| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
6.77K subscribers
11.8K photos
854 videos
135 files
4.84K links
Download Telegram
می گیرمش ببوسمش؛
می خندد
و غرق می شود..
@phobicool

#رضا_براهنی
بی‌آن‌که تو را ببینم
در تو رها می‌شوم
و در کف دریا چشم می‌گشایم
رودم
و به غرقه در تو شدن، معتادم.

بی‌آن‌که بوی تو را بشنوم
ریشه‌های سیاهم در تاریکی بیدار می‌شوند
فریاد می‌زنند: بهار، بهار!
شاخه‌های درختم من
به آمدنت معتادم.

بی‌آن‌که بوی تو مستم کند
تا ده می‌شمارم
انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب می‌خورند
و ترانه‌ای متولد می‌شود
که زادۀ دست‌های توست
شاعرم
به از تو سرودن معتادم.
@Phobicool
#شمس_لنگرودی
An Italian Girl with Doves
Painting by Raffaello Sorbi
آن‌قدر به خودم گوش می‌دهم
كه رودخانه‌ی گِل‌آلود زلال می‌شود
كلمه‌ها برای بيرون آمدن بال‌بال می‌زنند
پرنده‌ها تمامِ شاخه‌های دُور و برم را می‌گيرند

كلمه‌ها چيزی می‌خواهند ، پرنده‌ها چيزی
و رودخانه آن‌قدر زلال شده
كه عزيزترين مُرده‌ات را بی‌صدا كنارت حس می‌كنی
چشم‌هایت را می‌بندی
حرف نمی‌زنی ، ساعت‌ها
اين درکِ من از توست :
در سكوتت مُرده‌ها جا‌به‌جا می‌شوند
ــ كسی كه منم ، اما كلمه‌ی تو با آن آمد ــ
طول می‌كشد ، سكوتت طول می‌كشد
آن‌قدر كه پرنده‌ها به تمام بدنت نوک می‌زنند
و چيزی می‌خواهند كه تو را زجر می‌دهد
ــ از هيچ‌كس نتوانسته‌ام ، نمی‌توانم جدا شوم ــ
اين درکِ من از ، من و توست

به جاده‌ها نمی‌انديشی ، به كشتی‌ها نمی‌انديشی
به فكر استخوان‌هايت در خاكی
استخوان‌هايی كه بی‌شک آرام نخواهند شد

من از سكوت تو بيرون می‌آيم
و می‌دانم آدم‌های زيادی در تو زجر می‌كشند
و می‌دانم كه رفته‌رفته
در اين فرش كهنه
در اين دودكش روبه‌رو
در اين درختِ باغچه ريشه می‌كنی
و می‌دانم كه تو سال‌هاست در من
حرف نمی‌زنی
حرف نمی‌زنی
حرف نمی‌زنی.
@Phobicool
#شهرام_شیدایی
Le Moulin de Blute-Fin (1886)
By Vincent van Gogh
حراجِ میراثِ بینوایی‌ست
بسم‌اللّه

مَرکبِ شکسته‌ای که در آب افتاد
عشقی که قراضه شد
غمی که برقرار مانْد
از سال‌های جهنّمِ تودرتو
که راهزنان چپاولش کردند
در بیرونِ زمان
و خساراتی که پرداخته می‌شوند
در آینده و حال
به جُرمِ عشقْ به جنسیّتِ معکوسی
که در دروغ درخشید
مسدود و محال ماند
ولی طعمِ خوشگوارش را
از یاد نبرده
به زجر مبدّل کرد

و با این‌همه
میانِ مجموعه‌ی دردهای بی‌کران
من عشق را پیر کردم و او کُشت مرا

@Phobicool
#رضا_زاهد
Eve (1896)
Painting By Lucien Lévy-Dhurmer
وقتی که تشنه‌ی همه آب‌های عالم بود
دریا به ساحلی برهوتش افکند
که کرکسانش در هرم خاک
آتش گرفته بودند.
و اینک که جرعه‌ای تنها آرامش می‌کند
تلخابه‌ای رگانش را می‌فرساید
و خشک می‌کند اندامش را ؛
چندان که در کنار پنجره انگار
سنگی‌ست
کز قله‌ای فرو می‌افتد
@Phobicool
#محمد_مختاری
The Sleeping Smoker (1973)
by Salvador Dali
قلب خانه‌ای است با دو اتاق خواب. در یکی، رنج و در دیگری شادی زندگی می‌کند. نباید خیلی بلند خندید، وگرنه رنج در اتاق دیگری بیدار می‌شود.

- شادی چطور؟
از سر و صدای رنج بیدار نمی‌شود؟

نه، گوش شادی سنگین است.
صدای رنج را در اتاق مجاور نمی شنود.
کافکا تصدیق کرد: "درست است. و به همین علت است که مردم معمولا فقط ادای خوشحالی را در می‌آورند و گوش‌شان را از پنبه خوشی پر می‌کنند. مثلا من. من تظاهر به شادی می‌کنم تا بتوانم در پس آن محو شوم. خنده‌ی من دیواری سیمانی است.
@Phobicool
#گوستاو_یانوش
_گفتگو با کافکا
ترجمه‌ی #فرامرز_بهزاد
کاش پرنده‌ای بودم
و فضای شاخ و برگ‌ها مال من بود
و آبی آسمان
در ته چشمانم می‌رقصید
و باد
از سنگینی تن من می‌کاست
کاش پرنده‌ای بودم
و شاخ و برگ درختان
مرا از زمین جدا می‌کردند
@Phobicool
#بیژن_جلالی
Wondrous Birds, (1892)
by Hans Thoma (1839—1924)
Heavy Heart
Love Like Birds
I make little jumps
on the ceiling
I can cause I fly, I fly, fly...
🎼@Phobicool
صاحب ناپذير
رانده
ميان باد ، ميان سال‌ها
ديار ناپذيرا :
خيره و در اشغال
بپر
چه تفاوت به كجا...
از شب، به شب!

@Phobicool
#سيروس_آتابای
ترجمه‌ی #بيژن_الهی
Island Landscape on Lake Constance at the Full Moon
Painting By Carl Rodeck