| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
6.77K subscribers
11.8K photos
854 videos
135 files
4.84K links
Download Telegram
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده‌
نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند
@phobicool

#فروغ_فرخزاد
مردم گمان می‌کنند که اگر کسی رنج می‌برد برای این است که مثلاً معشوقش یک روزه مرده است. و حال آنکه رنج حقیقی او جدی تر از این است; رنج می‌برد چون می‌بیند غصه هم دوام ندارد. حتی درد هم بی‌معنی است.
ولی امروز حس می‌کنم که از سالهای گذشته هم آزادترم ، چون از یادها و امیدهای واهی رها شده‌ام.
من می‌دانم که هیچ چیز دوام ندارد!
@phobicool

_ کالیگولا
#آلبر_کامو
من آن جهنمم که شما رنج هایش را در خواب هایتان تکرار می کنید
خورشید، هیمه ای است مدور که در من است ...
@phobicool

#رضا_براهنی
Testimonies of Existence By Paul Guiragossian
جدایی تاريک است و گس
سهمِ خود را از آن می‌پذيرم.
تو چرا گريه می‌کنی؟
دستم را در دستِ خود بگير و بگو که در يادم خواهی بود
قول بده سری به خواب‌هايم بزنی
من و تو، چون دو کوه،
دور از هم جدا از هم
نه توانِ حرکتی نه اميدِ ديداری
آرزويم اما اين است که
عشق خود را با ستاره‌های نيمه‌شبان به سويم بفرستی
@phobicool

#آنا_آخماتووا
Lying naked woman (1955) By Pablo Picaso
ناله‌ها، سکوت‌ها، فحش‌ها، گریه‌ها و خنده‌های این آدمها همیشه خواب مرا پر از کابوس خواهد کرد!
@phobicool

_سه قطره خون
#صادق_هدایت
..موهایش از همه طرف سرازیر شد توی صورت و لیوان شامپاینش. خیلی مو داشت. تا کمرش. توی سرم هم رفت. توی ذهنم. شانه های خودش و افکار من را پوشاند..
@phobicool

#استیو_تولتز
_ ریگ روان
Aykut Aydogdu - Hold me together
او بلد راه بود
راه دل من ازکویر عبور کرد
وکویر دل او بود...
راهم در کویر گم شد...
وتنها اوبلد راه بود
@phobicool

#مریم_خیاط
زن پنجره را گشود
باد با هجومی، موهایش را، چون دو پرنده،
بر شانه‌اش نشاند
پنجره را بست.
دو پرنده بر روی میز بودند،
خیره در او
سرش را پایین آورد
در میانشان جا داد و آرام گریست ..
@phobicool


#یانیس_ریتسوس
می گیرمش ببوسمش؛
می خندد
و غرق می شود..
@phobicool

#رضا_براهنی
بی‌آن‌که تو را ببینم
در تو رها می‌شوم
و در کف دریا چشم می‌گشایم
رودم
و به غرقه در تو شدن، معتادم.

بی‌آن‌که بوی تو را بشنوم
ریشه‌های سیاهم در تاریکی بیدار می‌شوند
فریاد می‌زنند: بهار، بهار!
شاخه‌های درختم من
به آمدنت معتادم.

بی‌آن‌که بوی تو مستم کند
تا ده می‌شمارم
انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب می‌خورند
و ترانه‌ای متولد می‌شود
که زادۀ دست‌های توست
شاعرم
به از تو سرودن معتادم.
@Phobicool
#شمس_لنگرودی