بیآنکه تو را ببینم
در تو رها میشوم
و در کف دریا چشم میگشایم
رودم
و به غرقه در تو شدن، معتادم.
بیآنکه بوی تو را بشنوم
ریشههای سیاهم در تاریکی بیدار میشوند
فریاد میزنند: بهار، بهار!
شاخههای درختم من
به آمدنت معتادم.
بیآنکه بوی تو مستم کند
تا ده میشمارم
انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب میخورند
و ترانهای متولد میشود
که زادۀ دستهای توست
شاعرم
به از تو سرودن معتادم.
@Phobicool
#شمس_لنگرودی
در تو رها میشوم
و در کف دریا چشم میگشایم
رودم
و به غرقه در تو شدن، معتادم.
بیآنکه بوی تو را بشنوم
ریشههای سیاهم در تاریکی بیدار میشوند
فریاد میزنند: بهار، بهار!
شاخههای درختم من
به آمدنت معتادم.
بیآنکه بوی تو مستم کند
تا ده میشمارم
انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب میخورند
و ترانهای متولد میشود
که زادۀ دستهای توست
شاعرم
به از تو سرودن معتادم.
@Phobicool
#شمس_لنگرودی
آنقدر به خودم گوش میدهم
كه رودخانهی گِلآلود زلال میشود
كلمهها برای بيرون آمدن بالبال میزنند
پرندهها تمامِ شاخههای دُور و برم را میگيرند
كلمهها چيزی میخواهند ، پرندهها چيزی
و رودخانه آنقدر زلال شده
كه عزيزترين مُردهات را بیصدا كنارت حس میكنی
چشمهایت را میبندی
حرف نمیزنی ، ساعتها
اين درکِ من از توست :
در سكوتت مُردهها جابهجا میشوند
ــ كسی كه منم ، اما كلمهی تو با آن آمد ــ
طول میكشد ، سكوتت طول میكشد
آنقدر كه پرندهها به تمام بدنت نوک میزنند
و چيزی میخواهند كه تو را زجر میدهد
ــ از هيچكس نتوانستهام ، نمیتوانم جدا شوم ــ
اين درکِ من از ، من و توست
به جادهها نمیانديشی ، به كشتیها نمیانديشی
به فكر استخوانهايت در خاكی
استخوانهايی كه بیشک آرام نخواهند شد
من از سكوت تو بيرون میآيم
و میدانم آدمهای زيادی در تو زجر میكشند
و میدانم كه رفتهرفته
در اين فرش كهنه
در اين دودكش روبهرو
در اين درختِ باغچه ريشه میكنی
و میدانم كه تو سالهاست در من
حرف نمیزنی
حرف نمیزنی
حرف نمیزنی.
@Phobicool
#شهرام_شیدایی
كه رودخانهی گِلآلود زلال میشود
كلمهها برای بيرون آمدن بالبال میزنند
پرندهها تمامِ شاخههای دُور و برم را میگيرند
كلمهها چيزی میخواهند ، پرندهها چيزی
و رودخانه آنقدر زلال شده
كه عزيزترين مُردهات را بیصدا كنارت حس میكنی
چشمهایت را میبندی
حرف نمیزنی ، ساعتها
اين درکِ من از توست :
در سكوتت مُردهها جابهجا میشوند
ــ كسی كه منم ، اما كلمهی تو با آن آمد ــ
طول میكشد ، سكوتت طول میكشد
آنقدر كه پرندهها به تمام بدنت نوک میزنند
و چيزی میخواهند كه تو را زجر میدهد
ــ از هيچكس نتوانستهام ، نمیتوانم جدا شوم ــ
اين درکِ من از ، من و توست
به جادهها نمیانديشی ، به كشتیها نمیانديشی
به فكر استخوانهايت در خاكی
استخوانهايی كه بیشک آرام نخواهند شد
من از سكوت تو بيرون میآيم
و میدانم آدمهای زيادی در تو زجر میكشند
و میدانم كه رفتهرفته
در اين فرش كهنه
در اين دودكش روبهرو
در اين درختِ باغچه ريشه میكنی
و میدانم كه تو سالهاست در من
حرف نمیزنی
حرف نمیزنی
حرف نمیزنی.
