آدمها آخرین خداحافظی را برای کسی نگه میدارند که بیشر از همه دوستش دارند.
🖇 Art Magazine ; Phobicool
#اورهان_پاموک
🖇 Art Magazine ; Phobicool
#اورهان_پاموک
Forwarded from That's all folks! (Nima)
بهخاطر بچههای خواهرم هرروز بیتیاس گوش میکنم. گاهی برایشان چیزهایی میگذارم گوش کنند. بدشان نمیآید اما بهشرطی که من هم اعتراف کنم بیتیاس خیلی هم خوب است. اعتراف نمیکنم. دو هفتهی دیگر آلبوم تازهی کورتنی بارنت میآید. چندتایی کتاب دارم که خواندنشان کیف دارد. دوستم یک روش تازهی درست کردن نسکافه یادم داده و چندروزی آرام خواهم بود. چیزی که مینوشتم دارد یک راههایی پیدا میکند. مثل باریکههای آب توی زمینی گلی. خیلی آرام و دلخواه و خواستنی. دلت میخواهد دستت را توی گل فرو کنی که مسیر آب عوض شود! نکن! بگذار آب مسیر خودش را برود! بگذار کار خودش را بکند! تو هیچکارهای در سرنوشت آب! فقط نگاه میکنی! نگاه کن!
تمام ضابطههایم رها شدند
رهاییام همه بر پا ایستاد
دو ساق نامرئی که تمام میدان را پا
به جای پای دیگر گذاشتند
به من گفتند:
کویر تو همیشه همان است
و تو همیشه همان
چهل بار به فرزانگی که میآمد گفتم
چهل چهره همان چهرهایست
که شکل زانو داشت
و روی زانو مادر
بیچهره ماند.
🕷 Art Magazine ; phobicool
#یدالله_رویایی
#در_جستجوی_آن_لغت_تنها
رهاییام همه بر پا ایستاد
دو ساق نامرئی که تمام میدان را پا
به جای پای دیگر گذاشتند
به من گفتند:
کویر تو همیشه همان است
و تو همیشه همان
چهل بار به فرزانگی که میآمد گفتم
چهل چهره همان چهرهایست
که شکل زانو داشت
و روی زانو مادر
بیچهره ماند.
🕷 Art Magazine ; phobicool
#یدالله_رویایی
#در_جستجوی_آن_لغت_تنها
Forwarded from ignascio
“Autumn Landscape at Dusk”
c.1885
Vincent van Gogh
(Dutch, 1853–1890)
”کسی با پاييز میرود“
کسی با پاييز میرود
گامهايش در باران
برگها را در دهانْ گرفته میسرايد.
درخت را تنها
شاخههايش را زيبا
باد را آوازخوان هدهد
شانهبهسر را میخواند.
انگشتانش سبزند. دهانش آواز.
لب که میگشاید عشق میبارد.
نگفته بود که میرود
اما میداند که با پاييز کسی بايد برود؛
— پس میرود.
صبح که بيايد
جای پاهايش
کفشهايش – را جا گذاشته
حرفها و خاطره و لبخندش را
و همه میفهمند که کسی با پائيز رفته است...
” کسی با پاییز رفته است “
باد میريخت
برگ روی برگ
در پای درخت
زرد و زرد و زرد.
با غبار و خاکستر—
آستانهٔ خالی—
قفلی زنگار بسته بر در—
کسی با پاييز رفته است.
– اسماعیل یوردشاهیان
دو شعر از دفترِ «کسی با پاییز میرود»
(پایانِ شعر) ؛ پاییز و زمستان ۱۳۸۵
c.1885
Vincent van Gogh
(Dutch, 1853–1890)
”کسی با پاييز میرود“
کسی با پاييز میرود
گامهايش در باران
برگها را در دهانْ گرفته میسرايد.
درخت را تنها
شاخههايش را زيبا
باد را آوازخوان هدهد
شانهبهسر را میخواند.
انگشتانش سبزند. دهانش آواز.
لب که میگشاید عشق میبارد.
نگفته بود که میرود
اما میداند که با پاييز کسی بايد برود؛
— پس میرود.
صبح که بيايد
جای پاهايش
کفشهايش – را جا گذاشته
حرفها و خاطره و لبخندش را
و همه میفهمند که کسی با پائيز رفته است...
” کسی با پاییز رفته است “
باد میريخت
برگ روی برگ
در پای درخت
زرد و زرد و زرد.
با غبار و خاکستر—
آستانهٔ خالی—
قفلی زنگار بسته بر در—
کسی با پاييز رفته است.
