچ کداممان نفهمیدیم و نپرسیدیم
که چرا آن شب
صدای تیشه از بیستون نیامد؟
🚬 Art Magazine ; Phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
به دیوار خواستم بکوبم
که در زدی
کلید گمشده بود
و تو سر بی دردت را بخاطر من دستمال بستی
درها بسته بود درست
اما گم شدن کلید دلیل دیگری داشت
که هیچوقت هیچ کداممان نفهمیدیم و نپرسیدیم
که چرا آن شب
صدای تیشه از بیستون نیامد؟
🚬 Art Magazine ; Phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
لبخندت که مرا به مرگ میخاند، کجا است؟
نگاههایت جانوران بینامیاند که با چشمهای درشت زهرآلود، به جانب من بال میگشایند. لبهایت که تیرهترین رنگ همهی هستیاند، موجموج آتشسوزانندهشان را بر جسم پوسیدهی من فرو میریزند و مارهای خشماگینی که دستهای تواَند، لرزان و پیچان، میآیند که مرا در بر گیرند و به فشارهای هولناک بنوازند، محبت تو، مرا بس.
Art Magazine ; Phobicool
#عباس_نعلبندیان
_ناگهان
#محبت_تو_مرا_بس
نگاههایت جانوران بینامیاند که با چشمهای درشت زهرآلود، به جانب من بال میگشایند. لبهایت که تیرهترین رنگ همهی هستیاند، موجموج آتشسوزانندهشان را بر جسم پوسیدهی من فرو میریزند و مارهای خشماگینی که دستهای تواَند، لرزان و پیچان، میآیند که مرا در بر گیرند و به فشارهای هولناک بنوازند، محبت تو، مرا بس.
Art Magazine ; Phobicool
#عباس_نعلبندیان
_ناگهان
#محبت_تو_مرا_بس
تو خوبی
شبیه غروبی که از پشت شیشه همیشه به من، به وطن ربط دارد
ستونهای چوبی این خانهی عاشقانه
بدون دلیل و بهانه به زن ربط دارد
به نزدیکی و دوریِ دوست
به حسّ سرانگشت بر پوست
به تاریکیِ مطلقِ هیچ در مشت
به عاشق شدن ربط دارد
Phobicool
#سید_مهدی_موسوی
شبیه غروبی که از پشت شیشه همیشه به من، به وطن ربط دارد
ستونهای چوبی این خانهی عاشقانه
بدون دلیل و بهانه به زن ربط دارد
به نزدیکی و دوریِ دوست
به حسّ سرانگشت بر پوست
به تاریکیِ مطلقِ هیچ در مشت
به عاشق شدن ربط دارد
Phobicool
#سید_مهدی_موسوی
Forwarded from | Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰ (ᗰᗩᔕ Tolou)
پرنده ای روی سایه ی درختی
افتاده بر زمین
نشسته بود
.
درخت تو بودی
سایه من بودم
پرنده که بود ؟
@phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
📷 ©Jerry Downs, USA
افتاده بر زمین
نشسته بود
.
درخت تو بودی
سایه من بودم
پرنده که بود ؟
@phobicool
#مهسا_طلوع
_ خونآبه
📷 ©Jerry Downs, USA
Forwarded from ignascio
هیچ و هیچ
مرا نمیکَنَد
نتواند کَند
از تو ـــ ی دور ایستاده
در کرانهی دیگر
هیچ و نه حتا
آبِ قادرِ فاصل ــــــ
میانهی من و تو .
بیژن الهی
۱۶ تیر ۱۳۲۴ – ۹ آذر ۱۳۸۹
من که درین دنیای بیاعتبار قهراً / قسْراً معروف به بیژن الهیی (در شناسنامه) شیرازی بودهام، زادهی تهران به شانزدهمِ تیرماهِ ۱۳۲۴.
هیچ و هیچ
مرا نمیکَنَد
نتواند کَند
از تو ـــ ی دور ایستاده
در کرانهی دیگر
هیچ و نه حتا
آبِ قادرِ فاصل ــــــ
میانهی من و تو .
