Hurricane
30 Seconds To Mars
unplugged
| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
و گفت کسی باید که به چشم نابینا بوَد و به زبان لال و به گوش کر، که تا او صحبت و حرمت را بشاید. @phobicool #تذکرة_الأولیاء _ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی #عطار_نیشابوری
و گفت: "از جویهای آبِ روان آواز میشِنوی
که چگونه میآید (پُر سر و صدا)...
چون به دریا رسد، ساکن گردد و
از درآمدن و بیرون شدنِ او،
دریا را نه زیادت بوَد و نه نقصان."
@phobicool
#تذکرة_الاولیاء
_ذکر بایزید بسطامی
#عطار_نیشابوری
که چگونه میآید (پُر سر و صدا)...
چون به دریا رسد، ساکن گردد و
از درآمدن و بیرون شدنِ او،
دریا را نه زیادت بوَد و نه نقصان."
@phobicool
#تذکرة_الاولیاء
_ذکر بایزید بسطامی
#عطار_نیشابوری
اگر نرگسِ مخوفت مردمکِ چشم هایم را میبوسید...
اگر نگاهت به دیده ام لبخند میزد،
اگر چشمِ مهوش ات لا به لای موهایم میدوید،
آخ! اگر...
اگر تو فقط یک خوابِ کوتاهِ شیرین نبودی..
اگر این اگرهای جان فرسا نبود، تو اینجا بودی!
همینجا، کنارِ من، لا به لای موهای پریشانم...
@phobicool
#رها_آریا
اگر نگاهت به دیده ام لبخند میزد،
اگر چشمِ مهوش ات لا به لای موهایم میدوید،
آخ! اگر...
اگر تو فقط یک خوابِ کوتاهِ شیرین نبودی..
اگر این اگرهای جان فرسا نبود، تو اینجا بودی!
همینجا، کنارِ من، لا به لای موهای پریشانم...
@phobicool
#رها_آریا
آنچه را كه آدمی در ذات خود هست، آنچه را كه در تنهایی همراه دارد، هیچكس نمیتواند به او اعطا كند یا از او بگیرد و این از هرچه در تملک اوست یا در انظار دیگران وجود دارد، برای او مهمتر است.
انسان پرمایه در تنهاییِ محض با افكار و تخیلات خود به بهترین نحو سرگرم میشود؛ حال آنكه تنوعِ مداوم در معاشرت، نمایشها، گردش و تفریح، ممكن نیست كسالت شكنجهآور فرد بیمایه را برطرف كند.
@phobicool
_ در باب حکمت زندگی
#آرتور_شوپنهاور
انسان پرمایه در تنهاییِ محض با افكار و تخیلات خود به بهترین نحو سرگرم میشود؛ حال آنكه تنوعِ مداوم در معاشرت، نمایشها، گردش و تفریح، ممكن نیست كسالت شكنجهآور فرد بیمایه را برطرف كند.
@phobicool
_ در باب حکمت زندگی
#آرتور_شوپنهاور
با این همه خواب نداری
شبی درازی و خواب نداری
روزی و آفتاب نداری...
بینیاز
تو بودهای
ــ نورِ چشم! ــ
در آفتابها...
با این همه باید یکبار
یک تشنگیبَلَد بوده باشی،
یکبار
یک سراب ساخته باشی
وسطِ دریا.
@phobicool
#بیژن_الهی
شبی درازی و خواب نداری
روزی و آفتاب نداری...
بینیاز
تو بودهای
ــ نورِ چشم! ــ
در آفتابها...
با این همه باید یکبار
یک تشنگیبَلَد بوده باشی،
یکبار
یک سراب ساخته باشی
وسطِ دریا.
@phobicool
#بیژن_الهی
بيا ز سنگ بپرسيم
درون آینهها درپی چه میگردی؟ ــ
بيا ز سنگ بپرسيم
که از حکايت فرجامِ ما چه میداند.!؟
بيا ز سنگ بپرسيم
زآنکه غير از سنگ،
کسی حکايتِ فرجام را نمیداند...
@phobicool
#فریدون_مشیری
درون آینهها درپی چه میگردی؟ ــ
بيا ز سنگ بپرسيم
که از حکايت فرجامِ ما چه میداند.!؟
بيا ز سنگ بپرسيم
زآنکه غير از سنگ،
کسی حکايتِ فرجام را نمیداند...