– اسماعیل یوردشاهیان
دو شعر از دفترِ «کسی با پاییز میرود»
(پایانِ شعر) ؛ پاییز و زمستان ۱۳۸۵
سیاه می نویسم
اما تو سپید بخوان ،
کسی چه میداند کاینهمه سیاه و سپید شاید خاکستری شود
بر باد رفته ،
در روزگاری که هیچ کنتراستی
وزن بودنمان را نخواهد گریست
که عصر
عصر شاعرانیست که واج به واجشان پر از مخدر های بی تسکین است
آری سیاه مینویسم که بارى سپید بنگری
دنیای خاکستریمان را...
🗿 Art Magazine ; phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
اما تو سپید بخوان ،
کسی چه میداند کاینهمه سیاه و سپید شاید خاکستری شود
بر باد رفته ،
در روزگاری که هیچ کنتراستی
وزن بودنمان را نخواهد گریست
که عصر
عصر شاعرانیست که واج به واجشان پر از مخدر های بی تسکین است
آری سیاه مینویسم که بارى سپید بنگری
دنیای خاکستریمان را...
🗿 Art Magazine ; phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
”سكوت“
سكوتِ حك شد برلبانم
روزی دری را كه نبايست گشودم
چيزی را كه نبايست ديدم!
تصوير زنی را با نوشتهها در سطرهای كوتاه
در لوحها و صفحههای گلی و كاغذين
بر ستونی بلند
يا نصب شده بر ديوار
و سكوتی كه از ميان همه چيز میگذشت...
زنی میآمد سرخ
با اناری سرخ در دست
از ميانِ انبوهِ مردمِ سكوت
كه آمدنش نيامدن بود
— تصويرِ سطری ناخوانده بود —
كه سكوت را صدا میزد؛
(تو چرا
هميشه
با نگاهت
مرا
بسكوت كشاندهای؟)
🔲Art Magazine ; phobicool
#اسماعیل_یوردشاهیان
سكوتِ حك شد برلبانم
روزی دری را كه نبايست گشودم
چيزی را كه نبايست ديدم!
تصوير زنی را با نوشتهها در سطرهای كوتاه
در لوحها و صفحههای گلی و كاغذين
بر ستونی بلند
يا نصب شده بر ديوار
و سكوتی كه از ميان همه چيز میگذشت...
زنی میآمد سرخ
با اناری سرخ در دست
از ميانِ انبوهِ مردمِ سكوت
كه آمدنش نيامدن بود
— تصويرِ سطری ناخوانده بود —
كه سكوت را صدا میزد؛
(تو چرا
هميشه
با نگاهت
مرا
بسكوت كشاندهای؟)
🔲Art Magazine ; phobicool
#اسماعیل_یوردشاهیان
گاه در اوهامم تو را میبینم که در _ برزخ _ با دو بسته سیگار دنبالم میگردی
_ بگذریم ،
حالم همچنان خوب نیست...
🦽 Art Magazine ; phobicool
#حسین_پناهی
_ بگذریم ،
حالم همچنان خوب نیست...
🦽 Art Magazine ; phobicool
#حسین_پناهی
وقتی تمام مردم شهر به خواب میروند
من در کوچهها تورا قدم میزنم
🌙 Art Magazine ; Phobicool
#ایلهان_برک
من در کوچهها تورا قدم میزنم
🌙 Art Magazine ; Phobicool
#ایلهان_برک
من تو را میخواهم
تو او را
و دیگری مرا
برای همین همیشه همه ما تنهائیم ..
🎩 Art Magazine ; phobicool
#دکترشریعتی
تو او را
و دیگری مرا
برای همین همیشه همه ما تنهائیم ..
🎩 Art Magazine ; phobicool
#دکترشریعتی
ماه
با گوشهای نحیفش
جولانی شکننده دارد
این مهتابِ لال
برای خونِ من سَر تکان میدهد
و این گوزن
که شاخ را به مصافِ رود میبرد
نمیبیند
نمیبیند
فرودِ گرتههایی را
که دم به دم
شکلِ این بازو را تغییر میدهند.
🪡 Art Magazine ; phobicool
#هوشنگ_چالنگی
_زنگوله ی تنبل
با گوشهای نحیفش
جولانی شکننده دارد
این مهتابِ لال
برای خونِ من سَر تکان میدهد
و این گوزن
که شاخ را به مصافِ رود میبرد
نمیبیند
نمیبیند
فرودِ گرتههایی را
که دم به دم
شکلِ این بازو را تغییر میدهند.
🪡 Art Magazine ; phobicool
#هوشنگ_چالنگی
_زنگوله ی تنبل