بیژن الهی
۱۶ تیر ۱۳۲۴ – ۹ آذر ۱۳۸۹
من که درین دنیای بیاعتبار قهراً / قسْراً معروف به بیژن الهیی (در شناسنامه) شیرازی بودهام، زادهی تهران به شانزدهمِ تیرماهِ ۱۳۲۴.
🕊1
چون قطرهای
چکیده از قلب ماه
در عرصههای تاریکم
تکیه بر تکانهای نقرهای داری
تاریکی
چارهای
جز رمیدن
نمیبیند.
تو را که مینوشم من
🔲 Art Magazine ; Phobicool
#هرمز_علیپور
چکیده از قلب ماه
در عرصههای تاریکم
تکیه بر تکانهای نقرهای داری
تاریکی
چارهای
جز رمیدن
نمیبیند.
تو را که مینوشم من
🔲 Art Magazine ; Phobicool
#هرمز_علیپور
Forwarded from ساعت چند و نیم
فرار ماهی ها
مثل فرار من است از حجم مخوف این تنگ کوچک که
عشق
نامش نهادی!
دلم دریای طوفانی میخواهد
و غرق شدن آن لحظه که صدایت از دورها مرا برای نجاتت میخواهد..
تنگ را تو شکستی...
#مهسا_طلوع
@theMemOriEs
مثل فرار من است از حجم مخوف این تنگ کوچک که
عشق
نامش نهادی!
دلم دریای طوفانی میخواهد
و غرق شدن آن لحظه که صدایت از دورها مرا برای نجاتت میخواهد..
تنگ را تو شکستی...
#مهسا_طلوع
@theMemOriEs
خصیصهٔ هر نیروی رو به زوال این است که یا منطق و قوانین شکست و پیروزی هر حرکت تاریخی را بیرون از تاریخ بجوید، و مثلا تقدیر و سپهر و روزگار را بانی و باعث آن به شمار آورد، و یا تاریخ را خطی مستقیم بپندارد که فقط سرنوشت خود او بر آن جاری است. این هردو وجه یک خصیصهٔ تاریخی در معرفت و تفکر و روانشناسی دیرینهٔ ما بوده است...
🔳 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#محمد_مختاری
— چشم مرکب.
محمد مختاری
( ۱ اردیبهشت ۱۳۲۱ - ۱۲ آذر ۱۳۷۷ )
شاعر، منتقد و نویسندهی معاصر، از قربانیان قتلهای زنجیرهای سالِ ۱۳۷۷.
🔳 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#محمد_مختاری
— چشم مرکب.
محمد مختاری
( ۱ اردیبهشت ۱۳۲۱ - ۱۲ آذر ۱۳۷۷ )
شاعر، منتقد و نویسندهی معاصر، از قربانیان قتلهای زنجیرهای سالِ ۱۳۷۷.
به کارِ خویشتن ایثاری
نمیشناسد باران.
و خوشههای سنبله بر خاک و آدمی
نثار میشود.
تو بر کرانهی عالم
درونِ خویش به یغما فتادهای
که « ز این هزار هزاران
یکی نگفت که بر شانهات چه میگذرد.؟»
به تابخانهی پندارت آتشیست
که منظرت را تبخیر میکند.
نشستهای و طلب میکنی،
و پر گشوده به سودای خویش
و دور میشود آن سینه سرخ،
که موج آوایش
رگان آرامت را روزی آشفته بود.
شرابههای افق را به طوق افگندهست،
و با فرو شدنش در شرار چشم انداز
نگاه بیگاهت تار میشود.
🔳 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#محمد_مختاری
— از شعر بلند وهم
نمیشناسد باران.
و خوشههای سنبله بر خاک و آدمی
نثار میشود.
تو بر کرانهی عالم
درونِ خویش به یغما فتادهای
که « ز این هزار هزاران
یکی نگفت که بر شانهات چه میگذرد.؟»
به تابخانهی پندارت آتشیست
که منظرت را تبخیر میکند.