@Phobicool
#شهرام_شیدایی
حراجِ میراثِ بینواییست
بسماللّه
مَرکبِ شکستهای که در آب افتاد
عشقی که قراضه شد
غمی که برقرار مانْد
از سالهای جهنّمِ تودرتو
که راهزنان چپاولش کردند
در بیرونِ زمان
و خساراتی که پرداخته میشوند
در آینده و حال
به جُرمِ عشقْ به جنسیّتِ معکوسی
که در دروغ درخشید
مسدود و محال ماند
ولی طعمِ خوشگوارش را
از یاد نبرده
به زجر مبدّل کرد
و با اینهمه
میانِ مجموعهی دردهای بیکران
من عشق را پیر کردم و او کُشت مرا
@Phobicool
#رضا_زاهد
بسماللّه
مَرکبِ شکستهای که در آب افتاد
عشقی که قراضه شد
غمی که برقرار مانْد
از سالهای جهنّمِ تودرتو
که راهزنان چپاولش کردند
در بیرونِ زمان
و خساراتی که پرداخته میشوند
در آینده و حال
به جُرمِ عشقْ به جنسیّتِ معکوسی
که در دروغ درخشید
مسدود و محال ماند
ولی طعمِ خوشگوارش را
از یاد نبرده
به زجر مبدّل کرد
و با اینهمه
میانِ مجموعهی دردهای بیکران
من عشق را پیر کردم و او کُشت مرا
@Phobicool
#رضا_زاهد
وقتی که تشنهی همه آبهای عالم بود
دریا به ساحلی برهوتش افکند
که کرکسانش در هرم خاک
آتش گرفته بودند.
و اینک که جرعهای تنها آرامش میکند
تلخابهای رگانش را میفرساید
و خشک میکند اندامش را ؛
چندان که در کنار پنجره انگار
سنگیست
کز قلهای فرو میافتد
@Phobicool
#محمد_مختاری
دریا به ساحلی برهوتش افکند
که کرکسانش در هرم خاک
آتش گرفته بودند.
و اینک که جرعهای تنها آرامش میکند
تلخابهای رگانش را میفرساید
و خشک میکند اندامش را ؛
چندان که در کنار پنجره انگار
سنگیست
کز قلهای فرو میافتد
@Phobicool
#محمد_مختاری
قلب خانهای است با دو اتاق خواب. در یکی، رنج و در دیگری شادی زندگی میکند. نباید خیلی بلند خندید، وگرنه رنج در اتاق دیگری بیدار میشود.
- شادی چطور؟
از سر و صدای رنج بیدار نمیشود؟
نه، گوش شادی سنگین است.
صدای رنج را در اتاق مجاور نمی شنود.
کافکا تصدیق کرد: "درست است. و به همین علت است که مردم معمولا فقط ادای خوشحالی را در میآورند و گوششان را از پنبه خوشی پر میکنند. مثلا من. من تظاهر به شادی میکنم تا بتوانم در پس آن محو شوم. خندهی من دیواری سیمانی است.
@Phobicool
#گوستاو_یانوش
_گفتگو با کافکا
ترجمهی #فرامرز_بهزاد
- شادی چطور؟
از سر و صدای رنج بیدار نمیشود؟
نه، گوش شادی سنگین است.
صدای رنج را در اتاق مجاور نمی شنود.
کافکا تصدیق کرد: "درست است. و به همین علت است که مردم معمولا فقط ادای خوشحالی را در میآورند و گوششان را از پنبه خوشی پر میکنند. مثلا من. من تظاهر به شادی میکنم تا بتوانم در پس آن محو شوم. خندهی من دیواری سیمانی است.
@Phobicool
#گوستاو_یانوش
_گفتگو با کافکا
ترجمهی #فرامرز_بهزاد
کاش پرندهای بودم
و فضای شاخ و برگها مال من بود
و آبی آسمان
در ته چشمانم میرقصید
و باد
از سنگینی تن من میکاست
کاش پرندهای بودم
و شاخ و برگ درختان
مرا از زمین جدا میکردند
@Phobicool
#بیژن_جلالی
Wondrous Birds, (1892)
by Hans Thoma (1839—1924)
و فضای شاخ و برگها مال من بود
و آبی آسمان
در ته چشمانم میرقصید
و باد
از سنگینی تن من میکاست
کاش پرندهای بودم
و شاخ و برگ درختان
مرا از زمین جدا میکردند
@Phobicool
#بیژن_جلالی
Wondrous Birds, (1892)
by Hans Thoma (1839—1924)
صاحب ناپذير
رانده
ميان باد ، ميان سالها
ديار ناپذيرا :
خيره و در اشغال
بپر
چه تفاوت به كجا...
از شب، به شب!
@Phobicool
#سيروس_آتابای
ترجمهی #بيژن_الهی
رانده
ميان باد ، ميان سالها
ديار ناپذيرا :
خيره و در اشغال
بپر
چه تفاوت به كجا...
از شب، به شب!
@Phobicool
#سيروس_آتابای
ترجمهی #بيژن_الهی