@phobicool
#فریدون_مشیری
در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق میافتد، مثل وقتی که اردنگی میخوریم، میشود زد به چاک. اما از درون غیرممکن است. وقتی به این حالت دچار میشوم، میخواهم بروم بیرون و دیگر به هیچ کجا برنگردم!
@phobicool
_زندگی در پیش رو
#رومن_گاری
@phobicool
_زندگی در پیش رو
#رومن_گاری
من عطرهای منتظر تاریکی را
سوختن عبوس آسمان
در فریاد پلکها
دریافت بلند ساقهها
در ترنم برکهها
و ستارهها
که به نجوای دیررسی پناه بردهاند
با ما کسی
بانتظار نرسیده است
با ما کسی
اینچنین آشنا نبوده است
من عطرهای منتظر تاریکی را
دوست میدارم
و در تناوب سنگین برگها
بدستهای خویش
خو کردهام.
@phobicool
#محمدرضا_اصلانی
_شبهای نیمکتی، روزهای باد
سوختن عبوس آسمان
در فریاد پلکها
دریافت بلند ساقهها
در ترنم برکهها
و ستارهها
که به نجوای دیررسی پناه بردهاند
با ما کسی
بانتظار نرسیده است
با ما کسی
اینچنین آشنا نبوده است
من عطرهای منتظر تاریکی را
دوست میدارم
و در تناوب سنگین برگها
بدستهای خویش
خو کردهام.
@phobicool
#محمدرضا_اصلانی
_شبهای نیمکتی، روزهای باد
از پنجره به پیادهرویِ مملو از جمعیّت نگاه کرد. گفت: میبینی، لباسهایی هستند که راه میروند، دروغ میگویند، عاشق میشوند، میمیرند... کمتر لباسی آن بیرون است که درونش " انسان" وجود داشته باشد. بهراستی که این دنیا یک رختکنِ بزرگ است.
@phobicool
_رختکن بزرگ
#رومن_گاری
Finestra di Düsseldorf (1912)
by Giacomo Balla (1871-1958)
@phobicool
_رختکن بزرگ
#رومن_گاری
Finestra di Düsseldorf (1912)
by Giacomo Balla (1871-1958)
انسان تنی دارد
بسیار تنها
روح از این غلاف منجمد
ناخوش است.
تن با گوش
و چشمهایی اندازهی دکمهها
پوست و تودهی زخمها
ردایی از استخوان.
@phobicool
نگاه
برفراز بهار بهشت گون
پر میکشد
به چرخ زنه ی یخی
به آواز پرندهها
آنسوی میله های زندان.
در گوش ها...
غوغای جنگل و علفزارها
کرنای دریا.
روح بدون تن
مثل تن است بدون پیرهن.
نه در زندگی یا مرگ
نه در سطرها یا مفاهیم
این معما را پاسخی نیست :
چه کسی دوباره خواهد رقصید
جایی که کسی نمی رقصد...؟
من روحی دگر گونه را میخواهم
ملبس به ردایی دگر:
از شک به یقین،
سوزان،
بی هیچ ردپایی،
مانند الکل.
بی هیچ اشتباهی.
@phobicool
Арсений Тарковский
#آرسنی_تارکوفسکی
بسیار تنها
روح از این غلاف منجمد
ناخوش است.
تن با گوش
و چشمهایی اندازهی دکمهها
پوست و تودهی زخمها
ردایی از استخوان.
@phobicool
نگاه
برفراز بهار بهشت گون
پر میکشد
به چرخ زنه ی یخی
به آواز پرندهها
آنسوی میله های زندان.
در گوش ها...
غوغای جنگل و علفزارها
کرنای دریا.
روح بدون تن
مثل تن است بدون پیرهن.
نه در زندگی یا مرگ
نه در سطرها یا مفاهیم
این معما را پاسخی نیست :
چه کسی دوباره خواهد رقصید
جایی که کسی نمی رقصد...؟
من روحی دگر گونه را میخواهم
ملبس به ردایی دگر:
از شک به یقین،
سوزان،
بی هیچ ردپایی،
مانند الکل.
بی هیچ اشتباهی.
@phobicool
Арсений Тарковский
#آرسنی_تارکوفسکی