من عطرهای منتظر تاریکی را
سوختن عبوس آسمان
در فریاد پلکها
دریافت بلند ساقهها
در ترنم برکهها
و ستارهها
که به نجوای دیررسی پناه بردهاند
با ما کسی
بانتظار نرسیده است
با ما کسی
اینچنین آشنا نبوده است
من عطرهای منتظر تاریکی را
دوست میدارم
و در تناوب سنگین برگها
بدستهای خویش
خو کردهام.
@phobicool
#محمدرضا_اصلانی
_شبهای نیمکتی، روزهای باد
سوختن عبوس آسمان
در فریاد پلکها
دریافت بلند ساقهها
در ترنم برکهها
و ستارهها
که به نجوای دیررسی پناه بردهاند
با ما کسی
بانتظار نرسیده است
با ما کسی
اینچنین آشنا نبوده است
من عطرهای منتظر تاریکی را
دوست میدارم
و در تناوب سنگین برگها
بدستهای خویش
خو کردهام.
@phobicool
#محمدرضا_اصلانی
_شبهای نیمکتی، روزهای باد
از پنجره به پیادهرویِ مملو از جمعیّت نگاه کرد. گفت: میبینی، لباسهایی هستند که راه میروند، دروغ میگویند، عاشق میشوند، میمیرند... کمتر لباسی آن بیرون است که درونش " انسان" وجود داشته باشد. بهراستی که این دنیا یک رختکنِ بزرگ است.
@phobicool
_رختکن بزرگ
#رومن_گاری
Finestra di Düsseldorf (1912)
by Giacomo Balla (1871-1958)
@phobicool
_رختکن بزرگ
#رومن_گاری
Finestra di Düsseldorf (1912)
by Giacomo Balla (1871-1958)
انسان تنی دارد
بسیار تنها
روح از این غلاف منجمد
ناخوش است.
تن با گوش
و چشمهایی اندازهی دکمهها
پوست و تودهی زخمها
ردایی از استخوان.
@phobicool
نگاه
برفراز بهار بهشت گون
پر میکشد
به چرخ زنه ی یخی
به آواز پرندهها
آنسوی میله های زندان.
در گوش ها...
غوغای جنگل و علفزارها
کرنای دریا.
روح بدون تن
مثل تن است بدون پیرهن.
نه در زندگی یا مرگ
نه در سطرها یا مفاهیم
این معما را پاسخی نیست :
چه کسی دوباره خواهد رقصید
جایی که کسی نمی رقصد...؟
من روحی دگر گونه را میخواهم
ملبس به ردایی دگر:
از شک به یقین،
سوزان،
بی هیچ ردپایی،
مانند الکل.
بی هیچ اشتباهی.
@phobicool
Арсений Тарковский
#آرسنی_تارکوفسکی
بسیار تنها
روح از این غلاف منجمد
ناخوش است.
تن با گوش
و چشمهایی اندازهی دکمهها
پوست و تودهی زخمها
ردایی از استخوان.
@phobicool
نگاه
برفراز بهار بهشت گون
پر میکشد
به چرخ زنه ی یخی
به آواز پرندهها
آنسوی میله های زندان.
در گوش ها...
غوغای جنگل و علفزارها
کرنای دریا.
روح بدون تن
مثل تن است بدون پیرهن.
نه در زندگی یا مرگ
نه در سطرها یا مفاهیم
این معما را پاسخی نیست :
چه کسی دوباره خواهد رقصید
جایی که کسی نمی رقصد...؟
من روحی دگر گونه را میخواهم
ملبس به ردایی دگر:
از شک به یقین،
سوزان،
بی هیچ ردپایی،
مانند الکل.
بی هیچ اشتباهی.
@phobicool
Арсений Тарковский
#آرسنی_تارکوفسکی
رسیـدهها چه غریب و نچیـده میافتند
به پـای هرزه علفهای بـاغ کال پرست...
@phobicool
#محمدعلی_بهمنی
۲۷ فروردین ۱۳۲۱ #زادروز
به پـای هرزه علفهای بـاغ کال پرست...
@phobicool
#محمدعلی_بهمنی
۲۷ فروردین ۱۳۲۱ #زادروز
سرودمت،
به همان باوری که در من بود
و شعر،
حنجرهام شد که خوش صدا باشم
و خواندمت!
که قشنگ است روز و شب
از تو بخوانم
و نگران نخواندهها باشم...
@phobicool
#محمدعلی_بهمنی
''Love in a Mist''
By Sophie Gengembre Anderson
به همان باوری که در من بود
و شعر،
حنجرهام شد که خوش صدا باشم
و خواندمت!
که قشنگ است روز و شب
از تو بخوانم
و نگران نخواندهها باشم...
@phobicool
#محمدعلی_بهمنی
''Love in a Mist''
By Sophie Gengembre Anderson
دنیا دچار دردسر شده
و فقط هم دو راه حل موجود است:
آنقدر بخندیم تا منفجر شویم،
یا فقط منفجر شویم!
@phobicool
_مردی با کبوتر
#رومن_گاری
و فقط هم دو راه حل موجود است:
آنقدر بخندیم تا منفجر شویم،
یا فقط منفجر شویم!
@phobicool
_مردی با کبوتر
#رومن_گاری
@femmefetal گروه فمنیستی
وقتی متولد میشویم قراردادی را برای زندگی امضا میکنیم ...اما سالها بعد زمانی میرسد که از خود سوال می کنیم «چه کسی این قرارداد را به جای من امضا کرده است؟»
@phobicool
_ بینایی
#ژوزه_ساراماگو
@phobicool
_ بینایی
#ژوزه_ساراماگو
و او دیوانهای تنهاست با آوار صد دیوار
و گاهی
چشم در چشمانِ مردان و زنان شهر میدوزد
و میخواهد بخواند خط ناخوانای رازی را
که پشتِ چشمها خفته است؛
و میخواهد بپیماید بیابان سیاهی را
که پشتِ قلبها مانده است،
و میخواهد بکوبد گام بر هر جادهی پندار
و در هر گام او تنهاست با آوار صد دیوار...
و شبها پشت درها مینشیند
کسی او را نمیبیند!
و گویی چشمهایش زآن او نیست
و گویی زانوانش زآن او نیست
و گویی دستهایش زآن او نیست
@phobicool
#رضا_براهنی
Drawing By Edvard Munch
و گاهی
چشم در چشمانِ مردان و زنان شهر میدوزد
و میخواهد بخواند خط ناخوانای رازی را
که پشتِ چشمها خفته است؛
و میخواهد بپیماید بیابان سیاهی را
که پشتِ قلبها مانده است،
و میخواهد بکوبد گام بر هر جادهی پندار
و در هر گام او تنهاست با آوار صد دیوار...
و شبها پشت درها مینشیند
کسی او را نمیبیند!
و گویی چشمهایش زآن او نیست
و گویی زانوانش زآن او نیست
و گویی دستهایش زآن او نیست
@phobicool
#رضا_براهنی
Drawing By Edvard Munch