| Art Magazine | ژورنال هنری تمامیّت ارضی برای هنر ۰۰۰
6.75K subscribers
11.8K photos
854 videos
135 files
4.84K links
Download Telegram
Forwarded from کتاب‌ها
#جعلى
ننگ بر ادبيات اى كه شما شاعر و نويسنده آن هستيد جناب قاضى نظام. علمدار و چراغدار اين راه وقتى بى سوادانى چون شما باشند كه شعر مريم حيدرزاده را به نام نيما نشر مى دهيد، بايد هم بوى تعفن و گنديدن اش تاريخ را بردارد. آنقدر تشنه ى ديده شدن و سرگرم عددهاى تعداد مخاطبين كانال تان هستيد كه فرصتى براى يك جستجوى ساده را هم نداريد. و يقينا سوادش را ...
نگران شما نيستم. شما به وقت اش سيلى جانانه اى از ادبيات خواهيد خورد كه جايگاه و عيارتان دستتان بيايد. من نگران يكصد و چندهزار نفرى هستم كه كوركورانه به دنبال جهل شما راه افتاده اند. نسلى كه بى هويت تر از همه ى تاريخ، نه مى خواند و نه اعتراض ميكند.
اسطوره هاى پوشالى...
لمپنيسم مجازى ...
افسوس.

@withbooks
در خیابان‌هایی که هرگز آمد و شد نداشت، در ساعاتی که می‌دانستم مشغول کار است، در خانه‌هایی که اصلا‌ً صاحبان آن‌ها را نمی‌شناخت، همیشه منتظرش بودم...
@phobicool


#بزرگ_علوی
همه ، مثل همه چیزِ زندگی ، آن چه را کاربرد ندارد به دور می‌اندازند ، حتی آدم‌ها را . دقیقا حتی آدم‌ها را ؛ مرا هم همین طور ... زندگی همین است .
اگر‌ قرار است چاقویی در شکمت فرو کنند ، لااقل کار را با همان قیافه‌ی قاتلانه و نفرت‌انگیز انجام دهند ، نه این که هم‌زمان به تو لبخند بزنند و امیدواریِ بیهوده دهند و مثلا بگویند : نگران نباش ، چیزی نیست ، شش تا ضربه هم بخوری مثل قبل سالم خواهی ماند ..
@phobicool


#ژوزه_ساراماگو
Forwarded from ‌ ignascio (‌‌‌‌‌‌‌a)
به حس ریشه و آشوب برگ‌ها سوگند
کمی پرنده و تصویر دست
و اندکی پرواز
برای من کافی‌ست...

– منصور خورشیدی
« آبی ناگهان» ۱۳۹۲
Forwarded from علیرضا روشن
هر چه پنجره گشودم و در
تاریکی
از خانه نرفت
Forwarded from علیرضا روشن
من به در خانه‌ات تکیه داده‌ام
عابران می‌گویند:
«به خانه‌ی متروکش نگاه کن
نیست
رفته است»
سی سال است می‌گویند:
«نیست
رفته است»
گفته‌اند
و رفته‌اند
اما من
به در خانه‌ات تکیه داده‌ام
چشمانت را باز کن
تا طلوعی دیگر
هر چند هیچگاه این بازی
تمام نشود
حتی اگر این صبح نیز
فریب دیگریست
برای آمدنت...

@phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
قیچی در دست راستم خشک شده بود .نگاهش رو به من بود ، سر بر گرداند که گفتم : دیگر دست باد هم از موهایم کوتاه است . چیزی برای سر به شانه گذاشتنم نمانده . مرد شدم ، همان که از آن دم میزنی ..!
گفتم کمی آرام تر برو باز به جان خودم افتادم ، گفت : آرام رفتم که به جان خودت افتادی .
ترمز گرفت . پیاده شد . دوید .
با دست چپم اشکی که چون سرب داغ گونه ام را نم نمک میتاخت پاک کردم . در آینه بود که با خودم حرف میزدم ، این بار بیتابانه موهایم را از داستان حذف کردم ، با همان قیچی که نمیدانم در کدام دستم بود .
ندیدی . هیچوقت ندیدی . کمی آرام تر برو ، باز به جان خودم افتادم.
هذیانیست زندگی.

@phobicool
#مهسا_طلوع
_خونآبه
آن‌قدر که از چشم‌هایت سر در می‌آورم
از حرف‌هایت نه
و آن‌قدر که در حرف‌هایم سر در می‌آوری
در چشم‌هایم نه..
@phobicool

#سیدرضا_ملکی
وارد آسانسور شدیم. هر دو، تنها.
به هم نگاه کردیم. همین.
دو جان و یک لحظه. کیفور و سرشار.
طبقه ی پنجم، دختر بیرون رفت و من بالا
می دانستم که دیگر او را نخواهم دید،
که دیداری بوده یکبار برای همیشه،
که اگر عقبش می رفتم می شدم مثل مرده ای
دنبال ردّ پاش
که اگر هم برمی گشت پیش خودم
حتم از دنیای دیگری آمده بود
@phobicool

#ولادیمیر_هولان
ترجمه: محمدرضا فرزاد
آلزایمر
مجید کاظمی
رنگ تان کردند کارى برنیامد از بنفش
مردمِ نقشِ جهان را هم مچل کرده ست نقش
تا نمک از چهره بردارند در عهد امید
باز پاشیدند روی صورت زیبا اسید
قاری انواع لالایی به قرآن پشت کرد
در خیابان لات گشت و توی زندان کُشت! کرد!
عشق،
پرنده ی پرکنده ی سر بریده ایست
که بر شاخه ی آتش گرفته اش
می نشیند؛
و ترانه خوان
بریان می شود ...
@phobicool

#علیرضا_روشن
Forwarded from کتاب‌ها
”آنگاه که شعر را گریزگاه یافتم
واژه واژه
از تو فرار کردم
به خودم
شعرهایم شعر نیست
وقتی چمدان از قلم سنگین تر است
و گریزگاه را
گرگ ها در محاصره اش زوزه کشان
آفتاب میگیرند.“

📝 : مهسا طلوع
من اگر کَفنی داشتم
نگاهِ لیلا می‌کردم و
می‌مُردم..
@phobicool

#بهرام_اردبیلی