و گاه بی آن که بدانیم در شب سخن میگوییم
و صبح از چشم خود میفهمیم
گریستهایم
آن قدر که در پلکهایمان
انارهایِ شکسته بسیار است...
@phobicool
#هرمز_علیپور
و صبح از چشم خود میفهمیم
گریستهایم
آن قدر که در پلکهایمان
انارهایِ شکسته بسیار است...
@phobicool
#هرمز_علیپور
ما در چاهک دنیا زندگی میکنیم” شنیدی؟ زرین کلا بقچه در دست میگذرد: بیرحمید! لعنت به هرچی بیرحمی! ـ نه؛ داشتم پیدا میکردمت. صدها مثل من گم بودند و تو از سایه درآوردی. چرا باید بمیری؟ زنی تکیده از تاریکی درمیآید: منم ـ آبجی خانم؛ یکی از آن همه کسانی که در نوشتههای تو خودکشی کرده. نشناختی؟ ما چشم به راه توایم. مرد بیچهره پیش میآید: “تاریکخانه” یادت هست؟ ما از کسانی هستیم که با قلم تو بهدست خود مردیم؛ ما چشم به راه توایم. زرین کلا میگذرد: نه، هنوز کسان بسیاری منتظرند آنها را بنویسی کسانی که روی خوش از زندگی ندیدند! لکاته کف پاهای خلخال به مچ بستهاش را به زمین میکوبد و دستهای پر النگویش را میگشاید با پنجه بالا کشیده؛ سرش را بر گردن و چشمهایش را در چشمخانه میگرداند چون رقاصهای هندی پیش بخوردانِ معبدی. مرد بیچهره صورتک هدایت را بر چهره میزند: فکر کن به آنها که منتظر خواندن نوشتههای تواَند! افسوس نمیخوری بر آنچه فرصت نوشتنش را پیدا نکردی؟ یعنی برایت تمامند؛ همه آنها که با زندگیشان داستانهایت را نوشتی؟ داشآکل پیش میآید ولی به دیدن مرجانِ طوطی بهدست چشمان خود را میبندد و تند رومیگرداند و اشکش راه میافتد: شما پرده را میبینید نه عروسک پشت پرده! “همه ما ادای زندگی را درآوردهایم.
@phobicool
_ روز آخر
#بهرام_بیضایی
@phobicool
_ روز آخر
#بهرام_بیضایی
به خودم جرات میدهم بگویم که ما کتابهایی هستیم که خواندهایم، نقاشیهایی که دیدهایم، آهنگهایی که شنیدهایم و فراموش کردهایم، خیابانهایی که قدم زدهایم. ما بچگیمان، خانوادهمان، چندتایی دوست، معدودی عشق، بیش از چندتایی دلشکستگی هستیم. مجموعی که بینهایت تفریق آن را کاسته است. زمانها، سرگرمیها و عقاید گوناگون ما را شکل دادهاند.
@phobicool
#سرخیو_پیتول
@phobicool
#سرخیو_پیتول
به لالهزار بیا
لالهزار زخمهایم
و کمی بیت بیاور
شاید این سطر هم به سر آید
و من بنشینم به مداوای هلاک
@phobicool
#هوشنگ_آزادیور
لالهزار زخمهایم
و کمی بیت بیاور
شاید این سطر هم به سر آید
و من بنشینم به مداوای هلاک
@phobicool
#هوشنگ_آزادیور
گُمان میرود به همین شیب
که از کنارِ خانه تا فرازِ تپّه
و آن چند درخت میرود.
چه نزدیکند!
من هیچ نمیگویم.
من هیچ نمیگویم. ـــــ
تنها، فشارِ ملایمی که مُشتِ تو میآرد
برین خوشهی زرّینِ پُر تلألوی تاریک.
و این که با یک نگاه
گاه
چشماندازْ کامل است.
تنها
توانِ کشیدنِ نفسی بلند
در فضای سفید ـــــ و خُفتن
در تمامی آنچه بهیاد میآید
از دیروز، پس از رگبار...
@phobicool
_دیدن
#بیژن_الهی
Painting By
Orlovsky Vladimir Donatovich
Title: Storm Clouds (1884)
که از کنارِ خانه تا فرازِ تپّه
و آن چند درخت میرود.
چه نزدیکند!
من هیچ نمیگویم.
من هیچ نمیگویم. ـــــ
تنها، فشارِ ملایمی که مُشتِ تو میآرد
برین خوشهی زرّینِ پُر تلألوی تاریک.
و این که با یک نگاه
گاه
چشماندازْ کامل است.
تنها
توانِ کشیدنِ نفسی بلند
در فضای سفید ـــــ و خُفتن
در تمامی آنچه بهیاد میآید
از دیروز، پس از رگبار...
