Khali
Shahin Najafi
تو خشك شبيه نگاه در عمق غربتى
ناعادلانه تر از زندگى در برابر مرگ
آيا هنوز روى پاى خودت گريه مى كنى؟
آيا هنوز لحظه به لحظه با اخبار مى ميرى؟
🎼 phobicool
ناعادلانه تر از زندگى در برابر مرگ
آيا هنوز روى پاى خودت گريه مى كنى؟
آيا هنوز لحظه به لحظه با اخبار مى ميرى؟
🎼 phobicool
چه سکوتیست در این اتاقِ ناخوش
برروی یک تخت، زنی "لب دوخته"
مابینِ دو دلباخته، خوابیده
- مرگ و زندگی -
و هر سه را ملحفهای از "رنج" پوشانده است.
🚬 Art Magazine ; Phobicool
#لنگستون_هیوز
برروی یک تخت، زنی "لب دوخته"
مابینِ دو دلباخته، خوابیده
- مرگ و زندگی -
و هر سه را ملحفهای از "رنج" پوشانده است.
🚬 Art Magazine ; Phobicool
#لنگستون_هیوز
Forwarded from ساعت چند و نیم
خشکسالی امان نمی دهد
اینگونه بی تو
گلهای باغچه شب های زمستان را
به اسفند رسانند ،
این را از زبان آذر شنیدم
وقتی کوچه ها را گز میکردم
زوزه کشان در من هق میزد ،
آذری که پا به ماه بود روزی!
حالا جواب گل ها بماند
پای خاک گلدانشان ،
من سکوت پیشه می کنم
و تو سرشان فریاد بزن!
این دلتنگی ها و مرارت ها هم
بماند برای اسفند تا بی تو دوباره متولد شوم!
آذر ویار دارد
نکند باز آبستن توست؟
سقطش با من ، اگر تو را داشت
ماما میشوم
با دستانی خونآلود
که فقط ختم قائله میکند
بی دلهره ی هستی
@theMemOriEs
#مهسا_طلوع
اینگونه بی تو
گلهای باغچه شب های زمستان را
به اسفند رسانند ،
این را از زبان آذر شنیدم
وقتی کوچه ها را گز میکردم
زوزه کشان در من هق میزد ،
آذری که پا به ماه بود روزی!
حالا جواب گل ها بماند
پای خاک گلدانشان ،
من سکوت پیشه می کنم
و تو سرشان فریاد بزن!
این دلتنگی ها و مرارت ها هم
بماند برای اسفند تا بی تو دوباره متولد شوم!
آذر ویار دارد
نکند باز آبستن توست؟
سقطش با من ، اگر تو را داشت
ماما میشوم
با دستانی خونآلود
که فقط ختم قائله میکند
بی دلهره ی هستی
@theMemOriEs
#مهسا_طلوع
آنها دروغگو هستند
و میدانند که دروغگو هستند
و میدانند که میدانیم که دروغگویند
و با این وجود
با صدای بلند دروغ میگویند؟!
🕳 Art Magazine ; Phobicool
#نجیب_محفوظ
و میدانند که دروغگو هستند
و میدانند که میدانیم که دروغگویند
و با این وجود
با صدای بلند دروغ میگویند؟!
🕳 Art Magazine ; Phobicool
#نجیب_محفوظ
و دلهره های هستی
زیر سایه ی تپش قلب
فریادت را تیر باران می کنند
وقتی که مهر سکوت را داغ کرده اند بر لبانت تا کتک نخوری
نگو ، هیچ نگو
تا کتک نخوری هیچ نگو
کتک درد دارد ، به زمینت میزند ، دلت برای لبانت
تنها لبانت
که خون چکانند ، میسوزد
🥀 Art Magazine ; Phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
زیر سایه ی تپش قلب
فریادت را تیر باران می کنند
وقتی که مهر سکوت را داغ کرده اند بر لبانت تا کتک نخوری
نگو ، هیچ نگو
تا کتک نخوری هیچ نگو
کتک درد دارد ، به زمینت میزند ، دلت برای لبانت
تنها لبانت
که خون چکانند ، میسوزد
🥀 Art Magazine ; Phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
و گورستانی
چندان بی مرز شیار کردند
که بازماندگان را
هنوز از چشم؛
خونآبه روان است
🌙 Art Magazine ; Phobicool
#شاملو
چندان بی مرز شیار کردند
که بازماندگان را
هنوز از چشم؛
خونآبه روان است
🌙 Art Magazine ; Phobicool
#شاملو
چه رنجی است
خوابیدن زیر آسمانی
که نه ابر دارد نه باران
از هراس از کلمات
هر شب خوابهای
آشفته میبینیم
به این جهان آمدهایم
که تماشا کنیم
صندلی های فرسوده و رنگ باخته
سهم ما شد
انتخاب ما مرواریدهای رخشان
بود
یکی به ما بگوید
آیا ما قادریم
دریای آبی
و جعبهی مداد رنگیِ
هفترنگ را
به خانه ببریم
و خوشبختیِ
سرنگون در آسمان ابری را
صید کنیم
در انتظار جوابِ
شما هستیم
که در آفتاب بیخیال
قدم میزنید.
