Forwarded from علیرضا روشن
غمگینم زیرا گرفتار خودم هستم. اگر درد و دغدغهی من دیگری بود، به جای غم خوردن تلاش میکردم. اما غمگینم زیرا به فکر خودم هستم.
دلم می خواست شبی که میرفتی،
اتفاقِ ساده ای می افتاد؛
راه را گم میکردی،
فاخته ای کوکو میکرد و کلیدی زنگار گرفته
از آشیانه ی خالی دُرناها به زمین می افتاد،
باران می گرفت...
بیدار می شدم، بیدارت می کردم
و ادامه این خواب را تو تعریف میکردی...
@phobicool
#واهه_آرمن
اتفاقِ ساده ای می افتاد؛
راه را گم میکردی،
فاخته ای کوکو میکرد و کلیدی زنگار گرفته
از آشیانه ی خالی دُرناها به زمین می افتاد،
باران می گرفت...
بیدار می شدم، بیدارت می کردم
و ادامه این خواب را تو تعریف میکردی...
@phobicool
#واهه_آرمن
"در سینه ات نهنگی می تپد"
اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است. قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد...!
@phobicool
#در_سینه_ات_نهنگی_می_تپد
#عرفان_نظرآهاری
اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است. قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد...!
@phobicool
#در_سینه_ات_نهنگی_می_تپد
#عرفان_نظرآهاری
Forwarded from ignascio (a)
از تو میآید راه، پیش از تو
دعوتِ راه جنون میدهد از تو با تو
با تو میآید وقت
و وقت راه میشود و در تو
راه میافتد...
وقتی که تو میافتی در وقت
وقتی که تو در تو میافتد
و چاه میشوی
و راه در انتها به چاه میافتد.
– یدالله رویایی
«لبریختهها» ۱۳۶۹
دعوتِ راه جنون میدهد از تو با تو
با تو میآید وقت
و وقت راه میشود و در تو
راه میافتد...
وقتی که تو میافتی در وقت
وقتی که تو در تو میافتد
و چاه میشوی
و راه در انتها به چاه میافتد.
– یدالله رویایی
«لبریختهها» ۱۳۶۹
فاصلهها هیچوقت دوست داشتن را کمرنگ نمیکند بلکه دلتنگی را بیشتر میکند ...
@phobicool
ــ شوهر آهو خانم
#علیمحمد_افغانی
@phobicool
ــ شوهر آهو خانم
#علیمحمد_افغانی
وقتی که ماوایت را ازدست بدهی، نمیدانی روی چه ایستادهای و در کجایی. منظورم جای جغرافیایی نیست، جای آدم است در برابر چیزها. دنیای اطراف، آدمهای دیگر با اعتقادها و رفتار و چگونگی بودنشان.
آدم نهالی، بیرون از فصل و بیهنگام است، در زمان خودش نیست، خزان است در میانهی بهار یا بر عکس... در چشم تو که با نور دیگری دیدن را یاد گرفته و آزمودهای میبینی اگر دگرگونه و عجیب نباشد، دست کم غریب است و با کنه ضمیر تو از یک سرچشمه نیست، آن وقت برای خودت واقعیت دیگری اختراع میکنی و با آن به سر میبری، یک محیط با فضای مصنوعی ولی سازگار با حال و هوای خودت که چون ساختگی و تصنعی است، به هر بادی فرو میریزد و روح تو را هم مثل دود، آشوب و پراکنده میکند...
@phobicool
ــ گفتوگو در باغ
#شاهرخ_مسکوب
آدم نهالی، بیرون از فصل و بیهنگام است، در زمان خودش نیست، خزان است در میانهی بهار یا بر عکس... در چشم تو که با نور دیگری دیدن را یاد گرفته و آزمودهای میبینی اگر دگرگونه و عجیب نباشد، دست کم غریب است و با کنه ضمیر تو از یک سرچشمه نیست، آن وقت برای خودت واقعیت دیگری اختراع میکنی و با آن به سر میبری، یک محیط با فضای مصنوعی ولی سازگار با حال و هوای خودت که چون ساختگی و تصنعی است، به هر بادی فرو میریزد و روح تو را هم مثل دود، آشوب و پراکنده میکند...
@phobicool
ــ گفتوگو در باغ
#شاهرخ_مسکوب
تنها پرندگانی که از
فرازِ بینيازِ دريا گذشتهاند
میدانند ــ مرگ ــ مخفیترين
موهبت زندگیست...
@phobicool
#سیدعلی_صالحی
فرازِ بینيازِ دريا گذشتهاند
میدانند ــ مرگ ــ مخفیترين
موهبت زندگیست...
@phobicool
#سیدعلی_صالحی
.