@phobicool
_دیدن
#بیژن_الهی
Painting By
Orlovsky Vladimir Donatovich
Title: Storm Clouds (1884)
آنچه مرا مجذوب میکند، قابلیت سازگاریمان است. مورد ما بینظیر است، شرایط زندگیمان زیر و رو شده، بینشمان نسبت به دنیا کاملاً زیر سؤال رفته اما همچنان به زیستن ادامه میدهیم. اگر مسائل را با بیاعتنایی مینگریستیم، واکنش منطقی این بود که به زانو دربیاییم، گریه کنیم و منتظر مرگ بمانیم. اما نه. ما محکم ایستادهایم... اینجا تا یک یا دو سال دیگر اگر مرزها دوباره باز شوند، دستیابی مجدد به بیرون است که برایمان عجیب خواهد بود. حیوان ناطق اینگونه است: دنیا جلو چشمهایش واژگون میشود و بعد از لحظهای حیرت، جریان زندگیاش را از سر میگیرد؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. اوضاع همیشه دوباره آرام میشود.
@phobicool
_روستای محوشده
#برنار_کیرینی
@phobicool
_روستای محوشده
#برنار_کیرینی
👍1
True Places
Whale Fall
🎼@phobicool
Genre: Post-Rock
Genre: Post-Rock
گروه تشنگان در پچپچ افتادند:
«آیا این، همان ابرست کاندر پی هزاران روشنی دارد؟»
و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهرآگین:
«فضا را تیره میدارد،
ولی هرگز نمیبارد!»
@phobicool
#مهدی_اخوانثالث
«آیا این، همان ابرست کاندر پی هزاران روشنی دارد؟»
و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهرآگین:
«فضا را تیره میدارد،
ولی هرگز نمیبارد!»
@phobicool
#مهدی_اخوانثالث
.
ای... هی! زندگی چه نامرئی از انسان عبور می کند و می گذرد و تو را با خود می برد غرق در جاذبه ای نفسگیر ..!
@phobicool
#محمود_دولت_آبادی
_ سلوک
ای... هی! زندگی چه نامرئی از انسان عبور می کند و می گذرد و تو را با خود می برد غرق در جاذبه ای نفسگیر ..!
@phobicool
#محمود_دولت_آبادی
_ سلوک
احساسم این است که من بیرون از زمان با تو بودهام.
خارج از قلمرو زمان.
اینها همه تبوتاب است.
ناتوانی است و خالی بودن.
اینجا هیچ چیز مرا پر نمیکند.
@phobicool
#بهمن_فرسی
خارج از قلمرو زمان.
اینها همه تبوتاب است.
ناتوانی است و خالی بودن.
اینجا هیچ چیز مرا پر نمیکند.
@phobicool
#بهمن_فرسی
آن باد
که مو آشفت و رفت
باز اگر گردد
شانه نمیکند
آشفته را میآشوبد و
از دیگر سو میرود
@phobicool
#علیرضا_روشن
که مو آشفت و رفت
باز اگر گردد
شانه نمیکند
آشفته را میآشوبد و
از دیگر سو میرود
@phobicool
#علیرضا_روشن
که زندگی گاه چون داستان دنبالهداریست
که کسی نمیداند چه میشود آخر
که هر عصری به رنگ خود میآید
و با زبان خود سخن میگوید...
@phobicool
#هرمز_علیپور
که کسی نمیداند چه میشود آخر
که هر عصری به رنگ خود میآید
و با زبان خود سخن میگوید...
@phobicool
#هرمز_علیپور
و نور تنها در سنگ تجزیه میشود.
و خون تنها در سنگ تجزیه میشود.
تا عشق نیز تنها با سنگ همآغوش گردد.
ــ و کودکان
با دستهای بسته به دنیا میآیند
و تپههای اعدام
به شهرها هجوم میآورند.
و طعمِ خاک
زهری مدام میگردد
تا طعم نفت ذائقهٔ امپراتوری را روشن کند.
ــ «خواب خراب
آذین شدهست
دوباره با جنازهٔ آویزان.
پیغمبران که پوستشان را از کاه
انباشتند.»
و کتفهای سوراخ
تا طناب ذوالاکتافی
حلقههای زمان را به هم بپیوندد.
و بامدادیان لختی پلکهای مرا باز نگه میدارند
تا سفرهای برابر رنگینکمان
بر چشمهای تازهٔ گندمزاران بگشاید.
و رود
از دشتهای خاطره آرام بگذرد...
@phobicool
#محمد_مختاری
و خون تنها در سنگ تجزیه میشود.
تا عشق نیز تنها با سنگ همآغوش گردد.
ــ و کودکان
با دستهای بسته به دنیا میآیند
و تپههای اعدام
به شهرها هجوم میآورند.
و طعمِ خاک
زهری مدام میگردد
تا طعم نفت ذائقهٔ امپراتوری را روشن کند.
ــ «خواب خراب
آذین شدهست
دوباره با جنازهٔ آویزان.
پیغمبران که پوستشان را از کاه
انباشتند.»
و کتفهای سوراخ
تا طناب ذوالاکتافی
حلقههای زمان را به هم بپیوندد.
و بامدادیان لختی پلکهای مرا باز نگه میدارند
تا سفرهای برابر رنگینکمان
بر چشمهای تازهٔ گندمزاران بگشاید.
و رود
از دشتهای خاطره آرام بگذرد...
@phobicool
#محمد_مختاری
👍1