🪵 Art Magazine ; phobicool
#احمدرضا_احمدی
خوابیدن زیر آسمانی
که نه ابر دارد نه باران
از هراس از کلمات
هر شب خوابهای
آشفته میبینیم
به این جهان آمدهایم
که تماشا کنیم
صندلی های فرسوده و رنگ باخته
سهم ما شد
انتخاب ما مرواریدهای رخشان
بود
یکی به ما بگوید
آیا ما قادریم
دریای آبی
و جعبهی مداد رنگیِ
هفترنگ را
به خانه ببریم
و خوشبختیِ
سرنگون در آسمان ابری را
صید کنیم
در انتظار جوابِ
شما هستیم
که در آفتاب بیخیال
قدم میزنید.
🪵 Art Magazine ; phobicool
#احمدرضا_احمدی
سقف به سقف
از خانه اما به دور
شهر به شهر
بی وطن
در کوچه و پس کوچه
خودم را سازماندهی میکنم
تا اتحادیه ای به نامم ثبت کنی
روی سنگی سفید
سیاه بنویس
دنبالم میگشت با پای برهنه
در نسخ شکسته
در مسخی که...
دهان نگشود به سامانش!
phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
از خانه اما به دور
شهر به شهر
بی وطن
در کوچه و پس کوچه
خودم را سازماندهی میکنم
تا اتحادیه ای به نامم ثبت کنی
روی سنگی سفید
سیاه بنویس
دنبالم میگشت با پای برهنه
در نسخ شکسته
در مسخی که...
دهان نگشود به سامانش!
phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
فکر می کردم تب دارم
نداشتم
فکر می کردم عاشقم
نبودم
فکر می کردم برده ام
باخته بودم
phobicool
_باد و برگ
#عباس_کیارستمی
نداشتم
فکر می کردم عاشقم
نبودم
فکر می کردم برده ام
باخته بودم
phobicool
_باد و برگ
#عباس_کیارستمی
به این اتوبوس حالی کن
این لبخند لاغر
سوء تفاهمی است بر لبهای ما
که دو نیمهی سیب بودیم که از وسط مرده بود
غمی درختان خیابان را هل میداد و میبُرد
تو یک پنجره بودی که ملایم از دیوار پایین میآمد
آه میکشید و آتش میزد جهان را
تا از جهان
ساعتی مچی باقی بماند
بر دستی منتظر
من اما دستی بودم
که تا آماده میشدم برای خداحافظی
انگشتهایم فرو میریخت
📎 Art Magazine ; phobicool
#حسین_صفا
_نرگس
این لبخند لاغر
سوء تفاهمی است بر لبهای ما
که دو نیمهی سیب بودیم که از وسط مرده بود
غمی درختان خیابان را هل میداد و میبُرد
تو یک پنجره بودی که ملایم از دیوار پایین میآمد
آه میکشید و آتش میزد جهان را
تا از جهان
ساعتی مچی باقی بماند
بر دستی منتظر
من اما دستی بودم
که تا آماده میشدم برای خداحافظی
انگشتهایم فرو میریخت
📎 Art Magazine ; phobicool
#حسین_صفا
_نرگس
سایه من خیلی پر رنگتر و دقیقتر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود، سایهام حقیقیتر از وجودم شده بود. گویا پیرمرد خنزر پنزری، مرد قصاب، ننجون و زن لکاتهام همه سایههای من بودهاند، سایههایی که من میان آنها محبوس بودهام.
