آنقدر به خودم گوش میدهم
كه رودخانهی گِلآلود زلال میشود
كلمهها برای بيرون آمدن بالبال میزنند
پرندهها تمامِ شاخههای دُور و برم را میگيرند
كلمهها چيزی میخواهند ، پرندهها چيزی
و رودخانه آنقدر زلال شده
كه عزيزترين مُردهات را بیصدا كنارت حس میكنی
چشمهایت را میبندی
حرف نمیزنی ، ساعتها
اين درکِ من از توست :
در سكوتت مُردهها جابهجا میشوند
ــ كسی كه منم ، اما كلمهی تو با آن آمد ــ
طول میكشد ، سكوتت طول میكشد
آنقدر كه پرندهها به تمام بدنت نوک میزنند
و چيزی میخواهند كه تو را زجر میدهد
ــ از هيچكس نتوانستهام ، نمیتوانم جدا شوم ــ
اين درکِ من از ، من و توست
به جادهها نمیانديشی ، به كشتیها نمیانديشی
به فكر استخوانهايت در خاكی
استخوانهايی كه بیشک آرام نخواهند شد
من از سكوت تو بيرون میآيم
و میدانم آدمهای زيادی در تو زجر میكشند
و میدانم كه رفتهرفته
در اين فرش كهنه
در اين دودكش روبهرو
در اين درختِ باغچه ريشه میكنی
و میدانم كه تو سالهاست در من
حرف نمیزنی
حرف نمیزنی
حرف نمیزنی.
@Phobicool
#شهرام_شیدایی
كه رودخانهی گِلآلود زلال میشود
كلمهها برای بيرون آمدن بالبال میزنند
پرندهها تمامِ شاخههای دُور و برم را میگيرند
كلمهها چيزی میخواهند ، پرندهها چيزی
و رودخانه آنقدر زلال شده
كه عزيزترين مُردهات را بیصدا كنارت حس میكنی
چشمهایت را میبندی
حرف نمیزنی ، ساعتها
اين درکِ من از توست :
در سكوتت مُردهها جابهجا میشوند
ــ كسی كه منم ، اما كلمهی تو با آن آمد ــ
طول میكشد ، سكوتت طول میكشد
آنقدر كه پرندهها به تمام بدنت نوک میزنند
و چيزی میخواهند كه تو را زجر میدهد
ــ از هيچكس نتوانستهام ، نمیتوانم جدا شوم ــ
اين درکِ من از ، من و توست
به جادهها نمیانديشی ، به كشتیها نمیانديشی
به فكر استخوانهايت در خاكی
استخوانهايی كه بیشک آرام نخواهند شد
من از سكوت تو بيرون میآيم
و میدانم آدمهای زيادی در تو زجر میكشند
و میدانم كه رفتهرفته
در اين فرش كهنه
در اين دودكش روبهرو
در اين درختِ باغچه ريشه میكنی
و میدانم كه تو سالهاست در من
حرف نمیزنی
حرف نمیزنی
حرف نمیزنی.
@Phobicool
#شهرام_شیدایی
حراجِ میراثِ بینواییست
بسماللّه
مَرکبِ شکستهای که در آب افتاد
عشقی که قراضه شد
غمی که برقرار مانْد
از سالهای جهنّمِ تودرتو
که راهزنان چپاولش کردند
در بیرونِ زمان
و خساراتی که پرداخته میشوند
در آینده و حال
به جُرمِ عشقْ به جنسیّتِ معکوسی
که در دروغ درخشید
مسدود و محال ماند
ولی طعمِ خوشگوارش را
از یاد نبرده
به زجر مبدّل کرد
و با اینهمه
میانِ مجموعهی دردهای بیکران
من عشق را پیر کردم و او کُشت مرا
@Phobicool
#رضا_زاهد
بسماللّه
مَرکبِ شکستهای که در آب افتاد
عشقی که قراضه شد
غمی که برقرار مانْد
از سالهای جهنّمِ تودرتو
که راهزنان چپاولش کردند
در بیرونِ زمان
و خساراتی که پرداخته میشوند
در آینده و حال
به جُرمِ عشقْ به جنسیّتِ معکوسی
که در دروغ درخشید
مسدود و محال ماند
ولی طعمِ خوشگوارش را
از یاد نبرده
به زجر مبدّل کرد
و با اینهمه
میانِ مجموعهی دردهای بیکران
من عشق را پیر کردم و او کُشت مرا
@Phobicool
#رضا_زاهد
وقتی که تشنهی همه آبهای عالم بود
دریا به ساحلی برهوتش افکند
که کرکسانش در هرم خاک
آتش گرفته بودند.
و اینک که جرعهای تنها آرامش میکند
تلخابهای رگانش را میفرساید
و خشک میکند اندامش را ؛
چندان که در کنار پنجره انگار
سنگیست
کز قلهای فرو میافتد
@Phobicool
#محمد_مختاری
دریا به ساحلی برهوتش افکند
که کرکسانش در هرم خاک
آتش گرفته بودند.
