جدایی تاريک است و گس
سهمِ خود را از آن میپذيرم.
تو چرا گريه میکنی؟
دستم را در دستِ خود بگير و بگو که در يادم خواهی بود
قول بده سری به خوابهايم بزنی
من و تو، چون دو کوه،
دور از هم جدا از هم
نه توانِ حرکتی نه اميدِ ديداری
آرزويم اما اين است که
عشق خود را با ستارههای نيمهشبان به سويم بفرستی
@phobicool
#آنا_آخماتووا
سهمِ خود را از آن میپذيرم.
تو چرا گريه میکنی؟
دستم را در دستِ خود بگير و بگو که در يادم خواهی بود
قول بده سری به خوابهايم بزنی
من و تو، چون دو کوه،
دور از هم جدا از هم
نه توانِ حرکتی نه اميدِ ديداری
آرزويم اما اين است که
عشق خود را با ستارههای نيمهشبان به سويم بفرستی
@phobicool
#آنا_آخماتووا
نالهها، سکوتها، فحشها، گریهها و خندههای این آدمها همیشه خواب مرا پر از کابوس خواهد کرد!
@phobicool
_سه قطره خون
#صادق_هدایت
@phobicool
_سه قطره خون
#صادق_هدایت
Non Believer
London Grammar
Alternative/Indie
..موهایش از همه طرف سرازیر شد توی صورت و لیوان شامپاینش. خیلی مو داشت. تا کمرش. توی سرم هم رفت. توی ذهنم. شانه های خودش و افکار من را پوشاند..
@phobicool
#استیو_تولتز
_ ریگ روان
@phobicool
#استیو_تولتز
_ ریگ روان
او بلد راه بود
راه دل من ازکویر عبور کرد
وکویر دل او بود...
راهم در کویر گم شد...
وتنها اوبلد راه بود
@phobicool
#مریم_خیاط
راه دل من ازکویر عبور کرد
وکویر دل او بود...
راهم در کویر گم شد...
وتنها اوبلد راه بود
@phobicool
#مریم_خیاط
زن پنجره را گشود
باد با هجومی، موهایش را، چون دو پرنده،
بر شانهاش نشاند
پنجره را بست.
دو پرنده بر روی میز بودند،
خیره در او
سرش را پایین آورد
در میانشان جا داد و آرام گریست ..
@phobicool
#یانیس_ریتسوس
باد با هجومی، موهایش را، چون دو پرنده،
بر شانهاش نشاند
پنجره را بست.
دو پرنده بر روی میز بودند،
خیره در او
سرش را پایین آورد
در میانشان جا داد و آرام گریست ..
@phobicool
#یانیس_ریتسوس
بیآنکه تو را ببینم
در تو رها میشوم
و در کف دریا چشم میگشایم
رودم
و به غرقه در تو شدن، معتادم.
بیآنکه بوی تو را بشنوم
ریشههای سیاهم در تاریکی بیدار میشوند
فریاد میزنند: بهار، بهار!
شاخههای درختم من
به آمدنت معتادم.
بیآنکه بوی تو مستم کند
تا ده میشمارم
انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب میخورند
و ترانهای متولد میشود
که زادۀ دستهای توست
شاعرم
به از تو سرودن معتادم.
@Phobicool
#شمس_لنگرودی
در تو رها میشوم
و در کف دریا چشم میگشایم
رودم
و به غرقه در تو شدن، معتادم.
بیآنکه بوی تو را بشنوم
ریشههای سیاهم در تاریکی بیدار میشوند
فریاد میزنند: بهار، بهار!
شاخههای درختم من
به آمدنت معتادم.
بیآنکه بوی تو مستم کند
تا ده میشمارم
انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب میخورند
و ترانهای متولد میشود
که زادۀ دستهای توست
شاعرم
به از تو سرودن معتادم.