در این وقت شبیه یک جغد شده بودم، ولی نالههای من در گلویم گیر کرده بود و به شکل لکههای خون آنها را تف میکردم. شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند. سایهام به دیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده نوشتههای مرا بدقت میخواند. حتما او خوب میفهمید، فقط او میتوانست بفهمد. از گوشه چشمم که به سایهی خودم نگاه میکردم میترسیدم.
🗽 Art Magazine ; phobicool
_بوف کور
#صادق_هدایت
در این وقت شبیه یک جغد شده بودم، ولی نالههای من در گلویم گیر کرده بود و به شکل لکههای خون آنها را تف میکردم. شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند. سایهام به دیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده نوشتههای مرا بدقت میخواند. حتما او خوب میفهمید، فقط او میتوانست بفهمد. از گوشه چشمم که به سایهی خودم نگاه میکردم میترسیدم.
🗽 Art Magazine ; phobicool
_بوف کور
#صادق_هدایت
| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
سایه من خیلی پر رنگتر و دقیقتر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود، سایهام حقیقیتر از وجودم شده بود. گویا پیرمرد خنزر پنزری، مرد قصاب، ننجون و زن لکاتهام همه سایههای من بودهاند، سایههایی که من میان آنها محبوس بودهام. در این وقت شبیه یک جغد شده بودم،…
#شما_فرستادید ❤️❤️
👍1
گاه نوازش زمان در حال گذر را احساس می کنم، اما گاهان دیگر - اغلب - احساس می کنم که زمان متوقف شده است. لحظات پر ارتعاشی فرو می افتند و مرا به کام خود می کشند و احتضارشان پایان ندارد.
راکدند، اما کماکان زنده اند، آن ها را می روبند، دیگران جایشان را می گیرند، تازه تر و همان قدر پوچ؛
این دلزدگی را نیکبختی می نامند.
#Jean_Paul_Sartre
phobicool
#ژان_پل_سارتر
_کلمات
راکدند، اما کماکان زنده اند، آن ها را می روبند، دیگران جایشان را می گیرند، تازه تر و همان قدر پوچ؛
این دلزدگی را نیکبختی می نامند.
#Jean_Paul_Sartre
phobicool
#ژان_پل_سارتر
_کلمات
سرم را از درد
به دیوار خواستم بکوبم
که در زدی
کلید گمشده بود
و تو سر بی دردت را بخاطر من دستمال بستی
درها بسته بود درست
اما گم شدن کلید دلیل دیگری داشت
که هیچوقت هیچ کداممان نفهمیدیم و نپرسیدیم
که چرا آن شب
صدای تیشه از بیستون نیامد؟
🚬 Art Magazine ; Phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
به دیوار خواستم بکوبم
که در زدی
کلید گمشده بود
و تو سر بی دردت را بخاطر من دستمال بستی
درها بسته بود درست
اما گم شدن کلید دلیل دیگری داشت
که هیچوقت هیچ کداممان نفهمیدیم و نپرسیدیم
که چرا آن شب
صدای تیشه از بیستون نیامد؟
🚬 Art Magazine ; Phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
لبخندت که مرا به مرگ میخاند، کجا است؟
نگاههایت جانوران بینامیاند که با چشمهای درشت زهرآلود، به جانب من بال میگشایند. لبهایت که تیرهترین رنگ همهی هستیاند، موجموج آتشسوزانندهشان را بر جسم پوسیدهی من فرو میریزند و مارهای خشماگینی که دستهای تواَند، لرزان و پیچان، میآیند که مرا در بر گیرند و به فشارهای هولناک بنوازند، محبت تو، مرا بس.
Art Magazine ; Phobicool
#عباس_نعلبندیان
_ناگهان
#محبت_تو_مرا_بس
نگاههایت جانوران بینامیاند که با چشمهای درشت زهرآلود، به جانب من بال میگشایند. لبهایت که تیرهترین رنگ همهی هستیاند، موجموج آتشسوزانندهشان را بر جسم پوسیدهی من فرو میریزند و مارهای خشماگینی که دستهای تواَند، لرزان و پیچان، میآیند که مرا در بر گیرند و به فشارهای هولناک بنوازند، محبت تو، مرا بس.
Art Magazine ; Phobicool
#عباس_نعلبندیان
_ناگهان
#محبت_تو_مرا_بس