و اینک که جرعهای تنها آرامش میکند
تلخابهای رگانش را میفرساید
و خشک میکند اندامش را ؛
چندان که در کنار پنجره انگار
سنگیست
کز قلهای فرو میافتد
@Phobicool
#محمد_مختاری
قلب خانهای است با دو اتاق خواب. در یکی، رنج و در دیگری شادی زندگی میکند. نباید خیلی بلند خندید، وگرنه رنج در اتاق دیگری بیدار میشود.
- شادی چطور؟
از سر و صدای رنج بیدار نمیشود؟
نه، گوش شادی سنگین است.
صدای رنج را در اتاق مجاور نمی شنود.
کافکا تصدیق کرد: "درست است. و به همین علت است که مردم معمولا فقط ادای خوشحالی را در میآورند و گوششان را از پنبه خوشی پر میکنند. مثلا من. من تظاهر به شادی میکنم تا بتوانم در پس آن محو شوم. خندهی من دیواری سیمانی است.
@Phobicool
#گوستاو_یانوش
_گفتگو با کافکا
ترجمهی #فرامرز_بهزاد
- شادی چطور؟
از سر و صدای رنج بیدار نمیشود؟
نه، گوش شادی سنگین است.
صدای رنج را در اتاق مجاور نمی شنود.
کافکا تصدیق کرد: "درست است. و به همین علت است که مردم معمولا فقط ادای خوشحالی را در میآورند و گوششان را از پنبه خوشی پر میکنند. مثلا من. من تظاهر به شادی میکنم تا بتوانم در پس آن محو شوم. خندهی من دیواری سیمانی است.
@Phobicool
#گوستاو_یانوش
_گفتگو با کافکا
ترجمهی #فرامرز_بهزاد
کاش پرندهای بودم
و فضای شاخ و برگها مال من بود
و آبی آسمان
در ته چشمانم میرقصید
و باد
از سنگینی تن من میکاست
کاش پرندهای بودم
و شاخ و برگ درختان
مرا از زمین جدا میکردند
@Phobicool
#بیژن_جلالی
Wondrous Birds, (1892)
by Hans Thoma (1839—1924)
و فضای شاخ و برگها مال من بود
و آبی آسمان
در ته چشمانم میرقصید
و باد
از سنگینی تن من میکاست
کاش پرندهای بودم
و شاخ و برگ درختان
مرا از زمین جدا میکردند
@Phobicool
#بیژن_جلالی
Wondrous Birds, (1892)
by Hans Thoma (1839—1924)
صاحب ناپذير
رانده
ميان باد ، ميان سالها
ديار ناپذيرا :
خيره و در اشغال
بپر
چه تفاوت به كجا...
از شب، به شب!
@Phobicool
#سيروس_آتابای
ترجمهی #بيژن_الهی
رانده
ميان باد ، ميان سالها
ديار ناپذيرا :
خيره و در اشغال
بپر
چه تفاوت به كجا...
از شب، به شب!
@Phobicool
#سيروس_آتابای
ترجمهی #بيژن_الهی
خورشید را در آسمان
منتظر گذاشتهاند و رفتهاند
او هم برای فراموشی دردش
به زندگی كوچك ما چسبیده
كاش؛ كاری از دست ما برمیآمد...
@Phobicool
#شهرام_شیدایی
Coucher de soleil à Douarnenez (1883)
By Pierre-Auguste Renoir
منتظر گذاشتهاند و رفتهاند
او هم برای فراموشی دردش
به زندگی كوچك ما چسبیده
كاش؛ كاری از دست ما برمیآمد...
@Phobicool
#شهرام_شیدایی
Coucher de soleil à Douarnenez (1883)
By Pierre-Auguste Renoir
چه کسی غارت لبخند شنیده است و رهآورد اشک ؟ دستت را به من بده ، گریه نکن ، بگذار تا دانههای اشک را از گونههای کوچک پژمردهات دور کنم . دخترک تنها ، پسرک تنها ، هیچ میدانی که من از زمانی چه دور ، به پس برگشتهام تا در کنار تو باشم ؟ در این خرابههای پُر خوف ، در این شب هولناک که زیر پا را نمیتوان دید و بی خوف قدمی نمیتوان برداشت . چه آفتاب داغی ، چه روز خوشی ، بوی دلپذیر سکوت ابدی میآید . من تو را انتظار میکشم ، ای فرجام خوب ، جامت کجاست ؟ پیش بیاور تا از شراب پُر کنمش . جامهایمان بر یکدیگر لبخند بزنند و ما بگوییم : فدا ، نوش...
@Phobicool
_ناگهان
#عباس_نعلبندیان
@Phobicool
_ناگهان
#عباس_نعلبندیان
انگیزه های روانی از دیدگاه ژان پل سارتر @Degout