@Phobicool
#شمس_لنگرودی
آنقدر به خودم گوش میدهم
كه رودخانهی گِلآلود زلال میشود
كلمهها برای بيرون آمدن بالبال میزنند
پرندهها تمامِ شاخههای دُور و برم را میگيرند
كلمهها چيزی میخواهند ، پرندهها چيزی
و رودخانه آنقدر زلال شده
كه عزيزترين مُردهات را بیصدا كنارت حس میكنی
چشمهایت را میبندی
حرف نمیزنی ، ساعتها
اين درکِ من از توست :
در سكوتت مُردهها جابهجا میشوند
ــ كسی كه منم ، اما كلمهی تو با آن آمد ــ
طول میكشد ، سكوتت طول میكشد
آنقدر كه پرندهها به تمام بدنت نوک میزنند
و چيزی میخواهند كه تو را زجر میدهد
ــ از هيچكس نتوانستهام ، نمیتوانم جدا شوم ــ
اين درکِ من از ، من و توست
به جادهها نمیانديشی ، به كشتیها نمیانديشی
به فكر استخوانهايت در خاكی
استخوانهايی كه بیشک آرام نخواهند شد
من از سكوت تو بيرون میآيم
و میدانم آدمهای زيادی در تو زجر میكشند
و میدانم كه رفتهرفته
در اين فرش كهنه
در اين دودكش روبهرو
در اين درختِ باغچه ريشه میكنی
و میدانم كه تو سالهاست در من
حرف نمیزنی
حرف نمیزنی
حرف نمیزنی.
@Phobicool
#شهرام_شیدایی
كه رودخانهی گِلآلود زلال میشود
كلمهها برای بيرون آمدن بالبال میزنند
پرندهها تمامِ شاخههای دُور و برم را میگيرند
كلمهها چيزی میخواهند ، پرندهها چيزی
و رودخانه آنقدر زلال شده
كه عزيزترين مُردهات را بیصدا كنارت حس میكنی
چشمهایت را میبندی
حرف نمیزنی ، ساعتها
اين درکِ من از توست :
در سكوتت مُردهها جابهجا میشوند
ــ كسی كه منم ، اما كلمهی تو با آن آمد ــ
طول میكشد ، سكوتت طول میكشد
آنقدر كه پرندهها به تمام بدنت نوک میزنند
و چيزی میخواهند كه تو را زجر میدهد
ــ از هيچكس نتوانستهام ، نمیتوانم جدا شوم ــ
اين درکِ من از ، من و توست
به جادهها نمیانديشی ، به كشتیها نمیانديشی
به فكر استخوانهايت در خاكی
استخوانهايی كه بیشک آرام نخواهند شد
من از سكوت تو بيرون میآيم
و میدانم آدمهای زيادی در تو زجر میكشند
و میدانم كه رفتهرفته
در اين فرش كهنه
در اين دودكش روبهرو
در اين درختِ باغچه ريشه میكنی
و میدانم كه تو سالهاست در من
حرف نمیزنی
حرف نمیزنی
حرف نمیزنی.
@Phobicool
#شهرام_شیدایی
حراجِ میراثِ بینواییست
بسماللّه
مَرکبِ شکستهای که در آب افتاد
عشقی که قراضه شد
غمی که برقرار مانْد
از سالهای جهنّمِ تودرتو
که راهزنان چپاولش کردند
در بیرونِ زمان
و خساراتی که پرداخته میشوند
در آینده و حال
به جُرمِ عشقْ به جنسیّتِ معکوسی
که در دروغ درخشید
مسدود و محال ماند
ولی طعمِ خوشگوارش را
از یاد نبرده
به زجر مبدّل کرد
و با اینهمه
میانِ مجموعهی دردهای بیکران
من عشق را پیر کردم و او کُشت مرا
@Phobicool
#رضا_زاهد
بسماللّه
مَرکبِ شکستهای که در آب افتاد
عشقی که قراضه شد
غمی که برقرار مانْد
از سالهای جهنّمِ تودرتو
که راهزنان چپاولش کردند
در بیرونِ زمان
و خساراتی که پرداخته میشوند
در آینده و حال
به جُرمِ عشقْ به جنسیّتِ معکوسی
که در دروغ درخشید
مسدود و محال ماند
ولی طعمِ خوشگوارش را
از یاد نبرده
به زجر مبدّل کرد
و با اینهمه
میانِ مجموعهی دردهای بیکران
من عشق را پیر کردم و او کُشت مرا
@Phobicool
#رضا_زاهد