گیرم برون از من،
تاکِ شب از انگورِ صدها کهکشان پربار،
گیرم خُمِ مهتاب هم سرشار،
من با که نوشم دُرد شادی یا غمِ خود را
وقتی که مستی چون تو
همپیمانهی من نیست؟
@PhobiCool
#اسماعیل_خویی
گیرم برون از من،
تاکِ شب از انگورِ صدها کهکشان پربار،
گیرم خُمِ مهتاب هم سرشار،
من با که نوشم دُرد شادی یا غمِ خود را
وقتی که مستی چون تو
همپیمانهی من نیست؟
@PhobiCool
#اسماعیل_خویی
بر شانههای بلندت
که از رفاقتِ انبوه ِشاخههاست
بر جای ِاستوار
خاکستری نشسته
خاکستری از هر حریق
که جاریست
در قلبِ مشتعل ما
مگذار باد پریشان کند
مگذار باد به یغما برد
از شانههای تو
خاکستری که از عصارهی خون است...
@phobicool
#خسرو_گلسرخی
پایانِ زندگی: ۱۳۵۲/۱۱/۲۹
خسرو گلسرخی شاعر و نويسندهی ماركسيست و از روشنفكران آن دوران بود كه از جنبشهای چريكی حمايت میكرد.
گلسرخی به همراه گروهی ديگر در سال ١٣۵۱ به اتهام طرح ترور وليعهد بازداشت شدند. در دادگاهی كه به صورت زنده پخش شد از عقايد ماركسيستی و انقلابی خود دفاع كرد؛ به اعدام محكوم شد و در بامداد ٢٩ بهمن ۱۳۵۲ تيرباران شد.
که از رفاقتِ انبوه ِشاخههاست
بر جای ِاستوار
خاکستری نشسته
خاکستری از هر حریق
که جاریست
در قلبِ مشتعل ما
مگذار باد پریشان کند
مگذار باد به یغما برد
از شانههای تو
خاکستری که از عصارهی خون است...
@phobicool
#خسرو_گلسرخی
پایانِ زندگی: ۱۳۵۲/۱۱/۲۹
خسرو گلسرخی شاعر و نويسندهی ماركسيست و از روشنفكران آن دوران بود كه از جنبشهای چريكی حمايت میكرد.
گلسرخی به همراه گروهی ديگر در سال ١٣۵۱ به اتهام طرح ترور وليعهد بازداشت شدند. در دادگاهی كه به صورت زنده پخش شد از عقايد ماركسيستی و انقلابی خود دفاع كرد؛ به اعدام محكوم شد و در بامداد ٢٩ بهمن ۱۳۵۲ تيرباران شد.
جهان ما به دو چیز زنده است
اولی شاعر
و دومی شاعر
و شما
هر دو را کشتهاید
اول: خسرو گلسرخی را
دوم: خسرو گلسرخی را
@phobicool
#رضا_براهنی
اولی شاعر
و دومی شاعر
و شما
هر دو را کشتهاید
اول: خسرو گلسرخی را
دوم: خسرو گلسرخی را
@phobicool
#رضا_براهنی
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها
با اسکی می روم
مرا ببخش
ولی اخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
@phobicool
#حسین_پناهی
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها
با اسکی می روم
مرا ببخش
ولی اخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
@phobicool
#حسین_پناهی
یکی به من گفت:
تو از خواب به بیداری درنیامدهای، بلکه به خواب قبلش درغلتیدهای. این خواب داخل خوابی دیگر است، و همینطور تا بینهایت. راهی را که باید به عقب طی کنی بیفرجام است و پیش از اینکه واقعا بیدار شوی خواهی مرد ...
@phobicool
_الف
#خورخه_لوییس_بورخس
تو از خواب به بیداری درنیامدهای، بلکه به خواب قبلش درغلتیدهای. این خواب داخل خوابی دیگر است، و همینطور تا بینهایت. راهی را که باید به عقب طی کنی بیفرجام است و پیش از اینکه واقعا بیدار شوی خواهی مرد ...
@phobicool
_الف
#خورخه_لوییس_بورخس
Forwarded from ignascio
در این گوشه از جهان
من از عقل جن نیز
فرسنگها دورم...
– عباس صفاری
من از عقل جن نیز
فرسنگها دورم...
– عباس صفاری
تلخ است، امّا شک ندارم بسیاری از زنان اهل هنر و ادب وطنم، در زندگی مشترک شان به جایی رسیده اند که مثل فروغ عزیزمان بنویسند :« پرویز من کجا و هنر کجا. من کی هنرمند بوده و ادّعای هنرمندی کرده ام. من کی از هنر خود حرف زدم. هنر من فقط فحش دادن است. مرده شور آن هنر را ببرند که بخواهد مرا از تو جدا کند . من هنر را بی وجود تو نمی خواهم. اصلا من که هنرمند نیستم. مگر هر کسی توانست یک قلم دست بگیرد و دو سه جمله ی فارسی بنویسد، هنرمند است. اگر من زن هنرمندی بودم بیش از همه چیز کاری می کردم که تو هیچ وقت از من نرنجی، هیچ وقت از دست من عصبانی نشوی ؛ من با هنر فرسنگ ها فاصله دارم. من غلط میکنم سر تو منت بگذارم و هنری را که ندارم به رخ تو بکشم. اگر من هنرمند باشم، بسی تو از من هنرمندتری .... »
@PhobiCool
- اولین تپش های عاشقانه قلبم
#فروغ_فرخزاد
@PhobiCool
- اولین تپش های عاشقانه قلبم
#فروغ_فرخزاد