نشستهای و طلب میکنی،
و پر گشوده به سودای خویش
و دور میشود آن سینه سرخ،
که موج آوایش
رگان آرامت را روزی آشفته بود.
شرابههای افق را به طوق افگندهست،
و با فرو شدنش در شرار چشم انداز
نگاه بیگاهت تار میشود.
🔳 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#محمد_مختاری
— از شعر بلند وهم
نرفته بازمیآئی
و چرخ میخوری و آفتاب پائیزی
نشانِ پروازت را
بر خاک
چو نقطهای کمرنگ و دور مییابد.
چه تنگ حوصله است آسمانت
که سایهٔ برگی لرزان میپوشاندت.
نگاه کن
نگاه استوائی
تمام قارهها را گرم کردهاست.
و آن زمان که در اقصای نور
ستارهای دنبالهدار
مدارِ عالم را میگسترد
همین توئی که در این دایره
مجالِ کوتاهت را دوره میکنی،
و بال میزنی و چشمهایت از گشتن
درون تیرگی و خون و باد میلرزد.
دمی به جانب دریا نگاه کن
کلنگها پیکان پردرخشش پروازشان را
بهجانب افق دوردست رها کردهاند.
کنار نیزاران
خاکستر سپیدی موج میزند
و ساعتی دیگر
کبودی خاموش
تمام نیزاران را
میپوشاند
و آخرین بال
به سینهٔ افق دوردست
فرو میرود.
دمی نمیگذرد
که شامگاهِ خستهی پائیزت
میبیند
کزین مدار فراتر نرفته
دوارت
فرود آورده است
و بالهایت را
خاک و باد
بهبازی
گرفتهاند.
🔳 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#محمد_مختاری
— از دفترِ شعر [بر شانهٔ فلات]
نرفته بازمیآئی
و چرخ میخوری و آفتاب پائیزی
نشانِ پروازت را
بر خاک
چو نقطهای کمرنگ و دور مییابد.
چه تنگ حوصله است آسمانت
که سایهٔ برگی لرزان میپوشاندت.
نگاه کن
نگاه استوائی
تمام قارهها را گرم کردهاست.
و آن زمان که در اقصای نور
ستارهای دنبالهدار
مدارِ عالم را میگسترد
همین توئی که در این دایره
مجالِ کوتاهت را دوره میکنی،
و بال میزنی و چشمهایت از گشتن
درون تیرگی و خون و باد میلرزد.
دمی به جانب دریا نگاه کن
کلنگها پیکان پردرخشش پروازشان را
بهجانب افق دوردست رها کردهاند.
کنار نیزاران
خاکستر سپیدی موج میزند
و ساعتی دیگر
کبودی خاموش
تمام نیزاران را
میپوشاند
و آخرین بال
به سینهٔ افق دوردست
فرو میرود.
دمی نمیگذرد
که شامگاهِ خستهی پائیزت
میبیند
کزین مدار فراتر نرفته
دوارت
فرود آورده است
و بالهایت را
خاک و باد
بهبازی
گرفتهاند.
🔳 Phobicool | ژورنال هنری تمامیّت ارضی
#محمد_مختاری
— از دفترِ شعر [بر شانهٔ فلات]
Forwarded from ignascio
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
● مستند ”شاعر کشته میشود“
مستندی به نویسندگی و کارگردانی ارسلان براهنی (فرزند رضا براهنی) که به بازگویی داستان قتل محمد مختاری شاعر، منتقد و نویسندهی معاصر که در جریانِ قتلهای زنجیرهای سالِ ۱۳۷۷ کشته شد میپردازد.
مستندی به نویسندگی و کارگردانی ارسلان براهنی (فرزند رضا براهنی) که به بازگویی داستان قتل محمد مختاری شاعر، منتقد و نویسندهی معاصر که در جریانِ قتلهای زنجیرهای سالِ ۱۳۷۷ کشته شد میپردازد.